بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۸

آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا

پنجشنبه, اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸

- … این حرف را، برای نخستین‌بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟

- بله … آن‌وقت‌ها، ما تازه‌تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما – آقا؟!

ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌کند؟

ملا خندید: فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند. آبروی ما باید حفظ شود.

- دردِ آبرومندی را در عاشق شدن می‌جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است که شما عاشقِ ما شده باشی.

- پس من شدم.

نادر ابراهیمی، مردی در تبعید ابدی

سرنوشت

سه شنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۸

«… حقیقتاً که سرنوشت معمولاً با ما این‌گونه رفتار می‌کند، درست پشت سر ماست، درست در لحظه‌ای که ما تازه شروع به گله کردن از سرنوشت خود کرده‌ایم، او دست‌اش را برای کمک کردن به شانه‌ی ما گذاشته است و همین برای ما کافی است.»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته، ژوزه ساراماگو (Jose Saramago)

دموکراسی

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

«در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تأمل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.

چرا؟

معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رأی می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، امّا موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده.»

به نقل از گفت‌وگو با ژوزه ساراماگو

نوبت عاشقی

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

از سر بی‌خوابی، نشستم فیلم‌نامه‌ی «نوبت عاشقی» رو خوندم و هی می‌گم کاش فیلم رو هم داشتم، بعد هزار و یک‌بار اون صحنه‌های آخر فیلم رو، از جایی که پیرمرد قفس قناری‌ها رو می‌بره برای مومشکی تا از تنهایی درش بیارن، نگاه می‌کردم و هر هزار و یک‌بار می‌ذاشتم پیرمرد سمعک‌اش رو دربیاره، مومشکی حرف بزنه، گریه کنه، بخنده، من‌ام بی‌اون‌که صدای مومشکی رو بشنوم، گریه می‌کردم با پیرمرد، می‌خندیدم با پیرمرد …. نمی‌دونین چه حس بی‌نظیری دارم وقتِ تجسّم این صحنه توی ذهن‌ام و چه‌قدر دل‌دل می‌کنم کاش توی فیلم همه‌چی همین‌قدر باشکوه باشه که توی ذهن من!

نوبت عاشقی {این‌جا + این‌جا}

دانلود فیلم‌نامه {این‌جا}

دانلود فیلم {این‌جا}

{goodreads}

زندگی، آب‌تنی در حوضچه‌ی اکنون است

یکشنبه, اردیبهشت ۲۷م, ۱۳۸۸

«من اوّلین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می‌توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دوّمی به دست نمی‌آوری و بهتر این است که هدایایی که دنیا به تو می‌دهد را قبول کنی. البته ریسکی در این کار است، امّا آیا این ریسک بزرگ‌تر از چهل و هشت ساعت در اتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اوّل از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می‌گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه‌ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ‌کس صاحب هیچ‌چیز نیست، همه‌چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده‌اند همیشه فکر می‌کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است (که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته‌اند هیچ چیز واقعاً به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ‌چیز به من تعلّق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اوّل و آخر زندگی‌ام است.»*

*نمی‌دانم فایلِ این کتاب را از کجا دانلود کرده‌ام، داستانی است با عنوان «یازده دقیقه» ابتدای صفحه‌ی اوّل نوشته «شهرنوش پارسی‌پور»، لابُد ترجمه از اوست. نویسنده هم «پائولو کوئیلو»، که «نسیم» می‌گوید چاپ این کتاب حالا ممنوع‌ است.{البته نمی‌فهمم چرا؟ داستان مورد خاصی نداشت به نظر من.} ماجرای آن هم درباره‌ی دختری است به نام «ماریا» و روایتی ساده از زندگیِ سختِ او که فاحشه است در ژنو. نویسنده تلاش کرده تا توضیح بدهد چرا؟ و توصیف کند چه‌گونه؟ می‌شود که دختری سر از ناکجاآباد بدکارگی درمی‌آورد. داستان بدی نیست. دست‌کم دخترانه است. عشق و عاشقی هم دارد. به قولِ آن علاقه‌مندِ نوشته‌های پائولو که در مقدمه ذکرخیرش رفته است، برای این‌که بهانه بدهد به آدم برای کمی تفکّر در باب سرنوشت، خوب است. برای من کمی تکراری بود. وقت دانش‌جویی‌ام – به اقتضای رشته‌ی درسی‌ام – به‌قدر کافی درباره‌ی زندگی‌هایی از این دست خوانده و شنیده‌ام. به‌هرحال خواندنِ آن بیش‌تر از سی‌دقیقه وقت شما را نمی‌گیرد. ضرر ندارد، بخوانید./ امیدوارم عنوان را درست نوشته باشم از اشعار سهراب سپهری است.

بی‌تو

شنبه, اردیبهشت ۲۶م, ۱۳۸۸

شکستنی است

و با احتیاط حمل شود

جای گرم و خشک و مرطوب مهم نیست

بی تو می‌پوسد

«محمّدمهدی نجفی»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته

جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

می‌توانم به شما اطمینان بدهم ابدن محض خاطرِ «ژوزه ساراماگو»* نبود و اصلن برای‌ام اهمیّت ندارد «کوری» چه‌قدر شهره است و همه خوانده‌اند این کتاب را. تن‌ها انگیزه‌ا‌ی که تحریک‌ام کرد «قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته»* را از روی پیش‌خوانِ «نشر مرکز» بردارم عنوان‌اش بود. بله، طبیعی است که من به هر نوع جزیره‌ی ناشناخته‌ای واکنش مثبت نشان بدهم وقتی یکی از خوب‌ترین رؤیاهای زندگی‌ام تملّک هم‌چین جایی است بر روی کره‌ی زمین.

کتاب مقدمه‌ی خوبی دارد که «عباس پژمان» نوشته است. پیشنهاد می‌کنم حتمن این قصّه {pdf} را بخوانید حتّا اگر هیچ جزیره‌ی ناشناخته‌ای در رؤیاهای شما وجود ندارد.

ضمنن می‌توانید فهرست آثار ساراماگو را در این‌جا ببینید و خلاصه‌ی چند رُمانِ وی در این‌جا بخوانید. اگر طالبِ اطلاعات بیش‌تری بودید درباره‌ی ایشون به این‌جا و این‌جا و این‌جا سری بزنید.

* ترجمه‌ی محبوبه بدیعی، تهران: نشرمرکز، چاپ پنجم، ۱۳۸۸، ۶۲ صفحه، مصوّر، ۱۵۰۰ تومان

+ goodreads

دو جفت چشم پا‌برهنه

جمعه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۸

«ابن محمود» یک‌سری بیانات دارد درباره‌ی قطع شورتی که در راستای کتاب‌گزاری ایراد فرموده و در همین جستار اشاره‌ای دارد به کتاب «دو جفت چشم پابرهنه» که مجموعه‌ای است از شعرهای «محمّدمهدی نجفی» که به «طرح» می‌زند از لحاظ کوتاهی و ضربه. امّا بیش‌تر از شعرها،  قطعِ فنقلِ کتاب است که توجّه آدم را جلب می‌کند، آخر به اندازه‌ی یک دوّم ِ قطع جیبی است. جدای حمل و نقل آسان، قیمت کتاب نیز به همین طبع کم‌تر است نسبت به کتاب‌های شعرِ دیگر با همین مقدار محتوا ولی منتشرشده در قطع‌های دیگر. به قول «ابن محمود» صرفه‌جویی است در کاغذ و هزینه و فلان و بهمان. خداییش، هی کتاب چاپ می‌کنند، دو خط شعر می‌چسبانند تنگِ صفحه، هی آدم حرص می‌خورد بابت حرام شدن آن همه سفیدی! الان کلّی الگوی اصلاح مصرف است این کتابِ کوچک. هرچند من نمی‌دانم چرا دقت نکرده‌اند ده، بیست صفحه را تکراری صحافی کرده‌اند در نسخه‌ای که من دارم!

«دو جفت چشم ‌پابرهنه» را نشر دعوت چاپ کرده است در ۱۲۸ صفحه و با قیمت ۵۰۰ تومان.

+ هنوز نمی‌دانم …

پرچینی از اقاقیا

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

در پیِ پیش‌نهادِ آقای کلبه‌ی دنج، «پرچینی از اقاقیا» را صاحاب شده‌ایم که داستان صاف و ساده‌ی آدم‌های یک‌بُعدی است با آن بهشیدِ به قول محمّد پُر از حرف‌های ظاهرن شعاری امّا در باطن اعتقادی که اعتماد به نفس دارد با علاقه به حرفه‌اش + خودشیفتگی و عشق به زندگی + صراحت در بیان و صداقت در عمل. یک‌جورِ خاص از دخترهای دوست‌داشتنی که بودن و چه‌گونه بودن را بلد شده‌اند در نتیجه‌ی هی رنج و بلا با درد و غصّه‌ای که ذاتیِ زندگی و خودشان شده است.

کلهمِ داستان ۱۷ بخش است که می‌شود نگفت بخش و فکر کرد سکانس. چون نوع روایت بیش‌تر شبیه فیلم‌نامه است بس که هی بهشید دو نقطه (بهشید:) و دیگران دو نقطه (مادر:، صادق:، محمّد:، زن هم‌سایه:، … ووو …) می‌شود. یعنی همه‌ی داستان، دیالوگ است و مکالمه، بی‌توصیف و توضیح اضافی. خوش‌خوان است با موضوعی خوب؛ درباره‌ی دختری که روزنامه‌نگار است و پس از ده سال فعّالیّت در روزنامه‌ی پرتیراژ پایتخت با بیماری و خاطره‌ی یک شکست عشقی به شهرستانِ آبا و اجدادی‌اش برمی‌گردد و الی‌آخرِ ماجرا که من دوست داشتم آن ته‌بندیِ داستان را، وقتی بهشید و محمّد آن‌طوری مطمئن می‌نشینند روی جدول کثیف در حاشیه‌ی خیابان تا یک ماشین عروس از راه برسد با یک دنیا گل که از پشت همه‌ی فاصله‌های ممکن هم می‌توان آن‌ گل‌ها را دید. یک‌طوری دوست داشتم که حتّا چشم‌هایم پُر از اشک شد.

 

پرچینی از اقاقیا {در خانه کتاب، آدینه‌بوک، آی‌کتاب، goodreads} نوشته‌ی مرجان ریاحی {وبلاگ، بیوگرافی، ویکی‌پدیا}، تهران: نشر مرکز، ۱۳۸۷، چاپ اوّل، ۶۷ صفحه، قیمت ۱۵۰۰ تومان

گام دوازدهم؛ کتاب‌خانه‌ی باز

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

«کتاب‌خانه‌ی باز» طرحی است که در اسفند ۱۳۸۵ در معاونت فرهنگی و هنری وزارت ارشاد به تصویب رسید و هدف اصلی از اجرای آن تسهیل دست‌رسی کارکنان مراکز آموزشی و صنعتی به کتاب و افزایش جنبه‌ی تخصصی و عمومی مهارت زندگی است و برهمین اساس، قرار شده که ۲۰۰۰ کتاب‌خانه‌ی باز در مساجد کشور راه‌اندازی شود. گویا در تهران، مازندران، یزد، خراسان شمالی، بوشهر، کردستان و مشهد خبرهایی هست گرچه ما تا همین دیروز بی‌خبر بودیم! و از طریق کتاب‌خانه‌ی بازی که در نمایش‌گاه کتاب مستقر است متوجّه‌ی این موضوع شدیم. می‌پرسید داستان چیه؟ داستان خوبی است با پایانی خوش. چون آقای مسئول‌شون گفته حتّا اگه کتاب‌ها به کتاب‌خانه‌ها برنگردد، باز هم اون‌ها به هدف‌شون رسیدند. {قابل توجّه خانوم خیاط ‌باشی و آقای کلبه‌ی دنج} ما هم که فکری غیر از تعالیِ نظام در ذهن‌مون نیست!  گیج‌تر شدید؟ دور از جون. برای استفاده از کتاب‌خانه‌ی باز نیازی به عضویّت نیست. از ثبت کتاب و تاریخ برگشت هم خبری نیست. کتاب به رسم امانت نزد شماست فقط پس از مطالعه باید آن را به نزدیک‌ترین کتاب‌خانه‌ی باز در محل سکونت خودتان عودت دهید. اگر کتاب‌خانه‌ی باز در حوالی منزل شما راه‌اندازی نشده به کتاب‌خانه‌های مدارس، شهر و غیره تحویل بدهید یا اگر حوصله‌ی این کار را هم ندارید، همین‌قدر که کتاب بین دوستان و خویشان شما دست به دست بچرخد کافی‌ست.

در بروشورِ معرّفی این کتاب‌خانه آمده است که برای آگاهی از آخرین اخبار و اطلاعات، ارائه پیشنهاد و انتقاد و دریافت فرم هم‌کاری به این‌جا و این‌جا (من که نتونستم وارد بشم!) مراجعه کنیم یا با صندوق‌پستی ۱۴۱ – ۳۸۸۱۵ مکاتبه کنیم.

با من بمان

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۳م, ۱۳۸۸

دعا کن این قفس از آسمان من برود
نیافریده شدن از جهان من برود!
دعا کن آب در آیینه محترم باشد
کلام مردن ماه، از دهان من برود
دعا کن این نفس غرق در شکوفه‌ی سیب
به خواب باغچه‌ی نیمه جان من برود!
خدا بهار شد و توی گوش باران گفت:
" مباد ابر تو از آستان من برود!
مباد بنده‌ی این گنبد کبود شوی
کلاغ عاشق‌ات از داستان من برود"
تو حرف اوّل روزی، تلفظ‌ت صبح است
نخواه رمز شب‌ات از زبان من برود
اگر دعا نکنی شاید این دقیقه‌ی بکر
تلف شود، بپکد، از زمان من برود!

{حدیث لزر غلامی}

نمی‌توانم دنیا را بدون قطار تجسّم کنم

دوشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸

«… من در دهکده‌اى در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمده‌ام. قطار از آنجا رد مى‌شد، قطار چیز عجیبى است. من هیچ وقت به قطار به چشم یک ماشین نگاه نمى‌کنم. قطار خیلى زنده است. فکر کنید چقدر خوب است که قطارى از کنار دریاچه‌اى رد شود. یک نم هم که باران بزند… هر کس جاى من بود شاعر مى‌شد. یک بار خبرنگارى از من پرسید، «لابد تمام بچه‌هاى آن ده شاعر هستند!» من گفتم؛ آره!

دروغ هم نگفتم.

گفتند چرا مشهور نشدند؟ گفتم لابد بلد نیستند به تهران بیایند.

طبیعت در شاعر کردن انسان‌ها خیلى تأثیر دارد. قطار خیلى‌خوب است. اسب هم… من اصلن دنیا را بدون قطار نمى‌توانم تجسم کنم. اصلن!»

«رسول یونان»

رویین‌تن شده‌ایم

یکشنبه, اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۸۸

به تو

از کتاب‌ها        بیا فرار کنیم

از این همه حشرات مرده

که مثلن کلمه‌اند

بیا دوباره آسیب‌پذیر باشیم

آن‌قدر

که با یکی لبخند از پا درآییم

 

{+}

قصه‌های از نظر سیاسی بی‌ضرر

شنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸

«قصه‌های از نظر سیاسی بی‌ضرر»* را «جیمز فین گارنر» نویسنده‌ی طنزپرداز آمریکایی نوشته است. درست‌تر این‌که او ۱۳ قصّه‌ی بسیار معروف کودکانه (شنل قرمزی، سیندرلا، لباس تازه‌ی امپراتور، جک و لوبیای سحرآمیز … ووو …) را بازنویسی کرده است. چرا؟

برای این‌که «اوایل سال ۱۹۹۰ عدّه‌ای از روان‌شناسان کودک در امریکا اعلام کردند درنظر دارند داستان‌های کلاسیک کودکان را که سالیان زیادی در بین نسل‌ها رواج داشته است بازنویسی کنند و آن‌ها را با موزاین اخلاقی امروز وفق دهند. قرار شد در این داستان‌ها هرگونه نشانه‌ی تبعیض نژادی و جنسی حذف شود و داستان‌ها با معیارهای صاحب‌نظران تربیتی امروز مطابقت کنند.»

پس، گارنر پیش‌دستی کرد و این قصه‌ها را از نظر سیاسی و اخلاقی بی‌ضرر کرد! «احمد پوری» هم زحمت کشید و کتاب رو به فارسی ترجمه کرد. البته ترجمه‌ی فارسی کتاب هم به نوبه‌ی خودش با داستانِ عجیب و قشنگی همراه بود. چه داستانی؟

گویا پس از انتشار چاپ اوّل کتاب، چند نامه‌ی الکترونیکی بین نویسنده و مترجم رد و بدل می‌شود و پیش‌تر، مترجم قول داده بود که چند جلد از کتاب همراه با ترجمه، نقد و …. را برای نویسنده بفرستد و الوعده وفای او هم‌زمان می‌شود با حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر. یعنی، بسته‌ی حاوی کتاب و متعلّقات مرتبط روزی به دستِ گارنر می‌رسد که ملّت آمریکا یک‌پارچه خشم هستند نست به شرق و خاورمیانه.

گارنر درباره‌ی این موضوع می‌نویسد: «در بهار سال ۲۰۰۰ ایمیلی از طرف شخصی به نام احمد پوری به دستم رسید که در آن اجازه‌ی ترجمه‌ی فارسی «قصه‌های از نظر سیاسی بی‌ضرر» را از من خواسته بودند. منظور او تنها جلب رضایت من از این کار بود، در شرایطی که ظاهراً نیاز قانونی به اجازه‌ی من در میان نیست چون ایران تابع قوانین کپی‌رایت نیست {البته آقای پوری در اینجا از فعلِ چندشِ «نمی‌باشد» استفاده کردند.} و او می‌تواند بدون دادن حقی به نویسنده یا ناشر، اقدام به ترجمه و چاپ کتاب کند.» متن این مقاله در سایت گارنر منتشر شده است. اگر کنجکاو شده‌اید از این‌جا پی‌اش را بگیرید. متن فارسی آن هم به عنوان پیش‌گفتار در چاپ دوّم کتاب آمده است. {یعنی، من حوصله ندارم تایپ کنم ولی بخونین حتمن.به‌خصوص آن ته مقاله، وقتی گارتر می‌نویسد:«قوانین کپی‌رایت هرچه می‌خواست باشد، من دوست داشتم اثرم به دست خوانندگان ایرانی برسد …. ووو…»}

شایان ذکر است علاقه‌ی من به «قصه‌های از نظر سیاسی بی‌ضرر» از این‌جا پیدا شد. فایلِ صوتی چهارداستان را دانلود کردم و پس از شنیدن داستان‌های آن، به دو کتاب مشتاق شدم؛ یکی همین قصه‌های فلانِ «جیمز فین گارنر» که داستان «شنل قرمزی‌» را در کتاب صوتی قرائت کرده‌اند و دیگری «مرگ در نمی‌زند»

پیشنهاد می‌کنم فایل یادشده را دانلود کنید و بد نمی‌بینم اگر یادداشت‌های وبلاگ‌های دیگر را نیز درباره‌ی این کتاب بخوانید.{دست‌کم این + این + این +goodreads}

* تهران: نشر مشکی، چاپ دوّم، ۱۳۸۸، ۶۴ صفحه، ۱۲۰۰ تومان

گام یازدهم؛ سه روز گذشت

شنبه, اردیبهشت ۱۹م, ۱۳۸۸

# در راستای اخبارِ قبلی مستحضر هستید که بیست و دومّین نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب تهران با سلام و صلوات و به میمنت و مبارکی برگزار شد و خیل مشتاقانِ علاقه‌مند به کتاب و کتاب‌خوانی در همین یکی، دو روزِ نخستِ برپایی نمایش‌گاه، ساختمانِ عظیمِ مصلّای تهران را تسخیر کردند با حضورِ پُرشکوه و افتخارآمیزشان تا خط بطلان کشیده باشند بر هر چه آمار یک‌دقیقه، دو دقیقه‌ای سرانه‌ی مطالعه در این مملکت. حالا چی کار داریم که نصفی بیش‌تر از جمعیّت مورداشاره، از این امکان فرهنگی محض دید و بازدید استفاده می‌کنند. مثلن خودم که در یک حرکت انقلابی با سارا، آرزو، فؤاد، میلاد، آیدا، ویدا، فرشاد، مهران، علیرضا، مازیار، ویکی، جلال، دنیا، مسعود، سجّاد، مهرداد، جاوید، میریام، مدادرنگی، مهدیه، محمّد، پوریا، مریم، نجات، مجتبا، فرزاد، نادر و مسیح + مهدی دیدارحاصل شدم.

# اتوبوس‌های ویژه‌ی نمایش‌گاه حقیقت دارند! حتّا بعضاً به جای ۲۰۰ تومان، تن‌ها ۱۷۵ تومان بابت کرایه دریافت می‌کنند. همان‌طوری که پیش‌تر گفته شد اتوبوس‌های یادشده در میادینِ انقلاب، آزادی، صنعت، راه‌آهن و پایانه‌ی خاوران از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب مستقر هستند. برای مثال، این‌جا محل استقرار اتوبوس‌های ویژه در پارک‌سوار آزادی قابل رؤیت است. تجربه‌ی شخصیِ دوباره‌ی من، هم‌چنان اتوبوس‌های ویژه را ترجیح می‌دهد.

# گویا ساعاتی که برای بازدید از نمایش‌گاه درنظر گرفته شده خیلی دقیق است. نشان به آن نشان که من روز جمعه کمی زودتر از ساعت ده به وصال معشوق رسیدم و شدم عاشق دل‌شکسته، نشسته پشت درهای بسته!

# از اینترنت وایرلس خبری ندارم مبنی بر این‌که به کارِ کسی آمده باشد یا اصلن چنین امکانی واقعن در نمایش‌گاه قابل استفاده هست یا خیر؟

# گول تسهیلات رفاهی رو نخورین. دریغ از هیچی ولو یه لیوان آب خنک! حتّا صاحاب نمایش‌گاهِ بافکر! استراحت‌گاه را نزدیک در ورودی قرار داده‌ که به کار هیچ‌کس نمی‌آید! {آخه کدوم آدم عاقلی وقتی تازه رسیده نمایش‌گاه، می‌ره استراحت کنه یا کجا آدم حوصله می‌کنه این همه راه از شبستان و رواق‌های کتاب رو بیاد تا ورودی نمایش‌گاه، در استراحت‌گاه نشیمن کنه و بعد دوباره برود کتاب‌گردی! وقتِ رفتن هم که دیگر آدمِ بنده‌ی خدا بارش را گذاشته روی کول، دارد می‌رود و چه نیازی‌‌ست به استراحت‌گاه!} البته ون‌های رایگان هم در نمایش‌گاه هستند که بازدیدکنندگان را از جلوی ورودی نمایش‌گاه به شبستان جابه‌جا می‌کنند. حالا من درباره‌ی این‌که آن صف عریض و طویلِ ملّت برای استفاده از ون یعنی چی حرفی نمی‌زنم.

# شلوغ‌ترین غرفه‌های نمایش‌گاه طبق همیشه‌ی معمول، هایدا و آب‌معدنی و آیس‌پک و این‌ها بود.

# از من بپرس! ِ نمایش‌گاه نیز فعّال است؛ مقادیری بانوانِ متحدالشکل محض پاسخ‌گویی به سؤال‌های بازدیدکنندگان عزیز در این غرفه‌ها حضور دارند.

# و امّا امان از تبلیغاتِ شرکت‌های مختلف فرهنگی و هنری که در نمایش‌گاه امسال بی‌داد می‌کرد، جدای آگهی‌های معرّفیِ مکتوب، بروشور، کیف و … خانومِ رو اعصابی نیز به طور پیوسته صدای خویش را از دریچه‌ی بلندگوی نمایش‌گاه رها می‌کنند و به طور چهار نعل بر روی اعصاب ملّت می‌تازند! به‌خصوص با آن جمله‌ی روح‌خراش و دلِ آزار که هی می‌گوید: «با کتاب‌های خیلی سبز کنکور ۸۸ را قورت بده!» کارت‌های اینترنت رایگان برای تهران، توزیع شربت پرتقالِ از سوی شرکتِ فلان و … هم بود.

# مرکز پاسخ‌گویی به سؤال‌های شرعی، اورژانس، آتش‌نشانی، سازمان انتقال خون، گشت ارشاد و ماهواره‌ی امید نیز نقش مؤثری را در نمایش‌گاه امسال ایفاء می‌کنند.

# آنتن‌دهی تلفن همراه نسبت به سابق کمی بهتر بود.

# خودپردازهای سیّارِ بانک‌های مختلف در محدوده‌ی نمایش‌گاه کتاب قرار دارند محض عملیّات بانکیِ پُرشتاب.

# ضمنن، بازدید از نیم‌چه نمایش‌گاهی که از رادیوهای کهن در جوار سالن کودکان و نوجوانان برپا شده رو فراموش نکنین.

# تشکّرات فراوان از خانوم کوانتومی و همسر محترم‌شون بابتِ ارائه تسهیلات ویژه + آرزوی عزیز که کلّی شرمنده کرد من رو.

# کتاب تازه‌ی عبّاس صفاری، یعنی خنده در برف، به نمایش‌گاه نرسیده است.

# مرگ‌بازی با یک توضیح چندخطیِ اضافه توزیع شده است تا خواننده را شیرفهم کند:«داستان «دفترچه کوچک خاطرات من» در دی‌ماه ۱۳۸۵ نوشته شده و آن‌چه در این داستان درباره‌ی پژو ۴۰۵ و شرکت ایران خودرو ذکر شده، مربوط به همان زمان بوده و شرکت ایران‌خودرو پس از آن با فراخوانی خودروهایی که به نمایندگی‌های این شرکت مراجعه کرده‌اند، اقدام نموده است.»

# خب، به اطلاع می‌رساند دست‌آخر گوساله‌ی سرگردان را خریدم.

# وقتی از یه فهرست هفت‌تایی، پنج کتاب در نمایش‌گاه نباشه به دلیل زیرچاپ مجدد بودن یا تموم شدن یا دیگه تجدید چاپ نشدن … ووو … آدم از این‌که پول نداره ناراحت نمی‌شه و هی این یادداشت رو تأیید و تکرار می‌کنه با خودش.

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta