چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

- … این حرف را، برای نخستین‌بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟

- بله … آن‌وقت‌ها، ما تازه‌تازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.

- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما – آقا؟!

ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟

بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌کند؟

ملا خندید: فرق می‌کند، خیلی هم فرق می‌کند. آبروی ما باید حفظ شود.

- دردِ آبرومندی را در عاشق شدن می‌جویید یا نشدن؟

- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است که شما عاشقِ ما شده باشی.

- پس من شدم.

نادر ابراهیمی، مردی در تبعید ابدی

«… حقیقتاً که سرنوشت معمولاً با ما این‌گونه رفتار می‌کند، درست پشت سر ماست، درست در لحظه‌ای که ما تازه شروع به گله کردن از سرنوشت خود کرده‌ایم، او دست‌اش را برای کمک کردن به شانه‌ی ما گذاشته است و همین برای ما کافی است.»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته، ژوزه ساراماگو (Jose Saramago)

«در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تأمل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.

چرا؟

معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رأی می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، امّا موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده.»

به نقل از گفت‌وگو با ژوزه ساراماگو

از سر بی‌خوابی، نشستم فیلم‌نامه‌ی «نوبت عاشقی» رو خوندم و هی می‌گم کاش فیلم رو هم داشتم، بعد هزار و یک‌بار اون صحنه‌های آخر فیلم رو، از جایی که پیرمرد قفس قناری‌ها رو می‌بره برای مومشکی تا از تنهایی درش بیارن، نگاه می‌کردم و هر هزار و یک‌بار می‌ذاشتم پیرمرد سمعک‌اش رو دربیاره، مومشکی حرف بزنه، گریه کنه، بخنده، من‌ام بی‌اون‌که صدای مومشکی رو بشنوم، گریه می‌کردم با پیرمرد، می‌خندیدم با پیرمرد …. نمی‌دونین چه حس بی‌نظیری دارم وقتِ تجسّم این صحنه توی ذهن‌ام و چه‌قدر دل‌دل می‌کنم کاش توی فیلم همه‌چی همین‌قدر باشکوه باشه که توی ذهن من!

نوبت عاشقی {این‌جا + این‌جا}

دانلود فیلم‌نامه {این‌جا}

دانلود فیلم {این‌جا}

{goodreads}

«من اوّلین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می‌توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دوّمی به دست نمی‌آوری و بهتر این است که هدایایی که دنیا به تو می‌دهد را قبول کنی. البته ریسکی در این کار است، امّا آیا این ریسک بزرگ‌تر از چهل و هشت ساعت در اتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اوّل از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می‌گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه‌ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ‌کس صاحب هیچ‌چیز نیست، همه‌چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده‌اند همیشه فکر می‌کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است (که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده) و در آخر نتیجه گرفته‌اند هیچ چیز واقعاً به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ‌چیز به من تعلّق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اوّل و آخر زندگی‌ام است.»*

*نمی‌دانم فایلِ این کتاب را از کجا دانلود کرده‌ام، داستانی است با عنوان «یازده دقیقه» ابتدای صفحه‌ی اوّل نوشته «شهرنوش پارسی‌پور»، لابُد ترجمه از اوست. نویسنده هم «پائولو کوئیلو»، که «نسیم» می‌گوید چاپ این کتاب حالا ممنوع‌ است.{البته نمی‌فهمم چرا؟ داستان مورد خاصی نداشت به نظر من.} ماجرای آن هم درباره‌ی دختری است به نام «ماریا» و روایتی ساده از زندگیِ سختِ او که فاحشه است در ژنو. نویسنده تلاش کرده تا توضیح بدهد چرا؟ و توصیف کند چه‌گونه؟ می‌شود که دختری سر از ناکجاآباد بدکارگی درمی‌آورد. داستان بدی نیست. دست‌کم دخترانه است. عشق و عاشقی هم دارد. به قولِ آن علاقه‌مندِ نوشته‌های پائولو که در مقدمه ذکرخیرش رفته است، برای این‌که بهانه بدهد به آدم برای کمی تفکّر در باب سرنوشت، خوب است. برای من کمی تکراری بود. وقت دانش‌جویی‌ام – به اقتضای رشته‌ی درسی‌ام – به‌قدر کافی درباره‌ی زندگی‌هایی از این دست خوانده و شنیده‌ام. به‌هرحال خواندنِ آن بیش‌تر از سی‌دقیقه وقت شما را نمی‌گیرد. ضرر ندارد، بخوانید./ امیدوارم عنوان را درست نوشته باشم از اشعار سهراب سپهری است.