چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۱۰ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مسعود در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    ولی ما معمولا در این فرصت های بدست آمده حواسمان جای دیگری است…

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    درسته. یادمون می‌ره هی

  3. آينه هاي ناگهان در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    واقعا معمولا اینطوریه رویا؟؟؟؟؟؟

  4. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    به نظر من درسته 🙂

  5. آوامین در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    سلام خانوم ستاره بارون
    خوبیییییییییی؟
    مرسیییییییی از دعای قشنگت و کامنتت که بهم انرژی داد هوارتا….
    این جمله که از این کتاب انتخابت کردی چقدر قشنگ بود رویا جونم! کلی خوشمان آمد !!!!
    تنکیو !

  6. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    خواهش می‌کنم رفیق. قابل شما رو نداشت. خیلی مخلصیم

  7. نسيم در ۸۸/۰۲/۲۹ گفت:

    گاهی هم با مشتی گره کرده
    تا توی دماغم بکوبد و یادم بیاندازد همیشه بدتر از این هم می شود

  8. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    صورتت رو بیار جلو، بکوبم مشت محکم رو

  9. رواني در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    کاش میشد از سر نوشتش

  10. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۸/۰۲/۳۱ گفت:

    ولی بهترین نسخه‌اش همینه که نوشتن. خیالت تخت

دیدگاه خود را ارسال کنید