چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از پی این سکوت طولانی، چند جمله می‌نویسم برای بدرقه، نذرِ قدم‌های رفتنِ تو که زود برگردی.

این  روزها خوب می‌گذرد؛ زندگی روزمره‌ی عاشقانه، شیرین و سبک.  محبوبِ خُلی دارم که تویی و در کنارت زندگی را از زیبایی پُر می‌کنم و یاد گرفته‌ام بی‌توسّل به گذشته و بی‌چشم‌انتظاری برای معجزه در عشق باشم، هم‌این.

از امشب، به راهِ تازه می‌رویم و هر دو،  زیرِ فشارِ روزهای سختِ پس از این، عاشق‌تر می‌شویم به سلامتیِ این زندگیِ خوش‌رنگ که ابدی خواهد ماند.

* نادر ابراهیمی + نقاشی از شهین بارور

۷ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. فاطیما در ۸۹/۰۵/۳۱ گفت:

    چه خوب بالاخره نوشتید !

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۹/۰۵/۳۱ گفت:

    :) واقعن فاطیما؟ ممنون از محبت شما.

  3. صدرا در ۸۹/۰۵/۳۱ گفت:

    شما هم آره؟ آره؟

  4. کلبه دنج در ۸۹/۰۶/۰۵ گفت:

    چندین بار آمدم اینجا و به یک صفحه سیاه برخوردم

    گفتم حتما بی خبر رفته اید و در چهار ستاره تان را تخته کرده اید و بار بسته اید به سفر و جایی ناشناس
    چون می دانم همچون شمایی نمی تواند ننویسد

    اما حالا که دیدم اشکال از صفحات مجازی بوده خوشحال شدم
    گویا حتی اگر در بلاگفا و پرشن بلاگ هم نباشیم و خانه مستقلی داشته باشیم، باز هم این وبلاگ خانه های اینترنت کار خودشان را می کنند و وقت و بی وقت خراب می شوند

  5. سالي در ۸۹/۰۶/۱۰ گفت:

    و این نیز بگذرد
    همدرد توام یا شایدم دردم از توام بیشتر باشه اما خدا پیش ماست

  6. مژده در ۹۰/۱۲/۰۱ گفت:

    خوب و سرزنده باشید ، به یمن این عشق

  7. سمانه در ۹۰/۱۲/۰۲ گفت:

    خوبه. خوبه. اینجوری خیلی خوبه. خوشحالم برات. خوشحالم. دنیا سخت میگذره پس چه بهتر که با «تو» بگذره. باشه؟ :دی

دیدگاه خود را ارسال کنید