چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

the-foundling-1

او رازی زیباست در توده‌ای کوچک، در روحِ من قدم گذاشته است و در اکسیژنِ اندوهِ دلم نفس می‌کشد. عیان که بشود، دنیا می‌خندد. آخر چرا؟ تن‌ها برای همین تصمیمِ نامعمول که من خواسته‌ام «مادر» باشم و حالا، «مادر» بودم. مادرم نگاه می‌کند، بی‌آن‌که بدانم کدام خیالِ نازکی در فکرش خانه کرده است. مرا راه نمی‌دهد به این سکوت. حس می‌کنم جاده‌ی وسیعی از مهربانی را در من پهن کرده‌اند. مادر درک می‌کند لابُد، اگر برایش تعریف کنم چه‌گونه لبخندِ کودکی، منبع منتشرِ زندگی می‌شود در من. امّا، به مادر نمی‌گویم که عزیزِ دل، من هیچ از دست نداده‌ام، بل‌که معصومیّتی شگفت‌انگیز را به دست آورده‌ام؛ سرشار از سودا و رؤیا. نمی‌گویم و کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایم را قورت می‌دهم تا سلّول به سلّول بچّه‌ام بشود در جان، که زین‌ پس از تن می‌رود محضِ همراهی مطمئن او، که در من رشد می‌کند، و دیوانه‌وار تسخیر خواهد کرد هوا و فضای زندگی‌ام را.

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. hamid در ۸۸/۰۲/۰۴ گفت:

    سلام حالت خوبه، خوبی؟ پیش ما بیا 🙂
    نمی تونم با این پستت همزاد پنداری کنم، متوجه نشدم منظورت چیه.

دیدگاه خود را ارسال کنید