چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از پی این سکوت طولانی، چند جمله می‌نویسم برای بدرقه، نذرِ قدم‌های رفتنِ تو که زود برگردی.

این  روزها خوب می‌گذرد؛ زندگی روزمره‌ی عاشقانه، شیرین و سبک.  محبوبِ خُلی دارم که تویی و در کنارت زندگی را از زیبایی پُر می‌کنم و یاد گرفته‌ام بی‌توسّل به گذشته و بی‌چشم‌انتظاری برای معجزه در عشق باشم، هم‌این.

از امشب، به راهِ تازه می‌رویم و هر دو،  زیرِ فشارِ روزهای سختِ پس از این، عاشق‌تر می‌شویم به سلامتیِ این زندگیِ خوش‌رنگ که ابدی خواهد ماند.

* نادر ابراهیمی + نقاشی از شهین بارور

کاشان، میدان منتظری؛

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
«چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.
**

:: توی میدان پانزده خرداد ایستاده بودی بل‌که تاکسی گیر بیاوری و بیایی ترمینال پی من. زنگ می‌زنم تا بگویمت این‌جایی که پیاده شده‌ام ترمینال نیست و می‌گویی منتظر بمانم تا برسی. لحظه‌هایی در زندگی است که آدم نگاهِ زنِ همیشه مسافری را با خود دارد. کوله‌اش را انداخته روی دوش و در مجاورتِ میدانِ غریبه‌ای نشسته به انتظاری که او را به بهشتِ زندگی‌اش می‌برد و می‌گوید برقص؛ از شانزدهم اردی‌بهشتِ پارسال تا شانزدهم اردی‌بهشتِ ام‌سال. یک نیک‌بختیِ مُدام.

:: حالا به تو نزدیک‌ام و در امتداد خیابان‌های خلوتِ کاشان، قدم‌زنان می‌رویم و بوی آشنایی نفس‌ام را پُر می‌کند. نگاهت می‌کنم و زنِ مسافر از چشم‌هایم می‌گریزد؛ «موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش دارند.»***

:: تو با موهای بلند و من با روسریِ گل‌دار تصمیم گرفته بودیم این‌جا باشیم؛ مهم نبود که شهر را نمی‌شناختیم یا ده ساعت زمانِ کمی بود برای عبور از همه‌ی حافظه‌ی تاریخیِ کاشان. می‌خواستیم به جای تصویر زنده‌ی این خورشید که توی گلوی شهر مانده بود یک قصّه‌ی رئال بسازیم از دو نفر که در خاطره گم نمی‌شوند و به راهِ جهان هم‌سفر می‌مانند.

:: ام‌روز دیگر آن پیکانِ سفید و راننده‌ی خوش‌حوصله‌اش نیستند مگر من و تو در نقش راوی‌. بیا در این صفحه‌ از طعمِ نان سنّتی بنویسیم با عطرِ خوبِ گلاب. دوباره برگردیم به ابتدای مسیر آبشار، لواشک و آلو بخریم و تنِ زنده‌ی کوچه‌های نیاسر را لمس کنیم و بی‌خیال بنشینیم زیرِ سایه‌ی درخت، سفره‌ی خاطره پهن کنیم و در چرتِ بعدازظهر نطفه‌ی فرداهای قشنگ را بسازیم. بعد، چای بخوریم و من هوسِ قیسی بکنم با برگه‌ی زردآلو. تو هم شاعر بزرگی باش که باغ‌ترین ترانه‌های دنیا را در حاشیه‌ی مکدّر زمین آباد می‌کند.

و راه دور سفر، از میان آدم و آهن
به سمتِ جوهر پنهان زندگی می‌رفت،
به غربت تر یک جوی آب می‌پیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به آشنایی یک لحن،
به بی‌کرانی یک رنگ
.****

* در عشق سفر کردم ** سهراب سپهری *** مارگارت بیگل **** دوباره از سهراب.

از بهار تقویم می‌ماند
از من
استخوان‌هایی که تو را دوست داشتند

نمی‌دانم دستِ کیست که هیزم می‌ریزد به جانِ این آتش و داغ می‌گذارد بر دل‌ام و نمی‌دانم چرا رؤیای من بوی تلخِ پایان را گرفته است ام‌شب. آوارِ درد توی سینه‌ام به کنار، مانده‌ام با بغضِ ریخته توی دست‌ام چه کنم؟ کسی نشسته توی سرم و دارد پنبه‌ی هر چه آرزو را می‌زند؛ گریه می‌کنم و عاقبت می‌گذرم از شدّتِ ضربان در جانِ آخرین ثانیه‌های هفتمِ این بهار. در خاطره‌ای پناه می‌گیرم که حضور مختصرِ تو را به ذهن‌ام می‌آورد و شعر و شادی، برف و خیالِ معطرِ فردا را که مثل صبح به زندگی ما خواهد ریخت و امان از دست‌ها و خاطره‌ها. خیال می‌کنی من زندگی‌ام را به خوابِ خودم می‌بازم؟ به سوی ستاره قسم! خستگی را از انزوای روح غم‌زده‌ام می‌تکانم و برایت طعمِ خیابانی را سوغات می‌آورم که هم‌نام چندمِ فروردینِ پارسال بود روی آن نیمکت در خلوتِ بلوار کشاورز.

من اگر خدا بودم
سکوت را به شب می‌دادم
غم را به انسان
موسی را به بنی‌اسرائیل
و تو را برای خودم نگه می‌داشتم

می‌دانم این‌که سرم را کرده‌ام زیر پتو، پناه نیست. می‌دانم این‌که اشک را روان کرده‌ام روی گونه، راه نیست. حرفِ دلم را گوش می‌کنم و جاده را برنمی‌گردم. تو که شعر تازه نگفته‌ای. من از کتابی شعر می‌خوانم که تازه خریده‌ام؛ من گرگ خیال‌بافی هستم. گرگ؟ نه، نه! من بره‌ی کوچک و معصومِ تو و تو چوپانِ مهربان و صبورم باش. جان‌ام را تازه کن در نوای نی‌لبکِ آوازت … عمرم را پیر کن در باغ ِ همیشه‌بهار ترانه‌هایت … یادم بماند در دشت‌های دورِ آینده برایت شعرهایی را بخوانم از رؤیای روشن چشم‌هایِ سرخ بره‌ای که علفِ آسمان را چریده بود و خودم را ببخشم برای خوابی که تو را از من دور کرد.

«ام‌شب تو را دارم»
و هیچ‌کس نمی‌تواند
مرا از داشتن این جمله محروم کند

من بره‌ی گم‌شده در ظلمت‌ام
دنبال‌ام بگرد که چوپان من تویی
دنبال‌ام بگرد و خودت را نشان بده
در گرگ و میش، طالع تابان من تویی

{+}

*شعرها از کتاب من گرگ خیالبافی هستم، سروده‌ی الیاس علوی. تهران: آهنگ دیگر. چاپ دوم ۱۳۸۷، ۹۶ صفحه، ۱۹۵۰ تومان.

Photo by Tanase Valentin

از دی‌روز یک کتاب تازه دارم در کتاب‌خانه‌ام. می‌دانم هربار که کتاب را دست بگیرم، لبخند می‌زنم و به روزهایی بازمی‌‌گردم در گذشته‌ام، نزدِ مهربانیِ چشم‌هایِ تو که برای اندوهِ مُدامِ من خیس شده است.
توی دلم با تو قرار می‌گذارم، ساعت چهارِ عصر در چهار راه ولی‌عصر و بعد، خیابان را بالا می‌روم و دنیا را طوری فرض می‌کنم که دوست دارم مثلِ دوست‌داشتنِ عطرِ دست‌های‌ات که لابه‌لای انگشت‌های‌ام لانه کرده است.
در خاطره‌های‌مان دیگر تن‌ها نیستم و تو، هنوز دور نشده‌ای. می‌نشینم روی نیمکتی که توی سالنِ سی‌نما قدس است و منتظرم برگردی و سؤالِ ساده‌‌‌ای را بپرسی:«دست‌مال داری؟»
خاطره‌هایی در زندگی‌ آدم است که تو به آن‌ها اسیر می‌شوی. درحالی‌که با یک لحنِ خوب سکوت کرده‌ای، دیگری را می‌بوسی و به داستانِ تازه‌ای وارد می‌شوی که همه‌ی عناصر آن از متن کنار کشیده‌اند تا تو بدرخشی. تویی که موضوع و درون‌مایه یا طرح و شخصیّتِ اصلیِ داستان نیستی، فقط رؤیایی.
چشم که باز می‌کنم، می‌بینم رفته‌ام تا کافه‌ی سپید و سیاهِ نرسیده به خیابان فاطمی. حسِ صندلی را جدّی نمی‌گیرم و کیکِ شکلاتی را هم. دیگر خوش‌مزه نیست. خودم را به نفهمی می‌زنم تا باور کنم هستی. کلمه‌های تازه‌ای اختراع می‌کنم تا بوی آن روزی را که با هم آمده بودیم این‌جا، به ام‌روز بکشانم.
پارکِ ساعی هنوز هم دنیا را قشنگ‌تر نشان می‌دهد حتّا با هق‌هقِ من، آن‌روزی‌که بغض‌ام ترکید و نشستی کنارم، سرم را گذاشته‌ بودم روی شانه‌ات و کُفری بودم چرا احساس می‌کنم بدجور تو را دوست دارم، از ته دل.
تا برسم به پارک ملّت، هی طعم لب‌های‌ات را مزه‌مزه می‌کنم. ذهن‌ام را از هر موضوعی خالی کرده‌ام تا بیش‌ترین تصاویر را به یاد بیاورم. می‌شمارم: لذّت و خیال و خاطره. دوست دارم جهان را از نگاهِ خودم ببینم. انگار هزار مرغِ عشق کوچ کرده باشند به چشم‌های‌ام. ناگهان عید می‌شود و باران می‌بارد و در متنِ جهانی ساکت، صدای اوّلیّن هم‌قدم‌زنیِ خیسِ ما در حافظه‌ی خیابان ولی‌عصر ثبت می‌شود. امّا، تابستان. بوی داغِ آسمان و روزهای بلند انتظار. وقتی‌که آدم خودش هم خودش را نمی‌فهمد تا آن اذانِ مغرب، وقتِ افطار بود و هر نفس‌مان ذکر بود برای یادآوری، هر بوسه‌مان شکر بود برای سپاس‌گزاری. معجزه از کنارِ آن شب بود که به مسیر غم‌انگیزِ زندگی‌ام ریخت و روزهای تازه به نیّتِ روایتِ دیگری آغاز شد. کی در کجای جهان، خوابِ این اوقات را می‌دید که از زندگی من می‌گذرد؟  هنوز هم خیابان ولی‌عصر، من و تو.

می‌دانم از این‌روزهای نیمه‌جانِ دوری به زندگی می‌رسیم نشان‌به‌نشانِ آن نامه‌ی سفارشی با کتابی که در پاکت بود و بیست و سوّم‌دی‌ماه دریافت شد تا من آهسته به حرف بنشینم و با تو از تو بگویم.  

پی‌.نوشت)؛ به قولِ حضرتِ شاعرش*  هر چه ما در شکر تقصیری کنیم/ عشق کفران را کفایت می‌کند.

… کمی مانده به صبح، در امتداد همه‌ی بی‌خوابی‌ها، گویی از آن جهان رسیده‌ام حالا با چمدان و چتر، کتاب‌هایم و یکی دو چند خاطره‌ی قشنگ که آدم دل‌اش بخواهد روزگار را به اقتضای احوالِ آن خاطره به گردش درآورد و کام‌روایی و خوش‌دلی … علی‌ایّ‌حال، تمام شب را غزل غزل گریسته‌ام با ترانه‌ای که تو گفتی. نبودی تا ببینی آن علامتِ سؤالِ درشت را، وقتی نشسته بود توی نی‌نی چشم‌هایم و با لحنی پُرکنایه می‌پرسید: همین نم نم غم، کنار تو خوبه؟ بعد هم نفهمیدی چه‌قدر دل‌ام می‌خواست تو این‌جا باشی، شب از ارتفاع پنجره بالا آمده است، جانِ من تا حلق. تو نوشته‌ای: نجاتم بده … گوگوش .. گوش کن … خوبه … می‌بینم هیچ‌وقتِ عمر، موسیقی خودم را هم نداشته‌ام که برای من خوب یعنی تو، که تو این‌جا باشی، شب ریخته باشد توی خیابان‌های شهر، دست مرا گرفته باشی، از خانه بزنیم بیرون، هی پرسه در کوچه‌باغ‌های ترانه تا ولی‌عصر حتّا، هوا هم اگر سرد بود تو «مرا گرم کن

کسی نگفته بود تو «به دل‌جویی ما می‌آیی» که حالا، وقتی می‌شنوم چه‌قدر هراس داری از درعهده‌ی این علاقه شدن، دُرُست احوال نباشم دیگر. ولی نمی‌دانم مرا چه افتاده است این‌روزهایی که خیال می‌کنم به تبعیدی ابدی دچارم؛ تبعید به دوری.

گریه می‌کنم از فقدانِ آرام به دل‌ام و نمی‌شود کلمه پیدا کنم برای روح‌لرزه‌هایم تا حرفی را بنویسم که کمربسته به آزارِ مُدامِ من. واژه طبیعتِ خوشایندی دارد محضِ بیانِ هیجان‌های جمیل و شوق‌های شورانگیز و نه این‌چنین پریشانی‌های هول‌ناکِ به ناخواست و تو که مرا خلاصه می‌کنی؛ «یک دختر با دلهره‌های لعنتی دوست‌داشتنی .…» و نیستی تا بعدِ گفتن «یه لحظه از من دور نشو» غرقِ بوسه شوی و آن کلامِ آخر که جا ماند از گپ و گفت‌مان که یادت بیاورم انسان هماره‌ی‌ مسئولیّت است و اهلیّتِ تو از همان وقت معلومِ من بود که رنگین‌کمان شدی پشت گریه‌هایم. کاش، خدای باری تعالی اجابت کند دعای بی‌رمقِ مرا در این شب که حتّا آه در بساط ندارم و کارگر بیفتد طلب، جان سپر شود در برابر بلا، به «عروق هوا» تزریق شوم با این شدّت اشک و در بی‌کرانه‌ترین کنجِ لاجوردیِ آسمان، دور و دور و دورتر شوم که «تو یافته‌ی منی در این راه/ من گم‌شده‌ی توأم در این چاه» و یک کاش و کاشکی بماند برای من، که دل‌ام می‌خواست تو پیرویِ فلسفه‌ی دوستِ شاعرت بودی، که وقتی شعر می‌خوانی، ترانه‌ای که تو گفته باشی آغازِ خجسته‌ای داشته باشد با حسی مبارک چون این؛«شاید که قسمت اینه، جمله‌ی ناامیداست / قسمت چیه خوب من، تقدیر ما دست ماست»

اینک، در اوقاتِ بی‌شکیبِ حالای عمرمان، با احتمالِ بزرگی برای نرسیدن، نشدن و ناکامی، نمی‌خواهم با تبِ تلخِ ترانه‌ای به استقبالِ روزگارِ نیامده برویم که هی تلقین کند بهمان «خدا ما  رو برای هم نمی‌خواست.» بیا دل بسپاریم به قول‌های قدیمی، باور کنیم هر که را سر بزرگ، درد بزرگ، هر که بام‌اش بیش، برف‌اش بیش‌تر … که فالِ من و تو فقط یکی‌ست با مطلع غزلی که هشدار می‌دهد از ابتدا «ولی افتاد مشکل‌ها.»

پی.‌نوشت)؛ نوشته بودم «چیزهای زیبایی برای دیدن هست. می‌خواهم آن‌ها را ببینم …» یکی از این زیبایی‌ها عشق است. می‌خواهم دوست داشته باشم.

{Photo}