بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۸

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

پنجشنبه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸

- … این حرف را، برای نخستین‌بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟

- بله … آن‌وقت‌ها، ما تازه‌تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما – آقا؟!

ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌کند؟

ملا خندید: فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند. آبروی ما باید حفظ شود.

- دردِ آبرومندی را در عاشق شدن می‌جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است که شما عاشقِ ما شده باشی.

- پس من شدم.

نادر ابراهیمی، مردی در تبعید ابدی

سرنوشت

سه شنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۸

«… حقیقتاً که سرنوشت معمولاً با ما این‌گونه رفتار می‌کند، درست پشت سر ماست، درست در لحظه‌ای که ما تازه شروع به گله کردن از سرنوشت خود کرده‌ایم، او دست‌اش را برای کمک کردن به شانه‌ی ما گذاشته است و همین برای ما کافی است.»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته، ژوزه ساراماگو (Jose Saramago)

دموکراسی

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

«در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تأمل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.

چرا؟

معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رأی می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، امّا موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده.»

به نقل از گفت‌وگو با ژوزه ساراماگو

نوبت عاشقی

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

از سر بی‌خوابی، نشستم فیلم‌نامه‌ی «نوبت عاشقی» رو خوندم و هی می‌گم کاش فیلم رو هم داشتم، بعد هزار و یک‌بار اون صحنه‌های آخر فیلم رو، از جایی که پیرمرد قفس قناری‌ها رو می‌بره برای مومشکی تا از تنهایی درش بیارن، نگاه می‌کردم و هر هزار و یک‌بار می‌ذاشتم پیرمرد سمعک‌اش رو دربیاره، مومشکی حرف بزنه، گریه کنه، بخنده، من‌ام بی‌اون‌که صدای مومشکی رو بشنوم، گریه می‌کردم با پیرمرد، می‌خندیدم با پیرمرد …. نمی‌دونین چه حس بی‌نظیری دارم وقتِ تجسّم این صحنه توی ذهن‌ام و چه‌قدر دل‌دل می‌کنم کاش توی فیلم همه‌چی همین‌قدر باشکوه باشه که توی ذهن من!

نوبت عاشقی {این‌جا + این‌جا}

دانلود فیلم‌نامه {این‌جا}

دانلود فیلم {این‌جا}

{goodreads}

زندگی، آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است

یکشنبه, اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸

«من اوّلین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می‌توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دوّمی به دست نمی‌آوری و بهتر این است که هدایایی که دنیا به تو می‌دهد را قبول کنی. البته ریسکی در این کار است، امّا آیا این ریسک بزرگ‌تر از چهل و هشت ساعت در اتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اوّل از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می‌گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه‌ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ‌کس صاحب هیچ‌چیز نیست، همه‌چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده‌اند همیشه فکر می‌کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است (که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته‌اند هیچ چیز واقعاً به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ‌چیز به من تعلّق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اوّل و آخر زندگی‌ام است.»*

*نمی‌دانم فایلِ این کتاب را از کجا دانلود کرده‌ام، داستانی است با عنوان «یازده دقیقه» ابتدای صفحه‌ی اوّل نوشته «شهرنوش پارسی‌پور»، لابُد ترجمه از اوست. نویسنده هم «پائولو کوئیلو»، که «نسیم» می‌گوید چاپ این کتاب حالا ممنوع‌ است.{البته نمی‌فهمم چرا؟ داستان مورد خاصی نداشت به نظر من.} ماجرای آن هم درباره‌ی دختری است به نام «ماریا» و روایتی ساده از زندگیِ سختِ او که فاحشه است در ژنو. نویسنده تلاش کرده تا توضیح بدهد چرا؟ و توصیف کند چه‌گونه؟ می‌شود که دختری سر از ناکجاآباد بدکارگی درمی‌آورد. داستان بدی نیست. دست‌کم دخترانه است. عشق و عاشقی هم دارد. به قولِ آن علاقه‌مندِ نوشته‌های پائولو که در مقدمه ذکرخیرش رفته است، برای این‌که بهانه بدهد به آدم برای کمی تفکّر در باب سرنوشت، خوب است. برای من کمی تکراری بود. وقت دانش‌جویی‌ام – به اقتضای رشته‌ی درسی‌ام – به‌قدر کافی درباره‌ی زندگی‌هایی از این دست خوانده و شنیده‌ام. به‌هرحال خواندنِ آن بیش‌تر از سی‌دقیقه وقت شما را نمی‌گیرد. ضرر ندارد، بخوانید./ امیدوارم عنوان را درست نوشته باشم از اشعار سهراب سپهری است.

بی‌تو

شنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸

شکستنی است

و با احتیاط حمل شود

جای گرم و خشک و مرطوب مهم نیست

بی تو می‌پوسد

«محمّدمهدی نجفی»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته

جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

می‌توانم به شما اطمینان بدهم ابدن محض خاطرِ «ژوزه ساراماگو»* نبود و اصلن برای‌ام اهمیّت ندارد «کوری» چه‌قدر شهره است و همه خوانده‌اند این کتاب را. تن‌ها انگیزه‌ا‌ی که تحریک‌ام کرد «قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته»* را از روی پیش‌خوانِ «نشر مرکز» بردارم عنوان‌اش بود. بله، طبیعی است که من به هر نوع جزیره‌ی ناشناخته‌ای واکنش مثبت نشان بدهم وقتی یکی از خوب‌ترین رؤیاهای زندگی‌ام تملّک هم‌چین جایی است بر روی کره‌ی زمین.

کتاب مقدمه‌ی خوبی دارد که «عباس پژمان» نوشته است. پیشنهاد می‌کنم حتمن این قصّه {pdf} را بخوانید حتّا اگر هیچ جزیره‌ی ناشناخته‌ای در رؤیاهای شما وجود ندارد.

ضمنن می‌توانید فهرست آثار ساراماگو را در این‌جا ببینید و خلاصه‌ی چند رُمانِ وی در این‌جا بخوانید. اگر طالبِ اطلاعات بیش‌تری بودید درباره‌ی ایشون به این‌جا و این‌جا و این‌جا سری بزنید.

* ترجمه‌ی محبوبه بدیعی، تهران: نشرمرکز، چاپ پنجم، ۱۳۸۸، ۶۲ صفحه، مصوّر، ۱۵۰۰ تومان

+ goodreads

دو جفت چشم پا‌برهنه

جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

«ابن محمود» یک‌سری بیانات دارد درباره‌ی قطع شورتی که در راستای کتاب‌گزاری ایراد فرموده و در همین جستار اشاره‌ای دارد به کتاب «دو جفت چشم پابرهنه» که مجموعه‌ای است از شعرهای «محمّدمهدی نجفی» که به «طرح» می‌زند از لحاظ کوتاهی و ضربه. امّا بیش‌تر از شعرها،  قطعِ فنقلِ کتاب است که توجّه آدم را جلب می‌کند، آخر به اندازه‌ی یک دوّم ِ قطع جیبی است. جدای حمل و نقل آسان، قیمت کتاب نیز به همین طبع کم‌تر است نسبت به کتاب‌های شعرِ دیگر با همین مقدار محتوا ولی منتشرشده در قطع‌های دیگر. به قول «ابن محمود» صرفه‌جویی است در کاغذ و هزینه و فلان و بهمان. خداییش، هی کتاب چاپ می‌کنند، دو خط شعر می‌چسبانند تنگِ صفحه، هی آدم حرص می‌خورد بابت حرام شدن آن همه سفیدی! الان کلّی الگوی اصلاح مصرف است این کتابِ کوچک. هرچند من نمی‌دانم چرا دقت نکرده‌اند ده، بیست صفحه را تکراری صحافی کرده‌اند در نسخه‌ای که من دارم!

«دو جفت چشم ‌پابرهنه» را نشر دعوت چاپ کرده است در ۱۲۸ صفحه و با قیمت ۵۰۰ تومان.

+ هنوز نمی‌دانم …

پرچینی از اقاقیا

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

در پیِ پیش‌نهادِ آقای کلبه‌ی دنج، «پرچینی از اقاقیا» را صاحاب شده‌ایم که داستان صاف و ساده‌ی آدم‌های یک‌بُعدی است با آن بهشیدِ به قول محمّد پُر از حرف‌های ظاهرن شعاری امّا در باطن اعتقادی که اعتماد به نفس دارد با علاقه به حرفه‌اش + خودشیفتگی و عشق به زندگی + صراحت در بیان و صداقت در عمل. یک‌جورِ خاص از دخترهای دوست‌داشتنی که بودن و چه‌گونه بودن را بلد شده‌اند در نتیجه‌ی هی رنج و بلا با درد و غصّه‌ای که ذاتیِ زندگی و خودشان شده است.

کلهمِ داستان ۱۷ بخش است که می‌شود نگفت بخش و فکر کرد سکانس. چون نوع روایت بیش‌تر شبیه فیلم‌نامه است بس که هی بهشید دو نقطه (بهشید:) و دیگران دو نقطه (مادر:، صادق:، محمّد:، زن هم‌سایه:، … ووو …) می‌شود. یعنی همه‌ی داستان، دیالوگ است و مکالمه، بی‌توصیف و توضیح اضافی. خوش‌خوان است با موضوعی خوب؛ درباره‌ی دختری که روزنامه‌نگار است و پس از ده سال فعّالیّت در روزنامه‌ی پرتیراژ پایتخت با بیماری و خاطره‌ی یک شکست عشقی به شهرستانِ آبا و اجدادی‌اش برمی‌گردد و الی‌آخرِ ماجرا که من دوست داشتم آن ته‌بندیِ داستان را، وقتی بهشید و محمّد آن‌طوری مطمئن می‌نشینند روی جدول کثیف در حاشیه‌ی خیابان تا یک ماشین عروس از راه برسد با یک دنیا گل که از پشت همه‌ی فاصله‌های ممکن هم می‌توان آن‌ گل‌ها را دید. یک‌طوری دوست داشتم که حتّا چشم‌هایم پُر از اشک شد.

 

پرچینی از اقاقیا {در خانه کتاب، آدینه‌بوک، آی‌کتاب، goodreads} نوشته‌ی مرجان ریاحی {وبلاگ، بیوگرافی، ویکی‌پدیا}، تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۷، چاپ اوّل، ۶۷ صفحه، قیمت ۱۵۰۰ تومان

گام دوازدهم؛ کتاب‌خانه‌ی باز

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

«کتاب‌خانه‌ی باز» طرحی است که در اسفند ۱۳۸۵ در معاونت فرهنگی و هنری وزارت ارشاد به تصویب رسید و هدف اصلی از اجرای آن تسهیل دست‌رسی کارکنان مراکز آموزشی و صنعتی به کتاب و افزایش جنبه‌ی تخصصی و عمومی مهارت زندگی است و برهمین اساس، قرار شده که ۲۰۰۰ کتاب‌خانه‌ی باز در مساجد کشور راه‌اندازی شود. گویا در تهران، مازندران، یزد، خراسان شمالی، بوشهر، کردستان و مشهد خبرهایی هست گرچه ما تا همین دیروز بی‌خبر بودیم! و از طریق کتاب‌خانه‌ی بازی که در نمایش‌گاه کتاب مستقر است متوجّه‌ی این موضوع شدیم. می‌پرسید داستان چیه؟ داستان خوبی است با پایانی خوش. چون آقای مسئول‌شون گفته حتّا اگه کتاب‌ها به کتاب‌خانه‌ها برنگردد، باز هم اون‌ها به هدف‌شون رسیدند. {قابل توجّه خانوم خیاط ‌باشی و آقای کلبه‌ی دنج} ما هم که فکری غیر از تعالیِ نظام در ذهن‌مون نیست!  گیج‌تر شدید؟ دور از جون. برای استفاده از کتاب‌خانه‌ی باز نیازی به عضویّت نیست. از ثبت کتاب و تاریخ برگشت هم خبری نیست. کتاب به رسم امانت نزد شماست فقط پس از مطالعه باید آن را به نزدیک‌ترین کتاب‌خانه‌ی باز در محل سکونت خودتان عودت دهید. اگر کتاب‌خانه‌ی باز در حوالی منزل شما راه‌اندازی نشده به کتاب‌خانه‌های مدارس، شهر و غیره تحویل بدهید یا اگر حوصله‌ی این کار را هم ندارید، همین‌قدر که کتاب بین دوستان و خویشان شما دست به دست بچرخد کافی‌ست.

در بروشورِ معرّفی این کتاب‌خانه آمده است که برای آگاهی از آخرین اخبار و اطلاعات، ارائه پیشنهاد و انتقاد و دریافت فرم هم‌کاری به این‌جا و این‌جا (من که نتونستم وارد بشم!) مراجعه کنیم یا با صندوق‌پستی ۱۴۱ – ۳۸۸۱۵ مکاتبه کنیم.

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Categories
Archive
روی خط کتاب
Meta