چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

و آن‏ روزِ زیبا
سه‌شنبه‌ای بود کمی آفتابی
و گاه و بی‌گاهِ روز
باران می‌بارید
اردی‌بهشت بود
و من در خاطره‌ی شبی
که تو به سمت خانه می‌رفتی
با حسرتِ ناتمام ماندنِ «کوچه»
و لحنِ تو وقتِ دکلمه‌ی شعر
عشق‌بازی می‌کردم روی نقشه‌ای
که تو  در خیابان ولی‌عصرش بودی
و نمی‌‏شد نقشه را تا کرد
تا از جاده‌ی دیگری
به من رسیده باشی
حتّا، کوچه و خیابان‌ هم
چه‌بسا اشک‌هایی که نذر کرده‌ام
برای سقفِ مشترک یک شب
و دهانی پُر بوسه.*

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. موجي در ۸۹/۰۲/۰۳ گفت:

    زیبا بود

    عشق‌بازی می‌کردم روی نقشه‌ای
    که تو در خیابان ولی‌عصرش بودی
    و نمى‏شد نقشه را تا کرد

دیدگاه خود را ارسال کنید