
کاشان، میدان منتظری؛
مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
«چه آسمان تمیزی!»
و امتداد خیابان غربت او را برد.**
:: توی میدان پانزده خرداد ایستاده بودی بلکه تاکسی گیر بیاوری و بیایی ترمینال پی من. زنگ میزنم تا بگویمت اینجایی که پیاده شدهام ترمینال نیست و میگویی منتظر بمانم تا برسی. لحظههایی در زندگی است که آدم نگاهِ زنِ همیشه مسافری را با خود دارد. کولهاش را انداخته روی دوش و در مجاورتِ میدانِ غریبهای نشسته به انتظاری که او را به بهشتِ زندگیاش میبرد و میگوید برقص؛ از شانزدهم اردیبهشتِ پارسال تا شانزدهم اردیبهشتِ امسال. یک نیکبختیِ مُدام.
:: حالا به تو نزدیکام و در امتداد خیابانهای خلوتِ کاشان، قدمزنان میرویم و بوی آشنایی نفسام را پُر میکند. نگاهت میکنم و زنِ مسافر از چشمهایم میگریزد؛ «موطن آدمی در قلب کسانی است که دوستش دارند.»***
:: تو با موهای بلند و من با روسریِ گلدار تصمیم گرفته بودیم اینجا باشیم؛ مهم نبود که شهر را نمیشناختیم یا ده ساعت زمانِ کمی بود برای عبور از همهی حافظهی تاریخیِ کاشان. میخواستیم به جای تصویر زندهی این خورشید که توی گلوی شهر مانده بود یک قصّهی رئال بسازیم از دو نفر که در خاطره گم نمیشوند و به راهِ جهان همسفر میمانند.
:: امروز دیگر آن پیکانِ سفید و رانندهی خوشحوصلهاش نیستند مگر من و تو در نقش راوی. بیا در این صفحه از طعمِ نان سنّتی بنویسیم با عطرِ خوبِ گلاب. دوباره برگردیم به ابتدای مسیر آبشار، لواشک و آلو بخریم و تنِ زندهی کوچههای نیاسر را لمس کنیم و بیخیال بنشینیم زیرِ سایهی درخت، سفرهی خاطره پهن کنیم و در چرتِ بعدازظهر نطفهی فرداهای قشنگ را بسازیم. بعد، چای بخوریم و من هوسِ قیسی بکنم با برگهی زردآلو. تو هم شاعر بزرگی باش که باغترین ترانههای دنیا را در حاشیهی مکدّر زمین آباد میکند.
و راه دور سفر، از میان آدم و آهن
به سمتِ جوهر پنهان زندگی میرفت،
به غربت تر یک جوی آب میپیوست،
به برق ساکت یک فلس،
به آشنایی یک لحن،
به بیکرانی یک رنگ.****

* در عشق سفر کردم ** سهراب سپهری *** مارگارت بیگل **** دوباره از سهراب.