بایگانی برای دسته ‘درباره‌ی کتاب‌ها’:

تهران به بهانه‌ی سوّم شخص غایب

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

خیابان شریعتی ـ جنب خیابان گَل‌نبی ـ حسینه‌ی ارشاد
«شب بیست و یکم است. من می‌گویم بیا امشب دعا کنیم وقتی دارند سرنوشت یک سال‌مان را رقم می‌زنند، عین هم رقم بزنند. تو می‌گویی:
«یعنی چی عین هم؟ اگه قرار بشه من ام‌سال بیفتم توی چاله، تو هم می‌خوای با من بیفتی؟»
می‌گویم:«دعا کن عین هم باشه!بعدش هم مواظب باش تو چاله نیفتی!»
می‌رویم حسینیه‌ی ارشاد. قبلن برای تحقیق تو در مورد نشریات زمان شاه آمده‌ایم کتاب‌خانه‌ی این‌جا. من همیشه توی کتاب‌خانه‌ها آب‌روریزی می‌کنم. بلد نیستم آهسته حرف بزنم. یکهو وسط جمله صدایم بلند می‌شود یا به سُرفه‌ی شدید می‌اُفتم.
تو اصرار می‌کنی که باید این‌جا عضو شوم. خودت چند سال است که عضوی. من می‌گویم اگر عضو شوم ….
تو می‌گویی وقتی سوژه، امام علی (ع) باشد باید یک‌سَری هم به شریعتی بزنیم. شب‌های قدر خوب است بیاییم این‌جا نَفَس بکشیم. کتاب‌های شریعتی را که با جلد مشکی و ….
توی حیاط حسینیه غُلغله است.
من و تو خوش‌حال می‌شویم. هم‌این‌جا توی حیاطِ حسینیه زیرانداز کوچک‌مان را پهن می‌کنیم و می‌نشینیم. دوشت دارم قرآن به سر گرفتن تو را تماشا کنم. این‌جا آنتن هم داریم که پیامک بدهیم به هم:

- baa chashm haaye ghahve ei ehyaa gerfti …

مراسم که تمام می‌شود می‌پرسم:«دعا کردی؟»
می‌گویی:«دعا کردم سرنوشت‌مون یکی باشه. امّا تو عاقبت‌به‌خیر بشی!»*

«تهران به بهانه‌ی سوّم شخص غایب»** از این کتاب‌های لاغر‌مُردنی‌ست که هفتاد صفحه دارد. ماجرای آن درباره‌ی دختر جوانی‌ست که به‌تازگی هم‌سر آینده‌اش را از دست داده است. به‌تازگی که می‌گویم مثلن هم‌این دی‌شب. داستان از صبحِ روزی آغاز می‌شود که دیگر داماد زنده نیست و حالا عروس به جای خرید رختِ عروسی و آینه‌شمعدان و شیرینی افتاده پی لباس سیاه و حلوای ختم و گل برای سر مزارِ هم‌سر امّا، نه مثل همه‌ی دخترهای ‌شوهرمُرده‌ی شهر. پس چه‌جوری؟ یک‌جورِ خیال‌انگیزِ شاعرانه که درصد فرهنگی و ادبی‌‌اش بالاست. دختر راه می‌افتد در شهر و دوباره محله ‌به ‌محله، خیابان به خیابان، کوچه به کوچه و خانه به خانه‌ی خاطرات‌‌شان را که در تهران پخش شده است قدم می‌زند و از نو ذرّه ذرّه‌ی اوقاتِ شیرینِ با هم بودن‌شان را مزه‌مزه می‌کند.

داستان به تکّه‌های کوتاهی تقسیم شده است که با نام‌ها و اسامی مکان‌های مختلف در تهران مثل خیابان‌ولی‌عصر، تجریش، درکه، امام‌زاده ولی، متروی دروازه دولت و …. جدا شده‌اند. هر کدام از این تکّه‌ها به تنهایی می‌تواند متن مستقلی باشد که از زبانِ دختر روایت می‌شود برای مخاطبی که دیگر نیست و در آن‌ها درباره‌ی رستوران‌ها و بازارها و کتاب‌فروشی‌ها و کافی‌شاپ‌ها و پاساژها و امام‌زاده‌ها و … های تهران صحبت می‌شود، ولی با حس و حوصله‌ای شاعرانه و عاشقانه.

کتاب را «حدیث لزرغلامی» نوشته و مؤسسه‌ی «نشر شهر» آن را با قیمت ۱۲۰۰ تومان منتشر کرده است.
از این مجموعه کتاب‌های «شب‌گرد ناشی» نوشته‌ی «مصطفی خرامان»، «دزدان زباله در شهر» نوشته‌ی «مسعود رحمانی»، «تحران ۱۴۷۳» نوشته‌ی «نیما دهقانی»، «رؤیای تهران» نوشته‌ی «شرمین نادری» و «باباجان حشمت دانشمند من» نیز به چاپ رسیده است.

* از صفحه‌ی ۶۷ و ۶۸ با کلّی تلخیص

** چاپ اوّل، ۱۳۸۸

عنکبوت

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

بعد از رُمانِ هول‌ناک و وهم‌آلودِ «مهمانی تلخ»، می‌خواهم برای‌تان درباره‌ی «عنکبوت» بگویم. کتابِ دیگری از سیامک گلشیری که مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه ایشون که نزدیک به چهار سال قبل برای اوّلین‌بار توسط انتشارات «قصیده‌سرا» چاپ شده است.

«عنکبوت» شامل ده داستان است به نام‌های روژ سرخ، شب ‌آخر، سایه‌ای پشت پنجره، عنکبوت، بوی خاک، ابرهای سیاه، خودنویس، موزه‌ی مادام توسو، کاش باران بند می‌آمد + زن و مرد.

مثل ُرمانِ «مهمانی تلخ»  مثبت‌ترین ویژگیِ این مجموعه هم خوش‌خوان بودن کتاب است + نثر ساده و روان + تأکید بر دیالوگ. موضوع بیش‌تر داستان‌های کتاب هم درباره‌ی مسائل زن و شوهرهای جوان است که یه جای زندگی /روابط‌شون می‌لنگد! مثلن؟ مثلن هم‌این داستان عنکبوت که عنوان کتاب هم از اون گرفته شده و متن کاملش رو می‌تونین این‌جا بخونین.

نویسنده برای نوشتن این داستان‌ها بُرش‌های ساده‌ای از زندگی رو انتخاب کرده مثل داستان «بوی خاک» که درباره‌ی مردی هست که ایستاده پشت پنجره و داره خونه‌ی روبه‌رویی رو دید می‌زنه که انگاری خونه‌ی سه‌تا دختر دانش‌جوئه و …  و از این صحنه‌ی ساده که ممکن هست برای هر کدوم از ما اتّفاق افتاده باشه یه موقعیت داستانی ساخته و … البته، این‌جوری نبود که من الان بگم داستان‌های این کتاب رو دوست داشتم ولی می‌دونید نویسنده داستان رو خیلی خوب تعریف می‌کند و با ذکر جزئیاتِ لازم و کافی! یه‌طوری که ابداً خسته‌کننده نیست با این‌که شاید موضوع کلّی داستان جذاب نباشه و بعد، این‌قدر به‌یادماندنی به‌تصویر می‌کشه فضای داستان رو که ته کتاب، خیلی با خودت درگیر نمی‌شی که مثلن چی؟ یه چی توی ذهنت باقی مونده که می‌تونی اون رو حس کنی. مثلن صدای بارون توی داستانِ مسخره‌ی «کاش باران بند می‌آمد»!

جنگ دور شو!

یکشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

جنگ خیلی طولانی شد.

همه فکر می‌کردند برای همیشه ادامه دارد.

ولی عاقبت صدا قطع شد.

همه‌جا سکوت بود.

پدر «بن» برگشت. خیلی خسته به‌نظرمی‌رسید.

او گفت:”سرانجام جنگ تمام شد.”

ولی  بن می‌دید که سیم خاردار هنوز سرجایش هست.

بن گفت:”درست نیست! جنگ هنوز نمرده. چرا جنگ را نکشتی؟”

پدر بن گفت:”جنگ هیچ‌وقت نمی‌میرد. فقط گه‌گاهی به خواب می‌رود. مهم اینه که وقتی خوابیده بیدارش نکنیم.”

بن پرسید: “مگه وقتی من و امیلی بازی می‌کردیم خیلی سروصدا کردیم؟”

مادرش جواب داد:”نه، بچّه‌ها برای بیدار کردن جنگ خیلی کوچک هستند.”*

جنگ دور شو! نوشته‌ی الیزابیتا، ترجمه‌ی لیلا افخمی، انتشارات سرخ، چاپ اول ۱۳۸۵، ۳۴ صفحه، قیمت ۹۵۰تومان

پی‌.نوشت )؛ الان کتاب معرّفی شد یا لازمه من هم حرف بزنم؟ فکر نمی‌کنم لازم باشه. فقط این‌که عالی بود و  می‌تونین درباره‌اش در آدینه‌بوک + خانه‌ی ‌کتاب + هم‌شهری آن‌لاین + خبرگزاری کتاب + goodreads بخونین اگه علاقه‌تون تحریک شده به باخبری از چیستی و چگونگی این کتاب.

جَنَوار

دوشنبه, دی ۲۸م, ۱۳۸۸

آن مهردادِ ناصریِ ناتمام بود در مجموعه داستانِ امیرحسین یزدان‌بُد، سابقه‌ی جدّ و آبادی‌اش در داستانِ «جَنَوار» لو می‌رود. هم‌آن آخرین داستانِ کتاب که نوشته بودم وقتی بخوانم‌اش برمی‌گردم و …
خب، «جَنَوار» را خواندم و در کمال تعجّب! دوست داشتم این داستان را. چرا تعجّب؟ اولن، داستان کمی تا قسمتی بلند است؛ نزدیک به بیست و هشت صفحه و من کم‌حوصله‌ام. دوّمن، شروع داستان هم کمی تا قسمتی پلیسی است. چرا کمی تا قسمتی اصلن. شما این یک پاراگرافِ آغازینِ داستان را بخوانید؛
«بازپرس مرتضی‌قلی ناصری، پالتوی برف‌گرفته‌اش را می‌تکاند و از رخت‌کن اتاق‌اش در عمارت اداره‌ی شهربانی آویزان می‌کند. کیف‌اش را پرت می‌کند روی میز کارش و می‌نشیند پشت‌اش. کشو را بیرون می‌کشد و پاکتی می‌گذارد روی میز. از داخل پاکت، دفترچه و پرونده‌ای را بیرون می‌کشد.»
حالا شما چه فکر می‌کنید درباره‌ی این داستان؟ غیر از پلیسی به نظر می‌رسد؟ تازه، با آن اداره‌ی شهربانی و مرتضی‌قلی یاد و خاطره‌ی کارگاه علوی هم در من زنده شد و هم‌این بهانه‌ای بود برای تأخیر در خواندن امّا، … انصافن داستانِ خوبی بود؛ هم موضوع، هم نثر و هم شیوه‌ی روایت.
این‌جا می‌توانید یک بررسی‌نامه‌ی مفصّل را بخوانید درباره‌ی داستان.
خلاصه‌ این‌که، معنای اسم داستان می‌شود «گرگ». انگاری در زبان آذری به گرگ می‌گویند «جَنَوار». حالا نه هر گرگی. گرگی که نیمه‌زن نیمه‌گرگ باشد.
بعد، بیش‌تر داستان مجموعه‌ای‌ست از نامه/روزنوشت‌های آیدینِ خان‌زاده‌ای که تازگی از فرنگ برگشته و در غربت، طبابت خوانده و حالا برای معشوقِ نیمه‌فرنگی/‌ایرانی‌اش، دایان، نامه می‌نویسد و ماجرای داستان را تعریف می‌کند کم‌کم. بخشی از داستان نیز مکاتبه‌های اداری‌ست از/به وزارت دادگستری و دیوان جنایی و شهربانی و فلان. یک صحنه‌های کوتاهی هم هست درباره‌ی مرتضی‌قلی که مشغولِ مرور پرونده‌ای‌ست در شهربانی و ….
آن نامه‌های آیدین معرکه‌ست از لحاظ بیانِ اوضاع سیاسی، مناسبت‌های اجتماعی و صدالبته نثر.
هم‌این.

روزی که هزار بار عاشق شدم

جمعه, دی ۲۵م, ۱۳۸۸

«چهل و نه بار سی‌نما رفته‌ام. یک رُمان نوشته‌ام و ده‌هزار داستان کوتاه.
پنجاه بار به سخن‌رانی رفته‌ام و بیست بار به شب شعر و بیست‌هزار بار تن‌ها بازگشته‌ام.
سی‌صد و چهار کتاب خوانده‌ام. چهل و دو کتاب قرض داده‌ام، سی‌تای آن را فراموش کرده‌ام.
پنجاه دفعه عاشق شده‌ام. یک‌بار ازدواج کرده‌ام و سی‌ سال سال‌گرد آن را جشن گرفته‌ام. دو میلیون بچّه داشته‌ام و دوتای‌شان را بزرگ کرده‌ام.
هزاربار به یاد ایران افتاده‌ام، هزار هزاربار خواب‌اش را دیده‌ام و هربار کمی از خودم را از دست داده‌ام و هرگز جواب پیدا نکرده‌ام.»

اشتباه نکنید. خودم را نمی‌گویم. من هنوز چنین تجربه‌هایی را نداشته‌ام در زندگی‌ام. می‌پرسید پس کی؟ لابُد می‌شناسیدش؛ روح‌انگیز شریفیان. بلی، هم‌آن نویسنده‌ی رُمانِ «چه‌کسی باور می‌کند، رُستم؟» تازگی کتابِ دیگری خوانده‌ام از او که مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه. نوزده داستان کوتاه؛ دوستان خداحافظ، تابلو برای فروش نبود، کافه تابستانی، آن‌جا کسی غریبه نبود، مروارید غلطان، پسرهایم، سال‌های از دست رفته، بشنو از نی، دلهره، هوای بیرون، نگرانی‌های کوچک ما، هم‌سفر، دیرمانیان، یارا، درگذر زمان، غذای پرنده‌ها یادت نرود، داستان سه مرد، روزی که هزاربار عاشق شدم و پنجره که پنجره داستان نیست البته. یادداشتی‌ست به نیّتِ اتوبیوگرافی‌نویسی. سطورِ فوق را از هم‌این دو صفحه‌ی پایانی کتاب انتخاب کرده‌ام.

«دوستان خداحافظ» نام اوّلیّنِ داستانِ کتاب است با راویِ اوّلِ شخصی که البته داستان، داستانِ او نیست. پس چی؟ نگاه کنید به شروع داستان؛ "وقتی در اتاقش را در بیمارستان باز کردم و دیدم روی تخت نشسته، نفس راحتی کشیدم، آخر هفته پیش با هم قرار ماهی‌گیری گذاشته بودیم. صبح تلفن کردم که بقیه قرار و مدارمان را بگذاریم که دخترش گفت:«بابا خونه نیست.»" بعد؟ بعد این آقایی که روایِ داستان است می‌رود بیمارستان عیادت اون بابایی که خونه نیست و اون بابا ماجرا را تعریف می‌کند که شب قبل میهمان بوده‌اند و او دچار کسالت آنی می‌شود، به منزل می‌گوید که عیال پاشو بریم خونه که تعارف‌بازیِ ایرانی شروع می‌شود که هنوز سرشب است و کجا و فلان و بهمان. بعد اون بابا هم نمی‌خواهد بگوید که مثلن سرش درد می‌کند. چرا؟ یعنی من تا ته داستان را تعریف کنم برای‌تان؟ عمرن.

داستان دوّم با نام «تابلو برای فروش نبود» این‌طوری شروع می‌شود؛ «من مهندس شیمی هستم و در یک شرکت دارویی کار می‌کنم. زن و بچّه دارم، زندگی‌ام ساده و معمولی است. اهل هنر و این چیزها هم نیستم، یعنی استعداد هنری خاصی ندارم. امّا شاید تعجّب کنید اگر بگویم که یک نمایش‌گاه نقّاشی دارم.» حالا این داستان هم، داستانِ راوی نیست که. داستانِ دوستِ او، اردوان است که عاشق نقّاشی بود و «مشدعلی» موضوع همه‌ی آثارش بود الا یکی که نقّاشی دختری بود با موی بافته و …. هان؟ هم‌این‌دیگر، باقی‌اش را بروید خودتان بخوانید.

امّا «کافه‌ی تابستانی»؛ یک‌روز آفتابی را تصوّر کنید در کافه‌ای، در یکی از خیابان‌های فرعی وسط شهر که درهای شیشه‌ای را باز کرده و چند میز صندلی بیرون، در پیاده‌رو گذاشته است. حدود ساعت یازده صبح است و دو خانوم میان‌سال نشسته‌اند پشت میزی. یکی نامه‌ای را نشانِ دیگری می‌دهد که مستأجرش از تهران برای او فرستاده و خودشان کجا هستند؟ بلاد کفر. داستان با دیالوگ‌های این دو زن روایت می‌شود که شِکوه و گلایه‌ی مستأجر در نامه را بهانه کرده‌اند و درباره‌ی دشواری و سختی زندگی خودشان در غربت صحبت می‌کنند.

بس نیست به نظرتان؟ یعنی من بنشینم درباره‌ی هر نوزده داستان بنویسم؟ نوزده‌تااااااااا. فکر کن. ولی می‌دانید نثر روانِ خانوم شریفیان باعث می‌شود اصلن خسته نشوید وقتِ خواندنِ داستان‌های این کتاب. تازه، محلِ رخ‌دادِ بعضی داستان‌ها در ایران است و برخی دیگر خارج. بعد، نویسنده یک‌سری موضوع‌های ساده‌را دست‌مایه کرده است امّا، داستان‌هایش را به شکلی جذاب روایت می‌کند. مثلن؟ مثلن داستانِ «نگرانی‌های کوچکِ ما» که درباره‌ی یک خانواده‌ی ایرانیِ مقیمِ خارج است در آستانه‌ی سالِ نوی میلادی. بعد، مادربزرگ و پدربزرگِ خانواده کوبیده‌اند از ایران رفته‌اند پیش دختر و نوه‌‌های‌شان و حالا بابت درست‌کردن شامِ شبِ عید … قرار نیست که من همه‌ی داستان‌های خانوم شریفیان را لوث کنم که. فقط درباره‌ی داستانِ «پسرهایم» این را بگویم که ترجمه‌ی انگلیسی این داستان در مسابقه‌ی داستان کوتاه‌نویسی در لندن در سال ۱۹۹۵ در London Art Board  به مرحله‌ی نهایی رسید.

برای حُسن‌ختامِ هم پاراگرافی از داستان «غذای پرنده‌ها یادت نرود» را می‌آورم و پیش‌نهاد می‌کنم داستان‌های «روزی که هزار بار عاشق شدم» را بخوانید. نمی‌گویم شاه‌کار است و یا منتظر داستان‌های حیرت‌انگیز نباشید. امّا قول که شما هم از خواندنِ این کتاب لذّت می‌برید.  شاهد؟ بیتا.

«آدم شجاع تن‌ها می‌ماند. اگر بخواهی مردم را هم‌آن‌طور که هستند ببینی، خیلی تن‌ها می‌شوی تازه شجاعت همه این نیست که آدم‌ها را هم‌آن‌طور که هستند ببینی، شجاعت واقعی آن است که آن‌ها را ببینی و اهمیّت ندهی و راه خودت را بروی.»

انتشارات مروارید، چاپ سوّم، ۱۳۸ صفحه، قیمت ۱۷۰۰ تومان

مرتبط: این و این و این

گام به گام با آقای گام

پنجشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۸

گام اوّل؛
«آقای گام! شما بدجنسید» و «آقای گام و میلیاردر بیسکویتی» کتاب اوّل و دوّم از مجموعه‌ی شش جلدی «گام به گام با آقای گام» نوشته‌ی «اندی استنتون» هستند که با ترجمه‌ی «رضی هیرمندی» از سوی مؤسسه‌ی انتشاراتی کتاب چرخ‌فلک منتشر شده‌اند. 
این دو کتاب، به ترتیب در سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ میلادی، توسط نشر اگمونت در انگلستان با تصویرگری «دیوید تزیمن» به چاپ رسیده‌اند. کتاب اوّل از سوی بنیاد ردهاوس۱ به عنوان بهترین کتاب سال ۲۰۰۶  انتخاب و کتاب دوّم در فهرست کتاب‌های برتر جایزه‌ی کتاب کودک گاردین معرّفی شده است.
به تازگی، کتاب سوّم و چهارم از این مجموعه به نام «آقای گام و جن‌ها» و «آقای گام و بلورهای قدرت» نیز منتشر شده‌اند که برگردانِ فارسی آن‌ها در مرحله‌ی چاپ قرار دارد. این دو کتاب‌به تأثیر نظام آموزش و پرورش غلط و قدرت سیاسی و نقش تباه‌کننده‌ی آن در زندگی می‌پردازند.
هم‌اکنون جلد پنجم از این مجموعه  به نام «آقای گام و خرسی با حرکات موزون» در مرحله‌ی ترجمه قرار دارد. این کتاب جایزه‌ی نخستین دوره‌ی کتاب‌های بامزه‌ی کودکان انگلیس۲ را در سال ۲۰۰۸ میلادی کسب کرده است.  جلد ششم نیز با ماجرایی پلیسی تا پایان مارس سال ۲۰۰۹ میلادی راهی بازار کتاب خواهد شد.

گام دوّم؛
داستان‌های کتاب اوّل و دوّم از مجموعه‌ی «گام به گام با آقای گام» در شهری خیالی به نام «لامونیک بیبر» پیش می‌روند. شخصیّت اصلی این مجموعه، پیرمردِ بداخلاقی با ریش قرمز است که از بچّه‌ها، حیوانات، شوخی، تفریح و نظافت و … نفرت دارد. 
برخلافِ معمولِ قصّه‌های کودکان، نقش اوّلِ داستان‌های «استنتون» بر عهده‌ی ضد قهرمانی است با ویژگی‌های منفیِ بسیار. آقای گام سردسته‌ی نیروهای «شر» است. در جبهه‌ی مقابل یعنی نیروهای «خیر»، پیرمرد دیگری به نام «فرایدی الیری» به همراه دخترک کوچکی به نام «پُلی» نقش قهرمانان مثبتِ داستان را ایفاء می‌کنند. 
سایر شخصیّت‌های این مجموعه نیز در گروه خوب‌ها یا بدها دسته‌بندی می‌شوند؛ مارتین لباس‌شو، بیلی ویلیام سوّم و بلی باتن جزو نیروهای شر و جیک سگه، خانم لاولی، روح رنگین‌کمان و آلن تیلور از نیروهای خیر هستند.
مبارزه‌ی بین خیر و شر یکی از ویژگی‌های اصلی داستان‌های «استنتون» است. هنگامی‌که این ویژگی در کنار سایر عناصر داستانی وی قرار می‌گیرد، مجموعه‌ی «گام به گام با آقای گام» به افسانه‌ای پُر از شگفتی تبدیل می‌شود که در آن امور سرآمیز، جادو و ماجراهای عجیب در کنار واقعیّت‌های عادی و زندگی روزمره رخ می‌دهند.
اسباب‌بازی‌های زنده (مرد زنجبیلی با عضله‌های برقی)، کودکان عجیب و غریب (دختر کوچولویی به نام پیتر، پُلی و پسرکِ روح ‌رنگین‌کمان)، جادوگران مدرن (پری خشمگین باغچه‌ی آقای گام و خانم لاولی که برعکس جادوگران افسانه‌های پریان در زندگی معمولی و عادی روزانه ظاهر می‌شوند.) از دیگر موضوع‌های خاص افسانه‌های پُرعجایب هستند که در داستان‌های استنتون وجود دارند.۳

گام سوّم؛
ماجرای کتاب «آقای گام! شما بدجنسید» با معرّفی آقای گام آغاز می‌شود و طرح یک معمّا؛ چرا آقای گام همیشه مراقب بود باغچه‌اش تمیز و آراسته باشد؟ جواب این سؤال ساده است؛ اگر آقای گام این کار را نمی‌کرد پری خشمگینی از توی وان حمام ظاهر می‌شد و با ماهی‌تابه توی ملاجِ او می‌کوبید. امّا، یک روز سگ گنده‌ی قوی هیکلی به باغچه‌ی آقای گام می‌آید، چمن‌ها را مچاله و گل‌ها را لگدمال و باغچه را خراب می‌کند و باعث می‌شود پری خشمگین ظاهر گردد. آقای گام برای سگ نقشه می‌کشد تا با گوشت‌های مسموم او را از بین ببرد و زمانی‌که سگ دوباره به باغچه‌ی آقای گام می‌آید، گوشت مسموم را می‌خورد و از حال می‌رود. امّا پیش از آن‌که سگ بمیرد، پُلی و فرایدی الیری (که از نیروهای خیر هستند) او را پیدا می‌کنند و با تلاش آن‌ها سگ زنده مانده و نجات پیدا می‌کند.
به نظر من، طرح داستانی کتاب اوّلِ «استنتون» بی‌معنا و بی‌هدف است. به طوری‌که اگر در پایان داستان از خود سؤال کنیم پیام کلّی آن چیست؟ پاسخِ متین و مطمئنی نخواهیم داشت. امّا در متن، از زبانِ راوی یا شخصیّت‌های داستانی، به‌طور غیر مستقیم پیام‌های مثبتی بیان می‌شوند. به عنوان مثال، در صفحه‌ی ۱۵ از زبانِ راوی می‌خوانیم؛ «همیشه برای هر مسئله‌ای یک جواب ساده و سرراست پیدا می‌شود.» هم‌چنین در صفحه‌ی ۴۱؛ «آدم‌های عصبانی پاداش کارشان را نمی‌گیرند. این آدم‌ها آن‌قدر دائم درگیر نق ‌زدن و هوارکشیدن‌اند که هیچ‌وقت خوبی‌های دور و برشان را نمی‌بینند.» و صفحه‌ی ۷۰؛ «اگر دفعه‌ی بعد یک‌نفر به‌ات گفت:« من از پیرمردها بدم می‌آد چون همه‌شان بدجنس و حال به‌هم‌زن‌اند.» زود حرف‌شان را قبول نکن. فکرت را به کار بنداز.»
یا نصیحت‌های «فرایدی» به «پُلی» که می‌گوید: «درباره‌ی این‌که در آینده چی پیش می‌آد حرف نزن، خانوم کوچولو، عاقلانه نیست! عاقلانه نیست!» یا «آینده هنوز نوشته نشده. دانستن آینده کار ما نیست.» یا «زمان چیست، خانوم کوچولو؟ عاقلانه نیست بگیم چه چیزی ممکن بود اتفاق بیفته و چه ممکن نبود. عاقلانه نیست.» ۴

گام چهارم؛
ماجرای کتاب «آقای گام و میلیاردر بیسکویتی» درباره‌ی مرد کوچولوی زنجبیلی با عضله‌های برقی است که تلاش می‌کند به وسیله‌ی پول زیادی که دارد برای خود دوست پیدا کند. او اهالی شهر را به یک میهمانی باشکوه دعوت می‌کند به این خیال که با پذیرایی و پول و بازی و … می‌تواند دلِ آن‌ها را به دست آورده و با خود همراه کند. آقای گام و بیلی ویلیام نیز به این میهمانی دعوت شده‌اند و مترصّد اجرای نقشه‌ی شوم خود هستند. آن‌ها قصد دارند پول‌های مرد زنجبیلی را سرقت کنند و در نهایت، موفّق نیز می‌شوند. هنگامی‌که میهمانان و خدمت‌کارانِ مرد زنجبیلی از این موضوع باخبر می‌شوند، او را – که دیگر بی‌پول و فقیر شده است – تن‌ها می‌گذارند مگر فرایدی و پُلی! آن‌ها برای اثبات دوستی خود تلاش می‌کنند تا دزدها را پیدا کرده و پول‌های مرد زنجبیلی را پس بگیرند و ….  
داستانِ این کتاب در ستایش دوست و ارزش‌های دوستی است. نویسنده تلاش می‌کند اعتمادکردن به مردم و جهان را به کودک آموزش داده و ماندگاری و پایداری خصائل انسانی و فضائل اخلاقی را در برابرِ موقتّی بودن امور دنیوی و مادی نشان دهد. 

گام پنجم؛
«رضی هیرمندی» می‌گوید: «اگر از من بپرسید چرا به ترجمه کردن آثار این نوقلمِ انگلیسی روی آورده‌ام، باید بگویم: گرفتاری و ناچاری! طنز نوجوانانه و عمیق، زبان تازه و پُرجست‌وخیز و بازی‌گوشی‌های پُرمعنا و ادبی «استنتون» مرا دچار خود کرده بود.»۵
منکر زبان خاصِ نویسنده نمی‌شوم که در ادبیات کودکان بی‌سابقه است و بی‌نظیر. تخیّلِ زیبا با تأویل‌های جدیدِ خیال‌انگیز ِ «استنتون» – که برای خلق جهان داستانی‌اَش رویکردی طنزآمیز را در پیش گرفته – ستودنی است. برهم زدن تصوّرهای معمول و بروز واکنش‌های دور از انتظار در موقعیّت‌های مختلفِ عاطفی و برداشت‌های ذهنیِ غیرعادی از مجموعه‌ی «گام به گام با آقای گام» کتابی شگفت و هیچانه‌ای عجیب۶ ساخته است.  برای نمونه اشاره می‌شود به برخی از توصیف‌های نو و بکرِ نویسنده در این دو کتاب؛
·    چنان هیجانی چهره‌ی پُلی را گرفت که موهایش بلندتر شد. (ص۹۶، ج ۱)
·    صندوقچه خیلی بزرگ‌تر از آن بود که از بیرون نشان می‌داد و بوی ماجراهای دریایی قدیمی و تجارت‌های زیرآبی از آن به مشام می‌رسید. (ص ۱۱۸، ج ۱)
·    وقتی فرایدی خانم لاولی را دید بار دیگر چشم‌هایش از تحسین درخشید و احساسات مثل موشک سرتاپای وجودش را فرا گرفت. (ص ۱۲۲، ج ۱)
·    پلی از تعجّب نتوانست حتّی یک کلمه به زبان بیاورد. درعوض چندتا عدد بر زبان آورد. (ص ۱۶، ج ۲)
·    حس ملایم و قشنگی وجود پُلی را گرفت. چنان‌که گویی کسی در رگ‌هایش لازانیا می‌پخت. (ص ۱۰۴، ج ۲)
درست است، «اندی استنتون» واژگان جدیدی را وارد ادبیات کودکان کرده۷ امّا، عبارت‌های مبهم و مفاهیم دشوارى نیز در قصّه‌های وی طرح شده‌اند که درک آن‌ها در گستره‌ی ذهن و تخیّل کودک نمی‌گنجد و ممکن است مخاطب متوجّه‌ی منظور اصلی و پیام واقعی داستان نشود.
برای نمونه زمانی‌که جمله‌ی «قالی عهد دقیانوس به رنگ بدبختی بود. (ص ۱۱، ج ۱) را می‌خوانیم این سؤال پیش می‌آید که آیا کودک می‌تواند رنگ بدبختی را تصوّر کند؟
«استنتون» می‌نویسد: «آقای گام مثل یک پیاز گناه‌کار از توی رختخوابش جست بیرون.» یا «سر پُلی مثل یک گل نرگس دوران افتاد.» یا «خورشید ناگهان پشت ابرِ کثیفی به اندازه‌ی سوئد پنهان شد.» ۸
امّا توضیح نمی‌دهد چرا مثل یک پیاز گناه‌کار؟ چرا مثل یک گل نرگس؟ چرا سوئد؟
حتّی هنگامی‌که لازم می‌بیند به توضیح کوتاهی درباره‌ی «آلباتروس» اشاره کند، با وجود پی‌نوشتِ صفحه‌ی ۶۰ در جلد ۱، امّا به نظر نمی‌رسد درک جمله‌ی «یک «آلباتروس» مثل غم‌خورک چمباتمه زده بود.» برای مخاطب کودک آسان باشد!!! 
موارد دیگر؛
·    این برنامه تصویر یک «گونی ترکه» بود که نیم ساعتِ تمام، ثابت روی صفحه‌ی تلویزیون بود. (ص ۲۸، ج ۱)
·    حواست باشه، بیلی، که دَرِ آن جعبه‌ی فلیپ فلاپی رو چفت کنی. (ص ۶۱ و ۶۲، ج ۲)
·    درحالی‌که پیرمرد کیسه‌ی کوچک گرد لیمو را محکم بین دو آرنجش گرفته بود از در خارج شد. (ص ۶۷، ج ۱)
·    آقای گام متوجّه نشد چه‌طور تا خانه پیاده رفت، بیش‌تر از این جهت که با تاکسی رفت. (ص ۶۷، ج ۱)
·    آقای گام به انباری رفت و کلاه فکرش را بیرون آورد. کلاه را روی زانویش گذاشت (کلاه درواقع زانوبند بود.) (ص ۳۱، ج ۱)
نویسنده تلاش کرده است تا با کنارگذاشتن عادت‌های ادبی و استفاده از اصطلاح‌های تازه و کلماتِ نو سبکِ جالب و جذابی را در ادبیات کودکان به وجود آورد امّا نوآوری‌او در عینِ تفاوت و تمایز، باعث شده است جنبه‌ی سرگرم‌کنندگی داستان کم‌رنگ شود. زیرا، کودک برای فهمیدن بسیاری از کلمه‌های به کار رفته در متن باید تلاش کند، به فرهنگ لغت مراجعه کرده یا از والدین خویش سؤال کند تا متوجّه‌ی معنای آن‌ها بشود. (سؤال؛ آیا مخاطبِ کودک در درکِ معنا و مفهوم عبارت‌هایی مانند قلوه‌کن، یله کردن، غرّا و … با مشکل مواجه نمی‌شود؟) علاوه‌براین، اصطلاح‌ها و واژه‌هایی نیز برای خطاب یا توصیف در متن داستان به کار رفته که بیش‌تر ناسزا و بدگویی است و بدآموزی دارد؛
مانند؛ «آقای گام از آن تنِ‌لش‌های بی‌خاصیّت بود./ نمی‌تونی ثابت کنی، خیکی!/ تنه‌لش خُرخُرو، زودباش باغ را تمیز کن!/ نسناس کله‌پوک!/ خفه شو! برو رژیم لاغریتو بگیر./ دهانش را مثل گاله باز کرد./ سلام، عجوزه!/ پیرزن ناجنس/ آشغال فکسنی/  باز هم سر خر! اینا از کدام گوری پیداشان شد؟/ ببین، بوقلمون دیوونه/ خل ملنگ.»۹ « بفهمی نفهمی قاطی داشت./ یک تنه‌لَش به تمام معنا بود./ بدفکری نیست احمق جون/ وحشی و خفن/ سلام اکبیری عزیز!/ تیلور خله/ نابغه‌ی خل‌ملنگ/ پُلی زیر لبی گفت:«خودشونن، لعنتی‌های نکبتی.»/ حالا دیگه وقتشه چندتا فحش آبدارِ دست‌اوّل حواله‌اش کنم./ فضول‌باشی‌های سرخر!/  خفه! چون اینا کتابای راست راستکی‌ان.» ۱۰
حال فرض کنید همان بشود که «جونی‌یراجوکیشن» پیشنهاد کرده است؛ خواندن مجموعه کتاب‌های آقای گام در تمام مدارس اجباری شود!!! ۱۱
کلمات تن‌ها مصالح و موادی هستند که نویسنده می‌تواند به وسیله‌ی آن‌ها جهانی مکتوب را برای کودکان و نوجوانان خلق کند. واژه  امکانی است که فکر و احساس نویسنده را به خواننده منتقل می‌کند. نویسنده با اسامی، شرح اعمال یا بیان توصیف‌های لازم می‌تواند پدیده‌ها و رویدادهای جهانِ فرضی خویش را در ذهن مخاطب عینی سازد. از این رو باید از توانایی کافی برای انتقال افکار بهره‌مند باشد تا آن‌چه می‌نویسد برای مخاطب جالب و قابل‌فهم باشد. محدودیّت درک و لغات کودک باید از سوی نویسنده موردتوجّه قرار گیرد. به نظر می‌رسد استفاده از زبان و املای استاندارد در ترغیبِ کودک به خواندن مؤثرتر باشد.

گام ششم؛
«استنتون» از تکنیک‌های ادبیات بزرگسالان (مانند جریان سیّال ذهن، تعلیق، حضور دانای کل و …) نیز در نگارش این دو کتاب استفاده کرده است که به نمونه‌هایی از آن اشاره می‌‌شود؛ 
·    این را هم به شما نمی‌گویم که او یکی از قهرمانان این قصّه است. ها، ها! همه‌ی این اطلاعات را برای خودم نگه می‌دارم و شما باید تا فصل هفتم همین‌طور چشم‌انتظار بمانید تا آن‌وقت دست‌گیرتان بشود که موضوع از چه قرار است. به این می‌گویند تعلیق. ص ۶۰
·    لابد تا این‌جا به خاطر این همه تعلیق کلّی حرص خورده‌ای، مگه نه؟ ص ۶۹
·    فرایدی از میان سروصدای موتور گفت:«ببینم، پُلی منظورت چی بود که گفتی جیک یک‌بار جونتو نجات داده؟» پُلی گفت:«از کجا می‌دونی من این حرفو زدم؟ وقتی این حرفا از دهنم دراومد کسی آن دوروبرا نبود.» فرایدی گفت: همه‌شو توی این کتاب نوشته که دارم می‌خونم.» آن‌وقت یک نسخه از کتاب آقای گام، شما بدجنسید! را از جیبش درآورد و ادامه داد:«این حرفو در فصل پنجم گفتی.» ص ۹۴ و ۹۶


۱٫ «ردهاوس» نام نهادی در انگلستان است که با خوانندگانی بیش از ۲۰۰ هزار کودک و نوجوان انگلیسی که به صورت آن‌لاین، تازه‌های نشر این کشور را بررسی و بهترین‌ها را انتخاب می‌کنند.
۲٫ جایزه‌ی کتاب‌های بامزه کودکان که توسط «مایکل روزن» از نویسندگان مشهور کودکان انگلیس پایه‌گذاری شده است، امسال اولین دوره خود را تجربه ‌کرد و این جایزه را به نام «رولد دال» نویسنده مشهور انگلیسی که هرگز در طول زندگی‌اش برنده جایزه کودک نشد،‌نامید.
۳٫ ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها، نوشته‌ی بنفشه حجازی، تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان،  چاپ چهارم، ۱۳۸۰، صفحه‌ی ۱۵۳
۴٫ به ترتیب (ص ۹۶)، (ص ۹۸)، (ص ۱۰۷).
۵٫ پیش‌گفتار مترجم
۶٫ به نقل از «ساندی اکسپرس» – پشت جلد کتاب
۷٫ به نقل از «گاردین» -  پشت جلد کتاب
۸٫ به ترتیب (ص ۲۴، ج ۱)، (ص ۳۲، ج ۲)، (ص ۹۰، ج ۲)
۹٫ به ترتیب ص ۱۱، ۱۵، ۲۴، ۲۷، ۳۴، ۴۴، ۶۶، ۶۶، ۸۱، ۱۰۵، ۱۱۰، ۱۱۲ از ج ۱
۱۰٫ به ترتیب ص ۱۵، ۱۸، ۱۸، ۱۹، ۲۳، ۲۸، ۲۸، ۸۱، ۹۴، ۹۵، ۱۱۸ از ج ۲
۱۱٫ پشت جلد کتاب

آن گوشه‌ی دنج سمت چپ

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

یادتان هست درباره‌ی این حرف زده بودیم که آدم چه‌گونه می‌تواند کتابِ حسابی انتخاب کند برای خواندن؟ بعد، من نوشته بودم مثلن یک راه این است که آدم به فهرستِ کتاب‌های برگزیده‌ای که از سوی جوایز ادبی مختلف معرّفی می‌شوند اعتماد کند و بنا را بگذارد بر این‌که نیّت جوایز ادبی انتخاب اصلح است. گیرم، من آدمِ داستانِ کوتاه نباشم اصلن. امّا خیال کنم بلدم از ادبیات لذّت ببرم. مثلن درست است که علاقه‌ای به موضوع‌های داستان‌های گوساله‌ی سرگردان نداشتم، امّا نثر و شیوه‌ی روایت، پرداخت و فرم داستان‌نویسی قیصری را که دوست داشتم، یعنی، نمی‌توانم به‌صرفِ این‌که کتابِ مهدی ربی به مرحله‌ی نهایی جایزه‌ی «روزی روزگاری» راه پیدا کرده و عدّه‌ای به‌به و چه‌چه کرده‌اند برای داستان‌های آن‌ گوشه‌ی دنج سمت چپ، من هم به زور خودم را علاقه‌مند کنم به این کتاب.

مرتبط: این، این، این، این، این، این، این و این.

مهمانی تلخ

جمعه, دی ۱۱م, ۱۳۸۸

۱)؛ اگر از این مُدل خواننده‌هایی هستید که وقتِ خواندن یک کتاب، خودتان را مسلّح ‌می‌کنید به مدادی (اتودی، خودکار بیکی، روان‌نویسِ سبزی، ماژیک شب‌رنگِ فسفری‌ای و …) و بعد، مترصّد می‌نشینید تا جمله‌ی نغزی، نکته‌ی درخشانی، پیام گوهرباری یا خطابه‌ی قرایی را در متن کتاب بخوانید و فوری زیر آن خط می‌کشید از لحاظ تأمل یا نثر زیبا یا بیان خاص یا هم‌ذات‌پنداری و یا نوشتن گوشه‌ی دفتری یا روی کاغذی یا توی وبلاگ و …، «مهمانی تلخ» این‌جور کتابی نیست امّا، پیش‌نهاد می‌کنم این رُمانِ سیامک گلشیری را بخوانید اگر اهلِ تماشای فیلم ترس‌ناک هستید بس‌که یک‌جور خوبی فضاسازی کرده و بلد بوده آن هول و هراسِ باید را به دل آدم بریزد وقتی ماهرخ و رامینِ داستان گرفتار شده‌اند در آن باغِ دورافتاده‌ی حوالی جاده‌ی کرج. ماهرخ و رامین؟ بله خب. ماهرخ و رامین دو شخصیّت از چهار شخصیّت این رُمان هستند اگر نامزدِ تورج را هم آدمِ قصّه فرض کنیم. فرضِ چرا. گیرم قبل از حضورِ او، روایتِ گلشیری از آن پنج‌شنبه‌ی نکبت و مهمانی تلخ تمام شود ولی، حرف و حدیثِ شیرین به‌قدرکافی نقلِ صحبتِ تورج با این زوج هست.

بله. ماهرخ و رامین زن و شوهرند و هر دو استاد دانش‌گاه. تورج هم شاگرد رامین بوده که هفت سالِ قبل از دانش‌گاه اخراج شده و حالا، خیلی اتّفاقی در بزرگ‌راه چمران به پُستِ هم خورده‌اند و مابقی‌ماجرا بماند تا خودتان کتاب را بخوانید. به نظر من استعدادِ خاصِ گلشیری در دیالوگ‌نویسی‌ست. گفت‌وگوهای رُمان عالی است و زبانِ نویسنده ساده و روان. کتاب را دست بگیرید برای خواندن محال است زمین بگذارید به‌خصوص وقتی به آن بخشِ هول‌ناکِ داستان برسید.

با این‌همه، نمی‌دانم چرا نویسنده شخصیّت رامین و ماهرخ را با آن سوادِ علمی و پیشنیه‌ی فرهنگی یک‌طوری ترسیم کرده است که آدم هی خیال می‌کند احمق‌اند و با این‌که باید در سنین میان‌سالی باشند، شبیه دختر/پسرهای نوجوان رفتار می‌کنند. مثلن؟ مثلن، وقتی تورج از استادش می‌خواهد به منزل او بیاید و یا آن صحنه‌های مسخره‌ی تماشای آلبوم عکس‌های عروسی شاگردش. آدم این‌قدر تعارفی و  مگر رودربایستی دارد با شاگردی که قبلن باعث اخراج او شده از دانش‌گاه؟

خلاصه، وقتِ زیادی نمی‌گیرد از شما خواندنِ این رُمانِ ۱۸۰ صفحه‌ای و برای سرگرمی، خوب داستانی دارد.

۲)؛   این حرف را یادتان می‌آید درباره‌ی طراحی جلد کتاب؟ حالا نگاه کنید به دو تصویر فوق. سمتِ راستی، عکس روی جلدِ کتابی‌ست که من خوانده‌ام.* عکس سمتِ چپی تصویرِ جلد هم‌این کتاب است که کم‌تر از یک‌ماه قبل تجدید چاپ شد.

۳)؛ سه فصل اوّل رُمان را می‌توانید این‌جا بخوانید.

:: این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌جا هم درباره‌ی «مهمانی تلخ» نوشته‌اند + {goodreads}

* تهران: انتشارات مهرا و قصیده‌سرا.  چاپ سوّم، ۱۳۸۴، قیمت ۱۹۰۰ تومان.

فرانی و زویی

جمعه, آذر ۲۷م, ۱۳۸۸

درسته که من هولدن ِ ناتور دشت رو زیاد دوست نداشتم و بیش‌تر از دو سال و نیمه که هی زور می‌زنم تا  تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران رو بخونم و نمی‌تونم. امّا، تازگی عاشق خونواده‌ی درب‌وداغونِ «گلس» شدم که نه نفرند؛ مامان و باباشون با هفت تا بچّه. آقای سالینجر توی کتابِ «فرانی و زویی» (Franny and Zooey)* دو تا از این بچّه‌ها رو معرّفی می‌کنه. یکی، فرانی که کوچک‌ترین بچّه‌ی خونواده‌ست و دانش‌جو و بچّه‌ی بعدی، زویی پسر بازیگر و خوش‌تیپِ خونواده‌ست. برادر بزرگ‌تر این بچّه‌ها سیمور  هفت‌، هشت سالی هست که خودکشی کرده و آقای نویسنده ماجرای زندگی‌اش رو توی داستان یک روز خوش برای موزماهی تعریف کرده و حتّا توی کتاب «تیرهای سقف رو …» یه فصلِ طولانی هست که «بادی» درباره‌ی «سیمور» حرف می‌زنه و به عبارتی، سبب‌شناسی می‌کنه دلایل خودکشی «سیمور» رو. می‌پرسید «بادی» کیه؟ «بادی» یکی دیگه از برادرانِ گلس هست که تک و تن‌ها توی یه ده‌کده زندگی می‌کنه عینهو حالای خودِ آقای سالینجر. این گلس‌ها یه دوقلو هم دارن به اسم‌های «والت» و «وایکر» که والت‌شون توی جنگ کشته شده. «فرانی» یه خواهر هم داره به اسم «بوبو».  باید به عرض برسونم که مشخصه‌ی اصلی خونواده‌ی گلس هوش زیاد، نبوغ عالی، تحصیلات دانش‌گاهی و علاقه به مطالعه‌ست +‌این‌که کلهم بشر عادی نیستند این خونواده و نمی‌شه با خط و ضبط‌های فکریِ معمولی درک‌شون کرد.  خیال کنم تا مدّت‌ها ذهن‌ام درگیر فضا و مفهوم این داستان باقی بمونه و هی هر روز به شک و یقین‌های تازه برسم.

+ مرنبط؛ این و این و این و این و این و این و  این و این

* نوشته‌ی جی.‌دی سلینجر، برگردانِ امید نیک‌فرجام، انتشارات نیلا، چاپ چهارم ۱۳۸۷، ۱۶۰ صفحه، قیمت ۳۰۰۰ تومان

فردا برمی‌گردم

پنجشنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

یکی از سه کتابِ اوّل در فهرستِ پُرفروش‌ترین‌های نشر چشمه، پرتره‌ی مرد ناتمام ِ امیرحسین یزدان‌بُدِ تیله‌باز است؛ مجموعه‌ای شامل هشت داستانِ کوتاه؛ یک‌دقیقه روی سفیدی سرد دوکی‌شکل، فردا برمی‌گردم، دادزن، برای مارسیای رذل عزیز، چیزی شبیه «سونیا»، اُلترالایت، هنوز یوسف و جَنَوار.
کتاب را یکی، دو شب قبل خریدم و امروز فرصت شد برای خواندنش. شاید قبل‌تر هم گفته باشم این‌جا، من آدمِ داستانِ کوتاه نیستم! یعنی باید کلّی نازِ خودم را بکشم تا حوصله کنم برای دست گرفتن چنین کتاب‌هایی و بعد هم، خیلی سخت به دلِ من می‌نشیند این‌طور داستان‌ها. تا الانِ عمر کتاب‌خوانی‌ام، خیلی کم پیش آمده که من داستان کوتاه خوانده باشم و ته‌اش گفته باشم «چه قشنگ بود!»
یک عادتی هم دارم، نمی‌توانم داستان‌های این‌جور مجموعه‌ها را مثل بچّه‌ی آدم، به هم‌آن ترتیبی که در کتاب آمده است بخوانم! فهرست را نگاه می‌کنم اگر نام داستانی را دوست داشتم،  این افتخار نصیب‌ِ داستانِ اسمْ‌قشنگ می‌شود که اوّلین باشد برای خواندن. درغیراین‌صورت، یا از ته کتاب شروع می‌کنم به خواندن و یا این‌که فال می‌گیرم و ….
درباره‌ی پرتره‌ی مرد ناتمام، اتّفاق دوّم افتاد؛ نیّت کردم از داستان آخر شروع کنم به اوّل. امّا طولانی بودن داستان «جَنَوار» بهانه شد تا نخوانمش. داستانِ یکی مانده به آخر، یعنی «هنوز یوسف» را اوّل خواندم که درباره‌ی مرد مسافری بود در اتوبوس با اشاره‌هایی به داستان «یوسف پیامبر». می‌پرسید چرا؟ خلاصه‌اش می‌شود این‌که توی اتوبوس یادشده، چندتایی سربازوظیفه مشغول گپ‌و‌گفت هستند درباره‌ی یکی از هم‌خدمتی‌های‌شان که شخصیّتی است با زندگیِ کمی تا قسمتی مشابه پسرِ یعقوبِ نبی.
بعدتر، داستان «اُلترالایت» را خواندم که یک‌سره دیالوگ است و درباره‌ی دو دختری که رفته‌اند به کافی‌شاپی و نشسته‌اند پشت میزی که هنوز آثار و بقایای مشتری‌های قبلی روی آن است؛ یک زیرسیگاری. محتویات زیرسیگاری بهانه می‌شود برای دخترها تا شروع کنند به حرف و حدس‌ درباره‌ی چگونگی و چراییِ شخصیّت و داستانِ آن مشتری‌های قبلی.

«چیزی شبیه سونیا» داستانِ بعدی بود که دوام نیاوردم برای تمام کردنش. اصلن هم اهمیّتی ندارد که دیگران متفق‌القول نشسته‌اند و درباره‌اش نوشته‌اند که فلان و بهمان است این داستان. از لحاظ تعریف و تمجید عرض می‌کنم. درست مثل حرف‌هایی که گفته‌اند درباره‌ی داستان «برای مارسیای رذل عزیز». به نظر من، دو داستانِ نام‌بُرده این‌قدر هم واجدِ ویژگی‌هایی دلبرانه نیستند! «برای مارسیای رذلِ عزیز» را خواندم منتها با قیافه‌ی کج و کوله‌ی ناراضی. داستان این‌طوری است که مهردادنامی نشسته به نامه نوشتن برای استادش با تبار آمریکایی؛ مارسیا. درواقع ما خواننده‌ی نامه‌ی مهرداد هستیم به خانومی که دل از او بُرده است به یغما. نقد و نظرهای دیگران را که خواندم، تقریبن همگی فضای عاشقانه‌ی داستان را تحسین کرده‌ بودند. درحالی‌که وقتِ خواندن، یکی از اشکال‌های بزرگِ این داستان که به نظر من رسید هم‌این ضعف در ترسیم فضای عاشقانه و شاعرانه بود. دقیقن هم‌آن نکته‌ای که به نظر من نقطه‌ی قوّتِ مجموعه داستان «سریرا، سیلویا و دیگران» بود.
«دادزن» داستانِ بعدی این مجموعه بود و شخصیّت اصلی آن یکی از هم‌این پسرهای جوانی است که در خیابان انقلاب ایستاده‌اند جلوی کتاب‌فروشی‌ها و هی داد می‌زنند: پزشکی، روان‌شناسی، مهندسی، کنکور … «دادزن» داستانی شلوغ پلوغ است که می‌خواهد خیلی حرف بزند امّا، بیش‌تر گیج می‌زند!

تا این‌جای کتاب، داستان «اُلترالایت» فکرم را مشغول کرده بود با «مهرداد ناصری» که از هر گوشه‌ای سرک کشیده بود به هر داستانی و خط و ربط‌ش در همه‌ی داستان‌ها (غیر از هم‌این اُلترالایت) معلوم بود. بعد هم، هنوز متوجه نشده بودم عنوان کتاب از کجای داستان‌های این مجموعه آمده بود. یعنی مجبور بودم که باقی داستان‌های کتاب را بخوانم. نمی‌دانم چه‌طور شد که رفتم سروقتِ داستانِ اوّل؛ یک‌دقیقه روی سفیدی سرد دوکی‌شکل. داستان با ابهام شروع می‌شود؛ مردی که روی فرنگی نشسته و زنش ایرانی. زیاد به مُخ‌تان فشار نیاورید! الان برایتان می‌گویم که ایده‌ی داستان از کجا آمده است؛ هم‌آن مکان محبوب که نطفه‌ی همه‌ی فکرهای مهم زندگی‌مان در آن‌جا بسته شده است؛ توالت. ماجرا درباره‌ی زن و شوهری است که یکی از توالت ایرانی استفاده می‌کند و دیگری، فرنگی. البته بعدتر سر و کله‌ی زنِ هم‌سایه‌ی این‌ دو نیز در داستان پیدا می‌شود. چرا؟ چون این زن حامله است و باید از توالت فرنگی استفاده کند و خانومِ خانه کلید را به وی می‌دهد تا این دو ماه مانده‌ به فارغ‌شدگی از توالت فرنگی آن‌ها استفاده کند. زنِ پابه‌ماهِ هم‌سایه راویِ داستان دوّم کتاب نیز هست؛ «فردا برمی‌گردم» درواقع دفتر خاطراتِ اوست که در آن با جنینی حرف می‌زند که در دل دارد. یکی درباره‌ی لحن این داستان نوشته بود که خوب از آب درنیامده و شخصیّتِ زن شیرین می‌زند. من این نظر را تأیید می‌کنم. حالا نه این‌که زنِ خل و چل باشد. اتفاقن فکر‌ها و حرف‌هایش دخترانه است و می‌شود باور کرد که از ذهن زنِ بیست‌ساله‌ی زودمادرشده‌ای برآمده باشد منتها، آقای نویسنده به شدّت در متن حضور دارد. حوصله هم ندارم ردّپای نویسنده را بگیرم و نشانِ شما بدهم که دلیل‌ام چیست برای چنین حرفی امّا، آن بهانه‌های خانوم «شیما زارعی» را هم که نشانه آورده است برای چنین حضوری قبول ندارم.  نکته‌ی دیگر این‌که، انگاری آن داستان «جَنَوار» که من نخواندم، پازلِ نهایی است برای کشفِ شخصیّتِ «مهرداد ناصری»؛ مرد ناتمامی که داستان‌های این کتاب پرتره‌ای‌ست از او.

«جَنَوار» را که بخوانم، برمی‌گردم و درباره‌ی جملاتِ طلایی این کتاب می‌نویسم با نمونه‌هایی از نثر یک‌دست و روانِ یِزدان‌بُد + هم‌آن نکته‌ی خیلی خوب‌تر که درباره‌ی «مرگ‌بازی» هم نوشته بودم؛ «سیدرضا شکراللهی». دریغ از یک اشتباه تایپی، نگارشی و …. در این کتاب.

+ این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌جا می‌توانید نقد و نظرهای حسن محمودی، کاوه کیائیان، سیدرضا شکرالهی، شیما زارعی و مریم حسینیانِ عزیز را بخوانید درباره‌ی کتابِ یزدان‌بُد+ این یادداشت در وبلاگ«دغدغه‌های یک منتقد» و گزارش ایبنا از جلسه‌ی نقد و بررسی پرتره‌ی مرد ناتمام در سرای اهل قلم.

+ عکس  را از این‌جا برداشته‌ام.

+ goodreads

+ پرتره‌ی مرد ناتمام ۱ و ۲ و ۳ و ۴ و ۵

+ جَنَوار

۱۹۸۴

شنبه, مهر ۱۱م, ۱۳۸۸

بعضی کتاب‌ها این‌طوری‌اند، شبیه آینه. آدم را نشانِ آدم می‌دهند؛ از لحاظ جهانِ درونی و دنیای بیرونی.

یک‌وقتی شخصیّت داستانی می‌شود هم‌زادِ آدم، طبیعتی از نوعِ تو، با خیال‌پروی‌های رها، دردهای اُخت، عاشقیّت‌های ناجور، انس‌های قدیمی، رؤیاهای شیرین، رنج‌های بسیار. مثلن گلدموندِ هسه، آنتِ جان‌شیفته.

یک‌وقتِ دیگری هم پیش می‌آید، داستانی می‌خوانی که تصویری‌ست از یک شرایط جمعی. بازنماییِ جامعه. بیانِ دوباره‌ی محیطِ تو؛ دردهای پیرامونی، مسائل گروهی، افکار اجتماعی، منش‌های انسانی، مسلک سیاسی یا بازی‌های اقتصادی. مثلن مزرعه‌ی حیوانات یا ۱۹۸۴٫

برای هم‌این است که آن روزهای پُردغدغه‌ی تیرماه، هیچ کتابی به‌قدر مزرعه‌ی حیوانات آب روی آتش نبود. در داستان اورول، دولتِ انقلابی حیوانات برای حفظ قدرت، به شعارهای اصلی انقلاب پُشت می‌کند. از لحاظ اصل عمومیّت در روان‌شناسی گروهی، آدم خیال می‌کند الان اوست که در موقعیّت منحصربه‌فردی قرار گرفته و از‌نفس‌افتاده، افسرده شده و ناامید، بعد وقتی مزرعه‌ی حیوانات را می‌خواند، با خودش می‌گوید: اوه! در سال ۱۹۴۵ هم گندبازاری به پا بوده در یک‌جای جهان عینهو این‌جا، ایرانِ پس از انتخاباتِ ۸۸! آن‌وقت کمی آسودگی می‌نشیند به‌ خاطر و اندکی پریشانی زایل می‌شود از فکر و …. بله خُب. این‌طور تأثیری دارد.

منتها، هنوز یک سؤالِ موذی، یک نگرانیِ مُدام وجود دارد که ذهن آدم راحت نیست ازش. هی با خودت می‌گویی: یعنی آخرش چه‌طوری می‌شود اوضاع؟ چه بلایی می‌آید بر سر ما؟

اورول، کتاب دیگری دارد به نام ۱۹۸۴، می‌شود که آدم ۱۹۸۴ را هم بخواند از لحاظ پاسخی‌ برای همین سؤالِ کذا؛ ترسیم و تجسّم بشر در فردایی دیگر.

مرتضی آوینی مقاله‌ای دارد با ‌ چنین عنوانی؛ «بشر در انتظار فردایی دیگر» و در آن درباره‌ی کتاب دنیای متهور نو (یا دنیای قشنگ نو) با ۱۹۸۴ صحبت کرده‌ است. خاطرم هست که دوستم، زهره هم در پایان‌نامه‌‌اش به این دو کتاب اشاره کرده بود در راستای ادبیات نظری تحقیقی با محوریّت جامعه‌ی اطلاعاتی و تسلط رسانه‌های گروهی بر جمعیّت خاطرِ بشر تا تحقق ده‌کده‌ی جهانی و این‌ حرف‌ها. بعد، اورول و هاکسلی از اوّلین‌هایی بودند که متوجه‌ی چنین تأثیر و تأثرهایی شده‌اند و غیره.

دنیای متهور نو را نخوانده‌ام امّا، ۱۹۸۴ درباره‌ی "دولتی است که پس از پیروزی در انقلاب سوسیالیستی بر مسند قدرت نشسته و تلاش می‌کند سیطره‌ی خویش را تا حیطه‌ی ذهن و اختیار مردمان گسترش دهد." کتابی که یکی از ده رُمان برتر قرن بیستم است و در یکی از نظرخواهی‌های خوانندگان مجله‌ی تایم به عنوان برترین رُمان در طول تاریخ انتخاب شد. از این کتاب سه ترجمه‌ی فارسی منتشر شده است از محمّدعلی جدیری، حمیدرضا بلوچ و صالح حسینی. من ترجمه‌ی نفر آخر را خوانده‌ام از انتشارات نیلوفر که گویا، بدترین ترجمه است. بگذریم از فونتِ نامناسب و فاصله‌ی بین سطرها و پدری که از چشم و چال ما درآمد! اما، داستان اورول به‌قدرکافی جذاب و جالب بود برای دنبال کردنِ سرنوشت وینستون اسمیتِ طفلکی و جولیای مومشکی‌اَش.

۱۹۸۴ (Nineteen Eighty-Four) در یک لندن تخیّلی اتّفاق می‌افتد، در مملکتی به نام اقیانوسیه تحت ولایتِ فردی به نام برادر بزرگ (یا ناظر کبیر) که معلوم نی‌است وجود خارجی دارد یا ندارد! او رئیس حزب اینگ‌ساک است که اعضای مرکزی آن جمعیّتی هستند نزدیک به دو درصد از کل جمعیّت اقیانوسیه، سیزده درصد از جمعیّتِ باقی‌مانده شامل اعضای معمولی حزب می‌شوند و دیگران، یعنی هشتاد و پنج درصدِ اکثریّت، مردمانی هستند به نام «رنج‌بران» که طبقه‌ی فرودستِ فقیرِ فلان‌شده‌اند.

آن‌چه در ۱۹۸۴ اتّفاق می‌افتد عبارت است از مستحیل‌شدنِ فرد در جمع، از بین رفتنِ حریم شخصی و خصوصی، فقدانِ عوالم شخصی، حضور همه‌جانبه‌ی حزب حاکم در جزئی‌ترین امور فردی، خدمت‌گزاریِ مُدام برای حکومت جهانی و … که در این میان، وینستون با اندک ته‌مانده‌ای از خودآگاهی، می‌خواهد در برابر حزب ایستادگی کند. پس تلاش می‌کند تا به «انجمن اخوت» بپیوندد که هدف ایشان براندازیِ حزب اینگ‌ساک است؛ با هم‌راهیِ جولیا. البته، در میان اعضای حزب، عشق مفهومی است لاوجود. خانواده، رابطه‌ی جنصی و … معنای معمول آن را ندارد و هر نوع نزدیکی منع شده است و جرم؛ مگر به نیّت ادای وظیفه به حزب. بااین‌وجود، بین جولیا و وینستون، نزدیکی وجود دارد؛ جسمی و عاطفی. منتها به‌سختی! چرا که موضوع «تله اسکرین» هم در میان است!

«تله اسکرین» ابزاری‌ست مانند تلویزیون با این تفاوت که هم گیرنده‌ست و هم فرستنده. تله اسکرین ناظری شبانه‌روزی‌ست بر اعمال و افکار ملّت که مبادا اندیشه‌ای خلافِ آرمان‌های حزب از ذهنِ اعضاء بگذرد! حتّا بزرگ‌ترین جرم در اقیانوسیه خطایی نیست مگر «جرم ‌فکری»! از این‌رو، «پلیس اندیشه» مسئولِ کنترلِ دائم فرد است حتّا در خواب!

«وزارت عشق» نیز نهاد قابل‌توجهی‌ست در این حکومت که درواقع، شکنجه‌گاهِ اعضای خطاکار است. در اقیانوسیه، تکنولوژی شکنجه به‌قدری تکامل یافته است که حتّا فطرت بشر را نیز نابود می‌کند. درست شبیه سرنوشت وینستونِ حیوونکی که دست‌آخر مجبور شد اعتراف کند؛ دو به اضافه دو می‌شود پنج!

«اوبراین چنین ادامه داد: به یاد می‌آوری که در دفتر یادداشتت نوشته بودی: آزادی آن آزادی است که بگویی دو به‌‌علاوه‌ی دو می‌شود چهار؟

وینستون گفت: البته.

اوبراین دست چپش را بالا برد. پشت آن را به جانب وینستون گرفت و انگشت شست را پنهان کرد.

- وینستون، چندتا از انگشت‌هایم را بالا گرفته‌ام؟

- چهار.

- و اگر حزب بگوید که چهار نیست و پنج است … آ‌ن‌گاه چند تا؟

- چهار.

کلام او با دردی نفس‌گیر پایان یافت. عقربک به پنجاه و پنج رسیده بود. تمام بدن وینستون به عرق نشسته‌ بود. هوا شلاق‌کش به ریه‌هایش وارد می‌شد و چون برمی‌آمد، آمیخته با ناله‌های عمیق بود. با به‌هم فشردن دندان‌ها هم نمی‌توانست جلو ناله‌هایش را بگیرد. اوبراین که هم‌چنان چهار انگشتش را بالا گرفته بود، به او می‌نگریست. اهرم را عقب کشید. این‌بار، درد فقط اندکی فروکش کرد.

- وینستون، چندتا انگشت؟

- چهار.

عقربک روی شصت قرار گرفت.

- وینستون، چندتا انگشت؟

- چهار، چهار! می‌خواهی بگویم چندتا؟ چهار!

عقربک حتمن از شصت هم گذشته بود، اما به آن نگاه نکرد. چهره‌ی عبوس و چهار انگشت، نگاه او را پُر کرده بود. انگشت‌ها در برابر چشم‌هایش بسان ستون‌های تناور و تار و انگار مرتعش قدبرافراشته، اما بی‌هیچ شبهه‌ای چهارتا بودند.

- وینستون، چندتا انگشت؟

- چهار! بس کن، بس کن! چرا این‌قدر عذابم می‌دهی؟ چهار، چهار!

- وینستون، چندتا انگشت؟

- پنج، پنج، پنج!

- نه، وینستون، این‌طوری فایده ندارد. دروغ می‌گویی. هم‌چنان در فکر چهار هستی. لطفن، چندتا انگشت؟

- چهار! پنج! چهار! هر چه تو دوست داری. فقط بس کن، درد را بس کن!»

<>

به قولِ آوینی در هم‌آن مقاله‌ی یادشده؛ «اورول نیز به‌صورتی دیگر تقدیر عالم جدید را دریافته است؛ اراده به قدرت. اراده‌ی بشر جدید متوجه قدرت است و حکومت‌های توتالیتر مظهر هم‌این اراده‌اند. فردیت اعضای حزب اینگ‌ساک در حزب به مثابه‌ی یک موجود جمعی فناناپذیر مستحیل گشته است و این استحاله با تسلیم مطلق فرد به حزب میسر می‌گردد. افراد در حزب فانی می‌شوند و به‌واسطه‌ی حزب که جاودانه فرض می‌شود به جاودانگی می‌رسند.

شباهت این سخنان با معتقدات اهل ولایت فقط یک شباهت ظاهری نیست. ولایت حقیقی و ولایت شیطانی متناظر معکوس هستند، هم‌چون شباهتی که میان دجّال و موعود حقیقی وجود دارد. اهل ولایت نیز معتقد به تسلیم محض هستند اما این تسلیم در برابر قادر مطلق است نه در برابر حزبی که ناچار است برای پوشاندن اشتباهات خویش دائمن تاریخ را تحریف کند و حافظه‌ی مردمان را نیر به دوگانه‌باوری* انکار کند.»

<>

+ دانلود ۱۹۸۴ به زبان فارسی و انگلیسی؛ این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌‌جا. و به شکل کمیک‌ این‌جا.

مرتبط: +، +، +، +

مبادا عمر، بی جمعه‌هایی که تو را ندارد

پنجشنبه, مهر ۹م, ۱۳۸۸

چه کسی شهادت می‌دهد:

که من دوستش داشتم …*

احمدرضا، کاش این‌قدر معروف نبودی. کاش «هزار پله به دریا مانده است» کتابِ تو نبود. کاش آن پیرمردِ فرسوده‌ی خسته، هیچ‌وقت به آن خیابانِ منتهی به انقلاب نیامده بود و کاش من، پای بساط کتاب‌های کهنه‌ی چرک‌‌اَش ننشسته بودم و خیال نکرده بودم هزار و هشت‌صد تومان که پولی نی‌است برای هم‌این کتاب تو با مجموعه مقالاتی از آوینیِ شهید، زندگی‌نامه‌ی عبدالحسین سپنتا هم بود با کتابی از عبدالحسین زرین‌کوب؛ «شعر بی‌دروغ، شعر بی‌نقاب» و چهارمقاله‌ی نظامی. حتّا «درباره‌ی رمان و داستان کوتاه» که چهار سال قبل خریده بودمش دوهزارتومان و ام‌روز، پیرمرد آن را هم می‌فروخت سی‌صد تومان!

احمدرضا، از این کتاب‌ها، منهای کتاب «سامرست مؤام» که قبلاً خوانده بودم، اوّل کتاب تو را دست گرفتم. در ابتدا نثر بود. به شعرها که رسیدم دیگر نمی‌توانستم تعجب نکنم! هر شعری را که می‌خواندم، دوباره جلد کتاب را نگاه می‌کردم، بعد شناس‌نامه‌ی آن را، کتابِ تو بود که تقدیم کرده بودی به «آیدین آغداشلو» که نقاشی روی جلد هم اثر او بود. داشتم می‌گفتم، هر شعری را که می‌خواندم، دوباره جلد کتاب و شناس‌نامه و تقدیمی و نقاشی روی جلد… ووو …بعد، قیافه‌ام را یک‌جوری می‌کردم که یعنی این شعرها از تو بعید بود احمدرضا. البته، آغداشلو هم بی‌نصیب نمی‌ماند از این‌طور قیافه‌ای. یعنی چی این طرح روی جلدِ بی‌ربطِ بی‌خود؟!

احمدرضا، کاش ماجرا هم‌این بود که اگر هم‌این بود، این‌جا نمی‌نوشتم؛ دوستان، کتابی خوانده‌ام از احمدرضا احمدی، شما دیگر نخوانید! می‌بینی که تا ام‌روز هم اشاره‌ای نکرده و زبان به دهان گرفته بودم و دی‌شب نمی‌دانم حرفِ تو از کدام بهانه پیدا شد که گفتم کتابی از تو نخوانده‌ام مگر «هزار پله به دریا مانده است» که آن هم … گفتم که، لذّتی نبود در خواندن‌اش. او هم گفت «روزی برای تو خواهم گفت» را خوانده است که بد نبود. بعدتر، شعری را برایم خواند که کیمیایی سروده بود برای تو. از شعر هم‌این یادم ماند که «احمدرضا بودی»! در ادامه‌ی گفت‌وگو غیبت همگی‌تان را کردیم و او گفت که حتّا کیمیایی از تو شاعرتر است! نشان به نشانِ زخم عقل‌اش! که من بیش‌تر از تو بد گفتم و او گفت حالا این‌طوری هم نیست که من بدگویی کنم و به‌هرحال تو شاعری. معروفی و کم‌الکی نیستی با این همه شهرت و گفتم: من که یادم نی‌است شعر خوبی از احمدرضا خوانده باشم و کلام منعقد نشده بود هنوز که یک‌هو یادم آمد! شعر خوبی خوانده‌ام از تو که مثل یکی از روزهای خوش‌بختِ زندگی‌ام دوستش می‌دارم. الان یعنی غلط کردم این همه غیبتِ تو را کردم. منتها، این حرف‌ها را می‌گویم که تو بدانی من لذّتِ گفت‌وگوهای تلفنی از پشت سیم و خط را فراموش کرده بودم دیگر. حتّا یادم نی‌است آن آخرین‌بارِ قبل از دی‌شب کِی بود که ما قریبِ به شصت دقیقه گپ زده باشیم و دل‌تنگی‌های‌مان ریخته باشد توی گوشی تلفن! بعد، فروغ راست می‌گوید: تن‌ها صداست که می‌ماند. حتّا از لحاظ دوام لذّت. یک‌جور کِیف خوشایندِ خاطره‌انگیزی دارد هی دویدن توی صدای هم‌دیگر و دی‌شب، هی از تو گفتیم با کیمیایی، پنبه‌ی شمیسا را زدیم با کتاب‌های کودکِ کیارستمی و درباره‌ی ۱۹۸۴‌های‌مان گفتیم از لحاظ مترجم و ناشر و فونت و فلان‌اش. او شعرهایی از علی صالحی خواند و شعرهایی هم از خودش.

احمدرضا، این هذیان‌های پراکنده‌ی درهم، از دشواریِ عبور زمان از زندگی‌ام می‌آید. ام‌شب، نه تن‌ها صدای او، حتّا کلمات‌اش با من حرف نمی‌زند. ناگزیر با خالیِ خاطره، اوقاتِ حالایم را می‌گذرانم. انگار شب، شدّت پیدا کرده و ساعت متوقّف شده و من تا ابدالدهر در همین سکوت باقی می‌مانم که طعم مرگ دارد با عذاب‌های سخت. دلم اتفاق‌های گذشته را می‌خواهد؛ جمعه‌هایی که هی هجدهمِ ماه باشند.

یعقوب‌ترین یوسف، یوسف‌ترین زلیخا

سه شنبه, مهر ۷م, ۱۳۸۸

هرچه‌قدر سلحشور، با آن مزخرفِ تلویزیونی‌اش، یوسف پیامبرِ ذهنی مرا به اندازه‌ی یک مرد ساده‌ی امروزی با حرف و عمل معمول، عادت و مسلکِ عادی تنزّل داد، سیدمهدی شجاعی با فیلم‌نامه‌ی حضرت یوسف‌اش، گم‌شده‌ی کنعانِ مرا احیاء کرد؛ به غایت زیبا و بی‌اندازه عزیز.

کتاب، مقدمه‌ای دارد درباره‌ی داستانِ نگارش این فیلم‌نامه و مراحل تحقیق و هم‌زمانی با تولید سریالِ سلحشور و چی شد و چی نشدِ باقی آن. به‌علاوه‌ی ۲۵/۲۶ فصل که با ماجراهای زندگی یعقوب پیش از ازدواج آغاز می‌شود تا ختم قصه‌ی یوسف؛ ازدواج با زلیخا و عاقبتی به خیر و نهایتی در خوشی.

«یعقوب‌ترین یوسف، یوسف‌ترین زلیخا»* برازنده‌ترین عنوان بود برای بهترین قصه‌ی قرآن که هنگامه‌ای‌ست برای تجلّی عشق در معصوم‌ترین حالت و بی‌نظیرترین شیوه؛ عشق یعقوب به راحیل، عشق زلیخا به یوسف.

چرایی و چگونگیِ داستان تقریبن معلومِ همه است. در روایت سیدمهدی شجاعی هم تفاوت در کلیّات نیست مگر ردیف کلماتی که نشسته‌اند کنار هم محض ارائه‌ی تصویر برای مدیوم تلویزیون که الحق به‌خوبی پرداخته شده و به شیوایی نوشته شده است.

* انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۸۸، تیراژ ۲۵۰۰نسخه، ۶۹۲ صفحه، قیمت ۱۱۹۰۰ تومان

عامه‌پسند

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸

شخصیّت اصلی رُمان «عامه‌پسند» یک کارآگاه خصوصی‌ست به نام «نیکی بلان» که قرار است او هم یک «آدمِ بی‌رحمِ رُکِ احمق و دائم‌الخمر پاتیلِ هوس‌بازِ فلان‌شده‌ای» باشد عینهو «هنری چیتانسکی» در موسیقی آب‌گرم که من می‌گویم شاید «نیکی» یک آدمِ بی‌رحمِ رُکِ احمق و دائم‌الخمر پاتیل هوس‌باز فلان‌شده‌ای باشد امّا، به قدر «هنری» خواستنی نیست که من بتوانم عاشق او هم باشم.

درباره‌ی «عامه‌پسند» می‌توانید در  کتاب نیوز، راوی، خبرگزاری کتاب، سه روز پیش، ایران تراک و کتاب‌نوشت بخوانید که همگی این رُمان را شاه‌کار ادبیات پست‌مدرنِ آمریکا دانسته‌اند با شباهتی قریب به «در رؤیای بابل» که پیش‌نهاد من این است خودتان هر دو کتاب را بخوانید و قضاوت کنید و اگر فرصت و حوصله ندارید، ترجیح من به «در رؤیای بابل» است تا «عامه‌پسند».

{goodreads}

سریرا، سیلویا و دیگران

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸

جست‌و‌جوی «سریرا، سیلویا و دیگران» در گوگل هیچ نتیجه‌ی قابل‌توجهی را در پی ندارد. کتاب تازه از تنورِ «نشر چشمه» درآمده و بیش‌تر دوستانِ کتاب‌خوان هنوز در مرحله‌ی تبریک (+ + +) یا to read (+) هستند. مگر ‌این یادداشت در «منو» که روایتِ چهار خواننده است از مجموعه داستان سپینود ناجیان که پس از سال‌ها انتظار برای چاپ به تازگی منتشر شده با ۱۷ داستان کوتاه و بعضاً خیلی کوتاه که سوژه‌های بیش‌تر آن‌ها دیگر تکراری‌ست، – این‌که می‌گویم تکراری، کلهم موضوع‌های داستان‌نویسی تکراری هستند درمجموع و از لحاظ پرداختِ متفاوت است که آدم فرق می‌گذارد بین‌شان – منتها به دلیل نثر خوبی که دارد، خواندنی‌ست. یک‌جور نثر ِ مهربانِ زنانه‌ که به شعر می‌زند؛ پُرطراوت است با توصیف‌های جان‌دار. به‌قدری که آدم خیال می‌کند اگر به کار داستان نیامده بود و شعر می‌شد، در رسالت خود موفّق‌تر بود.

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta