چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«نمک چیزی بود که می‌شد باش فحش داد. می‌شد به کسی که آدم خوبی نبود گفت نمک‌ام کورت کند. می‌شد باش مثل آدم‌های خوب بود. می‌شد باش کسی را نمک‌گیر کرد. می‌شد با نان دادش به کسی و گفت ما نان و نمک هم‌دیگر را خورده‌ایم و به اندازه‌ی یک دنیا باش دوست بود. بعد می‌شد حتّا باش رفت خرید کرد.»

دلقک به دلقک نمی‌خندد، حسن بنی‌عامری

دیدگاه خود را ارسال کنید