چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

فردا آبان است. هشت‌ماهی می‌شود که کرونا آمده و نیمی از زندگی را با خودش برده است. دیگر خبر نمی‌خوانم و مدرسه نمی‌روم و کارخانه‌ی رؤیاسازی‌ راه افتاده است. حرف‌های پارسال خودم را مرور می‌کنم و لبخند می‌زنم و خمیازه می‌کشم و صفحه‌ی تازه باز می‌کنم برای نوشتن… و واقعیت این است که دلم نمی‌خواهد بنویسم. می‌خواهم روی زمین دراز بکشم و چشم‌هایم را ببندم و ذهنم را تاریک و مغزم را متوقف کنم. درعوض دارم خودم را برای پروژه‌‌ای ناکام نگران می‌کنم و برای کارگاه‌های کارخانه‌ برنامه‌ریزی می‌کنم و منتظرم تا مبل‌های آفتابی‌دریایی‌مان برسد و چندتایی گلدان قرمز و نارنجی بخریم. آدم چیست؟ این حجم متحرکِ کسالت‌آورِ الکی امیدوار! از عادت‌های سابق هنوز کتاب‌ خواندن و رؤیا بافتن برایم مانده است و همین‌طوری زندگی‌ام را می‌گذرانم، خواهی نخواهی.

 

دیدگاه خود را ارسال کنید