چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

می‌خواهم یک منظره خلق کنم، رؤیای یک‌دستِ بی‌آشوبی در میانِ درختان، یک جنگل با آسمانِ لاهیجان، با خورشیدی دل‌رُبا، آن‌سوتر پنبه‌ی ابرها، سنجاب نشسته باشد روی شاخه‌های خمیده، چندتایی اردک روی برکه، آواز جیرجیرک‌ها، مثلن یکی، دوتا خرگوش با بوته‌های تمشک کنار لانه‌ی آن‌ها، دورترها کلبه‌ای هم باشد، صنوبری و شعری، تو می‌خندی و رها از این رنج‌های گاه و بی‌گاه، من تلفن می‌زنم دوباره، خبری نیست از اشک و آه، تو قدم می‌زنی، چیزی حس می‌کنم که شبیه شکستنِ بغضِ نیست توی دست‌های من، در اوجِ خیال، صدای آرزوهای خودم را می‌شنوم؛ کاش واقعی … کاش طبیعی … بادی می‌وزد از آن سوی قلّه‌‌ی کوه، عطرِ نرم برف را می‌آورد و شادی عمیقی را در دلِ تو …

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۷/۱۲/۰۸ گفت:

    برای این‌روزهای محمّد با هم‌دلی و دوستی

  2. sara در ۸۷/۱۲/۰۹ گفت:

    آخ ام می گیرد از این آرزوها…

  3. رواني در ۸۷/۱۲/۱۰ گفت:

    چه تخیلی!

دیدگاه خود را ارسال کنید