چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

وه که گر من بازبینم روی یار خویش را
تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را
یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند
بی‌وفا یاران که بربستند بار خویش را
مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق
دوستان ما بیازردند یار خویش را
هم‌چنان امید می‌دارم که بعد از داغ هجر
مرهمی بر دل نهد امیدوار خویش را
رأی رأی توست خواهی جنگ و خواهی آشتی
ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را
هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند
گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن
ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش
قبله‌ای دارند و ما زیبا نگار خویش را
خاک پایش خواستم شد بازگفتم زینهار
من بر آن دامن نمی‌خواهم غبار خویش را
دوش حورازاده‌ای دیدم که پنهان از رقیب
در میان یاوران می‌گفت یار خویش را
گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی
ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را
درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود
به که با دشمن نمایی حال زار خویش را
گر هزارت غم بود با کس نگویی زینهار
ای برادر تا نبینی غم‌گسار خویش را
ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن
تا به خدمت عرضه دارم افتقار خویش را
دوستان گویند سعدی دل چرا دادی به عشق
تا میان خلق کم کردی وقار خویش را
ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم
هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را

«سعدی»

پی.‌نوشت)؛ دلم یک خدای قادر متعال می‌خواهد که مصلحت زندگی مرا در حکمتی ببیند که من صدایش می‌زنم عشق.

۵ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. بانو در ۸۸/۰۶/۲۴ گفت:

    پ.ن.من هم همینطور!

  2. سعادت در ۸۸/۰۶/۲۵ گفت:

    من هم اگه روزی یارمو ببینم تا عمر دارم خدا رو شکر می کنم الان هم شکر می کنم. من یاری رو که به کمک نیاز داشته باشه تنها نمی ذارم، زیر شونه هاشو خالی نمی کنم. من بی وفا نیستم. یعنی شما فکر می کنید من هنوز تیشه به ریشه ی یارم می زنم؟ من همیشه امید دارم بالاخره بعد از هر سختی یه آسانی هست مگه خدا تو کتابش نگفته. من همه ی سختی ها رو تحمل می کنم تا بهش برسم. من یارمو با دل می خوام نه با تیشه. خاک غربت می دونی چیه وابستگی هاست من که از هر چی وابستگی هاست غیر اون دل کندم. من دنبال آسودگی نیستم گفتم سختی می کشم تا مرد بشم. من آسایش رو تنها کنار یارم می خوام شما باور می کنید؟ من از یار خودم نگم از چی بگم. دلم از درد پر بشه نمی گم. سکوت می کنم سعدی راست میگه اگه آدم سکوت بکنه خیلی بهتره لااقل دیگه غم یارشو نمی بینه که به خاطرش ناراحت بشه. من همیشه خواستمش. دلم می خواد زندگی به میل یارم پیش بره بعد من. من غلامیشو می کنم تا ابد تا شاید بتونم کمی از هزاران آرزوش رو برآورده کنم منم آروزیی جز اینکه کنارش آروم بگیرم ندارم. همه سختی ها و غصه ها برای من ولی همه ی خوشختی ها و آسودگی ها برای اون. من زندگی سخت رو کنار یارم با زندگی آسوده ی بدون اونو بیشتر دوست دارم. من مصلحت زندگیمو به عشقی می دونم که خیلی برام عزیزه. من دنبال یارم می خوام برم می خوام همراهش باشم. می خوام کنارش باشم. می خوام دستهاشو بگیرم ولی قبل از همه چیز دستمو سمتش دراز می کنم اگه دستمو گرفت کل مسیر رو پا به پاش می رم و یه لحظه هم تنهاش نمی ذارم ولی اگه دستمو نگیره بازم دعای خیرم براش همیشه هست. من یارم خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنه واسم عزیزه. نمی گم خطاکار نیستم مشکل اینجاست تا وقتی یارم منو نبخشه دستمو نمی گیره. هنوز فرصتم تموم نشده

  3. مهدی در ۸۸/۰۶/۲۵ گفت:

    هیچی – لایک

  4. آوامین در ۸۸/۰۶/۲۶ گفت:

    وای رویا یعنی هیچی امشب جز این پستت و خصوصا اون جمله ی آخرت نمی تونست بچسبه…الهی که مصلحت امسالت در عشق باشه…الهی…الهیی…امین…

  5. سعادت در ۸۸/۰۶/۲۶ گفت:

    این آخرهای ماه رمضونی برای من هم دعا کنید. منم براتون دعا می کنم اگه غصه ای دارید ایشالله بر طرف بشه. انگاری آسمون شهر ما هم غمگین بود. دیشب خیلی بارون زد. من از خدا می خوام صاحب اون صدای غمگین رو خوشحال کنه و به زندگیش امید و سلامتی ببخشه. شاید کم ترین آرزوییه که می تونم براتون بکنم مثل یه دوست خوب. صاحب اون صدا یعنی رویای نازنین تنها کسی بود که تو این مدت با حرفهاش منو نصیحت کرد، درسته من زیاد عذر خواهی بهت بدهکارم چون می دونم از دستم دلخوری ولی ازت خیلی ممنونم. من به حرفهات زیاد فکر می کنم اونم ساعت ها. خیلی هاشون به دردم می خورن. همشون هم یادم می مونه. تو به من خیلی لطف داشتی رویا خیلی. می دونی آخه جمله هایی رو که انتخاب می کنی عالی اند. مدتها دنبال این جمله ها می گشتم. درسته اول یه کم تند بر خورد می کنم ولی اگه زیاد بهشون فکر کنم منطقی باشن قبولشون می کنم. تا امروز کسی اینقدر به من لطف نداشت که نصیحتم کنه حتی اگه غیر مستقیم و ناخواسته باشه. خیلی ازت ممنونم. به قول ما شمالی ها “خاش ولیسی” نمی کنم سوء تفاهم نشه. جدی می گم. حرفهات خیلی به دردم می خورن. مرسی. لااقل وبلاگ تو خیلی برام مفیده و خوشحالم که آدرسشو پیدا کردم. دیگه از ۳۰ام می آم تهران. یعنی شاید کمتر بیام نت و فقط اختصاص بدم به بعضی روزها تو هفته. کتاب معرفی کن بعد پست بذار تا میام یه دفعه ای اون صفحه رو پرینت بگیرم. فکر کنم تا یکی دو هفته همش باید بپرسم که فلان خیابون کجاست تا عادت کنم. حتی راجع به رفت و آمد زیاد نمی دونم. مگه میشه با نقشه این ور اونور رفت. فکر کن من یه نقشه ی به اون بزرگی رو بگیرم گوشه ی خیابون وایسم نگاه کنم.چقدر طول می کشه که عادت کنم؟ با این استعدادم حتما گم میشم. غمگین ننویس. شاد بنویس. انگاری همه ی آدم ها سینوس زندگی دارن حتی تو. سینوس های زندگی بی نهایته و برای همیشه تکرار میشه. ای کاش خدا بهمون قدرتی بده که قوی باشیم. بازم می گم خوشحال بنویس. راستی یه سوتی دادم. چند روز پیش رفتم مطبوعاتی بیگی گفتم کتاب خداحافظ گاری کویر دارید آقای بیگی گفت گاری کوپر. من آبروم رفت و از خجالت اومدم بیرون. جک نبود واقعیت بود. قابل توجه شما از این به بعد کتاب ها رو خوب معرفی کنید.

دیدگاه خود را ارسال کنید