نوبت عاشقی
از سر بیخوابی، نشستم فیلمنامهی «نوبت عاشقی» رو خوندم و هی میگم کاش فیلم رو هم داشتم، بعد هزار و یکبار اون صحنههای آخر فیلم رو، از جایی که پیرمرد قفس قناریها رو میبره برای مومشکی تا از تنهایی درش بیارن، نگاه میکردم و هر هزار و یکبار میذاشتم پیرمرد سمعکاش رو دربیاره، مومشکی حرف بزنه، گریه کنه، بخنده، منام بیاونکه صدای مومشکی رو بشنوم، گریه میکردم با پیرمرد، میخندیدم با پیرمرد …. نمیدونین چه حس بینظیری دارم وقتِ تجسّم این صحنه توی ذهنام و چهقدر دلدل میکنم کاش توی فیلم همهچی همینقدر باشکوه باشه که توی ذهن من!
دانلود فیلمنامه {اینجا}
دانلود فیلم {اینجا}

اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۱:۰۲ ب.ظ
سلام…خوبی هنوز؟در کدام راه داری در می روی در….روزگارت شب نیست؟دست به دست کتاب می خوانی و خسته نمی شوی…..
Reply
اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸ در ۵:۱۰ ب.ظ
شما چقدر اطلاعاتتون بالاست !!
خوش به حالتون !
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۸ at ۳:۲۴ ب.ظ
از کجا فهمیدی؟
)
Reply