چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

ده، دوازده سالِ قبل، با خودم و زندگی‌ام مشکل داشتم و خیال می‌کردم خیلی خفن‌ام و نباید در چنین شرایطی زندگی کنم و دوباره فکرهای بچگی‌ام برگشته بود که تصوّر می‌کردم بچّه‌ی سرراهی‌ام و باید بروم دنبال پدر و مادر واقعی‌ام و از این حرف‌ها. درباره‌اش با استادم حرف زدم و او کتابی بهم امانت داد تا بخوانم. چه کتابی؟ چرا همانم که هستم.
آن موقع، خواندنِ این کتاب کمکم کرد تا خودم را همان‌طوری که بودم قبول کنم و باور کنم زندگی‌ام بهترین زندگی‌ای است که می‌توانم داشته باشم. حالا نمی‌دانم واقعن مطالب کتاب این‌قدر تأثیر گذاشته بود روی فکرهایم و یا صدقه‌سرِ علاقه‌ام به استادم بود که متحول شده بودم.
همه‌ی این سال‌ها، خیلی پیش آمد که جمله‌ها و حرف‌هایی از کتاب را، که در دفترم نوشته بودم، با خودم مرور کردم و به‌خاطر سابقه‌ی خوبی که توی ذهنم بود مُدام پی آن بودم که کتاب را پیدا کنم و بخرم، ولی آن را پیدا نمی‌کردم. این اصرار با من بود تا پارسال … نه، پشیمان نشدم. عاقبت، کتاب دوباره به سراغم آمد.
زمستان بود و برف و برنامه‌ی حرکت قطارها و اتوبوس‌ها به‌هم ریخته بود. باید از مشهد برمی‌گشتیم یزد و خُب، هیچ قطاری، اتوبوسی برای آن روز نبود و دست‌آخر، دوتا بلیت خریدیم؛ یکی برای قطار مشهد به تهران و دیگری، برای قطار تهران به یزد. از وقتی قطار مشهد به تهران می‌رسید تا زمانِ حرکتِ قطار تهران به یزد باید دو ساعت معطل و منتظر می‌ماندیم در راه‌آهن. بدیهی است که با اذعان به ترافیک تهران و منطقه‌ی جغرافیاییِ ایستگاه راه‌آهن نمی‌توانستیم به خودمان وعده‌ی گشت‌وگذار بدهیم و حتا تا شوش برویم و دوساعته برگردیم تا به قطار برسیم. برای همین، به بوستانِ کوچک روبه‌روی راه‌آهن و شهرکتاب خسته‌ی آنجا قناعت کردیم. بله، بالاخره رسیدیم به جایی که عاقبت، کتاب نام‌برده دوباره به سراغم آمد.
پرسه‌ی اجباری در آن کتاب‌فروشیِ خاک‌گرفته و درب‌وداغان، مرا به گراهام برنارد و کتابش رساند و جالب این‌که، توی قفسه پنج جلد از چرا همانم که هستم بود. قیمتی هم نداشت، فقط هزار تومان. البته، این قیمتی بود که روی برچسبِ پشت‌جلد نوشته بودند و مسلمن قیمت اصلی کتاب، که چاپ سال ۷۶ است، خیلی کم‌تر بود. خُب، من خیلی ذوق کرده بودم که بالاخره کتاب را پیدا کردم و فیلم هم یادِ هندوستان کرده بود و هی یاد استادم می‌افتم و آن انقلابِ عظیم در اوایل بیست‌سالگی‌ام. برای همین، هر پنج جلد را خریدم که مثلن یکی برای خودم و چهارتای دیگر را هدیه بدهم.
در این یک سال، چهار جلد از چرا همانم که هستم را هدیه دادم و هربار که کتاب را به کسی می‌سپردم یک سخنرانی بلندبالا هم می‌کردم درباره‌ی آن انقلاب و چه و چه. یک جلد از کتاب، که سهمِ خودم بود، گوشه‌ی کتاب‌خانه بود تا پریشب که با دوستم قرارِ کتاب‌خوانیِ دونفره گذاشتیم.
قرار شد اولین کتاب‌هایی که می‌خوانیم یکی، فیلم‌نامه باشد و کتاب دیگر درباره‌ی شادی و روان‌شناسی مثبت‌گرا و همین خزعبل‌جات. دوستم لینک دوتا کتاب را هم برایم فرستاد تا دانلود کنم. درباره‌ی این کتاب‌ها، پیشنهادم این بود که یکی از کتاب‌هایی را بخوانیم که در خانه داریم و بعد، نتیجه را به استحضار هم‌دیگر برسانیم. و خلاصه، این‌طوری بود که بعد از ده سال، دوباره چرا همانم که هستم را خواندم.
و اما نتیجه؛ با این کارم خاطره‌ی خوبِ قرائتِ نخست از این کتاب را مخدوش کردم و به اطلاع می‌رسانم که توصیه‌های گراهام برنارد دیگر برایم آن‌قدر راهگشا و یا حتا جذاب نبود که در بیست‌سالگی‌ام خوب و عالی به‌نظر رسیده بود.
کتاب شامل پرسش و پاسخ‌هایی است بین نویسنده و مردی به نام ریچارد که از عوالم دیگر است و برای ندانسته‌های ذهن و زندگی کلّی جواب دارد. موضوع‌ پرسش و پاسخ در هر فصل همان موضوع‌هایی است که در کتاب‌هایی از این دست درباره‌شان حرف زده می‌شود؛ احساسات، خویشتن‌بینی، هدف، محبت و روابط، ناامنی، بیماری، حقیقت، ترس، تخیل و غیره. جالب این‌که گراهام برنارد در نقش یک مبلغ مذهبی هم فرو می‌رود و کلّی درباره‌ی ایمان و دعا و خدا و پیغمبر می‌نویسد و خواننده را به مذهب و دین دعوت می‌کند تا بتواند شاد و خوش‌بخت باشد و به سر منزل مقصود و سعادت ابدی و اخروی برسد. یک‌جوری که آدم فکر می‌کند این آقای برنارد دست‌کم ﺣﺠﺔ‌الاسلام/ آیت‌الاسلام است.
البته دروغ چرا، از بعضی جمله‌ها و حرف‌های کتاب هنوزم خوشم می‌آید و بعضی‌هایشان که در این سال‌ها شده‌اند باورِ خودم. مثلن؟ این شعار که می‌گوید «زندگی کن و بگذار زندگی کنند.» یا این‌که، الان، معتقدم پدر و مادرم بهترین پدر و مادری‌اند که می‌توانستم/می‌توانم داشته باشم. به قول آقای برنارد این والدین، بنا به خصوصیات باطنی و خصوصیات اخلاقی‌شان، دقیقن همان شرایط و اوضاعی را به من ارائه کرده‌اند که برای رشد و پرورشِ من لازم بوده است.
+ این‌که معتقدم نباید زیاد به توصیه‌های دیگران توجه کنم، چون پاسخ سؤال‌های مهم من در قلب خودم است و آن‌طوری زندگی می‌کنم که دلم می‌خواهد و قلبم می‌گوید.

چرا همانم که هستم را فریده مهدوی دامغانی ترجمه کرده و مؤسسه نشر تیر منتشر کرده است.

در راستای این‌که چه‌گونه به بچّه‌هایمان یاد بدهیم مراقبِ خودشان و بدن‌شان باشند، می‌خواهم درباره‌ی دو کتاب حرف بزنم؛ یکی، «به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود!» و دوّمی، « تپلی: به بدنم دست نزن!».

این کتاب‌ها را «انتشارات جوانه رشد» و «شرکت انتشارات فنی ایران» ترجمه و چاپ کرده‌اند. البته، با دست‌کاری در متن و تصویر! مثلاً عنوان اصلیِ کتابِ اوّل Uncle Willy’s Tickles: A Child’s Right to Say No است که سوادِ ناقص من می‌گوید به فارسی می‌شود «قلقلکِ عمو ویلی: حق کودکان برای گفتن نه». نه؟

«تپلی: به بدنم دست نزن!» هم شاید ترجمه‌ای از این کتاب باشد. چرا شاید؟ برای این‌که ناشر محترم نویسنده‌ی اصلی را داخلِ آدم حساب نکرده و اسمش را نیاورده و تصاویر کتاب را هم که عوض کرده و …. باید از کجا مطمئن باشم؟
خلاصه، می‌خواهم بگویم این دو کتاب معرکه نیستند، ولی کاچی بهتر از هیچی‌اند. اگر می‌خواهید با بچّه‌هایتان – دخترها و پسرها – درباره‌ی حق و حقوق‌شان نسبت به بدن‌شان و حد و حدود دیگران نسبت به آن‌ها حرف بزنید، اما نمی‌دانید چه بگویید و چه‌گونه بگویید قصه‌ی این دو کتاب به شما کمک می‌کند.

«به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود!» را نخوانده‌ام، ولی در خلاصه‌اش آمده ماجرای پسری است که از قلقلک‌های عمویش خوشش نمی‌آید، ولی نمی‌تواند این موضوع را بیان کند. برای همین، وقتی با عمویش روبه‌رو می‌شود تلاش می‌کند خودش را گم و گور کند یا به مریضی بزند و …. تا این‌که بالاخره، بچّه شجاعت به خرج می‌دهد و درباره‌ی ناخوش‌آیندیِ قلقلک‌های عمو ویلی با مادرش حرف می‌زند و مادر هم راه و چاه را نشان می‌دهد و به او می‌گوید که باید درباره‌ی احساسش با عمویش حرف بزند و بگوید که خوشش نمی‌آید.

نویسنده‌ی کتاب «تپلی: به بدنم دست نزن!» هم به بچّه یاد می‌دهد که جاهایی در بدن او وجود دارد که کسی نمی‌تواند لمس کند و به او می‌گوید شجاع باشد و آزار جنسی تقصیرِ او نیست و ….

پیشنهاد می‌کنم از ایده و قصه‌ی این کتاب‌ها کمک بگیرید و با بچّه‌هایتان و یا (بچّه‌های دیگران) – از دو تا هشت ساله‌ها- درباره‌ی لمس نامناسب، حریم خصوصی و حقِ آن‌ها برای اعتراض صحبت کنید تا بیش‌تر بدانند و بدانند وقتی کسی آزارشان داد می‌توانند درباره‌اش با دیگران حرف بزنند و خودشان را مقصر ندانند.

تپلی: به بدنم دست نزن
گروه نویسندگان/ مترجم هستی سعادت/ انتشارات فنی ایران/ چاپ اول ۱۳۹۱/ قیمت ۶۰۰ تومان

به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود
مارسی ابوف/ مترجم حمید علیزاده/ تصویرگر کاتلین گارتنر/ انتشارات جوانه رشد/ چاپ اول ۱۳۸۶ / قیمت ۱۰۰۰ تومان

پ.ن)؛ عکس‌ها را تزیینی درنظر بگیرید. کتاب‌هایی که به فارسی چاپ شده‌اند هیچ نشانی از شکل و شمایل کتاب‌های اصلی ندارند. در ضمن، اگر کتاب‌های دیگری را می‌شناسید که با این موضوع و برای کودکان چاپ شده‌اند به من هم خبر بدهید. مچکرم.

  ۲۰۱۱ – Bad Teacher

اگر می‌خواهید درباره‌‌ی زن، غذا و خدا بیش‌تر بدانید این‌جا کلیک کنید.

بعدن نوشت؛ خُب، من یه اشتباهی کردم. کتابی که توی این فیلم درباره‌اش حرف می‌زنند زن، غذا و خدا نیست. اسکات می‌گه Eat, pray, love و من اینو ربطش دادم به کتابی که می‌شناختم. فکر کردم کتابی که نشر آموت چاپ کرده ترجمه‌ی این عنوان هست که نبود. زن، غذا و خدا عنوان اصلی‌اش Women food and God هست. البته، گویا کتابِ موردعلاقه‌ی ایمی و اسکات هم به فارسی ترجمه شده. این کتاب، نوشته‌ی الیزابت گیلبرت هست و اوّلیّن‌بار با عنوان غذا بخورید، دعا کنید، دوست بدارید: یک زن در جستجوی همه‌چیز با ترجمه زهره فتوحی توسط انتشارات در دانش منتشر شده. سال ۱۳۸۷٫ و بعد از اون هم مترجم‌ها و ناشر‌های دیگه کتاب رو با عنوان‌های مختلف چاپ کردند. مثلن؟ مثلن توی سال ۱۳۸۹، با عنوان غذا، خدا، عشق و با ترجمه‌ی معصومه ذوالفقاری (انتشارات آستان دوست).

معرّفی می‌کنم؛

کلودیا ام.شلتون (Claudia M.Shelton)

کارشناس مدیریت توسعه، مربی، سخنران، مشاور توسعه‌ی سازمانی، روان‌شناس و دارای مجوز برای مشاوره به مدیران برای این‌که به آن‌ها کمک کند تا بتوانند از استعدادهای خود برای عملکرد بهینه استفاده کنند. کلودیا در رشته‌‌های پژوهش و ارتباطات از دانش‌گاه ایالتی میشیگان و MBA از دانش‌گاه نیویورک فارغ‌التحصیل شده است. علاوه‌براین در رشته‌ی روان‌شناسی و مشاوره نیز از دانش‌گاه ماساچوست دکترا دارد. جدای عضویت در انجمن مشاوره آمریکا، کلودیا مدیر انجمن بازاریابی آمریکا هم بوده. درواقع، تخصص اصلی این خانوم مدیریت اجرایی و بازاریابی کسب و کار است و به مدیران برای درک و کنترل نقاط کورشان کمک می‌کند.

می‌پرسید نقاط کورِ مدیران دیگر چیست؟

نقاط کور اصطلاحی است که در اصل برای توصیف بخش کوچکی از شبکیه‌ی چشم به‌کار می‌رود که نسبت به نور حساسیت ندارد و درنتیجه موجب صدمه زدن به بینایی می‌شود. کلودیا از این اصطلاح استفاده می‌کند برای شناخت نقاط ضعفی که می‌توانند بر موفقیت کاری و زندگی تأثیر بگذارند. به نظر او شایع‌ترین نقطه ضعف‌ها به‌خاطر استفاده‌ی نادرست از توانایی‌ها به‌وجود می‌آیند. این موضوع نه‌تن‌ها درباره‌ی مدیران بل‌که همه‌ی ما صدق می‌کند.

کلودیا تاکنون به مدیرانِ شرکت‌ها/ اداره‌هایی مانند Fortune 100،  Fleet Bank،Pitney Bowes، Deutsche Bank، General Electric، Warner Lambert، Northeast Utilities و … مشاوره داده و با توجّه به دانش و تجربه‌هایی که در زمینه‌ی مشاوره به مدیران مختلف داشته، کتابی با عنوان «نقاط کور: با مشاهده‌ی آ‌ن‌چه که نمی‌توانید در وجودتان ببینید به موفقیت دست پیدا کنید.» نوشته و منتشر کرده که ترجمه‌ی فارسی آن هم به‌تازگی از سوی انتشارات پردیس دانش چاپ شده است.

کتاب نقاط کور شش بخش دارد و نویسنده در نوزده فصل درباره‌ی شناسایی توانایی‌ها، کشف نقاط ضعف، اصول بصیرت، راهبردهایی برای کسب بصیرت، مشاهده‌ی نقاط کور دیگران و کسب موفقیّت صحبت می‌کند. البته کلودیا علاوه‌بر بیان مسئله و توصیف مشکل و توضیح درباره‌ی راه‌حل، درباره‌ی نمونه‌های مختلفی هم که با آن‌ها برخورد داشته است برای خواننده مثال می‌زند و فرایند مشاوره با آن‌ها را (از جلسه‌ی اوّل آشنایی تا زمانِ حصول نتیجه) خیلی مفصّل شرح می‌دهد تا او بتواند از این مفاهیم در زندگی شخصی و کاری خود استفاده کند. مثلن در یکی از فصل‌های کتاب کلودیا از خانومی اسم می‌برد به نام اِما که ارتقای شغلی پیدا کرده و حالا نایب‌رئیس بخش بازاریابی یک شرکت است با سی نفر کارمند که زیردستِ او کار می‌کنند. اِما به‌خاطر مهارت‌های تحلیلی و عملی، سابقه‌ی خوبی در برطرف‌کردن موانع تولید دارد، امّا در پُست جدیدش از این مهارت‌ها برای موشکافی بیش از حد اشکال‌های خودش استفاده می‌کند و این موضوع باعث شده تا اِما اعتماد به نفس خود را از دست بدهد. برای هم‌این با کلودیا ملاقات می‌کند تا بتواند نقاط کور خودش را شناسایی و برطرف کند. کلودیا هم این فرایند را طوری برای ما تشریح می‌کند که اگر مشکل مشابه داشته باشیم با توجّه به این الگو می‌توانیم آن را حل کنیم.

خلاصه این‌که، بعد از خواندنِ نقاط کور متوجّه می‌شوید هر چه‌قدر زودتر نقاط ضعف خودمان را کشف کنیم، سریع‌تر می‌توانیم فراتر از فرصت‌ها عمل کنیم. قول می‌دهم وقتی‌که نقاط ضعف‌‌تان را دیدید و شناخت پیدا کردید دچار همّت مضاعف گل‌شدگی بشوید و بعد می‌خواهید به هر کسی که در زندگی کاری و زندگی شخصی‌اش مشکلی دارد کمک کنید تا نقاط ضعف‌اش را شناسایی کند. اگر متأهل باشید می‌افتید پی کشف نقاط ضعف هم‌سر و بچّه‌هاتان تا کانونِ خانواده‌تان گرم‌تر شود. اگر رئیس باشید بخش‌نامه می‌فرستید برای کارکنان‌تان تا زودتر نقاط ضعف‌شان را شناسایی کنند و این‌طوری استرس را در گروه کاری‌تان کم می‌کنید. اگر هم کارمندِ جایی باشید نقشه می‌کشید برای کشف نقاط ضعف‌ خودتان و هم‌کارهاتان تا هم تشریک‌مساعی‌تان بیش‌تر شود و هم از کارتان لذّت ببرید. فرض کنید همگی این‌طور آدمِ آگاه و معقولی شده باشیم. خیلی منصف و بی‌غرض و مرض، موضع دفاع از خود هم نداریم و مثل بچّه‌ی آدم نقاط ضعف‌مان را پیدا می‌کنیم و بازخورد رفتارهای مختلف‌مان و روش برخورد با دیگران را بلدیم و … اوه! چه همه متمدّن!

تازگی، به لطفِ دوستی عزیز، شیرینِ مهربان، بعد از قرن‌های طولانی یک کتاب روان‌شناسی خواندم که دستِ برقضا خوب بود مطالبش با کلی کیس که هر گونه شرایط و شخصیتی را توضیح می‌دهد و تفسیر می‌کند. بخوانیدش اگر احساس می‌کنید دچار محبّت بی‌تناسب هستید! به عنوانش توجه نکنند آقایان! شما هم بخوانید به کارتان می‌آید.

اگر شما هم درگیر همسری هستید که فکر و ذکرتان را به خود مشغول کرده، بدانید که ریشه‌های این مشغله ذهنی به جای عشق هراس بوده است. زنانی که اضطرار گونه و بیش از حد تناسب محبت می‌کنند پر از هراس هستند، هراس از تنها شدن، هراس از اینکه کسی آن‌ها را دوست نداشته باشد، هراس از اینکه ارزشمند نباشند، نادیده انگاشته شوند و فراموش گردند. ما عشقمان را ارزانی مرد‌ها می‌کنیم به این امید که به پایان هراس برسیم. اما اگر محبت تولید محبت متقابل نکند به هراسمان اضافه می‌شود. وقتی با روشی که انتخاب کرده‌ایم به خواسته خود نمی‌رسیم بیشتر محبت می‌کنیم و گرفتار عشق بی‌تناسب می‌شویم.

عشقی که با تألم همراه باشد عشق بی‌تناسب است. وقتی بخش اعظم صحبت ما با دوستانمان درباره کسی است که او را دوست داریم، وقتی به او و مسائل و افکارش بهای بیش از حد می‌دهیم، وقتی تقریبا همه جملاتمان را با نام او شروع می‌کنیم، عشق بی‌تناسب داریم.
وقتی از بد اخلاقی‌ها، بی‌تقاوتی‌ها، دمدمی مزاجی‌ها و از تحقیر کردن‌هایش بی‌تفاوت می‌گذریم، عشق بی‌تناسب داریم.
بسیاری از رفتار‌ها و اخلاق‌هایش را نمی‌پسندیم اما با تمام مشکلاتی که دارد با او کنار می‌آییم.
به رغم همه این تألمات و همه ناراحتی‌ها شیفتگی در میان زنان آن چنان شایع است که فکر می‌کنیم روابط بین زن و مرد نباید خارج از این محدوده باشد.
اغلب ما در زندگی دچار محبت بی‌تناسب شده‌ایم اما بعضی به قدری درگیر روابط شده‌اند که از زندگی عادی خود باز مانده‌اند.

با مردی ارتباط برقرار می‌کنند که به نوعی عادی نیست، مرد به ان‌ها محبت نکرده و جواب محبت‌های آن را با بی‌تفاوتی پاسخ می‌گوید اما زن عشق خود را بیشتر می‌کند. زن فکر می‌کند هر چه بیشتر محبت کند بالاخره مرد تسلیم شده و اعتراف می‌کند که عاشق از خود گذشتگی و محبت زن شده است و بدون او لحظه‌ای دوام نخواهد آورد اما این فکر در نظرش همچنان بصورت رویا باقی خواهد ماند.
چون مرد با عشق بیشتر و بیشتر از سوی زن خود را در مرحله‌ای می‌بیند که زن به عشق او نیازی ندارد و یا حتی اگر دارد بی‌محبت او هم به او عشق می‌ورزد پس هر بار دور و دور‌تر می‌شود و نهایتا او را ترک می‌کند.
با بررسی در مورد این زنان و سوابق زندگی آن‌ها متوجه نیازشان به برتری جویی شدم.
سوابق دوران کودکی آن‌ها به مقدار قابل توجهی روی روابط آن‌ها با مرد زندگیشان اثر می‌گذارد. البته فقط زن‌ها نیستند که دچار این حالت می‌شوند بلکه مردهایی هم هستند که این گونه رفتار می‌کنند. لیکن مرد‌ها با فرو رفتن در کار زیاد، روی آوردن به ورزش‌های مختلف و یا تفریحات دیگر به زن اعتیاد پیدا نمی‌کنند اما زن‌ها به دلیل بیولوژیایی کمبودهای خود را در روابطشان متجلی می‌سازند.

از انواع سوابقی که در این زنان یافت شده:

۱. در خانواده ناسالم بزرگ شده و به نیاز‌هایشان بهای لازم داده نشده.
۲. از آنجایی که از محبت و توجه لازم بی‌بهره بوده‌اند سعی می‌کنند نیازشان را با محبت کردن به دیگران به خصوص به مردانی که به نوعی به آن‌ها محتاجند برآورده سازند.
۳. تحت تاثیر وحشت ترک شدن و تنها ماندن، همه تلاششان را می‌کنند تا رابطه از هم گسسته نشود.
۴. در روابط با مرد خود ۵۰% مسئولیت، احساس گناه و سرزنش را متوجه خو می‌دانند.
و…

این افراد در ضمیر ناخوادگاه خود مجذوب این جمله شده‌اند: برایت رنج می‌کشم تا دوستم بداری.
زنان شیفته اغلب جدا از روابط اعتیادی زمینه‌ای مساعد برای اعتیاد به مواد مخدر، الکل و وابستگی‌های دیگر دارند. یکی از مشکلات مهم در آن‌ها اعتیاد به خوردن و پرخوری است. آن‌ها برای خراب کردن جلوه واقعیت‌ها گرفتار اختلالات تغذیه‌ای می‌شوند و بسیاری دیگر با مشکل بی‌اشتهایی عصبی روبرو می‌شوند.
مطمئنا شدت مسائل و مشکلات نیست که بهبود یافتن یا نیافتن زنان را مشخص می‌کند. زنان شیفته بدون توجه به شرایطشان و بدون توجه به تاریخچه زندگیشان ویژگی‌های مشابه دارند. اما زنی که بر انگاره محبت بی‌تناسب فایق آمده تا حدود زیادی متفاوت از زنی است که هنوز به مرحله بهبود نرسیده.
برای رسیدن به بهبودی بیش از هر چیزی باید خود بر مشکلتان آگاه باشید و بخواهید و واجب بدانید که خود را اصلاح کنید:

۱. تقاضای کمک کنید.
۲. بهبود خود را نخستین اولویت قرار دهید.
۳. در یک گروه حمایتگر ثبت نام کنید.
۴. از کنترل کردن دیگران خودداری کنید.
۵. درگیر بازیهای روانی نشوید.
۶. خود‌پردازی کنید.
۷. خودخواه شوید.
۸. آموخته‌های خود را با دیگران در میان بگذارید.
به بهبود دیگران کمک کنید و به جریان بهبود خود با دقت ادامه دهید. در میان گذاشتن تجارب خود با دیگران نوعی خودخواهی سالم است که در نتیجه آن به بهبود ادامه دار کمک می‌کند.

فهرست مطالب این کتاب:

فصل ۱: عشق ورزیدن به مردی که محبت شما را بی‌جواب می‌گذارد
فصل ۲: برایت رنج می‌کشم تا دوستم بداری
فصل ۳: نیاز به مورد نیاز بودن
فصل ۴: همخوانی
فصل ۵: مردانی که زنان شیفته را انتخاب می‌کنند
فصل ۶: دیو و دلبر
فصل ۷: وقتی اعتیاد‌ها یکدیگر را تغذیه می‌کنند
فصل ۸: مردن به خاطر عشق
فصل ۹: راه بهبود

زنان شیفته: روان‌شناسی محبت بی‌تناسب/ نوشتۀ رابین نوروود/ مهدی قرچه داغی (مترجم) / انتشارات ذهن آویز/ تهران، ۱۳۸۵/چاپ پنجم/تعداد صفحه: ۱۷۶/ قیمت ۱۷۵۰ تومان