چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«ما از کودکی با «شعار» بزرگ شدیم. می‏خواهم تأکید کنم بر نسل خودم. شما یک نسل عقب‏‌ترید. فقط یک نسل اما تفاوت ویژگی‏های نسل من با نسل شما به اندازه‌ی نه یک دهه که به اندازه‌ی دست کم پنجاه سال است. کودک بودن در دهه‌ی شصت یک بدشانسی بزرگ است. جنگ، شعارهای سر صف، صدای گرومب افتادن بمب و موشک در یک چهارراه آن طرف‏تر، کوپن، صف نفت، مادری که چادرش بوی نفت می‏دهد، کپسول بوتان و پرسی، دفتر چهل برگ کاهی که پشتش چاپ کرده‏اند جنگ جنگ تا پیروزی، نارنجک‏های پلاستیکی که مدرسه می‏داد، دفترچه بس.یج پر از مهرهای روغن نباتی و قند و شکر و نفت سفید.

نوستالژی من این‏هاست و شعارهای سر صف. همه مرگ بر فلان کشورها و فلان آدم‏ها. فکرش را بکنید دخترهای کوچولوی دبستانی را به صف کنند و نفرین و لعنت یادشان بدهند. بعد این دختر کوچولوها بروند خانه. در خانه همه چیز یا مدرسه فرق دارد. دنیای دیگری است. پدر به اولیاء مدرسه فحش می‏دهد. به اولیاء مملکت بد و بیراه می‏گوید. بچه‏ها لباس‏های جینگولشان را می‏پوشند و می‏روند توی کوچه، می‏روند مهمانی. با دامن کوتاه پفی و موهای دم اسبی. بعد فردا با روپوش دراز و شلوار گشاد و مقنعه سیاه می‏روند مدرسه تا باز از جلو ن.ظام و صف و شعار مرگ‏آور.

ما با «سیستمی نفاق‏پرور» رشد کرده‏ایم دوست من. سان.سور مال دوره فلان وزیر و فلان معاون ارش.اد نیست. من امروز وقتی دستم را روی کلیدهای کامپیوترم می‏گذارم یک خانم ناظم چادری بی آن که خودم خبر داشته باشم، دستم را هدایت می‏کند که همه چیز را نگویم. چرا وقتی داستان صابون گلنار را می‏نویسم حواسم هست زیادی بدن‏های برهنه را توصیف نکنم؟ وارد جزئیات داستانی اندام زنان در یک حمام عمومی نشوم. چرا سرسری می‏گذرم؟ چرا از توصیف ناتورالیستی چنین موقعیتی پرهیز می‏کنم؟ چرا این توصیف یک توصیف آزاد و ساده و بی پروا و طبیعی نیست. من از این حیث به کار خودم ایراد می‏گیرم. ایرادی که ریشه‎اش در من است و نظام تربیتی من. همه جا آن خانم ناظم زشت با مقنعه چانه‏دار با من است. او استعاره‏ای است از نظام سانسور کننده. این استعاره در من و خیلی از هم‌نسلانم زندگی می‏کند.

پنهان‌کاری در خون ماست. شخصیت‏های تعارفی، پیچیده و پر از رودربایستی. نمی‏دانم تا چه اندازه با رفقای هم‌سن و سال من ارتباط داشته‏اید. در همه این‏ها یک سندرم بدقولی وجود دارد. به حرف‏ها و وعده‏های روزمره‏شان پای‏بند نیستند. امروز یک حرف می‏زنند و فردا یادشان می‏رود. در ظاهر قربان صدقه می‏روند و پشت سر هم بدگویی و مسخره کردن. غیبت و تمسخر همدیگر از ویژگی‏های نسلی من است. و من همه این‏ها را ناشی از تربیت اجتماعی سیاسی این دوران می‏دانم. نسلی مأخوذ به حیا، خودخور و تعارف‏زده که برای گرفتن حق خودش هم دچار شک و تردید و خودخوری می‏شود.

میان درون و برون این آدم‏ها یک دیوار بلند وجود دارد. دیواری که معمار ماهر آن نظ.ام فرهنگی و تربیتی حاکم است. پس سؤال شما از همان ابتدا جوابش معلوم است. مثل روز روشن است که ما خیلی پیش از آن که سان.سورمان کنند، دست به کار سان.سور خود می‏شویم. و این فرایندی خود به خودی و در بسیاری از مواقع ناخودآگاه است.

ما در طول این سال سی، یاد گرفته‏ایم هر حرفی را نباید جلوی دیگران زد. نباید توی خیابان با هر کسی راست راست راه رفت و خندید، چون آدم را می‏گیرند می‏برند توی پاس.گاه و اداره‌ی نکیر و منکر (منکرات) و زندان. پس حرف‏های پنهانی را باید در خانه زد. مهمانی‏های آنچنانی را باید در خانه برپا کرد. خوردنی‏های ممنوع را باید در خانه خورد و… همین طور در این سال‏ها پیش آمده‏ایم تا رسیده‏ایم به اینجا. اینجا که وضعیت امروزمان است. تسلیم وضع موجود، منفعل، خسته، ناامید، تسلیم هر فرمانی که از بالا برسد، بدبین به همدیگر، متوهم و آرمیده در خانه‏های امن و آرام‌مان و ترس‌‏خورده… ترس‏خورده…»

{+}

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. زودیاک در ۸۹/۰۶/۰۹ گفت:

    سلام. شما رو به عنوان یکی از وبلاگ ها توی وبلاگم معرفی کردم! به مناسبت روز جهانی وبلاگ!

دیدگاه خود را ارسال کنید