چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

هیچ‌وقت گفته بودم وقتی فهمیدم آرزو برای کتابم کاردستی درست کرده چه‌ بال درآورده بودم؟ نگفته بودم، ولی الان می‌خواهم بنویسم. توی فیس‌بوق نوشتم که دارم می‌روم به تهران و بعد، آرزو گفت بیا هم را ببینیم که دایناسورِ عروسکی‌ات را هم ببر خانه. من گفتم بَه و خانه را زیر و رو کردم پیِ قزل‌آلای پارچه‌ای آرزو. قزل‌آلا، کاردستیِ من برای آرزو بود. منتهی، پیدا نشد. حافظه‌ی من در حدّ موزاییک است و خُب، دیگر از خودم انتظار ندارم اعجاب‌‌انگیز باشم. خلاصه، با دست‌های ‌خالی رفتم تا تهران، تا مصلّا، تا غرفه‌ی انتشارات سپیده‌باوران. آرزو توی غرفه بود، همان‌قدر پُرلبخند و شیرین و نرم که همیشه هست. به آرزو که فکر می‌کنم دلم می‌خواهد زودتر عروسی کند و مثلن هم‌سایه باشیم و هر عصر برویم خانه‌ی هم‌دیگر و هم‌دیگر را بغل کنیم و بعد، تکّه‌‌های رنگی‌رنگیِ پارچه و کتاب‌های خوانده و نخوانده‌ و غذای ظهرمانده‌مان را قسمت کنیم، مساوی. این دختر مرا سر ذوق می‌آورد و با این‌که پیش نیامده زیاد هم را ببینیم، ولی معرفتِ خاصی دارد و دوست است، خیلی دوست. اعتراف می‌کنم این روزها، رفاقتِ خون‌ام کم شده است و اگر می‌توانستم خسته نباشم حتمن یک آگهی می‌نوشتم و پیِ آرزوهای دیگری می‌رفتم که رونوشتِ او باشند.

۳ دیدگاه نوشته شده است! »

  1. صید قزل آلا در مدرسه در ۹۲/۰۲/۲۳ گفت:

    وااااااای! منو این همه خوشبختی از داشتن دوستی مثل شوما خانوم! مرسی از آرزوی شیرینت….چه همه رویایی شدم که همساده باشیم و همونا که گفتی؛ حتی فجیع تر! شادم به شادی ها و لبخندهات 🙂

  2. صید قزل آلا در مدرسه در ۹۲/۰۲/۲۳ گفت:

    قزل الای من هم باشه برای یزد اومدنم که خیلی مشتاقشم 🙂

  3. چهار ستاره مانده به صبح در ۹۲/۰۲/۲۵ گفت:

    همیشه دل‌خوش باشی دوست جانم و خیلی منتظرتم آرزو … منتظر …

دیدگاه خود را ارسال کنید