چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

از این‌جا نمی‌توانم بگذرم. تصمیم می‌گیرم درباره‌ی مدرسه بنویسم. تصمیم ساده‌ای است، ولی می‌خواهم کمک کند تا عادت نوشتن به من برگردد. سالِ دومی است که دارم در تهران زندگی می‌کنم و می‌توانم بگویم بیش‌تر خسته‌ام. دلم می‌خواهد تا ابد بخوابم. خواسته‌هایم همین‌قدر دم‌دستی‌اند. خوابیدن، نشستن روی مبل، زُل زدن به روبه‌رو، فکر نکردن و حتا مُردن. احتیاج دارم چند روزی مُرده باشم و دوباره ازسر شروع کنم. گاهی هم پیش می‌آید که کمی خوش می‌شوم و می‌خواهم به زندگی‌ام احترام بگذارم. گاهی مثل دیروز. دو سه بچه گوشه‌ی سالن منتظر مادرهایشان بودند. بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. یکی از کلاس نارنجی، آن‌یکی آبی و سومی، سبز. بچّه‌ی کلاسِ آبی می‌گفت روز اول که آمد مدرسه، شاگرد کلاس نارنجی بود. شاگرد من. می‌گفت رؤیا جون قصه‌ی نخودی را خواند و بچّه‌ها خیلی خندیدند و بعد، او شد شاگرد کلاس آبی، ولی هنوز معلمِ اوّلش رؤیا جون است. از این‌که به من می‌گویند رؤیا جون خوشم نمی‌آید. می‌خواهم صدایم کنند رؤیا، رؤیای خالی، ولی طبق مقررات نمی‌شود. از مقررات بی‌زارم، از چارچوب، حدود. دلم می‌خواست بروم بچّه‌ی آبی را بغل کنم و فشار بدهم که آخ جان! چقدر خوب است که داری این‌طوری ازم می‌گویی که همان یک روز و یک قصه باعث شده من معلم اولِ تو باشم. منتهی جایی نرفتم و بچّه‌ای را بغل نکردم و هیچ حرفی نزدم. فقط پشت ستون ایستاده بودم و به پچ‌پچ‌های خوش‌مزه‌شان گوش می‌کردم و قند توی دلم آب می‌شد.

پارسال، بعد از بازدید از موزه‌ی عروسک‌های ملل بود که قصه‌ی نخودی را برای بچّه‌های کلاس خواندم و بعد، با نخود و پارچه‌ی نمدی عروسک درست کردیم؛ شبیه خانم نخودی توی موزه. افسانه‌ی نخودی را هزارویک نفر بازنویسی کرده‌اند، من نسخه‌ای را خوانده بودم که ناصر یوسفی بازنویسی و انتشارات پیدایش چاپ کرده است.
امسال، قصه‌گویی اولین فعالیت در هفته‌ی آشنایی با بچّه‌های ورودی جدید مدرسه بود و از من خواستند کتابی پیشنهاد بدهم برای خواندن و خُب، خاطره‌ی خوبی از نخودی داشتم و طبعن گفتم نخودی. علاوه‌بر ساخت عروسک، فعالیت دیگری هم اضافه کردم؛ قرار شد از تصاویر کتاب رونوشت تهیه کنیم و دور هر شکل را بُبریم و هر تصویر را بدهیم دست یک بچه تا بتوانند روی کاغذ رولی بچسبانند و خودشان روالِ قصه را بسازند. هم تمرین حافظه بود و هم مفهوم ترتیب و توالی برای بچّه روشن می‌شد. پیشنهاد تصویب شد و به جای این‌که بلندخوانی کنیم، قصه‌گویی کردیم.
من قصه را برای ده پانزده بچه گفتم و همین‌که سر جایشان نشسته بودند و می‌خندیدند، یعنی داشتم کارم را درست انجام می‌دادم. نخودی ضرب‌دردو جذاب شده بود. بعد، عروسک را ساختیم و بچّه‌ها تصاویر قصه را هم روی کاغذ رولی چسباندند و گوشه‌وکنارش نقاشی کشیدند.

حالا، نزدیک به دو ماه از وقتی که قصه‌ی نخودی را گفتم، گذشته است. به نظر خودم همه‌چیز خوب پیش رفته بود، ولی عادی بود تا این‌که شنیدم آن سه‌تا بچّه دارند درباره‌ی من حرف می‌زنند و از خاطره‌ی آن روز و نخودی می‌گویند و خُب، چی بهتر از این‌که گوشه‌ی ذهن چندتا بچّه باشم و یک کتاب را به خاطره‌های آن اضافه کرده باشم؟



یک آقای باحال به اسم Pierre Beteille یک‌سری سلفیِ بامزه از خودش گرفته که موضوع عکس‌هایش رمان‌های بزرگ جهان هستند؛ از بر باد رفته تا ۱۹۸۴. عکس‌های بیش‌تر را این‌جا ببینید و به امید روزی که اینستاگرام ایرانی‌ها هم به جای سلفی در آسانسور  پر از سلفی‌های بامزه‌ی کمی‌تا‌قسمتی مفید شود.

آب‌چال* یکی از پیشنهادهای والدین برای عیدی دادن به کودکان بود که در شماره‌ی سوم مجله‌ی لاک‌پشت پرنده معرفی شده بود. یک کتاب بزرگ با تصاویری از حیوانات که هم آموزش اعداد است و هم از نقش آب در زندگی جانوران و طبیعت می‌گوید و این‌که اگر آب نباشد، چه بلایی سر موجودات زنده می‌آید. کتاب را در قفسه‌ی کتاب‌های کودک و نوجوان در کتاب‌فروشی آگاه یزد دیدم و به نیت عیدی برای برادرزاده‌ی پنج و نیم ساله‌ام خریدم و برایش خواندم و بچه جانم متوجه شد که تصویر و متن دارد از کمبود آب می‌گوید و این‌که اگر آب نباشد، چه بلایی سر حیوانات می‌آید. دو سه روز بعد از خواندن کتاب هم وقتی دید مادرم شیر آب را باز گذاشته است، به او تذکر داد که باید کم‌تر آب را هدر بدهد. چون آب‌چال خالی می‌شود و همه‌ی حیوانات می‌روند. کتابش را هم دلیل آورد تا حرفش را ثابت کند. با این‌که سواد ندارد، از روی تصاویر می‌تواند ماجرای آب‌چال را تعریف کند و کتاب را بخواند. یک‌بار که داشت آب‌چال را برای خودش می‌خواند، صدایش را ضبط کردم. فایل صوتی کتاب‌خوانی بچه جانم را در کانال تلگرام چهار ستاره مانده به صبح (http://telegram.me/fourstar) بشنوید.

* نویسنده و تصویرگر: گرم بیس. ترجمه: فؤاد نظیری. انتشارات فنی ایران (کتاب‌های نردبان). ۳۲ صفحه. چاپ سوم. قیمت ۱۰۰۰۰ تومان.

‌اوّل، ریختِ ساده‌ و رنگِ سفیدِ کتاب دلم را بُرد و بعد، نامِ آن؛ دوست. با فونتِ درشت و نقطه‌های قرمزنارنجی‌اش. نامِ مترجم را هم دیدم و دیگر تردید نکردم. کتابِ دوستم بود و دوستی هم کنار دستم ایستاده بود. زیارتِ کتاب‌ها که تمام شد، دوستم کتابِ لیلی گلستان درباره‌ی صمد بهرنگی را برداشت و گفت که عاشق صمد است. آقای کتاب‌فروش مستند تاب را هم پیشنهاد کرد. موضوع فیلم درباره‌ی زندگی صمد بود. من هم دوتا دوست برداشتم که یکی را هدیه بدهم به دوستم و آن‌یکی را به هولدرلین.

کتاب دوست متنِ کوتاهی دارد و دل‌نشین است؛ جملاتِ مهربان و پُرمعنایی که جان می‌دهد محضِ قربان‌صدقه‌ رفتنِ دوست‌ترین‌های زندگی‌مان و به ما می‌گوید در ارتباط با یک دوست واقعی فقط کلمات و رفتارمان را داریم و دوستی به آرایش و تزیین نیاز ندارد و فقط صدا کافی است. صدایی که بگوید:

متشکرم که بخشی از خودت را به من می‌دهی،
و به بخشی از من زندگی می‌بخشی.
فکر می‌کنم این همان کاری است که دوستان واقعی می‌کنند،
نه تنها بخشی از خودشان را به تو می‌بخشند،
بلکه بخش‌های بیشتری از خودتان را زنده می‌کنند،
و به شما اجازه می‌دهند که خودتان باشید.
می‌دانم که فکر می‌کنی،
«هر کسی می‌تواند این کار را انجام دهد»
و حق با توست، هر کسی می‌تواند،
ولی هر کسی این کار را نمی‌کند…
اما تو کردی، تو این کار را می‌کنی…*

پشت جلد کتاب نوشته اگر دوست را دوست داشتید، به دیگران پیشنهاد بدهید و داشتم فکر می‌کردم برای چند وقتِ دیگر که بهار است و دغدغه‌ی عیدی دادن جدی می‌شود، چقدر گزینه‌ی خوبی است. قیمتش هم مناسب است.

 * نویسنده: جودی هیلز | ترجمه: فاطمه کاوندی | ناشر: بدون | چاپ اول ۹۴ | ۴۰ صفحه | قیمت ۶۰۰۰ تومان

تصوّر کنید؛ دو پسربچه دو طرف حصار سیم‌خاردار نشسته‌اند و با هم حرف می‌زنند. می‌دانید آن حصار در کجا قرار دارد؟ می‌دانید آن پسربچه‌ها چه کسانی‌اند؟ اصلاً چرا آن‌ها باید آن‌جا باشند؟ چی؟ نمی‌دانید؟ می‌پرسید درباره‌ی چی حرف می‌زنم؟ درباره‌ی یک تصویر که روی پوستر یک فیلم چاپ شده بود؛ دو پسربچه که دو طرف سیم‌خاردار نشسته‌اند. من هم نمی‌دانستم آن حصار در کجا قرار دارد یا پسرها… اسم‌شان چیست؟ آن‌جا چه می‌کنند؟ با هم چه می‌گویند؟ تا وقتی‌که فیلم را دیدم و بعد از آن بود که فهمیدم. می‌دانید، پسری که پیراهن آستین‌کوتاه سفید با سارافون پوشیده، برونو است و آن‌یکی، که کچل است و بلوز و شلوار راه‌راه به تن دارد، شموئیل است. می‌پرسید آن حصار کجاست؟ پسرها آن‌جا چه می‌کنند؟ درباره‌ی اردوگاه‌های کار اجباری آلمان نازی شنیده‌اید؟

آن حصار در اردوگاه آشویتس است. این اردوگاه مجهزترین و بزرگ‌ترین اردوگاه کار اجباری در لهستان بود که توسط آلمانی‌ها ساخته شد. درباره‌ی جنگ‌های جهانی خوانده‌اید؟ اشغال لهستان توسط آلمان شروع جنگ جهانی دوم در اروپا بود و آلمانی‌ها در این کشور چند اردوگاه طراحی و ساخته بودند که یهودی‌ها را در آن‌جا زندانی کرده و آن‌ها را مجبور می‌کردند تا کارهای سخت و سنگین انجام دهند و بعد؟ درباره‌ی کوره‌های آدم‌سوزی شنیده‌اید؟ نگران نباشید! امروز دیگر از این جهنم ِ زمینی خبری نیست و سازمان یونسکو، اردوگاه آشویتس را به‌عنوان «نماد بی‌رحمی انسانی نسبت به هم‌نوعان خود در قرن بیستم»، در فهرست میراث جهانی یونسکو قرار داده است. چی؟ نه! برونو و شموئیل بچّه‌های گردش‌گری نیستند که رفته‌اند از آشویتس بازدید کنند! درست است که امروز اگر کسی به آشویتس می‌رود، با پای خودش می‌رود ولی داستان برونو و شموئیل یک داستان امروزی نیست و آن‌ها با پای خودشان به آشویتس نرفته‌اند!

اجازه بدهید تا برایتان تعریف کنم؛ یک روز، برونو از مدرسه به خانه برمی‌گردد و می‌بیند خدمت‌کارها دارند اسباب‌ و اثاثیه‌شان را جمع می‌کنند. چه خبر شده بود؟ برونو از مادرش می‌پرسد و مادرش می‌گوید که باید به جای دیگری بروند و در خانه‌ی جدیدی زندگی کنند. کجا؟ یک‌جای خیلی‌خیلی‌خیلی دور. چرا؟ به‌خاطر شغل پدر. شغل پدر؟ بله، پدر برونو یکی از فرمانده‌های ارتش آلمان است. خلاصه، برونو همه‌ی زندگی و دوست‌هایش و پدربزرگ و مادربزرگش را در شهر جا می‌گذارد و به زندگی جدیدی پرتاب می‌شود که در برابر شکوه و زیبایی و آسایش زندگی قبلی‌اش، جهنم است. زندگی او در خانه‌ی جدید کسالت‌آور و خسته‌کننده است تا وقتی‌که او تصمیم می‌گیرد کاشف شود و چیزهای تازه‌ای را کشف کند. او در نزدیکی محل زندگی‌شان محوطه‌ای را پیدا می‌کند که با حصار پوشیده شده و جمعیتی از بچه‌ها و بزرگ‌ترها با لباس‌های راه‌راه در آن‌طرف حصار با هم زندگی می‌کنند. بله! درست حدس زده‌اید! شموئیل یکی از آن بچه‌هاست و برونو دور از چشم پدر و مادرش با او دوست می‌شود و… بعد؟ نه! نمی‌خواهم بگویم خودتان باید فیلم را ببینید! وقتی‌که من این فیلم را دیدم، هنوز خبری از ترجمه‌ی فارسی کتاب پسرکی با پیژامه‌ی راه‌راه نبود. بله، کتاب. این فیلم را براساس یک رمان ساخته‌اند که آقای جان بوین نوشته و حالا، هرمز عبداللهی آن را به فارسی ترجمه کرده است.

اگر می‌خواهید یک داستان جذاب و لذت‌بخش بخوانید، طوری که تا پایان داستان حتی یک دقیقه هم کتاب را کنار نگذارید، چرا به سراغ پسرکی با پیژامه‌ی راه‌راه نمی‌روید؟ این کتاب را نشر چشمه (۰۲۱۶۶۴۹۲۵۲۴) منتشر کرده و خواندن آن بهانه‌ای است برای فکر کردن به خودمان و جهان! می‌دانید، باید حواسمان را جمع کنیم. آخر، حصارهای سیم‌خاردار همه‌جای جهان وجود دارد. بیایید ما هم مثل آقای بوین آرزو کنیم هرگز با چنین حصار سیم‌خارداری روبه‌رو نشویم.

پسرکی با پیژامه‌ی راه‌راه
نویسنده: جان بوین
ترجمه‌ی هرمز عبداللهی
ناشر: چشمه
قیمت: ۹۸۰۰ تومان
چاپ اول، ۱۳۹۳

آفتاب خانواده‌ی اسکورتا اثر لوران گوده ترجمه‌ی آزاده حسینی‌پور. نه نامِ کتاب و نه اسم و رسمِ نویسنده و مترجم و نه حتی طرح روی جلد و یا نوشته‌ی پشتِ جلد کتاب برایم جذابیتی نداشت. فهرست جوایز نویسنده و پُز ترجمه‌ی کتاب به نمی‌دانم چند زبان زنده‌ی دنیا هم فایده‌ای نداشت. در این سه سال، هولدرلین سه‌هزار بار به من گفت که این کتاب را بخوانم و هر سه‌هزار بار گفتم باشد و کتاب را دست گرفتم، ولی نتوانستم بخوانمش و دوباره آن را توی کتاب‌خانه گذاشتم تا چند روز قبل… هولدرلین برای سه‌هزار و یکمین ‌بار گفت این کتاب را بخوان و من هم برای سه‌هزار و یکمین ‌بار کتاب را برداشتم. با این فرق که خودم را مجبور کردم بیش‌تر از سه صفحه بخوانم. به خودم گفتم اگر تا صفحه‌ی سی خواندی و خوشت نیامد، روالِ قبل را تکرار کن و کتاب را به کتاب‌خانه برگردان و دیگر سراغش نرو. شرطم با خودم جواب داد و با وجود ترجمه‌ی عذاب‌آورِ کتاب! بعد از خواندن سی صفحه مجذوبِ ماجراهای عجیبِ خانواده‌ی اسکورتا در جنوب سوزانِ ایتالیا شدم. طوری‌که دیگر دلم نمی‌خواست کتاب را زمین بگذارم. نمی‌دانم چرا. شاید برای این‌که توصیف‌های آقای گوده از شهر نکبتیِ مونت پوچیو مرا به یاد یزد می‌انداخت و سکوت و آفتابِ لعنتی‌اش. شاید هم به‌خاطر این‌که ایتالیا را دوست دارم. داستانِ کتاب از سال ۱۸۷۵ شروع می‌شود و تا ایتالیای امروز کِش می‌آید و ماجرای زندگی چند نسل از یک خانواده را تعریف می‌کند. خانواده‌ای که می‌خواهد از سایه‌ی یک نفرین خلاص شود و به دنبال راهی است تا سرنوشتِ نفرت‌انگیز خودش را تغییر بدهد. به‌نظر من اسکورتاها دیوانه‌‌ی دیوانه‌اند. این دیوانه‌های دوست‌داشتنی دارند مرا هم دیوانه می‌کنند و حرف‌ها و کارهایشان از سرم بیرون نمی‌رود و مُدام مجبورم می‌کنند هی کتاب را بردارم و جمله‌هایی که علامت زده‌ام، دوباره و دوباره بخوانم. اسکورتاها انگیزه‌ی تلاش را در من بیدار کرده‌اند و همین معجزه آن‌قدر بس است که بخواهم کتاب‌های دیگر آقای گوده را هم بخوانم؛ فریادها، تندباد، الدرادو، مرگ شهریار سنگور و دروازه‌ی دنیای مرگ را.

انتشارات روزنه. قیمت: ۲۰۰۰ تومان! چاپ اول ۱۳۸۴.

یوسف علیخانی سه‌گانه‌ای دارد با یک جهانِ داستانیِ مشترک به نام میلک. روستایی حوالی الموت. آن‌چه در داستان‌های کوتاه این کتاب‌ها رخ می‌دهد آمیزه‌ای از وهم و خرافه و افسانه است. این اتفاق در اولین رمانِ او هم افتاده است. در بیوه‌کشی داستان و واقعیّت، سنّت و افسانه درهم آمیخته‌اند و نتیجه؟ یک داستان که نه می‌توانی بگویی درباره‌ی واقعیّت است و نه می‌توانی بگویی درباره‌ی واقعیّت نیست.

بیوه‌کشی داستان‌ِ زندگیِ یک زن است در دنیایی خاص که سنّتی عجیب را با لحن شعرآلود و طنزی تلخِ و گزنده‌ بازخوانی می‌کند. سنّت عجیب؟ رسمِ ‌دیرینه‌ای که می‌گوید اگر شوهر زنی فوت کرد، زن ناگزیر باید به عقدِ برادرشوهر درآید. این همان موضوعی است که محور فیلمِ واکنش پنجم هم بود؛ ماجرای زندگیِ زنی که قرار است صدای خودش را فراموش کند و به‌جای تصمیم‌گیری برای زندگی‌‌اش، سرسپرده‌ی تقدیری باشد که توسط از ما بهتران مقدّر می‌شود. از ما بهتران؟ مردها/رسم‌های مردسالارانه‌ای که توصیه‌شان این است؛ در برابر مسائل و مصائب به چاره‌ی تازه متوسّل نشویم و دوباره از راه‌های رفته برویم، هرچند عبث و بی‌فایده. برای همین است که بیوه‌کشی تصویری/داستانی افسانه‌ای است از عاقبتِ زندگی در جهالت و سفاهت. مرثیه‌ای برای زندگیِ زن‌هایی که به امیدِ پناه و سرپناه تن به اجبارِ رسم و سنّت می‌دهند و آن‌چه نصیب‌شان می‌شود فقط تباهی و نابودی است و بس.

علاقه‌ی یوسف علیخانی به سرزمینِ آباواجدادی‌اش باعثِ خلق میلک شد و این‌بار مُردگانِ الموت هم به جهانِ داستانیِ او آمده‌اند. ابتدای کتاب آمده که نام شخصیّت‌های قصه برگرفته از سنگ‌های گور است و فکر می‌کنم نام‌های ناآشنای رُمان (از پیل آقا و خوابیده خانم تا داداشی و عجب‌ناز) از لطف‌های خوش‌آیندِ دنیای تازه‌ی این کتاب‌اند. کتابی که می‌خواهد بگوید گاهی باید از خواب‌های کابوس‌وارِ زندگی بیرون دوید. گاهی باید سعی کرد از راه تازه‌ای رفت و نباید اعتنا کرد به آن‌چه جمع می‌طلبد و جامعه می‌خواهد.

خلاصه این‌که، وقتِ خواندنِ بیوه‌کشی به من خوش گذشت. شاید برای این‌که آن‌طرفِ متن پُر از تصاویر جان‌دار و زنده از طبیعت بود و می‌شد علاوه‌بر خواندن، کوه و چشمه و آفتاب را تماشا کرد و چه کسی می‌گوید تماشای طبیعت بی‌فایده است؟

 نشر آموت. قیمت ۱۷۵۰۰ تومان. چاپ اول ۱۳۹۴

چه کسی گفته دیوانگی بد است؟ بگذاریم منصور ضابطیان ثابت کند هنوز آدم‌های دیوانه توی دنیا وجود دارند. آدم‌هایی که تنهایی و با یک کوله‌پشتی به راه جهان می‌افتند و چندهزار کیلومتر دورتر از خانه به کشفِ دوباره‌ی زندگی نائل می‌شوند. نمی‌دانم جسارت و شهامتِ او برای ماجراجویی را باید خاصیتِ حرفه‌اش، یعنی روزنامه‌نگاری دانست یا به طالعِ متولّدین آذر، ماه آخر پاییز، نسبت داد و این‌طور گفت که ضابطیان ذاتاً از سفر و جهان‌گردی لذّت می‌برد و برای همین نیت کرده است به اکتشاف. حالا این‌که می‌گویم اکتشاف منظورم چاه نفت یا قطب شرق و غرب و یا قاره‌های هنوز ناپیدا نیست! شما درنظر بگیرید فقط تجربه؛ تجربه‌ی آدم‌های نو، تجربه‌ی زندگی‌های تازه.

سفرنامه‌های مارک و پلو و مارک دو پلو مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و عکس‌های آقای ضابطیان درباره‌ی سفرهایش به کشورهای مختلف – از ترکیه تا آمریکا، از ژاپن تا آفریقا – است. یادداشت‌هایی داستانی که هم گزارش سفر است و هم داستان زندگی. در این کتاب‌ها، ضابطیان افاضه‌ی فضل نمی‌کند. او این‌ور و آن‌ورِ دنیا می‌رود و از دم‌دستی‌ترین موضوع‌های زندگی تا مسئله‌های بزرگِ انسانی و جهانی با زبانِ ساده و روانِ و لحنِ خوب و شوخ می‌نویسد. پس اگر از سفر خوش‌تان می‌آید و دوست دارید سفرنامه‌هایی خوش‌آیند بخوانید، لذتِ خواندنِ این دو کتاب را از دست ندهید.

این دو کتاب را که خواندید، بعد بروید سروقتِ برگ اضافی*؛ آخرین کتاب از سه‌گانه‌ی منصور ضابطیان درباره‌ی سفر! البته در این کتاب، او به سفرهای جدیدی نرفته است و خاطره‌های جالبِ جامانده از سفرهای قبلی‌اش را تعریف می‌کند.

* نشر مثلث. قیمت ۱۶۰۰۰ تومان. چاپ اول ۱۳۹۴

از شانسِ عزیزم، ممنونم. سوّمین کتابی هم که در هفته‌ی گذشته خواندم، داستانِ خوبی از آب درآمد. راستش، کتاب طرح جلدِ خوش‌آیندی ندارد و نویسنده‌اش را هم نمی‌شناسم. عنوان آن هم برایم جذاب نبود. دوستم سفارش کرد که بخوانمش و خب، کتاب را برداشتم و گفتم یکی دو صفحه‌ی اول را می‌خوانم و یکی دو ساعتِ بعد، تمام داستان را خوانده بودم.

بهمن، شخصیّت اصلی داستان، راننده‌ی تاکسی است در شیراز. معتاد هم هست و کمی‌ خل‌وچل. منتها هر فصل از داستان ازمنظر یکی از شخصیت‌ها روایت می‌شود. بهمن شروع می‌کند و بعد، فردوس و حسن و ماهرخ و شخصیّت‌های دیگر قصه را ادامه می‌دهند. ماجرا کمی مالیخولیایی است و قتل و جنایت هم دارد ولی اصلِ قصّه، قصّه‌ی عشق است. عشق‌های‌ عجیب‌وغریب!
گفتم که داستان در شیراز اتفاق می‌افتد و زمانِ آن سال‌های بعد از جنگ است. الان که به فضای داستان فکر می‌کنم، ذهنم پر از نم و تاریکی و سرما می‌شود. طبیعی است دیگر. نویسنده تلاش کرده تا یک داستان وهم‌آلود بنویسد و فکر می‌کنم موفق هم شده است. در شناس‌نامه‌ی کتاب آمده که حسین قسامی متولد ۱۳۶۸ است و باید بگویم نوشتنِ همچی داستانی در چنین سن‌وسالی عالی است. ای‌کاش که طرح روی جلد کتاب بهتر بود و عنوان آن هم… آخر یک نمکدان پُر از خاک گور*؟

*انتشارات بامداد نو. قیمت ۷۰۰۰ تومان. چاپ اول ۱۳۹۴.

فکر می‌کنم باید بگذارم به حساب خوش‌شانسی‌ام که هفته‌ی گذشته هر کتابی که خواندم، به خواندنش می‌ارزید. راضی‌‌ام؛ هم از انتخاب‌های خودمان و هم از کتاب‌هایی که هدیه گرفته‌ایم.

بعد از مجموعه داستانِ می‌خواستم نویسنده شوم، آشپز شدم ازتان دعوت می‌کنم تا نفس عمیق* نوشته‌ی یوریک کریم‌مسیحی را بخوانید. من طرف‌دار داستان کوتاه نیستم و تا بتوانم سعی می‌کنم از خواندن این‌جور کتاب‌ها – به‌ویژه مجموعه داستان‌هایی که نویسنده‌های ایرانی نوشته‌اند – فرار کنم. بااین‌حال، داستان‌های آقای کریم‌مسیحی خاصیتِ دیگری داشتند و چه ممنونم از دوستی که کتاب را به ما هدیه داد.

این کتاب هشت داستان دارد. بعضی از داستان‌ها کوتاه‌اند، هفت هشت صفحه‌ای، و بعضی هم طولانی‌ترند. من از همان داستانِ اولِ کتاب با زبانِ نویسنده انس گرفتم و البته، قصّه هم کشش داشت. ماجرای زن و مردی بود که با کلی ذوق‌ و شوق انتظار کشیده بودند تا بچّه‌شان به دنیا بیاید و بعد، بچّه‌ی نورسیده بی‌خواب از آب درآمده! یعنی چی؟ یعنی بچّه‌شان خواب نداشت و مُدام بیدار بود و آویزانِ پدر و مادرش. بعد؟ دردسرهای همیشه‌بیداریِ بچه کم‌کم باعث می‌شود نعمت و لطفِ داشتن فرزند از یادِ زن و مرد برود و فقط درگیرِ مصیبت‌های بسیاری باشند که سرِ مرضِ بچّه برایشان می‌بارد. داستان درباره‌ی موقعیتِ سخت و دشواری بود که سرد و تلخ روایت می‌شود. همان‌طور که باید. برای همین  خواندنِ آن دل‌نشین است و ته قصّه آدم دلش می‌خواهد مادرِ خسته و افسرده را در آغوش بگیرد و آب توی آسیابِ تصمیمِ شیطانی‌اش بریزد!
“اختلاط” هم یکی دیگر از داستان‌های  خوب کتاب بود که طنزِ یواش داشت و نویسنده خیلی ظریف و شیک درباره‌ی روابط زناشویی نوشته بود. البته، بیش‌تر داستان‌های کتاب درباره‌ی روابط زن و مرد بود، ولی هر کدام ازمنظری متفاوت. مثلن داستانِ آخرِ کتاب ماجرای مردی است که ناغافل باخبر می‌شود که سرطان دارد و فقط سه چهار ماه مانده به مرگش. قصه را دو نفر روایت می‌کنند؛ یکی همین آقاهه‌ی دمِ مرگ و دیگری، زنش.  ماجرا هم از جایی شروع می‌شود که مرد دارد تلاش می‌کند دل از همسر دل‌بندش بریده و دارد نقشه می‌کشد تا دستِ زن را در دستِ هم‌کارِ هم‌سر مُرده‌اش بگذارد. چرا؟ که با خیالِ راحت بمیرد و بابتِ زندگی زنش نگران نباشد! بعد؟ داستان را بخوانید، غافل‌گیر می‌شوید.

* نشر آموت. قیمت ۱۰۰۰۰ تومان. چاپ اول ۱۳۹۴.