چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

تا دیروز بیست و هشت ساله بودم و از امروز دیگر باید بگویم بیست و نه ساله‌ام و نمی‌دانم باید خودم را باور کنم یا تاریخِ شناس‌نامه‌ام را و نمی‌دانم چرا خنده‌ام می‌گیرد. پیر به حساب نمی‌آیم و یک‌جور حالِ خوبِ در تب و تابی دارم از شدّتِ هیجان، از زیادیِ امید. هولدرلین با من است و همه‌ی دنیا به هیچ‌کجای‌ام نیست. هنوز از خودم خوش‌ام می‌آید و هنوز توی سرم یک قطار دارم که هی سوت می‌کشد، می‌خواهد بایستد و من، انگار که قطارم اسب باشد، او را وادار می‌کنم که بدود، فقط بدود. می‌گویم بدوووو. آره پسر، بدوووو. قطارم پسر است؛ کاری و قوی و عمرن برای هضم دل‌تنگی‌هایش گریه نمی‌کند، می‌دود. فقط می‌دود.

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. مسعود در ۸۹/۱۱/۱۰ گفت:

    به نقل از وبلاگ آقای الدفشن:
    آدمی‌زاد پیر به حساب نمی‌آید، مگر با فرارسیدن روزی که حسرت‌ها جای رویاها را بگیرند. / جان بریمور

  2. مسعود در ۸۹/۱۱/۱۰ گفت:

    مبارک باشد اما تولد بدون کیک نمی شودها، کیکی که آن قدر بزرگ باشد که همه مان دورش جا بشویم!

  3. چهار ستاره مانده به صبح در ۸۹/۱۱/۱۵ گفت:

    ممنونم مسعود عزیز
    کیک هم به روی چشم. حتمن آنقدر بزرگ :)

دیدگاه خود را ارسال کنید