بایگانی برای دسته ‘هر چی’:

فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی

شنبه, اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸

پیش‌نهادِ خانم چپ‌کوک را دوست داشتم. هم‌این که فهرست نوشته‌اند درباره‌ی بهترین کتاب‌های کودک و نوجوان از نظر خودشان و بعد سفارش کرده‌اند محض عیدی، امسال برای بچّه‌ها کتاب بخریم. علی‌اصغر سیدآبادی هم یک توصیه‌نامه‌ی مفصل نوشته‌اند از فهرست‌ کتاب‌های منتخب برای عیدی به کودکان و نوجوانان. من هم با توجه به معیارهایی که دوستان درنظرگرفته‌اند + سلیقه‌ی شخصی خودم، چند مجموعه کتاب معرّفی می‌کنم که برای نوجوانان منتشر شده است.

- مجموعه‌ی چندجلدی «جودی دمدمی» را «مگان مک‌دونالد» نوشته و «محبوبه نجف‌خانی» ترجمه کرده است. شخصیّت اصلیِ این رُمان کودکانه، جودی دانش‌آموز کلاس سوّم دبستان است. این مجموعه شامل پنج جلد کتاب با عنوان‌های «جودی انجمن مخفی تشکیل می‌دهد»، «جودی مشهور می‌شود»، «جودی دنیا را نجات می‌دهد»، «جودی آینده را پیشگویی می‌کند»، «جودی دکتر می‌شود» است و پُر از دغدغه‌های دانش‌آموزانِ امروزی. البته، انتشارات افق علاوه بر «جودی» یک دخترِ بامزه‌ی دیگر هم دارد به نام «آمبر براون»؛ یک دختر رنگی رنگی که هم سن و سالِ جودی است با این تفاوت که پدر و مادر آمبر از هم‌دیگر جدا شده‌اند و در ماجراهای او علاوه‌بر داستان‌‌هایی درباره‌ی دوستان، مدرسه و … با مسائل ریز و درشتِ کودکانِ طلاق هم روبه‌رو می‌شویم. مجموعه‌ی «آمبر براون» را «پائولا دانزیگر» نوشته و «فرمهر منجزی» ترجمه کرده و شامل نه جلد کتاب است با عنوان‌های «آمبر براون یک مداد شمعی نیست»، «آمبر براون آبله‌مرغان خوردنی نیست»، «آمبر براون به کلاس چهارم می‌رود»، «آمبر براون امتیاز بیش‌تری می‌خواهد»، «همیشه آمبر براون»، «آمبر براون قرمز می‌شود»، «آمبر براون احساس آبی دارد»، «من آمبر براون»، «آمبر براون از حسودی کبود می‌شود».

از تازه‌ترین ُرمان‌های خوب که نشر افق برای نوجوانان منتشر کرده است دو کتاب را پیش‌نهاد می‌کنم؛ تهران کوچه‌ی اشباح و پرنیان و پسرک. کتاب اوّل را «سیامک گلشیری» نوشته است در ژانر وحشت. دوّمی را «لوئیس لوری» نوشته است و ماجرای کتاب هم درباره‌ی مسائل اجتماعی و مشکلات خانوادگی‌ست و هم فضای شاعرانه‌ی فانتزی دارد این داستان.

- مجموعه‌ی «علوم ترسناک» را هم نشر پیدایش برای نوجوانان منتشر کرده است. موضوع اصلی کتاب‌های این مجموعه طرح و بیان مسائلِ علمی است امّا، دیگر خبری نیست از آن متونِ سخت و آزمایش‌های دشوار و تصاویرِ کتاب‌های مدرسه. برخلافِ عنوان مجموعه، کتاب‌های «نیک آرنولد» دوست‌داشتنی هستند. روی جلد تأکید شده که علوم ترسناک «کتاب خودآموز» است. و تا الان، بیش‌تر از بیست کتاب از این مجموعه توسط «محمود مزینانی» ترجمه و چاپ شده است؛ آزمایش‌های شگفت‌انگیز، آزمایش‌های جورواجور با اعضای بدن، آزمایش‌های حسابی مشهور، آزمایش‌های مغز شگفت‌انگیز، گوارش نفرت‌انگیز، آزمایش‌های انفجاری، هیولاهای میکروسکوپی، نبرد ترسناک برای پرواز، میکروب‌های ترسناک، مغز پیچیده، خودآزمایی‌های علوم ترسناک، هرج و مرج شیمیایی، نورهای ترسناک، گیاهان شرور، کتابچه‌ی بدن، طبیعت ترسناک، صداهای ترسناک، ستارگان و سیاره‌های ترسناک، زشت‌های زیبا، حیوانات خشمگین، فسیل‌های اسرارآمیز، شوک الکتریسیته، شگفتی‌های بدن، دانشمندان زحمتکش، حقایق هولناک درباره‌ی نیروها، جانداران سمی هولناک، پزشکی پردردسر، آزمایش‌های مورمور کننده، حقایق هولناک درباره‌ی زمان، انرژی‌های مرگبار، اختراعات شیطانی و ….

- مجموعه‌ی «تاریخ علم» را مؤسسه‌ی فرهنگی و انتشاراتی محراب قلم برای نوجوانان منتشر کرده است. «علم در بین‌النهرین»، «علم در یونان باستان»، «علم در چین باستان»، «علم در روم باستان»، «علم در مصر باستان» و «علم در اسلام» عنوان کتاب‌های این مجموعه هستند + «علم در ایران باستان» که «حسن سالاری» شش جلد اوّل را ترجمه کرده و آخری را تألیف. کتاب‌های این مجموعه ساختاری مشابه دارند با تعداد صفحات یکسان و هر کدام در شش فصل جداگانه با بررسی نخستین ایده‌های علمی و پیشرفت‌های آن‌ها در گذر زمان در محدوده‌ی مشخص جغرافیایی، از گذشته به زمان حال پل می‌زنند.

+ کتابی در انتظار توست، آن را پیدا کن (لحظه‌های کاغذی)

*عکس را هم از این‌جا برداشته‌ام.

گفته بودم خود تویی شروع یک رؤیای نو

شنبه, بهمن ۱۰م, ۱۳۸۸

ام‌روز، با تو سال‌گردِ تولدّم را جشن گرفتیم. قرار گذاشته بودیم میدان انقلاب و تو قبل‌تر کتابی را که می‌خواستی به من هدیه کنی از «نیک» خریده بودی و بعد، رفته بودی تا آن کارت‌پستال‌فروشی توی خیابان کارگر و چون فروشنده بلد نبود کتاب را کادو کند، از خیر کاغذ گذشته بودی و یکی از هم‌این ساک‌دستی‌های قرمز و قهوه‌ایِ آی‌لاو‌یو‌دار را خریدی با کارت‌پستالِ کوچکِ خوش‌رنگی که نقّاشی دوتا خرسکِ کوچک است؛ دختره یک بغل گل دارد و پسره یک دختر با یک بغل گل را سفت و سخت درآغوش گرفته است.
تلفن که زدی، من توی تاکسی نشسته بودم و پرسیدی:«کجایی؟» گفتم:«نزدیکای توحید.» که گفتی رسیده‌ای و توی هم‌آن ایست‌گاهِ اتوبوس منتظر می‌نشینی تا من بیایم و دست‌آخر پرسیدی:«می‌دونی کدوم ایست‌گاه رو می‌گم؟» گفتم:«آره. همون ایست‌گاه خودمون رو.»
ایست‌گاه اتوبوس جایی بود که برای اوّلیّن‌بار با هم دعوا کردیم. نشسته بودیم آن‌جا، هوا کمی تاریک بود و بیش‌تر سرد، انبوه مردم و ازدحامِ صدا به کنار، من را نمی‌گویی چه‌قدر سخت و سگ بودم آن شب؛ حدود ساعت هشت. شروع کرده بودم به ادا و ایراد گرفتن از تو و نقشِ خودم را فراموش کرده بودم؛ قلب‌ام را گرفته بودم توی مُشت‌ام و در سراشیبیِ تندی می‌دویدم و هیچ صدایی نبود مگر نفس‌نفس‌زدن‌های خودم. من جورِ دیگری بودم؛ دُچار نفهمی شاید.
آن‌روز که گفتی بیا مثل روز اوّلی رفتار کنیم که هم‌دیگر را دیدیم؛ هم‌آن‌ جمعه‌ی هشت‌روزِ بعد که ساعت دو قرار گذاشته بودیم سیدخندان، گفتم نه. خُب، نمی‌توانم دوباره برگردم به دوریِ آن روزِ نخست که تو را دیدم و دلم مثلِ تهرانِ این‌روزهای دل‌هُره مُرده بود.
پری‌روز، روبه‌روی ما زنِ میان‌سالی روی تخت نشسته بود با مردی که لابُد هم‌سرش بود. پسرکِ رستوران‌چی سینی چای را که گذاشت جلوی ما، یک قلیان هم بُرد سرِ تختِ آن‌ها. با خودم گفتم مثلن قرار بگذاریم ده سال بعد دوباره، دونفره توی این رستوران باشیم؛ یعنی تو هنوز موهایت بلند است و حلقه‌ی کِش را انداخته‌ای دور مُچ‌ات؟ یا دخترکِ فال‌فروش؛ فکر کن دوباره هم‌این غزلِ حافظ فال‌مان باشد که تو عاشقِ آخرین بیتِ آنی:«دوش می‌آمد و رُخساره برافروخته بود.»
در زندگی لحظاتی‌ است که ما نشسته‌ایم روی تخت، تو می‌گویی:«دیگه دوغ نگیریم.» من می‌خندم:«یادته اون‌بار؟ یه پارچ دوغ و دریغ از یه قلپ اگه خورده باشیم.» بعد، روزمان بوی قزل‌‌آلا می‌گیرد با کبابِ کوبیده و خودمان را می‌بینیم که مرکزِ عالمِ خودمان هستیم و می‌توانیم بنشینیم درباره‌ی «جمعه‌» حرف بزنیم که جای خوبی‌ست برای قدم زدن. تو می‌گویی:«اون روز اوّل هم خیلی راه رفتیم.» حرف‌های من هم که شکلِ اسمِ تو شده است؛ در زندگی لحظاتی‌ست که صدای قلبِ آدم بلند می‌شود و تو می‌شنوی «دوستت دارم

دوست دارم دنیا را از کنار همه‌ی روزهای خلوتِ بیست و هفت سالگی‌ام نگاه کنم وقتی که کم‌تر می‌نوشتم و بیش‌تر راه رفتم و به‌ طرز شاعرانه‌ای غم‌گین بودم و شبیه قصّه‌های عاشقانه، طعمِ فراق داشت زندگی‌ام با یک سی‌نمای هندیِ ذهنی که سرگرم می‌کرد مرا. ام‌شب وقتِ خوبی است برای کمی تنهایی بیش‌تر. می‌نشینم کنارِ خودم و تا حوالیِ صبح، در «شهر خیالاتِ سبک» پرسه می‌زنم و دل‌ام را پُر می‌کنم از سبزِ امیدواری.

کشف افسانه‌ی شخصی

دوشنبه, آذر ۲م, ۱۳۸۸

«… اگر واقعاً بخشی از رؤیایت باشم، روزی به سویم باز خواهی گشت.»

قرار بر این شد که ستاره‌هایمان را جمع کنیم از آسمان و از این دنیا برویم یک جای بهتر، فکر کردیم تا ببینیم کجای این کهکشان جای بهتری است برای این‌که میزبان ستاره‌های‌مان باشد. هر جایی  که لیاقت این ستاره‌ها را ندارد. دارد؟ من آن سمت کهکشان را گرفتم و شروع کردم به جست‌وجو، تو این سمت کهکشان ماندی و معتقد بودی جایی برای ستاره‌های من پیدا نمی‌شود. من ساعت‌ها و روزها و هفته‌ها و ماه‌ها جست‌وجو کردم و دست‌آخر به تو رسیدم که انتهای کهکشان  به خواب رفته بودی.  ستاره‌های‌مان را در آغوشت گذاشتم و  کنارت خوابیدم.*

به کودکان گوش کنیم؛ بشناسید مرا پیش از آن‌که قضاوت کنید مرا

پنجشنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۸

من سندرم داون دارم

با خودم فکر می‌کردم ممکنه وقتی ‌که شما بفهمید من سندرم داون دارم دیگه دوستم نداشته باشید.

مادرم می‌گه این فکر احمقانه‌ست. از من می‌پرسه: “ آیا تا حالا کسی رو دیدی که تو رو دوست نداشته باشه برای این‌که سندرم داون داری؟ “ البته، مادرم حق داره.

وقتی مردم از من می‌پرسن سندرم داون چیست؟ به اون‌ها می‌گم یه کروموزوم اضافه. دکتر به شما می‌گه یه کروموزم اضافه به علاوه‌ی یه‌سری ناتوانی‌ها که یادگیری رو سخت‌تر می‌کنه.

زمانی‌که مادرم برای اولین‌بار به من گفت که سندرم داون دارم، خیلی نگران بودم که مردم فکر کنند من نمی‌تونم به قدر اون‌ها باهوش باشم.

من فقط می‌خواستم شبیه دیگران باشم. گاهی آرزو می‌کردم کاش می‌توانستم اون کروموزم اضافه رو برگردونم. اما داشتن سندرم داون چیزی‌اه که باعث می‌شه من، من باشم. و من افتخار می‌کنم که خودم هستم. با سختی و زحمت زیاد، تلاش می‌کنم تا انسان خوبی باشم و از دوستان‌ام مراقبت می‌کنم.

من خیلی شبیه شمام

حتا با این‌که من سندروم داون دارم اما، زندگی‌ام خیلی شبیه شماست. کتاب می‌خونم. تلویزیون تماشا می‌کنم. با دوستانم به موسیقی گوش می‌کنم. عضو تیم شنا و گروه کُر مدرسه هستم و  درباره‌ی آینده فکر می‌کنم. مثلن درباره‌ی کسی که می‌خوام با اون ازدواج کنم.

بعضی از کلاس‌های من با بچه‌های معمولی برگزار می‌شه و بعضی از کلاس‌هام با بچه‌های کم‌توان. من یه دستیار دارم که همراه من سر کلاس‌های سخت‌تر حاضر می‌شه. مثلن کلاس ریاضی و شیمی. اون به من کمک می‌کنه تا یادداشت بردارم و راهنمایی‌ام می‌کنه که چه‌طوری برای امتحان درس بخونم. اون واقعن بهم کمک می‌کنه اما خودم هم یه تغییراتی رو به ‌وجود می‌آرم. مثلن هدف من این بود که توی یه کلاس معمولی انگلیسی نمره‌ی ۱۲ بگیرم و این اتفاقی‌اه که امسال رخ داد.

رؤیای شغل؛ خوانندگی

من سعی می‌کنم و به خودم اجازه نمی‌دم که درباره‌ی مسائل ناراحت‌کننده فکر کنم درعوض، به اتفاق‌های خوب زندگی‌ام فکر می‌کنم. نوشتن شعر یکی از کارهایی هست که من دوست دارم. پدرم بعضی از شعرهای من رو به شکل تک‌آهنگ ضبط می‌کنه.

درسته که فعلن یه نفر دیگه شعرهای من رو می‌خونه اما، یه روزی هم من آواز می‌خونم. می‌دونم این اتفاق می‌افته. برای این‌که من چنین روزی رو می‌بینم. من در آینه نگاه کردم و یه کسی رو دیدم با چهره‌ی خودم، شخص معروفی بود و من از اون روز فهمیدم که بالاخره، خواننده می‌شم.

این درسته که من نمی‌تونم خیلی‌ چیزها رو به سرعت باقی مردم یاد بگیرم اما، من از تلاش کردن دست برنمی‌دارم. می‌دونم که اگه واقعن و به سختی کار کنم و خودم باشم می‌تونم بیش‌تر چیزهایی رو که می‌خوام انجام بدم.

من رو ببینید

اما من همیشه به خودم یادآوری می‌کنم که این وضعیت ok است، اگه من خودم باشم. گاهی مردم که من رو می‌بینند، فکر می‌کنم مردم چه چیزی رو دیدن از من؟ اون‌ها دارن به ظاهر من توجه می‌کنن و نه درون من! من واقعن می‌خوام که مردم همه‌ی چیزی رو ببینن که من هستم.

شاید برای هم‌این شعر می‌نویسم تا مردم بتونن کشف کنند چیزی رو که واقعن من هستم. همه‌ی شعرهای من درباره‌ی احساساتم هست و فکرهایی که امیدوارم می‌کنه یا اذیت‌ام می‌کنه. مطمئن نیستم که ایده‌هایم از کجا اومده، من فقط به اون‌ها نگاه می‌کنم که در ذهن‌ام هستن و احساس‌هایی رو که به دل و ذهن‌ام می‌آد روی کاغذ منتقل می‌کنم.

من نمی‌تونم تغییر کنم و سندرم داون نداشته باشم اما، یه چیزی رو می‌تونم تغییر بدم و اون تصور مردم هست درباره‌ی من. من به اون‌ها خواهم گفت که درباره‌ی من به عنوان یه انسان کامل قضاوت کنید نه فقط شخصی که خودتون می‌خواین ببنین. درمان به همراه توجه به من و و پذیرفتن من برای این‌که من هستم. مهم اینه که فقط دوست من باشید. پس از این، من نیز هم‌آن را برای شما انجام خواهم داد.

+ شعار روز جهانی کودک سال ۲۰۰۹: به کودکان گوش کنیم

{منبع}

ادبیات – ۲

دوشنبه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۸

«ادبیات دلیلی است بر این‌که زندگی کافی نیست.»

فرناندوا پسوا

+ قبلی

دامی نهاده‌ای و گرفتاری می‌کنی *

دوشنبه, مهر ۱۳م, ۱۳۸۸

از هم‌آن وقت که در هنگامه‌ی ورود به کنعان دلِ یعقوب به مهر راحیل نشست، هی دوست داشتم حرفی را بنویسم این‌جا درباره‌ی عشق.

در آن داستان، یعقوب به سراغ دایی‌اش می‌رود برای خواستگاری از راحیل، که دایی به رسم کنعان، از یعقوب می‌خواهد هفت سال بی‌مُزد و منت برای او کار کند، اگر خاطرخواهِ دختر اوست.

یعقوبِ عاشق می‌پذیرد و عمر می‌گذراند و کار می‌کند و عاشق می‌ماند تا هفت سال و دوباره نزد دایی زبان می‌گشاید برای خواستگاری که دایی، لیلا دختر بزرگ‌ترش را پیش‌کش می‌کند و یعقوب اعتراض که؛ دایی! من به عشق راحیل‌ام.

دایی می‌گوید رسم است و نمی‌شود دختر بزرگ‌تر در خانه مانده باشد و کوچک‌تر عروس بشود. بعد، به یعقوب راه نشان می‌دهد تا درنهایت وصال راحیل. یعقوب و لیلا به عقد هم درمی‌آیند و یعقوب قولِ دوباره‌ای می‌دهد به دایی برای هفت سالِ دوباره‌ی کار بی‌مُزد و منّت تا ازدواج با راحیل. هفت سالِ بعدتر، یعقوب برای سوّمین‌بار به منزل دایی می‌رود به طلب راحیل و راحیل عشق یعقوب، عروسِ او می‌شود.

در خانه‌ی یعقوب غیر از راحیل، زن‌های دیگری هم هستند. یکی هم‌آن لیلا که خواهر بزرگ‌تر راحیل است. یعقوب به همگی توجّه دارد با محبّت، منتها عاطفه‌ی عمیقِ او صرفِ عشق‌ورزی راحیل می‌شود فقط، که از ابتدا التیامِ جانِ یعقوب بود این دختر. امّا زن‌های دیگر یعقوب هم «زن» هستند و «حس زنانه حد نمی‌شناسد!» شما بگو حسادت، چه فرقی می‌کند که زن پیامبر خدا باشی یا زن یکی از بنده‌ها‌ی عادی او. مگر این‌که جدای نقش زن‌ِ مردی بودن، تو حامل نقش حوّای عاشق هم باشی برای آن آدم! آن‌طور که راحیل عاشق یعقوب بود.

یک‌جایی از داستان، راحیل که ملتفتِ حسادتِ زن‌های دیگر یعقوب هست با شوهرش به گفت‌وگو درمی‌آید و در میانه‌ی گپ، یعقوب به راحیل می‌گوید خب تو هم که خودت زنی. تو چرا حسودی‌ات نمی‌شود؟ راحیل حرفِ خوبی می‌زند در جواب یعقوب و می‌گوید: «من آن‌چنان از عشق شما سرشارم که هیچ جای خالی برای حسادت ندارم. و آن‌چنان به قلب شما اعتماد دارم که هیچ زنی را مرد این میدان نمی‌شناسم.»

یک جلوه‌ی دیگر عشق در هم‌این داستان، ماجرای بسیار تکراری امّا بی‌اندازه خواستنیِ زلیخایی‌ست که دل به عشق یوسف پیامبر سپرده است. قصه را که می‌دانید. من دیالوگی را نقل می‌کنم – از فیلم‌نامه‌ی یوسفِ پیامبری که سیدمهدی شجاعی نوشته است – در بیانِ کیفیت عشق زلیخا؛

زلیخا: عشق اگر دوام نداشته باشد که عشق نیست. هوسی کودکانه و گذراست. عمر کوتاه این جهان جای خود، عشقی عشق است که با مرگ تن نمیرد و در تلاطم حشر و نشر و قیامت هم دل از دست ندهد و دست از دل برندارد.

یوسف: حتا اگر به معشوق نرسد؟

زلیخا: در وادی عشق، اصالت به رفتن است نه رسیدن.

یوسف: عاشق اگر امید نداشته باشد به وصال، چه‌گونه سختی این راه را تحمّل می‌کند؟

زلیخا: این وصال نیست که عشق را معنا می‌کند، این عشق است که به همه چیز معنا می‌بخشد.

یوسف: اصولن سختی هر راه را حلاوت مقصد توجیه می‌کند و عطش هجران را زلال وصال فرو می‌نشاند. شما که از عشق جز حرمان و هجران و حسرت نصیبی نداشتید و

به قول حضرتِ شاعر، سعدی شیرازی؛

همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد

اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی

چه خوشست در فراقی همه صبر کردن

به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی

البته هم‌این آقای سعدی بالاترین مقام دوست‌داشتن را جایی می‌داند که عاشق به چنان مرتبه‌ای رسیده است که دیگر وصل را نمی‌خواهد. بعد هنر عاشق را در این می‌داند که با وجود از دست‌رفتن یار هم‌چنان در عشق خود ثابت‌قدم بماند.

سعدیا با یار عشق آسان بود

عشق باز اکنون که یار از دست رفت

این دو نکته را نوشتم محض تأکید بر دوام عشق‌ورزی.

پرانتز باز؛ نبینم پس‌فردا آقایون محترم دیالوگ یادشده را علم کنند برای عده‌ای که؛ می‌دونی عزیزم، «در وادی عشق اصالت به رفتن است نه رسیدن» و آن‌وقت با ادعای عشق و عاشقی‌های یوسف و زلیخاوار، هی دختر مردم را سر کار گذاشته و مستی و خوشی و دست‌آخر او را قال بگذارند بی‌ازدواج که چی؟ «این وصال نیست که عشق را معنا می‌کند.» آره، گور همه‌تان! نشان به نشانِ رُمان ۱۹۸۴که در آن‌جا هم، بین «وینستون» و «جولیا» الفتی و رابطه‌ای‌ست. آن‌قدر که وقتی می‌روند نزد «اوبراین» برای پیوستن به «انجمن اخوت» رضایت می‌دهند برای انجام هر غلطی که انجمن می‌خواهد؛ از قتل و ترویج فساد و کودک‌آزاری و فلان و بیسار و فقط وقتی «اوبراین» می‌پرسد: اگر انجمن از شما بخواهد که دیگر هم‌دیگر را نبینید، قبول می‌کنید؟ این دو نمی‌پذیرند. امّا، زمانی‌که وینستون در چرخه‌ی تکنولوژی شکنجه قرار می‌گیرد، عشق به جولیا را فدای زندگی خودش می‌کند.

درواقع، رابطه‌ای که بین او و جولیا به‌وجود آمده عشقی‌ست به مقتضای کشش جنسی میان زن و مرد وگرنه «عشق هر فرد انسانی به دیگری حاجبی است میان او و خودپرستی‌اش و براین اساس، قدمی است به سوی تعالی نفس. عشق میان انسان‌ها آنان را از پلیه‌ی خودپرستی‌شان بیرون می‌آورد.»**

می‌بینید که درباره‌ی وینستون، این خودپرستی‌ست که درنهایت غلبه می‌کند. زمانی‌که او تحت شکنجه‌ی «اوبراین» قرار می‌گیرد، جولیا را – که بیش‌تر از هر کسی دوست دارد – قربانی می‌کند برای رهایی خودش. درحالی‌که به قول غزالی؛

«کمال عشق چون بتابد، کمترینش آن بود که خود را برای او می‌خواهد و در راه رضای او جان دادن را بازی داند، عشق این بود، باقی هذیان بود و علّت.»

 

پی.‌نوشت)؛ این یادداشت طولانی شد امّا، تمام نشد.

 

* کس دل به اختیار به مهرت نمی‌دهد/ دامی نهاده‌ای و گرفتار می‌کنی – سعدی.

** نقل از مرتضی آوینی در مجموعه مقالات او به نام «نگاهی دیگر» – انتشارات کانون فرهنگی هنری ایثارگران.

ادبیات

پنجشنبه, مهر ۹م, ۱۳۸۸

«خاصیت ادبیات این است که رؤیایی را به دنیا بیاورد بی آن‌که به‌خاطرش سور برپا کنند.»

گرم به گوشه چشمی*

پنجشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۸

* کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

فرزند زمین و آفتاب و نسیم و خاک

سه شنبه, شهریور ۱۷م, ۱۳۸۸

با محبّت و علاقه، به افتخار ساعتِ هفتِ صبحِ هفده‌ام شهریور

و حضورِ مهربانِ یک علیرضا دیبا در گستردگی جهان

 

این‌جا، صدای بیتا و رؤیا تقدیم می‌کند؛

فرزند زمین و آفتاب و نسیم و خاک

«گاهی چیزهایی در زندگی هست که به نیمه‌ی پنهان ما بسته است،

مثل نیمه‌ی پنهان ماه است که انگار در آسمان نَشت و نِشست کرده است.

از آن نیمه‌ی پنهان گاهی نمی‌توان چیزی نوشت.»

*

{دانلود با حجم بیش‌تر امّا کیفیت بهتر  این‌جا}

{دانلود با حجم کم‌تر و کیفیت پایین‌تر این‌جا و این‌جا}

آخرین خبر

یکشنبه, شهریور ۱۵م, ۱۳۸۸

عشق اومد و خونه‌ی دل ما رو از غم خالی کرد.

صدای شکست، در تهی حادثه*

شنبه, شهریور ۱۴م, ۱۳۸۸

.

دلم صافِ یک‌دست نیست دیگر. شده‌ام یک کلافِ پُرگره. روزگار هم شده است بارانِ تندی که هی مرا می‌شوید از نو، نکند رؤیای دوری به ذهن‌ام برسد، مرا گیجِ خوش‌بینی کند، باور کنم فرداهای ارغوانیِ آینده را، که دوباره فلسفه‌بافی کنم از سرِ مهربانی‌های گذشته‌ام. دریغا سرشاریِ روزهای رفته‌ام و آن آخرین جمعه، سمتِ تازه‌ای پیدا شده بود در یک‌طرفه‌گیِ ناگزیرِ خیابان ولی‌عصر. خوب بودم. به هم‌راهِ یاری که عطرِ ترانه می‌دهد دست‌هایش. عصر بود و خیابان به رنگِ خاطره‌ای که یاد اردی‌بهشت را با خود می‌آورد. در سینه‌ام قلبی بود به نامِ کوچکِ یار که هر چه‌قدر دور، نزدیک‌ترین است به منِ این‌روزها خسته. منِ این روزها بی‌قصّه امّا پُرغصّه که سیل نشسته به چشم‌هایم و آوار آرزوهایی که توی سرم ریخته و این «گل شوربختی»، هی.

..

وقتِ روضه نیست، و نه من آدمِ خاطره‌ام. عمر که از ربع‌قرن گذشت، دیگر رنگی نمی‌ماند بر قدیم و ندیم ِ آدم و خیالِ پس‌فرداهای سپید، یک‌طوری سکوت می‌کند در ذهن که انگاری لال مادرزاد باشد طفلک. می‌بینید؟ حتّا مراوده با خودم را از یاد بُرده‌ام چه برسد به گپ و گفت با شما که رفیقِ وقتِ دشوارِ زندگی‌تان هستم و شریکِ اوقاتِ معتدلِ شمالی‌تان، نه. من، مثل یک‌ ستاره که از آسمانِ همه‌جای جهان فروافتاده‌ام بر خاکی، چون گور سردی و یادم، شما را فراموش. خلاص.

بلی، «زمانه‌ی پُرآشوبی می‌رسد که مردم هم‌دَمی جُز کتاب‌های‌شان ندارند.» این است حکایت من، دخترکی از جنس یک تنهایی عمیق که با یک بی‌قراری مُدام هم‌سرنوشت است. این‌جا هم اجباری نیست. من دیگر خدایی ندارم که شانه به شانه‌اش قدم بزنم یا حرف‌هایی برای نوشتن. دل و دماغی هم. دیگر تندتند دوست نمی‌دارم و بلندبلند نمی‌خندم. نمی‌شود که زندگی من مطابق خواسته‌ی شما پیش برود** وقتی مطابق خواسته‌ی خودم هم نیست. تمام. 

* صدای شکست، در تهی حادثه می‌پیچید. سهراب سپهری

راست می‌گه آیدا

شنبه, شهریور ۱۴م, ۱۳۸۸

بعضی اتفاق‌ها هست که زندگی آدم تقسیم می‌شه به قبل از اون اتفاق و بعد از اون اتفاق. رابطه‌ی آدم تقسیم می‌شه به قبل و بعد از اون حرف. سرنوشت آدم تقسیم می‌شه به قبل و بعد از اون آدم. بعد الان وبلاگ من هم تقسیم شده عملن. به قبل و بعدِ چی؟

هوممم. فک کن تو یه مهمونی، یه بچه‌ای نشسته کف زمین داره واسه خودش لگوبازی می‌کنه یا باغ‌وحش‌بازی. آدم بزرگا هم واسه خودشون نشسته‌ن رو مبل به گپ و گفت. بعد بچه‌هه همین‌جوری تو عالم خودش شاد و مسرور داره با خودش حرف می‌زنه و ادا درمیاره و حال می‌کنه خلاصه. بعد توی آدم‌بزرگ چشمت میفته به بچه‌هه، با آرنج‌ت می‌زنی به بغل‌دستی‌ت که «فلانی رو». بغل‌دستی‌ت هم یه چشمک می‌زنه به روبرویی‌ش که «اینو». روبرویی‌هم نیش‌ش باز می‌شه ازین سر تا اون سر و یه سوت یواش می‌زنه واسه خانوم میزبان که داره بشقابا رو جمع می‌کنه که «این‌جا رو». بعد بچه‌هه در همین لحظه سرشو میاره بالا و یه‌هو می‌بینه بَهَع، جماعت خیره شده‌ن بهش. دارن تک‌تک حرکات‌شو مونیتور می‌کنن. خوب طفلی خجالت می‌کشه بساط لگو و حیووناشو جمع می‌کنه خِرت خِرت می‌بره پشت میز ناهارخوری یا تو راهروی دم دست‌شویی یا هرجا.

بعد این‌جوری می‌شه که از یک دوره‌ای از یک اتفاق‌ای از یک چیزی به بعد، آدم نمی‌تونه دیگه فرت و فرت بیاد هر چی دلش خواست بنویسه تو وبلاگش. همه‌چیز-نویسی‌ش تبدیل می‌شه به بعضی‌چیزاروفقط-نویسی. دیگه اون بخش زندگی‌ئه محو می‌شه از تو نوشته‌ها، اون روزمره‌هه. دیگه معلوم نیست این روزا داره چه غلطی می‌کنه کره‌بز سرش به چی گرمه که پیداش نیست. به جاش یه چندتا کتاب می‌ذاره دم دست وبلاگه سرش گرم شه.
بعد این‌جوریاست که تو..

{+}

روز جهانی وبلاگ

دوشنبه, شهریور ۹م, ۱۳۸۸

سه سال قبل، نهم شهریور، وقتی از سَر یک دل‌خوشیِ کوچکِ دخترانه، یک حساب کاربری ساختم در «بلاگفا» که وبلاگی داشته باشم محض ثبتِ هم‌این روزهای ساده‌ی زندگی‌ام، خیال نمی‌کردم به‌قدر سه ماه دوام بیاورم و ام‌روز، سالی از پی سالِ دیگر می‌گذرد و من، … هرچند دیگر خبری از آن شوق و عطشِ سابق نیست. من دچار یک‌جور کسالت مزمن شده‌ام و لکنت اساسی در ردیف کردن جملات و کو آن بازی‌ با کلمات؟ امّا ته دلم، هنوز وبلاگ و وبلاگ‌نویسی و این هویّت ویژه‌ی مجازی را دوست دارم و هی هر روز خدا، به خودم می‌گویم از این صبح، دوباره می‌شوی هم‌آن دخترکِ میرزابنویسِ قبل که بی‌ملاحظه، خویشتن‌نگاری می‌کرد و کلّی میل داشت برای کشفِ متون ملّت و صد البته، هزارلایه‌ی وجودیِ دیگرانِ واقعی و مجازی و غیره. بلی. یک صبح، اوضاع به راه خواهد شد اگر این شبِ نمناک و تاریکیِ مستمر به زلالِ خوبِ آسایش و پناهِ گرمِ آرامش ختم به خیر شود ….

بی‌مناسبت نیست در این سال‌گرد، که هم‌زمان شده با روز جهانی وبلاگ، طبق دستورالعمل، پنج وبلاگِ دوست را معرّفی کنم که آشنایی با ایشان فرصتی بود مغتنم با حکمت‌های بسیار.

:: گاوخونی: {FEED} این‌جا نیازی ندارد به معرّفی من بس که پُرمخاطب است با خوانندگانِ پایه‌ی پی‌گیر. از خوبیِ موسیقی متن و لذّتِ مرور آن خطابه‌ی همیشه جذابِ «درباره»‌ی وبلاگ که فاکتور بگیرم، حرف درباره‌ی باقی مطالب پایانی ندارد. نثر خاص، اشعارِ زیبا، موشکافی‌ و نکته‌سنجی‌های ادبی و اجتماعی نویسنده‌ی «گاوخونی» را بی‌اندازه می‌پسندم و هنوزم، «گاوخونی» محبوب‌ترین وبلاگِ من است.

:: خیاط باشی: {FEED} مگر می‌شود یک خانوم مهندسِ باهوشِ خواستنی در کسوت یک «خیاط‌‌باشی» دوزندگیِ مجازی راه بیندازد و آدم جذب نشود؟ موضوع در حدّ طرح مسئله هم به‌قدرکافی جالب توجّه است چه‌برسد به‌این‌که شما با نویسنده‌ی این وبلاگ یک‌ حالت‌های هم‌زادبوده‌گی داشته باشید. یعنی من می‌توانم تا ابد، هی درباره‌ی این‌جا بنویسم، یک‌طوری که دست‌آخر شما به خاطر سواد، ادبیات، نگاه خاص، لحن یا علاقه به خیاطی و یا مسائل ریز و درشت دیگر تا همیشه «خیاط باشی» را خواهید خواند یا خُل می‌شوید. حالت دیگری ندارد.

:: راه من: {FEED} کافی‌ست یک کلیک مرحمت کنید و یک نگاهِ هم‌این‌جوری بیندازید به آن فهرستِ بالابلندِ دسته‌بندیِ موضوعی این وبلاگ تا دست‌گیرتان شود نویسنده‌ی آن چه همه ‌فن‌حریفی است؛ از ترانه‌سرایی و مینی‌مال‌نویسی تا شعرنو و یادداشت‌های سیاسی و اجتماعی با ورزش و پادکست و الی همه‌چی؛ طیفِ گسترده‌ای از ادب و هنر و زندگی با یک نفر نویسنده که «مثل یک رود آرام و در خویش» می‌رود ….

:: این روزها: {FEED} نویسنده‌ی این وبلاگ، یک وبلاگ‌به‌دوشِ حسابی‌ست با کلّی سابقه‌ در امر حذف و ساخت دوباره‌ی وبلاگ. آشنایی من با او، به همان اوایل وبلاگ‌نویسی‌ام برمی‌گردد که «این روزها»یش نسبت به باقی وبلاگ‌هایش، ویژگی منحصربه‌فردی دارد از لحاظ عاشقیّت و در شُرفِ ازدواج‌بوده‌گی نویسنده که باعث شده این یادداشت‌های روزمره‌، عطرِ خوب زندگی داشته باشد با امید + فکر و خیال‌های زنانه پیش از رفتن زیر سقف یک خانه با آقای هم‌سَر آینده که خواندن آن‌ها برای من عزیز است و دوست‌داشتنی.

:: نیمه‌ی پنهان ماه: {FEED} این‌جا یک وبلاگِ شُسته رُفته‌ی تمیزِ منظّم است با موضوع موسیقی. سلیقه‌ی نویسنده‌ی وبلاگ در گزینش عکس‌ و انتخاب ترانه‌های زیبای فارسی و غیرفارسی عالی‌ست + صدای زیبای خودشان در اجرا و دکلمه که در قالب پادکست در وبلاگ قرار می‌دهند.

* * *

در پایان، با شادباش و کلّی آرزوهای خوب برای همه‌ی دوستانِ وبلاگ‌نویس‌اَم، ضمن قرائتِ مجدّدِ این نامه، دو سالگیِ چهار ستاره مانده به صبح را نیز (با تأخیر) به خودم تبریک می‌گویم.

blogday2009

هاست‌ایران

دوشنبه, مرداد ۱۹م, ۱۳۸۸

ثبت می‌شود در راستای معلّق‌بودگی این‌جا از دی‌روز ظهر تا ظهر ام‌روز (نهم و دهم آگوست) تا در اوّلیّن فرصتِ ممکن … بماند! مگر لعنت خدا.

نمی‌کنم گله لیکن ز ابر رحمت دوست …

جمعه, مرداد ۱۶م, ۱۳۸۸

این‌جا، همه مرا می‌شناسند؛ کوچه‌‌ها، درخت‌ها، بادها، باران‌ها.
بس که نشانی تو را پرسیده‌ام؛ از گذرها، خانه‌ها، درها، پنجره‌ها.
ازدحام گنجشک‌هایی که لانه کرده‌اند در ارتفاع شاخه‌های برهنه‌ی آن چنارِ خسته، گوشه‌ی پیاده‌رو، همگی شاهدند، بی‌وقت بود، آن زمانی‌که، مرغ مهاجرِ قلب من، کوچ کرد به سمتِ فصلِ سبز و همیشه بهارِ تو  … 
این‌جا پرستو، پروانه، قناری، هدهد، سی‌مرغ، حتّا فرشته‌های آسمانی هم، پَر …
قاف کجاست؟ … آخرالزمان کو؟ … تو هستی …
باران که می‌بارد، بهانه تویی…
گل که به غنچه می‌نشیند، علّت تویی…
زمین که می‌چرخد، قانون تویی…
شبانه‌های من  که چشم انتظارند، عشق تویی…
دختر کوچکِ دلم که مؤمن می‌شود، معجزه تویی…
می‌بینی، دست‌هایم گریه می‌کنند! نمی‌دانم چرا شعر نمی‌گویند برایت؟
می‌خواهم یک پرنده خلق کنم به اسم کوچک خودم! تا پرواز کند به سمتِ تو … تا وقتِ ظهور … تا مقام خورشید …
و مرا همین بس است، همین شعری که درون من اتفاق افتاده است!*

* از یک دفتر قدیمی

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta