چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

می‌دانستم می‌دانستم این بهار که بیاید تو را چشم خواهند زد
پدرم برای تو چه بگویم
بگویم زخمم آن‌قدر عمیق شده که می‌توان در آن درختی کاشت؟
بگویم غمگین‌ام و مرگ کاری نمی‌کند
دستت را بر شانه‌ام بگذار و مرگ را متوقف کن
دارم می‌روم، دارم نامم را از دهان دنیا خالی می‌کنم

«رضا بروسان»

۱ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. شادی در ۹۱/۰۱/۲۰ گفت:

    هی هی هی …

دیدگاه خود را ارسال کنید