چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«… حقیقتاً که سرنوشت معمولاً با ما این‌گونه رفتار می‌کند، درست پشت سر ماست، درست در لحظه‌ای که ما تازه شروع به گله کردن از سرنوشت خود کرده‌ایم، او دست‌اش را برای کمک کردن به شانه‌ی ما گذاشته است و همین برای ما کافی است.»

قصّه‌ی جزیره‌ی ناشناخته، ژوزه ساراماگو (Jose Saramago)

۱۰ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مسعود در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    ولی ما معمولا در این فرصت های بدست آمده حواسمان جای دیگری است…

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    درسته. یادمون می‌ره هی

  3. آينه هاي ناگهان در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    واقعا معمولا اینطوریه رویا؟؟؟؟؟؟

  4. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    به نظر من درسته 🙂

  5. آوامین در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    سلام خانوم ستاره بارون
    خوبیییییییییی؟
    مرسیییییییی از دعای قشنگت و کامنتت که بهم انرژی داد هوارتا….
    این جمله که از این کتاب انتخابت کردی چقدر قشنگ بود رویا جونم! کلی خوشمان آمد !!!!
    تنکیو !

  6. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    خواهش می‌کنم رفیق. قابل شما رو نداشت. خیلی مخلصیم

  7. نسيم در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    گاهی هم با مشتی گره کرده
    تا توی دماغم بکوبد و یادم بیاندازد همیشه بدتر از این هم می شود

  8. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    صورتت رو بیار جلو، بکوبم مشت محکم رو

  9. رواني در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    کاش میشد از سر نوشتش

  10. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    ولی بهترین نسخه‌اش همینه که نوشتن. خیالت تخت

دیدگاه خود را ارسال کنید