چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. a در ۸۸/۰۷/۱۴ گفت:

    salam

    عجب حکایت ایست این علاقه

    ایست می دهد که بروی

    می ایستی که برود

    بروم

    برو

    راستی بعدن بهانه بیاور

    چال شده ام

    طوری که مادرم حتی

    دستخطم را نمی شناسد

دیدگاه خود را ارسال کنید