چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

من مثل یک غروب زمستان، یکدست
من مثل یک ستاره، سرد و رها و موقّت‌اَم
من می‌روم، ولی
گویی نرفته‌ام
گویا دهان مرا لمس کرده‌اند
گویا ستاره‌های مرا دزدیده‌اند
گویا تمام جاده‌های مرا بستند
گویا تمام عمر
در یک غروب سرد زمستان بی‌ستاره زیسته‌ام

«سیروس شمیسا»

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. محمد امین عابدین در ۸۸/۰۶/۰۸ گفت:

    از ایشان کتابی در رابطه با هدایت خوانده ام .

دیدگاه خود را ارسال کنید