چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

برای خودم

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد
جدا ز دامن مادر، به دام دانه بیفتد
ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت
بدان نشان که شنیدی، سری به شانه بیفتد
به کار آن‌که برون از بهشت گشته عجب نیست
که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد
نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی
خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد
 دلم به کشتی کربت، به طوف لُجّه‌ی غربت
 چو از کرانه‌ی تربت، به بیکرانه بیفتد
شوم چو ابر بهاران، ز جوش اشک چو باران
 که دانه‌دانه برآید، که دانه‌دانه بیفتد
جهان دل است و تو جانی، نه بلکه جان جهانی
همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد
خیال کن که غزالم، بیا و ضامنِ من شو
بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد


الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد
 اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد … حبیب من

{+}

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. عبدالله در ۹۰/۰۷/۰۸ گفت:

    سلام
    خسته نباشی دو هفته پیش به واسطه پستی که واسه کتاب من هومبولتم نوشته بودی به وبت اومدم. قلم جالبی داری. امیدوارم جالب نمونه و جالبتر بشه!
    کتاب رو هر چند فعلا نتونستم پیدا کنم مهم نیست و بالاخره پیدا می کنم اما خرسندم که تونستم یه دوست اینترنتی خوب پیدا کنم. گهگاه سر میزنم به وبت این یکی پستتم دلم رو سوزوند گفتم پیغام بدم دودش به تو هم برسه {نیشخند}

دیدگاه خود را ارسال کنید