آینه در آینه شد: دیدمش و دید مرا
- … این حرف را، برای نخستینبار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟
- بله … آنوقتها، ما تازهتازه در دل شما جایی باز کرده بودیم.
- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما – آقا؟!
ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم که شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟
بانو جواب داد: دیگر چه فرق میکند؟
ملا خندید: فرق میکند، خیلی هم فرق میکند. آبروی ما باید حفظ شود.
- دردِ آبرومندی را در عاشق شدن میجویید یا نشدن؟
- البته زیباتر و آبرومندانهتر است که شما عاشقِ ما شده باشی.
- پس من شدم.
نادر ابراهیمی، مردی در تبعید ابدی

خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۱ ق.ظ
عجب !!!!
Reply
خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۲:۰۳ ق.ظ
پس من شدم….تسلیمی عالی…
ممنون که ما را یاد کردید.
ما هم برای نمایشگاه کلی یاد شما و وبلاگتان نموده و بهره مند شدیم.
مشتاق دیداریم، نه در خواب!
Reply
خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۲۹ ق.ظ
Lovely
Reply
خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۰۳ ق.ظ
هاه!
Reply
خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۵:۲۵ ب.ظ
ووووو….چه عاشقانه !!!
فکر نمیکردم اخرش تسلیم بشه ها ! رمانتیک بود ولی ! تواضع به خرج داد این خانوم…
راستی مرسی رویای نازنیننم…عینک بدی با جون دل خریدارم !!! اون من ِ گمشدم هی از دستم فرار میکنه ! بسی خسته شدم ازین تعقیب و گریز…
بوس از یک دختر لوس برای یک دوست …
شکلک نداره اینجا وگرنه لاوش بیشتر میشد ،اونوقت میشد لاو تو لاو !!!
Reply
خرداد ۱م, ۱۳۸۸ در ۹:۱۳ ب.ظ
اول بانو عاشق آقا بود،
دوم هم،
سوم هم،
تا آخر
و هنوز آقا «عاشق» بانو نشده است. شاید فقط در دلش جایی باز کرده باشد برای بانو.
من همینقدر فهمیدم.
Reply