بایگانی برای دسته ‘نکته’:

ادبیات – ۳

شنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۸

«بسیارند کسانى که می‌توانند تفاوت میان یک رمان خوب را از یک رمان بد تشخیص دهند و این خطر را به جان می‌خرم که بگویم تعالى ادبى لذت اصلى مطالعه است، اما لذت دیگر این است که آدمى چگونه مى‏تواند از یک رمان یا قصه، اطلاعات و دانستنی‌هایی به دست آورد. ادبیات نقشه دنیا را براى ما مى‏کشد و به تشریح آن چیزهایى که ما از مقاله‏هاى روزنامه‏ها و گزارش‏هاى تلویزیونى مى‏گیریم مى‏پردازد و منظرى پیش روى ما مى‏گشاید مانند خودِ دنیا، منظرى به غایت غنى و گونه‏گون که مى‏توانیم هرگاه که بخواهیم در آن گشتى بزنیم، توریست‏هایى در دنیاهاى تخیل که آئینه دنیاهاى واقعی‌اند.

ادبیات، همه ما را با هم خویش‌آوند مى‏کند.»

دوریس لسینگ

+ قبلی

+ قبلی‌تر

اگر کسی نویسنده باشد

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

«به گمانم این یک مسئله فرهنگی‌ست. یا اجازه بدهید بگویم یک مسئله ملی. ما به سختی دل می‌کنیم از چیزهایی که به آنها انس گرفته‌ایم. حتا اگر این چیز توسری خوردن باشد. ما هراس داریم از تجربه کردن امر ناشناخته. شاید بشود گفت ما ملتی هستیم عمیقاً محافظه‌کار.»

«اصلاً لازم نیست آدم مثلاً بکت خوانده باشد تا تحت‌تأثیر او قرار بگیرد. خب بکت هم آدم‌هایش را از همین اجتماع می‌گرفت. کافی‌ست شما در خیابان بر بخورید به یک شخصیت بکتی تا تحت‌تأثیر بکت قرار بگیرید.»

«اتوبیوگرافیک بودن یا نبودن یک اثر اصلاً تعیین کننده نیست. مهم این است که نتیجه کار ادبیات باشد. اگر کسی نویسنده نباشد بعد از نوشتن یکی دو اثر اتوبیوگرافیک می‌رود پی کار و زندگی‌اش. اگر هم کسی نویسنده باشد نتیجه کارش همیشه ادبیات است خواه از زندگی خودش بنویسد یا از زندگی کس دیگری. چون یک نویسنده واقعی ناگزیر است همیشه دست به انتخاب بزند. همیشه، از همان ابتدا،یک چیزی مثل پرهیب در پشت هر اثری هست. نویسنده در جهت شکل دادن به آن پرهیب ناگزیر است چیزهائی را حذف کند و چیزهائی را از خودش به هم ببافد تا آن پرهیب جان بگیرد. غیر از این باشد هیچ معنایی را آن اثر افاده نمی‌کند.»

رضا قاسمی، نویسنده‌ی بهترین رُمانِ دهه‌ی اخیر؛ هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها

دلم در سینه بی‌تابانه لرزید ز خواهش‌های چشم پُرنیازش*

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

عشقی هم که بین این دو نفر (فروغ و گلستان) به وجود آمد، به ‌نظر من (پوران فرخ‌زاد) کارگشا بود؛ نمی‌شود انکارش کرد. حتی لحظات تلخ‌اش هم، باز کارگشا بود.  چرا این ‌را می‌گویم؟ برای این‌که خود من در زندگی، با هر لطمه‌ای که خوردم، هر غمی که برایم پیش آمد، هر دردی که کشیدم؛ غنای بیشتری پیدا کردم. یعنی آن حسی که باعث می‌شود آدم بنویسد یا شعر بگوید یا کار هنری و ادبی کند، با ناملایمات تحریک می‌شود. من فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خوشبخت باشد، هرگز چیزی نمی‌شود؛ آدمی به جایی می‌رسد که تجربه کند. **

*

فرصت تمام عاشقانه‌ها

شنبه, آذر ۲۸م, ۱۳۸۸

« … وقتی در هشت ساله‌گی تعجب کنی، دوازده ساله‌گی فکر کنی به آن، در شانزده ساله‌گی عاشق‌ش شوی، آن‌قدر که تمام زنده‌گی‌ت را با آن بسازی، دیگر چه چیزی داری؟ سینما، فرصت تمام عاشقانه‌ها را از من گرفت. این نور که افتاد روی دیوار، این‌ها که آمدند و راه افتادند و من تعجب کردم و دیدم، دیگر تمام فرصت عاشقانه‌ها از من گرفته ‌شد. من حتی فرصت نکردم در شانزده ساله‌گی عاشق دختر خوشگل محله‌مان بشوم، آخر عاشق این بودم. حالا همین‌جور فکر کن دیگر، نوشتن‌م و …»

مـسـعـود کـیـمـیـایـی، مصاحبه با ماه‌نامه نسیم هراز، شماره چهل‌وچهار.

درباره‌ی طراحی جلد کتاب

شنبه, آذر ۷م, ۱۳۸۸

«در طراحی پکیج محصولات ـ ‌به‌ویژه از نوع خوراکی‌اش ‌ـ این کاور است که می‌گوید محتوایش ترش است، شیرین است، یا شور. هیچ‌وقت رنگ زرد یا سبز برای کاور شیر به کار برده نمی‌شود. همچنین طیف رنگ‌های قرمز یا نارنجی برای ظروف و لیبل‌های ماست استفاده نمی‌شود. تغییر طعم یعنی شکست و ضرر. طرح جلد کتاب هم از این قاعده مستثنا نیست و تعیین‌کننده‌ی طعم محتوایی کتاب است.»

{+}

دموکراسی

دوشنبه, اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۸

«در عصری زندگی می‌کنیم که می‌توان بر سر هر موضوعی بحث و گفت‌وگو کرد، اما عجیب اینجاست که موضوعاتی هم هست که درباره‌اش بحث نمی‌شود، مثل دموکراسی. خیلی عجیب و غریب است که کسی حاضر نیست کمی درباره ماهیت دموکراسی تأمل کند، اینکه برای چه کسی و چه چیزی سود دارد؟ مثل «سنت ویرژ» [حضرت مریم] است که کسی جرات ندارد به آن دست بزند. همه فکر می‌کنند دموکراسی یک چیز خدادادی است. به نظر من باید درباره این موضوع در سطح بین‌المللی گفت‌وگو کرد و مطمئنم که نتیجه این می‌شود که در دموکراسی زندگی نمی‌کنیم، که دموکراسی جز ظاهر قضیه چیزی نیست.

چرا؟

معلوم است که در جواب من می‌گویند، تا زمانی که شهروند هستی و رأی می‌دهی می‌توانی دولت یا رئیس‌جمهور را تغییردهی، امّا موضوع فقط به اینجا محدود نمی‌شود. اما غیر از این، کار دیگری نمی‌توانیم انجام دهیم؛ چون قدرت اصلی دنیای امروز قدرت اقتصادی و مالی است و توانایی اصلی در دست سازمان‌ها و نهادهایی چون «سازمان اقتصاد جهانی» یا «سازمان پول جهانی» است و آنها هم دموکراتیک نیستند. ما در یک پلوتوکراتی زندگی می‌کنیم. عبارت قدیمی «دموکراسی، حکومتی از مردم و برای مردم» امروز به عبارت «حکومتی از ثروتمندان برای ثروتمندان» تبدیل شده.»

به نقل از گفت‌وگو با ژوزه ساراماگو

نمی‌توانم دنیا را بدون قطار تجسّم کنم

دوشنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۸

«… من در دهکده‌اى در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمده‌ام. قطار از آنجا رد مى‌شد، قطار چیز عجیبى است. من هیچ وقت به قطار به چشم یک ماشین نگاه نمى‌کنم. قطار خیلى زنده است. فکر کنید چقدر خوب است که قطارى از کنار دریاچه‌اى رد شود. یک نم هم که باران بزند… هر کس جاى من بود شاعر مى‌شد. یک بار خبرنگارى از من پرسید، «لابد تمام بچه‌هاى آن ده شاعر هستند!» من گفتم؛ آره!

دروغ هم نگفتم.

گفتند چرا مشهور نشدند؟ گفتم لابد بلد نیستند به تهران بیایند.

طبیعت در شاعر کردن انسان‌ها خیلى تأثیر دارد. قطار خیلى‌خوب است. اسب هم… من اصلن دنیا را بدون قطار نمى‌توانم تجسم کنم. اصلن!»

«رسول یونان»

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta