چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

برای خودم

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان‌خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم‌کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی

«خورخه لوئیس بورخس»

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. آزاده هاظمی زاده در ۹۰/۰۲/۰۲ گفت:

    اینجا را کلن دوست دارم … و همینطور این پست آخر را … و همینطور شاعرش را … ممنون از این انتخاب که به وجدم آورد

دیدگاه خود را ارسال کنید