چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

باید برای مراسم افطاری امشب «دعا» بنویسم، امّا نشسته‌ام این‌جا، زل زده‌ام به یادداشت‌های روی دیوار، اشک می‌ریزم و با خودم می‌خوانم؛ «می‌سوزم، می‌سوزم؛ فانوس تمنّایم، گل کن تو مرا، و درآ.»
مگر نه این‌که باید با دل دعا کرد؟ دلم تو را می‌خواهد.

۲ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. فاطیما در ۸۹/۰۶/۱۵ گفت:

    وای !
    عجب یادداشت های نازی !
    البته قلبها و سلیقه تون رو می گم !
    حرف ندارن :)

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۹/۰۶/۱۸ گفت:

    خیلی متشکرم.

دیدگاه خود را ارسال کنید