چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
من خسته است

از «کتابِ نیست»
سروده‌ی «علیرضا روشن»

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. farzaneh در ۹۰/۰۳/۱۱ گفت:

    بعد هق هق، باید بازوی خودم رو بفشارم و بگم : آروم آروم …

دیدگاه خود را ارسال کنید