چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

الان دل‌ام می‌خواست فلاش‌بک‌نامه بنویسم درباره‌ی یک‌شنبه هجدهم اسفند، یک‌جایی حوالیِ رودخانه‌ای در شهری بزرگ نزدیک به تهران، داخلیِ خانه‌ی ما، ساعت کمی از ظهر آن‌ورتر، من از همیشه غم‌گین‌تر، شاید هم بیش‌تر دل‌تنگ یا بیش‌ترتر تن‌ها و بعد، درباره‌ی این‌که چرا سارا تعجّب می‌کند از گاهی غم‌نوشت در وبلاگ‌های من و بعد، تعریف کنم برایتان، در آخرین نشست «در حلقه‌ی رندان» سال ۸۷، دو دختر بودند در آن ردیف‌های وسطیِ سالن، قایق و موشک و نمک‌دان و بادبه‌زنِ کاغذی درست می‌کردند با پوسترهایی که «نشر ثالث» چاپ کرده بود برای «معجزه‌ی شعر طنز» و ریزریز می‌خندیدند و پچ‌پچ حرف می‌زدند و توی کلیپ اوّل، هی با انگشت نشان می‌دادند جلال را و بعد، یکی از آن‌ها گریه کرد ولی نه بابتِ آن کلیپ دوّم که «مؤسسه‌ی گل‌آقا» ساخته بود برای «منوچهر احترامی»، نپرسید چرا؟ که غم چرا ندارد عینهو ذوقِ وقتی که بهار با کلّی آرزو بدرقه می‌کند ناخوبیِ این روزهای مرا. ولی، دیگر نمی‌نویسم. چون  کلن نمی‌خواهم به کسی گزارش کنم من کسی را ندارم! و شاید دلیل اضافه‌تری هم دارم!!!

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. همون در ۸۷/۱۲/۲۲ گفت:

    خیلی عذر می خوام عزیزم اما خیلی غلط می کنی که دیگه نمی نویسی …….اما چه قدر این پستت غم ناک بود الانه که گریه کنم به خصوص این قسمت اخرشه من کسی را ندارم و شاید دلیل اضافه تری هم دارم خیلی ها کسی ندارند و دلایل اضافه تری دارند اما این قدر غمناک نیستند …………………..تو می نویسی پس هستی اگه ننویسی نیست می شی >>>>>>دی

  2. رواني در ۸۷/۱۲/۲۲ گفت:

    اگه ننویسی من کدوم گوری بیام مطلباتو بخونم؟

  3. زهرا در ۸۷/۱۲/۲۳ گفت:

    ببین این کامنتا رو٬ دقیقاً همون‌ان که دوست داری.
    من یه‌کم حرف نمی‌زنم که غصه‌ت نشه٬ بنویسی… چون از این جمله که دفعه اولت نبود زهرا متنفرم. از اینکه شوخی‌هام رو باید کامنت بدم٬ بترسم از جمله‌هام متنفرم. اصراری نیست به حرف زدن٬ هست؟ من دوست داشتم یک نفر باشه که زود بفهمه حرف آدم رو٬ برنداره جمله مشابه ها رو پیدا کنه بگه تو منظور داشتی… دختر بازی در نیاره وسط شوخی و خنده. اگه تو عذاب می‌کشی از حرف من٬ من تا دوروز بعد باید زنگ بزنم که به قرآن منظوری نداشتم. چه‌کاریه که این کثافت‌کاری رو به اسم دوستی ادامه بدیم؟؟ خسته شدی از همه این‌وری ها٬ من چرا هی اصرار دارم خودم رو جدا کنم وقتی احساست اینه…

  4. نسیم در ۸۷/۱۲/۲۳ گفت:

    سلام.کجایییییییییییییییییی تو دختر؟حالا دست آخر این بچه بزرگ شد یا نه
    دلمون برات تنگ شده خوبببب

  5. نسیم در ۸۷/۱۲/۲۳ گفت:

    بخاطر باران هم که شده می­مانم ,، می­دانم که صدات ، همیشه صداست ،، و همیشه برای من صدات ، چتر می­شود این­جا

دیدگاه خود را ارسال کنید