بایگانی برای دسته ‘سفر’:

چمن خوش بود و هوا دل‌کش و می بی‌غش

جمعه, آذر ۶م, ۱۳۸۸

شاید هم اشکال از من باشد، مثلن کمبود نوراپی‌نفرین، دوپامین و این‌جور کتکولامین‌ها در مغزم. می‌خواهم بگویم اگر من نمی‌توانم در یادآوری سفر دیروز به‌قدر تفرش و یا حتا کویر مرنجاب هیجان‌زده باشم یعنی یک جای کار می‌لنگد!

به گمانم دیروز شاد بودم. ماسوله هم صمیمی بود و آرام و باران‌ریز. می‌توانم به ماسوله فکر کنم و باشکوه‌ترین رؤیاهای زندگی‌ام را به این روستا کوچ بدهم؛ قدم‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌های روشن و رنگی، رفتن تا خنکای زلال چشمه‌های آن حوالی، پرسه‌زدن در بازار و هی ذوق کردن برای عروسک‌های کوچک کاموایی، ردیف گل‌دان‌های شمعدانی و فضای متبرّک امام‌زاده، به گاهِ دل‌تنگی. این رؤیای من است؛ بنای لحظاتی خوش‌رنگ بر پایه‌ی سکوت و نوعی خلوتِ شاد که همه‌ی تخیلات آدمی در آن متجلّی  می‌شود.

می‌خواهم بگویم اگر شکل و شیوه‌ی زندگی‌ام به اراده‌ی من بود، یک خانه‌ی کوچک می‌خواستم در ماسوله با ایوان و پنجره‌های مشبک چوبی و پرده‌های معطر آویخته. آن‌وقت بلد بودم احساسات یک پرنسس واقعی را داشته باشم در یک سرزمین رؤیایی.

اتوبوس و باقی هم‌سفران ساعت دوازده از میدان هفت‌تیر حرکت کردند و چهل و پنج دقیقه‌ی بعدتر، در حاشیه‌ی اتوبان تهران – کرج بود که من به گروه پیوستم. برخلافِ این دو سفر قبلی، من و دوستان هم‌جوار نبودیم و با فاصله‌ای قابل‌توجه، دو نفر ته اتوبوس، یکی در میانه و دیگری جلوی اتوبوس نشسته بودیم تا مقصد. این یعنی غر!

طبق معمول تورهای چیلیک، برنامه‌ی معرفی دوستان توسط آقای چیلیک اجرا شد و بعدتر، بسته‌ی فرهنگی سفر توزیع شد که علاوه بر بروشور و فال حافظ، این‌بار حاوی نقشه‌ی استان گیلان و کارت پستال زیبایی از عکس‌های «ساسان مؤیدی» بود.

برنامه‌ی بعدی، صرف صبحانه بود در پنج کیلومتری ماسوله و ساعتی بعدتر، عکاسی از این روستای تاریخی، ناهار و بازگشت.

* عکس‌ها از ایشون

رؤیت چهار ستاره در آسمان کویر

جمعه, مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

پنج‌شنبه – ۲۳ / مهرماه / ۱۳۸۸

پیش‌تر، درباره‌ی تورهای عکاسی چیلیک نوشته بودم. تیرماه بود. ته سفرنامه‌ی تفرش، اشاره هم کرده بودم به برنامه‌ی آینده‌ی تور که یحتمل «قلعه رودخان» باشد و الان آمده‌ام خبر بدهم؛ دوستان خوب‌! منتظر باشید دو، سه هفته‌ی آینده برنامه‌ی قطعی سفر یک‌روزه به قلعه‌ی یادشده از سوی پایگاه عکاسی چیلیک اعلام خواهد شد. هم‌چنین، خبرسوخت‌شده‌ای هم دارم برای‌تان؛ بنده روز گذشته مسافر کویر مرنجاب بودم به هم‌راه دوستان و عده‌ای از اعضای پایگاه عکاسی نام‌برده.

ثبت‌نام و شروع سفر شبیه قبل بود. منهای ساعت حرکت که یک روز مانده به پنج‌شنبه از سه و نیم صبح افتاد به دوازده شب. اتوبوس سبزرنگِ سفر قبلی هم شده بود یک اتوبوس زرد! با سی و چند نفر هم‌سفر که بنابر آمار قریب به بیست درصد ایشان چهل سال به بالا سن داشتند و مابقی کم‌تر. جمعیت شایان توجهی نیز مجرد بودند – سلام جلال – اما خبر خوشِ امید‌انگیز این‌که امروز دو نوگل خندان که در تفرش هم‌سفر ما بودند به عقد هم‌دیگر درخواهند آمد. از لحاظ مراتب تقدیر از این حرکت و بیان تبریک و ابراز شادمانی عرض کردم.

بی‌تأخیر و توقف‌های سفر تفرش، نیم‌ساعت مانده به اذان صبح رسیده بودیم به امام‌زاده محمّد هلال بن علی‌ (ع) در کاشان. نمای ورودی امام‌زاده، با آن صحن وسیع، ترکیب عالی رنگ کاشی‌ها و انعکاس‌های نور در شفافِ آینه‌کاری‌ها به علاوه‌ی زیبایی گنبد و گل‌دسته‌ها و این‌جوری که خلوت بود در ابتدای صبح، بهانه شد برای یک دل سیر گریستن‌ام که مثلن بروم کنجِ کوچکی را پیدا کنم و نشسته باشم روبه‌روی ضریح و طی فرایند برون‌ریزیِ دل‌تنگی‌هایم، اشک بریزم هی و کسی سؤال‌پیچ نکند مرا از برای علّت که یعنی آدم یک‌سری دردهای ناگفتنی دارد که هنوزم «نهفته به ز طبیبان مدّعی».

پس از ادای فریضه‌ی نماز صبح‌گاهی و قضای حاجت، حرکت کردیم تا وقت مناسب برای عکاسی از منظره‌ی طلوع ِ خورشید در کویر تلف نشود.  بیست، سی دقیقه‌ی بعدتر بود که اتوبوس توقف کرد و دوستان عکاس پخش و پلا شدند در دشت و دوربین به دست، در کمین خورشید بودند تا طلوع که از آن منظره‌های کارت‌پستالیِ خاص بود که آدم دوست دارد عکس‌اش را با سایز خیلی بزرگ چاپ کند و قاب بگیرد و بزند سینه‌ی دیوار و بنشیند به تماشا و خیال‌پروریِ دوباره‌ی خاطره‌هایی که امیدهای تازه‌ای را در آدم زنده کرده‌اند و حالا شده‌اند بهانه‌ی تداعیِ روزهای خوبِ رفته از دست و مانده به یاد. از آن خاطره‌هایی که پُر شده‌اند از لحظه‌های گرگ‌ومیش که مردّدی بین ماندن و رفتن و وصفِ ماجراهایی که فقط خودت درک می‌کنی چرا به عذاب خودت نشسته بودی در آن وقت.

با دوباره‌ی حرکت عازم کویر مرنجاب شدیم و در این فاصله، صبحانه را در اتوبوس صرف کردیم و دل و روده‌ای ازمان رفت که رفت.

بعد، این را هم بنویسم؛ از مرورِ حرف و حدیث‌های هومن و خاطره‌هایی که تعریف می‌کرد درباره‌ی سفرهای چندباره‌اش به مرنجاب، عظمتِ پُرقدر کویر، زیبایی‌های شگفت در ساحتِ سادگی. یادِ وقتی که ایران بود و همان یکی، دو دیدار و چه‌همه گفت‌وگوهایی که مخاطبی داشتم به دور از تصورهای معمول و احساسات شتاب‌زده، هم‌راهِ هم‌دلی بود. از آن‌ نوع رفقا که مثال نقض‌اند برای ادعایی که می‌گوید دوستی دختر و پسر محال است بی‌ اعمال فاکتور جنسیّت.

مرنجاب خالیِ یک‌دستِ سرشاری بود. تجلّی اعجاز و تجمّع نشانه. آدم دلش می‌خواست در آن خلوت تن‌های تن‌ها باشد با فیگورهای ممتازِ فیلم‌های معناگرا که مثلن دختر سرگشته‌ی پریشانی با دغدغه‌ها‌ی ذهنیِ پیچیده‌ای باشم که خسته از همه، افسرده از خویش به پناه آمده است در پهنای بی‌حدِ کویر و تن به خاک سپرده از لحاظ مبنای مادی خلقت و دل به آسمان پیوند زده از لحاظ سرشت و فطرت و مگر نه‌این‌که در کویر فاصله‌ای نیست بین آسمان و زمین و آن خط افق در دوردست با غلبه‌ی رنگ‌های سرخ و نارنجی و مثلن نوشتن به مثابه‌ی استغاثه‌ای از برای یافتن راه. عاشقانه‌ای غم‌ناک پُر از آرزوهای رفته از یاد، حسرت‌های مانده بر دل، سرابِ رؤیاهای شیرین و مبعوث شدن تخیّل تا پیام‌آورِ نقطه‌ای باشد برای ختمِ این برهوت که واقعیّتِ دنیاست و صدای دورِ آوازی نم‌ناک محض بازگوییِ حکایتِ دریایی سابق در حافظه‌ی زمین که اینک، کویری‌ست در نزدیکی تهران.

توقف بعدی، کاروان‌سرای مرنجاب بود و بعدتر، چاه معروف آن‌جا و دریاچه‌ی نمک و جزیره‌ی سرگردان که من خواب‌‌ام بُرده بود دیگر و همین تا بازگشتِ دوباره به امام‌زداه هلال. ناهار و نماز و …

<>

+ پیش‌نهاد می‌کنم مسئولان محترم سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و اینا یه سفر داشته باشن به تپه‌های شنی دوبی و موقعیت و امکانات و … اون‌جا رو مقایسه کنن با کویر مرنجاب. خجالت‌تون نمی‌آد جدن؟

+ از مسافرت با بزرگ‌سال‌هایی که معتقدند به خواب در رأس ساعت و حضور دست ‌به سینه بی‌زارم.

+ از تکراری‌های سفر به تفرش و مرنجاب این‌که دوباره بسته‌ی فرهنگی‌ام را در اتوبوس جا گذاشتم و دوباره به عنوان خوش‌خنده‌ترین انتخاب شدم و دوباره با زهرا بودم.

+ این‌بار عکاسی هم کردم. با تشکر از مهدی بابت دوربین و محبت ایشون.

+ اشاره می‌کنم به حضورِ خوب معصومه و مریم (از دوستان زهرا) و ایشون.

+ اجازه می‌خوام که محمّدرضا رو به عنوان پدیده‌ی این سفر معرّفی ‌کنم.

+ پانتومیم‌بازی در اتوبوس عالی بود.

+ فال حافظ‌ این سفر  رو دوست داشتم. ولی وقتی آقای چیلیک سؤال کرد فال کی به دلش نشست من توی مود لج بودم و نگفتم.

+ تأکید بر جای خالی ایشون.

{به روایت کلبه‌ی دنج؛ کویر مرنجاب،این‌جا تجلی وسعت سرکشی‌ست. نمای مقاومت و ایستادگی. جایی که کلام از احساس عریان می‌شود و بی‌رحمی و سرکشی‌اش عیان.}

پس از شش ماه، چهارستاره در آسمانِ تفرش رؤیت شد

جمعه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۸

پنج‌شنبه – ۲۵ / تیرماه / ۱۳۸۸

ساعت یک ربع به چهارِ صبح، وقتِ عزیمت بود. کمی زودتر رسیدم من. یکی، دو نفر ایستاده بودند توی چمن، آن وسط‌های میدان هفت‌تیر، سلام و علیک و ما هم ایستادیم. دقایقی چند گذشت تا زهرا هم رسید و کم‌کم باقی اعضای گروه و موتور حرکت؛ یک بچّه اتوبوس سبز. سوار شدیم با سلام و صلوات.

من و زهرا نشسته بودیم آن صندلی عقب، یکی قبل از ردیفِ بوفه. حواس‌ام نبود به مدّتی که طول کشید تا خارج شدن از تهران و رسیدن به عوارضی قم که اتوبوس توقّف کرد. مشغولِ کیک و شیرکاکائوخوری بودم از شدّت گرسنگی و حتّا الان یادم نیست توقّف برای نماز صبح قبل از عوارضی بود یا بعد از عوارضی و این‌که چرا در عوارضی متوقّف شدیم؟ تقصیر یک سوسک بود. بعله.

«هاله» هنوز نرسیده بود. تلفن زده بود که من در راه هستم. کمی صبر پلیز و دست‌آخر، موفّق شد در عوراضی، خودش را به گروه برساند. نه این‌که خواب مانده باشد طفلک، گویا در هم‌آن ساعات اوّلیّه‌ی صبح یک فقره سوسک شبیخون زده بود به خانه‌ی ایشون و ایشون و خانواده  در عزم بودند برای ناکارکردن سوسکیِ حیوونکی و همین موجب تأخیر بود و تقصیر.

القصه، دوباره حرکت‌مند شدیم. آقای چیلیک تشریف آوردند در صحن اتوبوس، شروع کردند به دُرافشانی‌های پُرمحبّت به مثابه‌ی خوش‌آمدگویی و در ادامه، شرحِ مقدماتی گزارش سفر و این‌که چه باید کرد؟ در ضمن صحبت‌هاشون هم، «محمّدرضا» تعیین شد برای توضیح دادن و توزیع کردن بسته‌های فرهنگیِ تور.

بسته‌ی فرهنگی چی بود؟ یک چیزِ خوبِ جالبِ بامزه‌ای {که من هم‌الان متوجّه شدم که بسته‌ی خودم را در اتوبوس جا گذاشته‌ام و متأثر شدم :-( بگذریم و اجازه بدید بگم چی بود محض داغِ دل‌تازه‌کُنی}  یک کارت پستال خوش‌گل که با عکس‌هایی زیبا از (اسم‌شون یادم نمی‌آد) مزیّن شده بود با موضوع طبیعت ایران + خودکار منقش به آرم و نشانِ پایگاه عکاسی چیلیک + بروشور و یک قطعه کارت کوچک که فال حافظ بود امّا نه فالِ ما بل‌که فالِ یکی دیگه از بچّه‌های گروه که اسم‌اش در یکی از صفحه‌های بروشور آمده و تیک خورده است. اوّل بگذارید بروشور رو توضیح بدم؛ صفحه‌ی اوّل بروشور نوشته است؛ “«پایگاه عکاسی چیلیک برگزار می‌کند: دهمین تور عکاسی چیلیک به مقصد تفرش” یعنی ما عنان و اختیار داده بودیم دستِ آقای چیلیک و هیأتِ همراه که تشریفِ ما را ببرند تا تفرش. صفحه‌ی دوّم بروشور مفتخر بود که نام و فامیلِ مای اعضای گروه را در خود داشته باشد؛ همه‌ی سی نفری که عازم شده بودیم منهای چهار غایب از جمع. در ادامه، صفحه‌های دوّم و سوّم بروشور اطلاعاتی بود درباره‌ی مقصد. یعنی شهرستان تفرش (Tafresh) که چی هست و کجا قرار دارد و نام‌دارنِ آن چه کسانی هستند؟ و آثار باستانی و زیارتی و دیدنی و مناطق مستعد عکاسی آن و الی کلّی حرف و حدیثِ دیگر.

بعد از این دو صفحه، دو صفحه‌ی آخر بروشور یکی فرم نظرخواهی بود و دیگری، معرّفی “ترین”‌های سفر از لحاظ خوش‌سفرترین، خوش‌اخلاق‌ترین، دل‌سوزترین، تنبل‌ترین، شکموترین، خلّاق‌ترین، عکاس‌ترین و  غیره از نظر اعضای گروه.

در ادامه، «شهرزاد» نیز به عنوان مسئول جمع‌آوری فرم‌های نظرخواهی و ترین‌ها شد تا وقتِ بازگشت و آقای چیلیک از یکی یکی بچّه‌های گروه به شکل درهم خواست تا خودشان را معرّفی کنند از اسم و فامیل و سن و تحصیلات و شغل و سوابق عکاسی و … باقی دوستان هم اگر سؤالی داشتند، از فردِ مورد معرّفی واقع‌شده می‌پرسیدند.

اعضای گروه مجموعه‌ای از افراد متمایز با ویژگی‌های سنّی و شغلی و غیره‌ی مختلف بودند با یک انگیزه‌ی مشترک؛ عکاسی. منهای من و «فریبا» که دوربین هم نداشتیم حتّا. کوچک‌ترین عضو گروه، «پرستو» بود و بزرگ‌ترین «طاهره» و پدیده‌ی بانمکِ سفر «ایمان» ملقب به «محمّد» که در وقتِ معرّفیِ گروه با انرژی خوبی که داشت، شور و فاز می‌داد.

و بعد، نمی‌دانم اداره‌ی بخش‌داریِ کجای تفرش بود که ما جلوی درگاهی آن جلوس فرمودیم برای صرف صبحانه‌ای که پیش‌تر وعده داده بودند. البته در این‌جای سفر، خانوم چیلیک ناخوش‌احوال بودند و به درمان‌گاه اعزام شدند و در ادامه توجّه شما را جلب می‌کنم به ماجراهای پزشکی و درمانی و این‌که آن وقتِ صبح که دیگرساعت هفت بود، دکتر نبود و داروخانه‌ی درمان‌گاه تعطیل بود، چون‌که خصوصی بود و … مسائلی از این‌دست.

در حین مراسمِ لذیذ صبحانه، آقای چیلیک از برپایی نمایش‌گاه از آثار منتخب هم‌سفران خبر دادند + این‌که از اعضای گروه خواستند لحظه‌های ماورای پشت صحنه‌ی سفر را هم ثبت کنند برای ارائه‌ی گزارش تصویری.

طبق برنامه، اوّلیّن توقّف‌گاه برای عکاسی روستای «پوگرد» بود که بیش‌تر از باغ‌های سرسبز آن، بافتِ عجیب و مسائل اجتماعی و شرایط نامناسبِ زندگی روستائیان آن جلب توجّه می‌کرد. قرار بر این بود که یک‌ساعت در این‌جا گردش کنیم و در موعدِ مقرر همگی به اتوبوس برگردند و کسی دیرتر از آن ساعت نیاید که اگر آمد دیگر نیامد چون اتوبوس رِأس ساعت حرکت می‌کند. که همین هم شد و دو نفر، «شهرزاد» و «بهنام» جا گذاشته شدند و ما حرکت کردیم به سمت امام‌زاده محمّد (ع). بنای امام‌زاده در حال بازسازی و مرمّت بود که قدمت آن بازمی‌گردد به وقتی در زمان صفوی. تزئینات گنبد فوق‌العاده بود. ضمن این‌که تجهیزات مهندسی برای محاسبه‌های هندسی و ساخت و ساز کاشی‌ها و … هم در جوار امام‌زاده قرار داشت که به شکل قطاعی از گنبد بود، فلزی و در اندازه‌های واقعی و به نظر ما برای نمونه‌برداری بود انگار.

از این‌جای سفر، یک نفر آقای مهندس خوش‌تیپ به همراه دخترشان، نیز با وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی خودشان گروه را همراهی می‌کردند به عنوان بلد و مطلّع شهر. ایشان اهل تفرش بودند با شباهت بی‌اندازه به آقای «میرحسین موسوی»! در حد این‌که ما متحیّر بودیم.

بعدتر، به دیدار دکتر محمود حسابی نائل آمدیم در آرام‌گاه ایشان و پارک حکیم نظامی تفرش که به عرض می‌رساند اصل و نسب آقای نظامی هم به منطقه‌ای برمی‌گردد به نام «طاد» از توابع «تفرش» و در این‌جا، به زیارت بقعه‌ی امام‌زاده مهدی ابوالعلی (ع) نیز مشرّف شدیم که ایشان از نوادگان امام جعفرصادق (ع) هستند. ساختمان بنا در دوره‌ی ایلخانی ساخته شده است و در پیرامون این امام‌زاده افسانه‌ای رایج است در فرهنگ شفاهی مردم درباره‌ی گربه‌ای که کلید به گردن دارد و محافظت می‌کند از امام‌زاده و این‌که یک فقره مجسمه‌ی آناهیتای باستانی نیز از این‌جا کشف و به سرقت رفته است.

از پدیده‌های جالب در این پارک دو حوض‌چه با آب نارنجی بود که زهرا گفت چشمه‌ی گوگرد است انگاری + چشمه‌ی آب معدنی گرو.

تکیه و مسجد شش‌ناو و مسجد جامع تفرش از جمله مکان‌های دیگر بازدیدی بودند و در همین‌جا نیز اتراق نمودیم محض ناهار و نماز و استراحت. تکیه محل برگزاری مراسم عاشورا و تعزیه و … است با ساختمانی که ستون و سقف آن را با تیر و تنه‌های درختان ساخته شده است و در کنار آن مسجدی صمیمی که حس خوبی داشت. چنار غول‌پیکر جلوی یکی از ورودی‌های تکیه نیز از عظمت‌های حیرت‌آوری بود که اگر گذرتان به تفرش افتاد، توجّه‌تان را جلب کنید به آن، جل‌الخالق!

در آخرین ساعاتِ حضور در تفرش، به مناسبت هم‌زمانی این تور با تولّد «پرستو» به بستنی میهمان شدیم و پس از خداحافظی با آقای مهندسِ خوش‌تیپ عازم تهران شدیم.

ناگفته نماند، پیش از خداحافظی، به مکانی نیز رفتیم که گویا باقی‌مانده‌ی یک قلعه‌ای بود در قدیم. امّا از آن‌جایی که ما خسته بودیم و خواب‌مان می‌آمد و هوا گرم بود و حالِ حسابی نداشتیم، ترجیح دادیم روی سکّویی در پایین تپّه بنشینیم با زهرا و مجید و مینا و محمّد و امیر و الهام و خانوم چیلیک و …. و گروه بالاروندگان را نظارت کنیم و بگوییم: به‌به! چه حوصله‌ای!

در بازگشت، خسته بودیم و گرمازده و آقای راننده‌ی اتوبوس آهنگ‌های دل‌آزارِ دپرس می‌گذاشت و کولر روشن نمی‌کرد و ما خواب‌آلوده بودیم و در چرت تا «بهنام» به صحن اتوبوس آمد به عنوان یک عکاس خبری درباره‌ی عکاسی از سانحه‌ی سقوط هواپیما در قزوین گفت و روزهای انتخابات و روزهای پس از آن و حادثه‌هایی که در راهپیمایی‌ها پیش آمد و مابقی و بعدتر، آقای چیلیک و «مهدی» تریبون را به دست گرفتند و مراسم معرّفی و اهدای جوایز «ترین»‌های تور برگزار شد.

بهزاد به عنوان خوش‌سفرترین، طاهره به عنوان دل‌سوز‌ترین، مینا به عنوان خوش‌اخلاق‌ترین، بهنام به عنوان خلّاق‌ترین، هاله به عنوان تنبل‌ترین، اصلان به عنوان خوش‌خواب‌ترین، مجید به عنوان عکاس‌ترین و ایمان ملقّب به محمّد به عنوان بانمک‌ترین برگزیده شدند. من به نوبه‌ی خودم از محمّد خیلی متشکّرم بس که مزه ریخت و شاد بود و حوصله داشت و ما رو هم حسابی به خنده انداخت تا عنوان خوش‌خنده‌ترین از آنِ خودمان شد. :-) بعله.

از جمله مراسم خوب در پایان نیز، دف‌نوازیِ امیر بود در اتوبوس که با وجود گرمای زیاد و حرکت‌های بسیارِ اتوبوس، عالی بود.

و این‌که، در نهایت، کمی مانده به غروب آفتاب، در میدان هفت‌تیر بودیم و مشغول دتقدیر و تشکّر از همگی و این‌که چه خوب بود و کی فکرشو می‌کرد این‌همه خوش بگذرد و به‌به چه دوستانی و خدانگه‌دار تا تور بعدی و … و امّا از مهم‌ترین بخش‌های این تور، جستن دو نفر هم‌شهری بود که دل‌شاد شدیم. مجید هم لطف کرد و ما سه نفر به علاوه‌ی زهرا را (تا یک‌جاهایی که در مسیر بود) با ماشین‌اش رساند. فاصله‌ی کذایی تهران تا کرج هم عینهو برق و باد گذشت بس که مصاحبت با طاهره و بهزاد عالی بود.

در پایان، به اطلاع می‌رساند آخرین‌باری که از حدود استان تهران خارج شدم، شش ماه قبل‌تر بود و سفر به تفرش یکی از خوب‌ترین و لازم‌ترین اتّفاق‌هایی بود که باید برای من می‌افتاد محض کمی تجدید قوا و تغییر روحیه و ابدن تصوّر نمی‌کردم سفر گروهی این‌همه مفرّح جان و روحِ آدم باشد امّا، این‌قدر کیفور شده‌ام که روزشماری می‌کنم تا آقای چیلیک برنامه‌ی آینده‌ی پایگاه را اعلام کنند که به احتمال قوی سفر به قلعه رودخان (Rud-khan castle) خواهد بود.

+ گزارش تصویری

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta