چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

هولدرلین گفت نه. قیافه‌مو یه جوری کردم که نه، نه. گفت می‌دونی کارگردانش کیه؟ گفتم اوهوم قلاده‌های طلا، ولی به‌خاطر خسرو شکیبایی. هولدرلین نگفت هامون حساب نیست؟ منم چیزی نگفتم و سی‌دیِ دست‌های خالی رو برداشتم و دادم دستِ هولدرلین که یعنی بخریم خُب. فروش‌گاه مؤسسه‌ی رسانه‌های تصویری توی خیابون ولی‌عصر (یه کمی بالاتر از پارک ساعی) یکی از جاهای محبوب ماست که خیلی حس و حالِ خوبی داره چرخیدن توش و خرید کردن ازش. برای همین، اون شب هم دستِ خالی برنگشتیم و نزدیکِ بیست‌هزارتومن فیلم خریدیم؛ از هامون و پَرپرواز گرفته تا همین، فیلمِ طالبی.

دست‌های خالی (۱۳۸۵)

 خلاصه، پری‌شب، دست‌های خالی رو دیدم و از نیمه‌ی دوّمش یادم اومد قبلن (یه عیدی، محرمی، چیزی) تلویزیون هم پخش کرده بود این فیلم رو و منم چهل و پنج دقیقه‌ی آخرشو دیده بودم و خوشم هم نیومده بود. خُب، یه کمی دیر یادم افتاد وگرنه خودم رو مجبور نمی‌کردم کیفیتِ بد و قصّه‌ی کلیشه‌ای فیلم رو تحمّل کنم. شخصیّتِ خسروی توی فیلم خیلی معمولی بود، ولی همین‌که می‌دونستم خسروی واقعی دیگه زنده نیست حالتِ غصّه‌داری بهم دست می‌داد. همین؟ آره، همین.

دیدگاه خود را ارسال کنید