گفته بودم خود تویی شروع یک رؤیای نو
امروز، با تو سالگردِ تولدّم را جشن گرفتیم. قرار گذاشته بودیم میدان انقلاب و تو قبلتر کتابی را که میخواستی به من هدیه کنی از «نیک» خریده بودی و بعد، رفته بودی تا آن کارتپستالفروشی توی خیابان کارگر و چون فروشنده بلد نبود کتاب را کادو کند، از خیر کاغذ گذشته بودی و یکی از هماین ساکدستیهای قرمز و قهوهایِ آیلاویودار را خریدی با کارتپستالِ کوچکِ خوشرنگی که نقّاشی دوتا خرسکِ کوچک است؛ دختره یک بغل گل دارد و پسره یک دختر با یک بغل گل را سفت و سخت درآغوش گرفته است.
تلفن که زدی، من توی تاکسی نشسته بودم و پرسیدی:«کجایی؟» گفتم:«نزدیکای توحید.» که گفتی رسیدهای و توی همآن ایستگاهِ اتوبوس منتظر مینشینی تا من بیایم و دستآخر پرسیدی:«میدونی کدوم ایستگاه رو میگم؟» گفتم:«آره. همون ایستگاه خودمون رو.»
ایستگاه اتوبوس جایی بود که برای اوّلیّنبار با هم دعوا کردیم. نشسته بودیم آنجا، هوا کمی تاریک بود و بیشتر سرد، انبوه مردم و ازدحامِ صدا به کنار، من را نمیگویی چهقدر سخت و سگ بودم آن شب؛ حدود ساعت هشت. شروع کرده بودم به ادا و ایراد گرفتن از تو و نقشِ خودم را فراموش کرده بودم؛ قلبام را گرفته بودم توی مُشتام و در سراشیبیِ تندی میدویدم و هیچ صدایی نبود مگر نفسنفسزدنهای خودم. من جورِ دیگری بودم؛ دُچار نفهمی شاید.
آنروز که گفتی بیا مثل روز اوّلی رفتار کنیم که همدیگر را دیدیم؛ همآن جمعهی هشتروزِ بعد که ساعت دو قرار گذاشته بودیم سیدخندان، گفتم نه. خُب، نمیتوانم دوباره برگردم به دوریِ آن روزِ نخست که تو را دیدم و دلم مثلِ تهرانِ اینروزهای دلهُره مُرده بود.
پریروز، روبهروی ما زنِ میانسالی روی تخت نشسته بود با مردی که لابُد همسرش بود. پسرکِ رستورانچی سینی چای را که گذاشت جلوی ما، یک قلیان هم بُرد سرِ تختِ آنها. با خودم گفتم مثلن قرار بگذاریم ده سال بعد دوباره، دونفره توی این رستوران باشیم؛ یعنی تو هنوز موهایت بلند است و حلقهی کِش را انداختهای دور مُچات؟ یا دخترکِ فالفروش؛ فکر کن دوباره هماین غزلِ حافظ فالمان باشد که تو عاشقِ آخرین بیتِ آنی:«دوش میآمد و رُخساره برافروخته بود.»
در زندگی لحظاتی است که ما نشستهایم روی تخت، تو میگویی:«دیگه دوغ نگیریم.» من میخندم:«یادته اونبار؟ یه پارچ دوغ و دریغ از یه قلپ اگه خورده باشیم.» بعد، روزمان بوی قزلآلا میگیرد با کبابِ کوبیده و خودمان را میبینیم که مرکزِ عالمِ خودمان هستیم و میتوانیم بنشینیم دربارهی «جمعه» حرف بزنیم که جای خوبیست برای قدم زدن. تو میگویی:«اون روز اوّل هم خیلی راه رفتیم.» حرفهای من هم که شکلِ اسمِ تو شده است؛ در زندگی لحظاتیست که صدای قلبِ آدم بلند میشود و تو میشنوی «دوستت دارم.»

دوست دارم دنیا را از کنار همهی روزهای خلوتِ بیست و هفت سالگیام نگاه کنم وقتی که کمتر مینوشتم و بیشتر راه رفتم و به طرز شاعرانهای غمگین بودم و شبیه قصّههای عاشقانه، طعمِ فراق داشت زندگیام با یک سینمای هندیِ ذهنی که سرگرم میکرد مرا. امشب وقتِ خوبی است برای کمی تنهایی بیشتر. مینشینم کنارِ خودم و تا حوالیِ صبح، در «شهر خیالاتِ سبک» پرسه میزنم و دلام را پُر میکنم از سبزِ امیدواری.

بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۵ ق.ظ
بیست و هفت سالگی ات مبارک, خانوم رویاهای بزرگ و لذت های کوچک :*
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۰ ب.ظ
خیلی ممنونم مهشاد جان :* شاد باشی
Reply
بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ در ۱۰:۵۹ ق.ظ
سلاااام رویاجونم
تولدت مبارک:*
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۱ ب.ظ
سلااااااام. ممنونم زهرا جان :* سلامت باشی مدام
Reply
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۸ در ۱:۴۴ ب.ظ
این نوشته روز تولدت قشنگ بود .خیلی …قشنگ تر از همه ی تولدهایی که نتی بهت تبریک گفتم و ازت خوندم …دوستش دارم …دوستت دارم …تولدت مبارک نازنین…رویای چهار ستاره ی بیست و هفت ساله ی یک ملیون ستاره …
ببین من درسته لوسم ولی نمی دنوم چرا این نوشته ی تولدت رو خوندم گریه ام گرفن گریه که نه دو قطره اشک سر خورد و این یعنی ته لذت و حس از بودن یه دوست خوب و دوست داشتی رک که همه اش به من میگه لوس لوس … ولی من میگم بوس بوس …
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ب.ظ
لوس کوچولوی خووووووووودم :*
مثل من وقتی نوشتهی پرمحبت تو رو خوندم
Reply
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۹:۰۶ ق.ظ
قلمات را خیلی دوست دارم رؤیا ولی خیلی بیشتر از همیشه از خوندن این نوشتهات لذت بردم.
یک بار دیگه تبریک، هم بهخاطر تولدت و هم به خاطر تجربهی اینهمه احساس خوب.
شاد و خوشبخت باشی همیشه -در کنار عزیزانی که دوستشون داری.
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۴ ب.ظ
بیتای نازنین
از محبت و لطفی که همیشه نسبت به من داری خیلی ممنونم. برای شما همماهی عزیزم بهترین نیکبختیهای قابلفرض رو آرزو میکنم با شادیهای عمیق
Reply
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۲۷ ق.ظ
۲۷ سالگی تان مبارک …امیدوارم شروع این رویای نو شیرین ترین رویای زندگی تان باشد…
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ب.ظ
ممنونم فهیمه جان. انشاءالله در کنار هم، به امید روزهای خوش
Reply
بهمن ۱۵م, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۲ ب.ظ
عجیب که اون روز اره اره همون روز رو می گم خوب یادم نیست که درست حسابی بهت گفتم تولدت مبارک اما این رو حتما نشنیدی اما من گفتم البته تو دلم اما مهم نیست مهم اینه که گفتم من ادم خوشبختی هستم چون همش با ادم های خوب اشنا میشم
Reply
چهار ستاره مانده به صبح Reply:
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۴ ب.ظ
و من هم به قدر تو و به هماین دلیل خوشبختام زهره جان. هیچوقت یهشنبه رو فراموش نمیکنم و مهربونیِ ارزشمند شما رو :*
Reply