چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از روز یک‌شنبه دیگر خودم نیستم و حالا یک نفر دخترِ خوش‌بخت‌ترم که بیش‌تر می‌خندم و بلدم تا آخر دنیا زندگی کنم، دیوانه‌وار. انگار قدم بلندتر، دماغم کوچک‌تر، سویِ چشم‌هایم بیش‌تر شده، و فقط کافی‌ست انگشت‌هایم را حرکت بدهم تا هوا پُر شود از عطرِ تو و بگذارم لذّت در من ته‌نشین شود و عمیق‌تر. و همیشگی‌تر. حالا من فقط به روزهای روشن فکر می‌کنم و به شب‌های نزدیک. وقتی آسمان بوی ستاره می‌دهد و سلام و پهلو می‌گیری کنارم، عزیزم.

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. فاطیما در ۹۰/۰۴/۲۸ گفت:

    یکشنبه چی شد خب؟ هوم؟ هوم؟ :)

  2. ehsan در ۹۰/۰۴/۲۹ گفت:

    چه خوب. تبریک میگم به خاطر این احساسات قشنگ و لطیف. امیدوارم همیشه این عشق تو زندگیت باشه.

  3. Eroteme در ۹۰/۰۴/۲۹ گفت:

    مبارک باشه !

دیدگاه خود را ارسال کنید