چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

درحالی که به نظر نمی‌رسد در هیچ‌یک از دو گروه اهل قلم غیرمذهبی و نویسندگان موسوم به ارزشی یا دولتی قرار بگیرید، از بیان باورهای دینی و مذهبی خود ابایی ندارید. این از لحاظ دیده شدن آثارتان مشکلی را در پی نداشته است؟
ولم کن رفیق. دیده‌شدن توسط کی؟ این‌ها را من که قبول ندارم. اگر فقط یک داستان‌نویس یا منتقد در میان‌شان میدیدم که آدم معتبر و باسوادی بود شاید دغدغه‌ام این میشد که کارم را به دستش برسانم و نظرش را بخواهم. تنها داوود غفارزادگان را قبول دارم. آدم به‌شدت باهوش و داستان‌شناسی است و آن‌قدر صداقت دارد که اطوار روشن‌فکری نریزد و به سنت فکری خودمان بی‌اعتنایی نکند. رمان «مفید‌آقا» را برای همین به ایشان تقدیم کردم. غفارزادگان مرا دیده و کارم را قبول دارد. خوب دیگر چه کسی می‌ماند؟

به گمانم زمانی برخورد یا اعتراضی نسبت به یکی از جوایز ادبی و گردانندگان آن داشتید. ناگفته‌ای از آن ماجرا دارید که بتواند برای علاقه‌مندان جوان ادبیات داستانی سودمند باشد؟
آن بحث بیات شده دیگر. اما این علاقه‌مندان جوانت مرا بدجوری قلقلک می‌دهد.
لابد باید یک چیز دهن‌پرکنی بگویم که در داستان‌نویسی یا داستان‌خوانی اگر در پیش بگیرند رستگار شوند. هان؟ بگویم؟ بگذار بگویم. نظریه‌ من این است که جایزه‌ ادبی را در ایران کسی بنیان میگذارد که در آفریدن داستان ناکام است. از بس ناکام مانده که عقده‌ای شده و به‌ناچار و برای عقده‌گشایی آمده دبیر یا داور جایزه‌ داستان شده. اگر داستان‌نویس بود که مست داستانش بود، چه‌‌‌‌‌کار داشت به داوری و ماوری و جایزه دادن و گرفتن. داستان‌نویس خودخواه است. نمی‌تواند وقتش را برای خواندن آثار دیگران تلف کند. هرچه جایزه گنده‌تر باشد بدان که عقده‌ای که پشتش هست گنده‌تر است و ناکامی‌اش هم بزرگ‌تر. گرفتی مطلب را؟ ماجرا همین است و تمام.

متن کامل گفت‌وگوی روزنامه‌ی شهرآرا با مرتضا کربلایی‌لو را این‌جا بخوانید.

دیدگاه خود را ارسال کنید