چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

خوش‌حالم. دارم با دُمم گردو می‌شکنم. دلم می‌خواهد به یکی زنگ بزنم که بپرسد چطوری؟ بگویم خوبم. خیلی خوبم و بعد، با جیغ و هورا تعریف کنم که از فردا همه‌‌ی گذشته تمام است. می‌بینم هیشکی نیست که دلم بخواهد به او تلفن بزنم که بگویم خیلی خوش‌حالم. که بگویم ببین، حتّا نمی‌دانم چه‌قدر بلدم که از فردا یک‌جور تازه‌ای زندگی کنم. آره، این‌جوری ذوق کرده‌ام برای همه‌ی روزهای بعد از این با تو

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. سایه در ۹۰/۱۲/۰۱ گفت:

    چقدر خوب که اینجا یک نفر خوشحال هست.

  2. آزاده‌جون در ۹۰/۱۲/۰۵ گفت:

    شادیت همیشگی باشه و مبارکت دخترک

  3. وحيد در ۹۱/۰۱/۲۸ گفت:

    من با چشمان باز از زندگی لذت می برم.دلم هم می خواهد همه با چشمان باز از زندگی لذت ببرند.دست خودم نیست.دلم می خواهد

دیدگاه خود را ارسال کنید