چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«یادم آمد فکر کرده بودم مگر می‌شود عاشق دختر یک حاجی‌فیروز شد. فکر کرده بودم چرا نشود. مگر چه چیزش از آن قُزمیت‌های دیگر کم‌ترست. موهاش فقط کمی هَپلی‌ترست. آن هم لابد برای خوابی‌ست که دیده بود یا انتظاری که کشیده بود. حتّا این فکر احمقانه را کردم که انتظار را برای من کشیده بوده و آن‌قدر مطمئن شدم که توی چشم‌هاش دیدم، برای لحظه‌یی فقط، که بم می‌گوید دی‌شب خوابم را دیده بوده و ام‌شب منتظرم مانده بوده و از این فکرهای احمقانه‌ی شیرین.»

دلقک به دلقک نمی‌خندد، حسن بنی‌عامری

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. محمدحسین در ۸۸/۰۵/۱۷ گفت:

    سلام.
    روز خبرنگار بر شما همکار محترم گرامی و خجسته باد.
    امیدوارم سالیان سال زنده و سلامت باشید و اخباری سرشار از انرژی مثبت در اختیار مردم قرار بدهید.

  2. تیله باز در ۸۸/۰۵/۱۷ گفت:

    زنده باشی و هزار ستاره…

  3. محمد امین عابدین در ۸۸/۰۵/۱۸ گفت:

    یاد فیلم جاده اثر بی نظیر فدریکو فلینی افتادم.

دیدگاه خود را ارسال کنید