چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

کارهای عقب‌مانده زیاد دارم، ولی انگار قرار نیست کاری انجام بدهم. هر روز به خودم می‌گویم که امروز دیگر خودت را خلاص می‌کنی. حریفِ خودم نمی‌شوم. صبح‌ها دارم فکر می‌کنم وبلاگم را بنویسم و عصرها از خودم می‌پرسم در این شهر چه می‌کنم؟ حساب‌وکتابم برای سال‌های این‌جا بودن، برای سن بچّه درست از آب درنمی‌آید. واقعیت این است که تابستان بعد هفت ساله می‌شود؟ چطور باید باور کنم؟ به فاطمه می‌گویم بیش‌تر از هر کسی من مادرِ بچّه‌ام و فکر می‌کنم حقیقت همین است. حتا اگر رابطه‌مان دور و دیر شده باشد و بچّه مجبور باشد پشت تلفن بپرسد که آن‌جا هم شب است؟ آن‌جا هم صبح شده؟ این‌جا برایش یک قاره‌ی دیگر است و من، در تبعید ابدی. الان می‌دانم که رابطه‌ی مادر و فرزندی نه به بستگی است و نه به نزدیکی. همیشه برایم عجیب است که مادرها در رابطه‌شان با بچّه حسابِ اندازه را داشته باشند و برای دوست داشتن فرزندشان قیدهای مسخره بگذارند، حتا فقط به حرف. که بگویند اگر درس نخوانی، اگر دیر بیایی، اگر عاشق شوی، من کم‌تر و یا دیگر دوستت ندارم. برایم عجیب است که کسی مادرِ یکی باشد، ولی بتواند بچّه‌های جهان را دوست نداشته باشد. مادرم می‌گوید بچه بزرگ می‌شود و پشت‌سرش را نگاه نمی‌کند که یادش بیاید من غم‌خوارِ سال‌های کوچک‌بودگی‌اش هستم. نمی‌دانم چرا باید به بعد فکر کنم و اصلاً چه باک؟ بچّه برود و من را هیچ به یاد نیاورد، از داشته‌های هم کم می‌شویم؟ من همه‌ی عمر وقفِ او می‌مانم به حرمتِ همین علاقه‌ی شیرین و همین روزهای عزیز که طرفِ قرارِ او هستم و او قرارِ دلِ من.

دیدگاه خود را ارسال کنید