چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

دیروز به مثابه‌ی یک‌نفر آدمِ پُرغصّه‌ی تنهامانده‌ی دل‌گرفته‌ کِز کرده بودم کنجِ اتاق، شست‌ام را می‌مکیدم و فکر می‌کردم که توی این حس و حالِ پکر و دمغ سراغ کی بروم؟ به کی زنگ بزنم؟ با کی درددل کنم؟ بعد دیدم حتّا این‌قدر حوصله هم ندارم برای ذکر مصیبت. ملّتِ مظلومِ خودم را بغل کردم و آوردم این‌جا، نشستم پشت مانیتور، رفتم سایت کتاب‌خانه‌ی ملّی، گفتم برای شادیِ دل‌ام کتاب‌بازی کنم. بعد فکر می‌کنید اوّلیّن صیدم (سلام آرزو) چی بود؟ کتابی از فریبا کلهر به نام با غم‌هایم چه کنم. قدیم‌‌ترها، این‌طوری که می‌شد با خودم فکر می‌کردم «نشانه‌س لابُد.» نشانه برای‌ام جدی بود و بلد بودم نشانه‌های بی‌ربط را به هم ربط بدهم و خط بسازم و بروم جلو. حالا چی؟ می‌خواهم نشانه‌بازی را دوباره امتحان کنم، از نو.

۴ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. محمدامین در ۸۹/۱۰/۱۳ گفت:

    من موندم وبلاگ به این خوبی چرا کامنت نداره؟ همه هم که مثل من لایک نمیزنن. پس کو این همه بازدیدکننده؟

  2. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۹/۱۰/۱۹ گفت:

    الان من باید بابت عدم‌تناسبِ کامنت و لایک با تعدادبازدیدکننده و وبلاگِ خوب‌ام پاسخ‌گو باشم؟ :))

  3. آرزو در ۸۹/۱۰/۱۴ گفت:

    علیک سلام دوست جان

    منم اتفاقاً دنبال همچین عبارتی بودم…

    غم این روزامون گمونم شبیه هم باشه یه نموره

    نوشته هات رو دوست دارم دوست جان؛ این هزار بار!;):)

  4. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۹/۱۰/۱۹ گفت:

    شما محبت داری آرزو جانم :*
    برای شادی دعا کنیم، برای روزهای شادِ در راه
    یه روز خوب می‌آد، بی‌شک

دیدگاه خود را ارسال کنید