چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

من عروسکم را گم می‌کنم
تو کاغذهای شعرت را
خواهرم دوستش را
پدر شناس‌نامه‌ی المثنایش را
و عادت کرده‌ایم که هیچ‌وقت
کاری از دست هیچ‌کس بر نیاید …

از کتاب جنگ دختر دستکش‌پوش با سرما، سروده‌ی زیتا ملکی
چاپ اول، ۱۳۹۱. نشر قطره

دیدگاه خود را ارسال کنید