چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

هزار سال دلم می‌خواست
با تنِ تنها
گریه کنم

هزار سال دلم می‌خواست
با منِ تنها
گریه کنم

هزار سال دلم می‌خواست
بروم صد پله پایین
تنها گریه کنم

بروم صد پله پایین
با دریا گریه کنم

دریا مرا بلد است …

وقتی‌ که گریه مرا از سر می‌گیرد
دریا ساکت می‌ماند و من
بلند بلند ترک برمی‌دارم …

 

«شهیار قتبری»

پی.نوشت)؛ مرسی که اینو خوندی و مرا تَر کردی …

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. احسان در ۹۰/۰۹/۱۹ گفت:

    دریا مرا بلد است … هزار سال..

    ممنون

دیدگاه خود را ارسال کنید