چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

در راستای این‌که چه‌گونه به بچّه‌هایمان یاد بدهیم مراقبِ خودشان و بدن‌شان باشند، می‌خواهم درباره‌ی دو کتاب حرف بزنم؛ یکی، «به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود!» و دوّمی، « تپلی: به بدنم دست نزن!».

این کتاب‌ها را «انتشارات جوانه رشد» و «شرکت انتشارات فنی ایران» ترجمه و چاپ کرده‌اند. البته، با دست‌کاری در متن و تصویر! مثلاً عنوان اصلیِ کتابِ اوّل Uncle Willy’s Tickles: A Child’s Right to Say No است که سوادِ ناقص من می‌گوید به فارسی می‌شود «قلقلکِ عمو ویلی: حق کودکان برای گفتن نه». نه؟

«تپلی: به بدنم دست نزن!» هم شاید ترجمه‌ای از این کتاب باشد. چرا شاید؟ برای این‌که ناشر محترم نویسنده‌ی اصلی را داخلِ آدم حساب نکرده و اسمش را نیاورده و تصاویر کتاب را هم که عوض کرده و …. باید از کجا مطمئن باشم؟
خلاصه، می‌خواهم بگویم این دو کتاب معرکه نیستند، ولی کاچی بهتر از هیچی‌اند. اگر می‌خواهید با بچّه‌هایتان – دخترها و پسرها – درباره‌ی حق و حقوق‌شان نسبت به بدن‌شان و حد و حدود دیگران نسبت به آن‌ها حرف بزنید، اما نمی‌دانید چه بگویید و چه‌گونه بگویید قصه‌ی این دو کتاب به شما کمک می‌کند.

«به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود!» را نخوانده‌ام، ولی در خلاصه‌اش آمده ماجرای پسری است که از قلقلک‌های عمویش خوشش نمی‌آید، ولی نمی‌تواند این موضوع را بیان کند. برای همین، وقتی با عمویش روبه‌رو می‌شود تلاش می‌کند خودش را گم و گور کند یا به مریضی بزند و …. تا این‌که بالاخره، بچّه شجاعت به خرج می‌دهد و درباره‌ی ناخوش‌آیندیِ قلقلک‌های عمو ویلی با مادرش حرف می‌زند و مادر هم راه و چاه را نشان می‌دهد و به او می‌گوید که باید درباره‌ی احساسش با عمویش حرف بزند و بگوید که خوشش نمی‌آید.

نویسنده‌ی کتاب «تپلی: به بدنم دست نزن!» هم به بچّه یاد می‌دهد که جاهایی در بدن او وجود دارد که کسی نمی‌تواند لمس کند و به او می‌گوید شجاع باشد و آزار جنسی تقصیرِ او نیست و ….

پیشنهاد می‌کنم از ایده و قصه‌ی این کتاب‌ها کمک بگیرید و با بچّه‌هایتان و یا (بچّه‌های دیگران) – از دو تا هشت ساله‌ها- درباره‌ی لمس نامناسب، حریم خصوصی و حقِ آن‌ها برای اعتراض صحبت کنید تا بیش‌تر بدانند و بدانند وقتی کسی آزارشان داد می‌توانند درباره‌اش با دیگران حرف بزنند و خودشان را مقصر ندانند.

تپلی: به بدنم دست نزن
گروه نویسندگان/ مترجم هستی سعادت/ انتشارات فنی ایران/ چاپ اول ۱۳۹۱/ قیمت ۶۰۰ تومان

به من دست نزن! کودکان و مواظبت از خود
مارسی ابوف/ مترجم حمید علیزاده/ تصویرگر کاتلین گارتنر/ انتشارات جوانه رشد/ چاپ اول ۱۳۸۶ / قیمت ۱۰۰۰ تومان

پ.ن)؛ عکس‌ها را تزیینی درنظر بگیرید. کتاب‌هایی که به فارسی چاپ شده‌اند هیچ نشانی از شکل و شمایل کتاب‌های اصلی ندارند. در ضمن، اگر کتاب‌های دیگری را می‌شناسید که با این موضوع و برای کودکان چاپ شده‌اند به من هم خبر بدهید. مچکرم.

جایزه‌های ادبیِ داخلی که دیگر خاصیّت ندارند، ولی وقتی پشتِ جلدِ کتابِ خوشبختیِ کتی * می‌خوانم که در تایلند پرفروش بوده و به‌عنوان کتاب منتخبِ انجمن کتاب‌خانه‌های مدارس ابتدایی آمریکا در سال ۲۰۰۶ معرّفی شده دلم می‌خواهد آن را بخوانم و بدانم داستان چیست.

بااین‌حال، شروعِ رُمانِ خوشبختیِ کتی ناامیدکننده بود و خیلی زود خسته شدم، از لحن و زبانِ آن. کتاب را گذاشتم کنار تا یک‌روزِ بعد و دوباره شروع کردم به خواندن و در کمال تعجّب، از صفحه‌ی پنجاه جذبِ داستان شدم. چطور؟ قصه داشت کم‌کم خودش را نشان می‌داد. می‌دانید، مکانِ وقوعِ ماجرایی که جین وجاجیوا تعریف می‌کند در روستا و شهری در تایلند می‌گذرد. برای همین، او اشاره‌هایی دارد به فرهنگِ مردمانِ این کشورِ آسیایی و گرایش مذهبی‌شان؛ آیین بودایی. خُب، این فضا در ادبیاتِ کودک و نوجوانِ تازگی دارد. بیش‌تر کتاب‌های ترجمه درباره‌ی زندگیِ مردم در غرب است، انگلیس و کانادا و آمریکا. این یکی از دلایلِ جذابیّتِ داستانِ خوشبختیِ کتی بود. البته، برای من. ادامه بدهم؟

شخصیّتِ اصلیِ این کتاب دختری‌ نه ساله به نامِ کتی است که با پدربزرگ و مادربزرگش در خانه‌ای روی آب زندگی می‌کند و مادرش از بیماری بی‌درمانی رنج می‌برد. کتی از پدرش خبر ندارد که کی بوده و چی شده و از وقتی یادش می‌آید او بوده و مادرش و از یک سنی به بعد هم که به خاطرِ بیماریِ مادر از او جدا می‌شود و ….. خانوم وجاجیوا داستان را به سه بخش تقسیم کرده؛ اوّل و دوّم و سوّم. برای هر بخش نیز نامی انتخاب کرده؛ خانه‌ای روی آب، خانه‌ای کنار آب و خانه‌ای در شهر.

در بخش اوّلِ داستان، خواننده با زندگی کتی در کنار پدربزرگ و مادربزرگش آشنا می‌شود. سپس، کتی بعد از مدت‌های طولانی دوری از مادرش نزد او می‌رود که در بستر بیماری است. در این بخش، زندگیِ کتی در کودکی روایت شود. در بخشِ آخرِ داستان، مادر می‌میرد و کتی به کمکِ دایی‌اش و نشانه‌هایی که مادر برایش به یادگار گذاشته خاطره‌های قدیمیِ او را مرور می‌کند؛ از زمانِ تولّد تا ازدواج و بعدتر. بالاخره، در خانه‌ای در شهر معلوم می‌شود پدرِ کتی کیست و از مادرش جدا شده و ووو و حالا کتی باید تصمیم بگیرد که در کجای این دنیا و نزد چه کسی زندگی کند.

راستش، مفاهیمی که نویسنده در داستان طرح می‌کند، از تنهایی کتی تا بیماری مادر، عشق و جدایی و … حقیقت‌های تلخ و شیرینِ زندگی‌اند که خوب است کودکان، قبل از تجربه‌ی واقعیِ این رنج‌ها و شادی‌ها، در جهانِ داستان با آن‌ها آشنا شوند و بعضی از روش‌هایی که برای تسکینِ دردهای انسانی وجود دارد را بشناسند.

در شناس‌نامه‌ی کتاب گروه سنی ج را به‌عنوان مخاطب مشخص کرده‌اند. یعنی، بچه‌های کلاس چهارم و پنجم دبستان. به‌نظرم خوشبختیِ کتی پیشنهاد خوبی است برای بچّه‌های نه تا دوازده ساله و بچّه‌هایی که پدر و مادرشان را از دست داده‌اند و بچّه‌های طلاق و هم‌چنین، پیش‌نهاد خوبی است برای زن‌ها و مردهایی که از همسرشان جدا شده‌اند و یا رازهایی در زندگی دارند که باید به فرزندشان بگویند و هنوز نگفته‌اند. می‌دانید، نویسنده‌ی این کتاب ایده‌ی کشویی خوبی دارد برای گفتنِ ناگفته‌های زندگی. آره، کِشو. من نمی‌توانم توضیح بدهم ایده‌ی کِشویی چه‌جوری ایده‌ای است. به قولِ خانومِ وجاجیوا «گاهی توضیحات به درد زندگی نمی‌خورد.» اگر خیلی مشتاق باشید که بدانید حتمن کتاب را پیدا می‌کنید و می‌خوانید.

پی‌نوشت)؛ اگر می‌خواهید ۲۳ صفحه‌ی اوّل از خوشبختیِ کتی را بخوانید کلیک کنید این‌جا و فایل پی‌دی‌اف آن را دانلود کنید. از سایت نشر قطره هم می‌توانید کتاب را آنلاین بخرید.

*خوشبختیِ کتی. نویسنده: جین وجیاجیوا. ترجمه: گیتا حجتی. نشر قطره. چاپ اول ۱۳۹۰٫ ۱۲۴ صفحه. قیمت ۳۰۰۰ تومان 

«جهان پُر از قصّه‌های بچّه‌هایی است که در دنیایی بزرگ و ترس‌ناک گم شده‌اند.»

تابستان زاغچه، نوشته‌ی دیوید آلموند، صفحه‌ی ۱۵۲

دیوید آلموند را دوست دارم و خُب، اوّل فقط به‌خاطر این‌که جایزه‌ی هانس کریستین آندرسن را بُرده بود برایم خیلی مهم بود. بعد هم شد یکی از نویسنده‌های محبوبِ من.

او معمولن ایده‌های عجیب و زیبایی برای نوشتن دارد. اسکلیگ و بچّه‌ها، چشم بهشتی و در بوته‌زار کیت رُمان‌هایی هستند که او برای نوجوانان نوشته است و من از خواندنِ آن‌ها لذّت بُرده‌ام. به‌خصوص، چشم بهشتی. یکی از عالی‌ترین داستان‌هایی است که من خوانده‌ام.

تابستان زاغچه تازه‌ترین رُمانِ آلموند است که ترجمه‌ی فارسی آن سال گذشته منتشر شد و خُب، یکی از رُمان‌های خوبی بود که در نوروز خواندم.

شخصیّتِ اصلی این رُمان یک پسربچّه‌ی نوجوان است به نام لیام که در حالِ گذر از دوران بلوغ است. او با پدر و مادرش در یکی از دهکده‌های انگلستان زندگی می‌کنند. بیش‌تر درگیری‌های ذهنی لیام درباره‌ی دوست‌هایش است و موضوع‌های پُرخشونت، مثل جنگ، دعوا و …. برای این‌که زمانِ وقوع داستان وقتی‌ست که مردمِ عراق و افغانستان با جنگ درگیرند.

مادر لیام یک هنرمند عجیب و غریب است با سوژه‌های عکاسی‌ عجیب و غریب‌تر و پدرِ او، یک نویسنده‌ی معروف است که همه‌ی زندگی‌اش صرفِ نوشتن می‌شود، نوشتن و نوشتن و نوشتن.

ماجرای اصلی رُمان وقتی شروع می‌شود که لیام و مکس پی یک زاغچه‌ راه می‌افتند تا این‌که به دختربچه‌ی کوچکی می‌رسند. گویا بچّه سرراهی است و کنارِ او یک یادداشت و یک شیشه پُر از پول است. این اتّفاق باعث می‌شود داستان جدیدی در ذهن پدر لیام شکل بگیرد و کمی‌بعدتر هم ماجراهایی پیش می‌آید که به‌خاطر آن‌ها خانواده‌ی لیام تصمیم می‌گیرند سرپرستی بچّه‌ی سرراهی را قبول کنند.

به‌نظر من، تابستان زاغچه یکی از آن رُمان‌هایی است که خواننده را بی‌چاره می‌کند. چرا؟‌ برای این‌که باعث می‌شود کلّی سؤال توی ذهن آدم به‌وجود بیاید. سؤال‌هایی درباره‌ی چرایی خشونت، جنگ، زیبایی و هنر و ….

این‌جا می‌توانید یک یادداشتِ کوتاهِ دیگر را درباره‌ی این کتاب بخوانید.

 

* ترجمه‌ی شهلا انتظاریان، نشر قطره، ۱۳۹۰، ۲۶۴ صفحه، قیمت ۶۵۰۰ تومان.

خواندن، مادر همه‌ی مهارت‌ها و دانش‌هاست. طبق تحقیقات، ضعف خواندن نه تنها در ادبیات تأثیر دارد، که حتّا در علوم، ریاضی و دیگر درس‌ها نیز تأثیرگذار است.
در مجموعه‌ی یک اسم و چند قصّه، داستان‌های کوتاه از نویسندگان ادبیات کودک کشورمان به‌صورت بداهه و با هدف نزدیکی بیش‌تر به دنیای کودکان و تقویت مهارت خواندن نوشته شده‌اند. هر کتاب از این مجموعه یک عنوان اصلی دارد که ۱۰ داستان از ۱۰ نویسنده درباره‌اش نوشته شده است.
این داستان‌ها براساس نیازها، علایق و خواسته‌های بچّه‌ها نوشته و ویرایش شده‌اند.
این داستان‌ها کوتاه و در حد حوصله‌ی بچّه‌ها هستند.
نویسندگان پس از نگارش این داستان‌ها، آن‌ها را برای تعدادی از بچّه‌ها خوانده‌اند که با استقبال آن‌ها روبه‌رو شده است.
در این مجموعه به دلیل بداهه‌بودن، با داستان‌هایی ناب روبه‌رو هستید که با دنیای خالص کودکانه و تخیّلات آن‌ها رابطه‌ی تنگاتنگی دارند.
هم‌چنین، فضای این داستان‌ها، فضایی تخیّلی و اغلب همراه با طنزی ظریف است که بچّه‌ها آن‌ را می‌پسندند.

متنِ بالای عکس نوشته‌ی پشتِ جلد کتاب‌های یک اسم و چند قصّه است. این مجموعه پانزده جلد است. درخت، دستکش، گاو، اتوبوس، بزغاله، چتر، چکه، کلاه، عنکبوت، قابلمه، مداد، ستاره، آدم‌برفی، جوراب و … برخی از موضوع‌های این کتاب‌ها هستند. فکر می‌کنم این‌طوری بوده که نویسنده‌ها (لاله جعفری، فروزنده خداجو، طاهره خردور، مجید راستی، محمّدرضا شمس، سوسن طاقدیس، شکوه قاسم‌نیا، مهری ماهوتی، ناصر نادری، ناصر کشاورز، شراره وظیفه‌شناس و …) دور هم جمع می‌شدند، انگار پاتوق. می‌گفتند چی‌کار کنیم؟ یکی می‌گفت انشاء‌بازی. یکی هم لابُد موضوع انشاء را پیش‌نهاد می‌کرد. مثل همین‌ها که گفتم، درخت، دستکش، بزغاله … بعد، حداکثر یک‌ربع، بیست‌دقیقه وقت می‌دادند به خودشان تا با این کلمه یک قصّه‌ی بامزه‌ی جدید بسازند و تعریف کنند. گویا، این قصّه‌ها قبل از این‌که به‌صورت کتاب منتشر شوند، در مجله‌ی رشد چاپ شده‌اند.
خُب، من فقط پنج جلد از این کتاب‌ها را خوانده‌ام؛ درخت، سنگ، بزغاله، قابلمه و دستکش. از قصّه‌های محمّدرضا شمس خیلی خوش‌ام آمد. بااین‌حال، شاید بچّه‌ها قصّه‌های بیش‌تری را دوست داشته باشند. فکر می‌کنم کتاب‌ها را بتوان برای بچّه‌های کوچک هم خواند، یعنی کوچولوهایی که هنوز سواددار نشده‌اند. توی شناس‌نامه‌ی کتاب نوشته‌اند که گروه اصلی مخاطبانِ این مجموعه بچّه‌های گروه سنّی ب هستند؛ بچّه‌های کلاس دوّم و سوّم دبستان. جدایِ خواندن، می‌شود از این موضوع‌ها و قصّه‌ها استفاده کرد و با بچّه‌ها بازی کرد، یک‌جور قصّه‌بازی. به‌نظر من، این کار باعث می‌شود هم تخیّل‌شان به‌کار بیفتد و هم آن‌ها بلد می‌شوند که بنویسند.
راستی، کتاب‌ها تصویرگری‌های شاد و خوب و متفاوتی دارند. برای این‌که هر کتاب را یک‌نفر تصویرگری کرده است. مثل، ارغوان خسروی، پونه اوشیدی، عاطفه شفیعی‌راد، سمیّه علیپور و …. جنس کاغذ و جلد هم گلاسه (البته، شک دارم اسمش گلاسه باشد) است. برای همین، قیمت هر کتاب چهارهزار تومان است. مجموعه‌ی یک اسم و چند قصّه را انتشارات شهرقلم و انتشارات چکّه منتشر کرده‌اند. شاید بد نباشد موقع نمایش‌گاه کتاب به غرفه‌ی این ناشر سر بزنید و یک نگاهی به کتاب‌ها بیاندازید. دست‌کم، می‌توانید چندتایی از قصّه‌ها را بخوانید و اگر پسند‌تان بود … خُب، بخرید.

مرتبط؛

+ این‌جا و این‌جا می‌توانید قصّه‌‌های مجید راستی و افسانه شعبان‌نژاد درباره‌ی قابلمه را بخوانید.
+ این‌جا هم می‌توانید چهار قصّه از کتابی را بخوانید که موضوعِ آن سنگ است.
+ این‌جا (خانه‌ی کتاب اشا) و این‌جا (روزنامه‌ی شرق) و این‌جا (ایبنا) هم درباره‌ی مجموعه‌ی یک اسم و چند قصّه نوشته‌اند.

 اختراع هوگو کابره (۱۳۹۰)

هوگو پرسید: «این رو از کجا یاد گرفتی؟»
ایزابل جواب داد: «از کتاب‌ها.»

اختراع هوگو کابره، نوشته‌ی برایان سلزنیک، ترجمه‌ی رضی هیرمندی، نشر افق، صفحه‌ی ۲۲۲

… و امّا کتاب‌هایی که در نوروز ۹۱ خوانده‌ام، یکی … به نظرم اگر از اوّلین کتابی که خوانده‌ام شروع کنم بهتر است. برای این‌که، از اقبالِ خوب هم‌آن کتاب الان یکی از محبوب‌ترین‌هایم است. می‌پرسید چه کتابی؟ اختراع هوگو کابره را می‌گویم. شبی که خواندنِ رُمان آقای سلزنیک را تمام کردم آن‌قدر سرخوش بودم که دیگر نمی‌توانستم بخوابم. انگار که جادو شده باشم. شاید هم جادو یک‌چیزِ مُسری باشد و از متن به من منتقل شده باشد. این‌قدر که حالِ دگرگونِ نامنتظری بر من مستولی شده بود. قصّه درباره‌ی جادو جادوگری بود؟ تقریبن.
داستانِ اختراع هوگو کابره ماجرای پسری است که بعد از مرگِ پدرش تن‌ها مانده. تن‌های تن‌ها؟‌ نه، با یک آدم آهنیِ قراضه‌ی مرموز و یک عموی عوضیِ دائم‌الخمر. هوگو و عموی نامبرده در ایستگاه راه‌آهن زندگی می‌کنند. برای این‌که شغلِ عموهه تنظیم/کوک/ و … ساعت‌های ایستگاه است. هوگو هم در کار ساخت و سازِ ساعت ماهر است. چه‌طور؟ برای این‌که پدرِ مرحومش ساعت‌ساز بوده. خلاصه، ما وقتی با هوگو همراه می‌شویم که پدرش مُرده و برایش یک آدم آهنی به یادگار گذاشته و حالا هوگو دارد تلاش می‌کند تا آدم آهنی را تعمیر کند. چرا؟ برا این‌که فکر می‌کند وقتی آدم آهنی درست شود او از تن‌هایی خلاص می‌شود. واقعن؟ واقعن. آدم آهنی بهانه می‌شود تا پای بابا ژرژ، مامان ژان و دخترخوانده‌ی آن‌ها (ایزابل) به قصّه‌ی هوگو باز شود و بعد …
پیشنهاد می‌کنم حتمن این رُمان را بخوانید. به‌خصوص که آقای سلزنیک از یک سبکِ جدید و مدرن برای روایتِ داستانش استفاده کرده است. چه سبکی؟ خودش اسمش را گذاشته «سینما رُمان». ترکیبی از متن و تصویر. در این کتاب، تصویر در نقشِ مکمّل متن وارد نشده بلکه تصویر خودِ متن است و به جای روده‌درازی و توصیفِ بعضی صحنه‌ها و ماجراهای داستان آمده. کتاب دو بخش کلّی دارد با چندین فصل. ریتم خوبی دارد و گره‌‌های داستانی جذاب که خواننده را علاقه‌مند می‌کند به پی‌گیریِ ماجرا. گریزِ نویسنده به دنیای سی‌نما و کتاب هم این اثر را جذاب‌تر کرده است. بیش‌تر توضیح بدهم؟‌ باشد. بخشی از این داستان درباره‌ی تاریخچه‌ی هنر سی‌‌نما و یکی از پیش‌کسوت‌های این عالم، یعنی ژرژ ملیس، است. ضمن این‌که، ایزابل شخصیّتی است که ویژگیِ عالیِ دوست‌داشتنی دارد. چی؟ او خوره‌ی کتاب است.

 

Hugo – 2012

علاوه‌بر کتابِ خواندنیِ آقای سلزنیک، خوب است دو خط هم درباره‌ی فیلمِ دیدنیِ آقای اسکورسیزی بنویسم که نامزد جایزه‌ی اسکار امسال هم بود. چه ربطی دارد؟‌ برای این‌که، فیلمِ هوگو با اقتباس از این رُمان ساخته شده، یک اقتباسِ معرکه. من از دیدنِ فیلمِ آن هم لذّت بُردم. البته نه به‌صورت سه‌بعدی. از آن‌هایی که هوگوی سه‌بعدی را روی پرده‌ی سی‌نما دیده‌اند خیلی به‌به و چه‌چه شنیده‌ام. واضح و مبرهن است که دلم می‌خواهد فیلم را در سی‌نما هم ببینم.

راستی، این‌جا برنامه‌ی اکرانِ هوگو در سی‌نماهای تهران را دارد.

مرتبط؛

+ گفت‌وگو با نویسنده «هوگو کابره»: فیلم، مکمل کتاب است (شرق)
+ فیلم و چاپ دوم «اختراع هوگو کابره» با هم رسیدند (ایبنا)
+ اختراع هوگو کابره (کتابلاگ)
+ اختراع هوگو کابره (کتابک)
+ نقدی بر رمان «اختراع هوگو کابره‌» نوشته برایان سلزنیک (کتابخوار)

هیچ‌چیز مثل یک لیوان شکلات داغ و یک بغل درست و حسابی خیال‌های بد و کابوس‌ها را از آدم دور نمی‌کند.

کورالین، نوشته‌ی نیل گی‌من، ترجمه‌ی آتوسا صالحی، نشر افق، ۱۳۸۹، صفحه‌ی ۷۴

کورالین – ۱۳۸۹ 

شخصیّت اصلی داستان، دخترکی به نام کورالین جونز است که با پدر و مادرش به خانه‌ی جدیدی نقل‌مکان کرده‌اند، یک خانه‌ی عجیب و غریبِ کمی تا قسمتی مرموز. او که عاشق ِ ماجراجویی و کشفِ چیزهای معلوم و غیرمعلوم است در اتاق پذیرایی ِ خانه‌ی جدیدشان با دری روبه‌رو می‌شود که با یک تیغه‌ی آجری مسدود شده. البته این همه‌ی ماجرا نیست. بالاخره، کورالین به دنیای شگفت‌انگیزِ پنهان پشتِ این در راه می‌یابد و با آن یکی پدر و مادرش دیدار می‌کند؛ پدر و مادری با چشم‌های دکمه‌ای. داستان، پُر از خیال‌های خوب و بد، شیرین و تلخ است با جزئیاتِ تخیّلی‌ای که آقای گی‌من آن‌قدر خوب تعریف می‌کند آدم چاره‌ای ندارد مگر باورکردن و همراه‌شدن با آن‌ها.


Coraline -2009

با اقتباس از داستانِ دوست‌داشتنی کورالین یک انیمیشن هم ساخته شده که قصّه‌اش فرق‌های کوچکی دارد با کتابِ نیل گی‌من. مثلن در انیمیشن یک پسربچّه‌ی چاقالو یا عروسکی کپیِ کورالین وجود دارد که در داستانِ گی‌من نیست و …. منتهی، من از اقتباسِ تصویری کورالین هم خوشم آمد، به‌خصوص با دوبله‌ی بامزه‌ی فارسی‌اش.

راستی، کورالین هم یکی از بهترین کتاب‌ها/ فیلم‌هایی بود که در سال نود خوانده‌ام/ دیده‌ام.

… برای من که افسردگی دایی مهم نبود. مهم این بود که زنده بود و من می‌دیدمش. وقتی خوابیدیم صدای خس‌خس نفس‌هایش را می‌شنیدم. خوب که نگاهش کردم، دیدم چه‌قدر عوض شده. شکمش آب شده بود. شاید ده کیلویی لاغر شده بود. یک سلمانی اساسی لازم داشت تا آن موهای ژولیده و ریش کُلُمبه اصلاح شود. آن‌قدر خسته بود که خیلی زود خوابش برد و به آن شبِ ناآرام صدایی دیگر اضافه شد؛ صدای خروپُف دایی. از خاله پرسیدم چه بلایی سرش آمده. صدای خاله از زیر پتو آمد: «هیچ‌کس نمی‌تونه اونو بفهمه. هیچ‌کس نمی‌تونه غصه و ناراحتیِ بچه‌های آبادان و خرمشهره بفهمه. هیچ‌کس نمی‌تونه غم ناخدایی رو که کشتی‌اش داره جلوی چشمش غرق می‌شه، بفهمه.» صدایش داشت زیر بغض له می‌شد. «جنگ کثیف‌ترین چیز دنیاست هستی. کثیف‌ترین چیز دنیا که خوشگلترین آدم‌ها هدایتش می‌کنن. سیل و زلزله از اراده‌ی بشر دوره، ولی جنگ … می‌فهمی چی می‌گُم؟

هستی، نوشته‌ی فرهاد حسن‌زاده

نمی‌دانم چرا، ولی درباره‌ی بهترین کتاب‌هایی که در سال نود خواندم حرفی در وبلاگ‌ام نیست. برعکس، درباره‌ی همه‌ی کتاب‌های بدی که خواندم این‌جا جار زده‌ام که آهای ملّتِ مخاطب، من یک کتابِ بد خوانده‌ام. الان فکر کردم بی‌انصافی‌ام را جبران کنم و درباره‌ی چندتایی از کتاب‌های خوبِ پارسال بنویسم. بلکه شما هم مشتاق شدید و رفتید پی‌اش و حال‌تان بهتر شد.

نظرسنجیِ عجیبِ خبرگزاری مهر درباره‌ی انتخاب بهترین رُمان سال بهانه‌ی خوبی بود که بالاخره از هستی بنویسم.
هستی یکی از کتاب‌هایی بود که سال گذشته در مجموعه‌ی «رُمان نوجوان امروز» از سوی انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد. اردی‌بهشت‌ماه بود که من این کتاب را خواندم. درست هم‌زمان با وقتی‌که خبر رسید هستی پُرفروش‌ترین کتاب در غرفه‌ی کانون پرورش فکری در نمایش‌گاه کتاب شد.
تا الان، هستی رتبه‌ی سوّم را در نظرسنجی مهر کسب کرده است. هرچند، برای من سؤال است که چرا هستی را در این فهرست گذاشته‌اند؟ البته، خواندنِ این رُمان برای مخاطبِ بزرگ‌سال نیز جذاب و جالب است، ولی …  ولی بی‌خیال. بگذارید برایتان بگویم که هستی نام شخصیّت اصلیِ رُمانِ فرهاد حسن‌زاده است که با پدر (ابوالقاسم)، مادر (فریبا) و برادر نوزادش (سهراب) در آبادان زندگی می‌کند. دایی جمشید و خاله نسرین با بی‌بی، موسی و شاپور  هم برخی از شخصیّت‌های فرعی، ولی به‌یادماندنی این کتاب هستند.

آقای حسن‌زاده در این کتاب از هستی می‌نویسد؛ از طعمِ شیرینِ زندگی توی بادامِ چشم‌های دخترکی جنوبی که با خانواده‌اش در آبادن زندگی می‌کند؛ شهرِ نخل‌های استوارِ سبز و آفتاب‌های بلندِ داغ. از دختری پُر شر و شور که نخستین سال‌های نوجوانی‌اش مصادف شده است با ابتدای ویرانی‌های جنگ؛ روزهای شروعِ دفاعِ مقدّسِ مردمِ ایران علیه عراق.

یعنی، هستی یک رُمان شخصیّت‌محور است که حولِ دغدغه‌های ذهنی و عاطفیِ این دختر دوازده‌ساله پیش می‌رود و بلوغ موضوع اصلیِ داستان است. علاوه‌براین، در پس‌زمینه‌ی داستان، حرف از جنگ است و آژیرهای رنگی و شب‌های بی‌خوابی و دشواریِ زندگی در شرایطِ اضطراری و ….
درواقع، آقای نویسنده دوستِ تازه‌ای را به مخاطبِ نوجوانِ خویش معرّفی می‌کند که مُدلش با همه‌ی دخترهای شهر فرق دارد و از مسخره‌بازی‌های دخترانه بدش می‌آید. مثلن؟ مثلن از خاله‌بازی و مامان‌بازی حالش به‌هم می‌خورد. از عروسک بدش می‌آید و دلش نمی‌خواهد مثل دخترها بلوز و دامن بپوشد یا موهایش را بلند کند و بریزد روی شانه‌اش یا از پشت ببند و بهترین کار همه‌ی عمرش این بوده که موهایش را از ته تراشیده، با تیغ. بله، هستی از ژیگول‌بازی و لاک‌زدن خوشش نمی‌آید و فکر می‌کند که باید یک اسم پسرانه‌ی باحال داشته باشد مثل … مثل «اولدوز».

به‌نظر من، هستی شخصیّتی دوست‌داشتنی است با ذهنی سیّال و رؤیاهایی دور که اکنون در چرخه‌ی طبیعیِ رشد باید خویشتنِ خویش و رابطه‌اش با جهانِ اطرافش را کشف کند. شخصیّت‌پردازی باورپذیر این کتاب باعث شده که مخاطب دل به دلِ هستی بدهد و ماجراهای او را دنبال کند، با میل و رغبت. واقعن؟ بله، واقعن. در ابتدای رُمان، هستی با خُلقِ هیجانی و روحیه‌‌ی پسرانه‌اش معرّفی می‌شود؛ دختری که از درخت بالا می‌رود، برای بچه‌ها معرکه می‌گیرد، روی دست‌هاش راه می‌رود و عاشق ژیمناستیک و فوتبال است و دوست دارد برود قاطی پسرها فوتبال بازی کند. هستی طرف‌دار تیم صنعت نفت است و توی تیم‌های خارجی اول طرف‌دار برزیل است و بعد آلمان. او بیست، سی‌تایی روپایی می‌زند و توی شوت‌های سنگین و برزیلی تخصص دارد و تازگی قیچی‌برگردان هم یاد گرفته است. او از ساختن کلمات تازه خوشش می‌آید و با خاله‌اش یک بازی من‌درآری اختراع کرده‌اند و کلمه‌ها را به هم می‌ریزند و کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه می‌سازند. مثلاً به «کوله‌پشتی» می‌گویند «پول کشتی» و به «پسر خوب» می‌گویند «سپر بوخ». از بوی گازوییل خوشش می‌‌آید. از تمیزکردن کاربراتور و از گفتن «ژیگلور» کیف می‌کند. از لواشک بدش می‌آید و درعوض، تخمه‌ی آفتابگردان و کشتی‌سواری خیلی دوست دارد. فکر می‌کند که دختر پدر و مادرش نیست و او را از سر راه پیدا کرده‌اند و …. چرا؟ همان داستانِ همیشه‌ی فاصله‌ی نسل‌ها و عدم‌درک متقابل و این حرف‌ها. هستی مثل همه‌ی دختر/پسرهای دوازده، سیزده‌ساله در مرحله‌ی عبور از اضطراب‌های درونی و سرگردانی‌های طبیعیِ دوره‌ی نوجوانی است و علاوه‌براین، او باید روزهای پُراسترس، دلهره‌آور و غیرقابل‌پیش‌بینیِ جنگ را نیز پشتِ سر بگذارد و ….

(دوباره) به‌نظر من، هستی جدای شخصیّت‌پردازی خوب که حس هم‌ذات‌پنداری خواننده‌ی نوجوان را برمی‌انگیزد، زبانِ دل‌نشین و قصّه‌ی خوش‌آیندی دارد. حتّی با این‌که داستان درباره‌ی هیولای جنگ است و پایانِ ‌ناخوشی دارد، امّا نویسنده ماجراهای هستی را با خلقِ خوشِ آبادانی‌اش تعریف می‌کند، با شوخ‌طبعی و خوش‌مزگی. مجموعه‌ی این ویژگی‌های خوب است که از هستی یک رُمان خواندنی می‌سازد.

در آخر، پیش‌نهاد من این است؛ اگر هنوز هستی را نخوانده‌اید، لطفن دیگر غفلت نکنید. ضمنن، یادتان باشد کتاب را فقط می‌توانید از فروش‌گاه‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بخرید. قیمتش هم ارزان است، ۲۸۰۰ تومان.

دوباره یک کتاب بد خوانده‌ام؛ یک کتابِ خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی بد!

جالب این‌که از کتابِ موردنظر در بخش کودک و نوجوان شانزدهمین جشنواره‌ کتاب فصل تقدیر شده است! فکر می‌کنم رسالتِ جایزه‌ی کتاب فصل این است که نوع و سبکِ خاصی از ادبیات را معرّفی کند که اصلاً ادبیات نیست.

کارهای خوب امروز* عنوان این کتابِ خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی بد است. نویسنده ایده‌اش را از باوری مذهبی گرفته که می‌گوید: «هر آدمی دوتا فرشته دارد. یک فرشته که کارهای بد او را می‌نویسد و یک فرشته که کارهای خوب او را می‌نویسد.»نویسنده کی می‌باشد؟ خانوم محدثه رضایی.

من اسمِ نویسنده را نشنیده بودم. توی شناس‌نامه‌ی کتاب نوشته‌اند متولّد ۱۳۶۱ است. با خودم گفتم لابد کتاب اوّلش است. ولی بعد که از آقای گوگل‌پرس‌وجو کردم فهمیدم که نه و زهی خیالِ باطل و چرا فکر می‌کنم همه مثل من دچارِ بی‌عرضه‌گی و کمبود اعتماد‌به‌نفس‌اند؟

رضایی نوشتن را از ۱۰ سالگی شروع کرده و اوّلین کتابش را در ۱۶ سالگی چاپ کرده. توی اخباری که درباره‌ی کتاب‌های رضایی بود، خودش بیش‌تر آثارش را موفق ارزیابی کرده بود. روی چه حسابی؟ به دلیل هم سن بودن خودش با مخاطبانش، نوعی هم‌حسی در آنها وجود دارد؛ به گونه‌ای که حتی آثاری از نخستین تالیفاتش را که خودش آنها را قبول ندارد، با اقبال و درک خوبی از سوی کودکان مواجه شده‌اند.

واقعاً؟ نمی‌دانم.

از رضایی کتاب‌های جشن تنبلی، پلنگ صورتی بالدار، فواره‌های دل من، تولدم مبارک و پشت صحنه‌ی داستان‌های من چاپ شده که من هیچ‌کدام را نخوانده‌ام مگر همین کتاب کارهای خوب امروز که خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی بد بود.

گفتم که رضایی ایده‌ی کتاب را از کجا آورده. آره، ایده را آورده و بعد چی کار کرده؟ سعی کرده با درنظرگرفتنِ کارهای روزانه‌ی یک بچّه در زندگیِ عادی داستان بنویسد. حالا توانسته؟ نه، نتوانسته. اگر تحصیلاتِ رضایی در رشته‌ی ادبیات فارسی (آن هم کارشناسی‌ارشد) نبود و نخوانده بودم که علاوه بر نوشتن، در دانش‌گاه تدریس می‌کند. آن هم چه درسی؟ داستان‌نویسی! می‌گفتم او حتّا نمی‌داند داستان چیست؟ ولی با این سابقه‌ی تحصیلی و کاری (تازه، او دبیر بخش مخاطبان مجله‌ی «سلام بچه‌ها» و مسئول شعر مجله «ماهک» بوده و حالا هم دبیر ادبیات ایران و جهان نشریه‌ی آفرینه مربوط به سازمان تبلیغات اسلامی حوزه‌ی علمیه‌ی قم است) فکر می‌کنم او باید یک چیزهایی درباره‌ی عناصر داستان و اصول نوشتن بداند. نویسنده مجموعه‌ای از یادداشت‌های پراکنده‌اش را در این کتابِ خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی‌خیلی بد گنجانده که هر یادداشت شامل چند پاراگراف است درباره‌ی یک موضوع. چه موضوعی؟ مثلاً جاروکردن برگ‌های درخت، قصّه‌گفتن برای خواهر کوچک، کمک‌کردن به صغری خانم و از این‌جور کارهای عادی. آن‌چه این یادداشت‌های پراکنده را به هم ربط می‌دهد یک راویِ مشترک است؛ دخترکی کم‌سال که مثلن دارد درباره‌ی کارهای خوبی که انجام داده و کارهای خوبی که می‌تواند انجام بدهد توی دفترش می‌نویسد. کتاب از نظر نوع روایت و یا طرح داستان هیچ جذابیّتی ندارد. درواقع، کارهای خوب امروز اصلاً طرح ندارد. داستان هم نیست. یک‌سری متن است پُر از اشکال‌های ویرایشی و نگارشی و حرف‌های خیلی‌خیلی‌خیلی تکراری. نمی‌فهمم مخاطب کودک باید با چیِ این کتاب ارتباط برقرار کند و اصلاً آیا ممکن است هیچ کودکی این نوشته‌های غیرجذّابِ بی‌ماجرای کشدارِ بی‌مزه را بخواند؟

*ناشر مؤسسه‌ی بوستان کتاب است و گروه سنّی مخاطب، جیم و دال.  

+  یک کتاب بد (درباره‌ی ساپروفیت نوشته‌ی رفیع افتخار)

یک کتاب بد خوانده‌ام، خیلی بد. این‌جا می‌نویسم که آینه‌ی عبرت باشم، که دیگر کسی گولِ حرف‌های خانومی را نخورد که ایستاده بود توی غرفه‌ی انتشارات چرخ‌فلک، توی نمایش‌گاه کتاب. از خانومه درباره‌ی کتاب‌های جدید پرسیدم، برگه‌‌ای را داد دستم که فهرستِ کتاب‌های نشر قطره بود و گفت: مثلن ساپروفیت خیلی خوب است. گفت: از رفیع افتخار بعید بود که هم‌چین داستانی بنویسد. و تعریف‌های دیگر.

من از رفیع افتخار چیزی نخوانده بودم. راستش، اسمش را هم نشنیده بودم. اوّل، فکر کردم لابد عرب است، یا ترک. عنوان کتاب هم عجیب و غریب بود. ساپروفیت؟ یعنی چی؟ هیچ فکری نداشتم. کتاب را هم نخریدم. نشر قطره را توی نمایش‌گاه پیدا نکرده بودم.

سه هفته‌ی قبل بود. توی سایت نشر قطره پرسه می‌زدم که هوس کردم کتاب را بخرم و خریدم و ساپروفیت با پست آمد.
طرح روی جلد کتاب افتضاح بود. آن موشِ بی‌ریخت با پاهای اردکی. اه. فونتِ عنوانِ کتاب و نام نویسنده هم بی‌ریخت‌تر. گفتم ظاهرش را ول کن. شاید قصّه‌اش خوب باشد. جلد را ول کردم و چسبیدم به متن.

شروعِ داستان که تکراری بود و بی‌مزه. راوی اوّل شخص است و مثلن قهرمان ماجرا، خیرسرش. پسربچّه‌‌ای پانزده‌ساله‌ به نام امیر. زمان و مکانِ داستان، اوایل جنگ است در دزفول. قاعدتن با این شروع انتظار داشتم یک داستانِ واقع‌گرا بخوانم و یا این‌که، مثلن پسره دچار توهم شود و ته داستان بفهمم همه‌چی خواب بوده. بس‌ که نویسنده بر ذهنِ خیال‌پردازِ شخصیّتِ اصلی‌اش تأکید می‌کند.

حالا داستان چی بود؟ اصلن معلوم نبود داستان فانتزی‌ست یا وهمی یا چی؟ ماجرایش این بود که خانواده‌ی پسره تصمیم می‌گیرند مهاجرت کنند به شهری دیگر، فکر می‌کنم بروجرد. بعد این پسره با مادر و خواهر و برادرهایش نمی‌رود. در دزفول می‌ماند که مراقبِ زار و زندگی‌شان باشد. پسر پانزده ساله! آن هم توی شهری که مُدام زیر بمباران است و تقریبن خالی از جمعیّت شده. آدم باید باور کند؟

جدای طرحِ مسخره و شخصیت‌پردازیِ نداشته‌، زبانِ نویسنده هم رو اعصاب بود. نویسنده؟ یعنی باید به او گفت نویسنده؟ آخر نحوه‌ی استفاده‌اش از کلمات و نوع جمله‌بندی‌اش در حدِ … بگم در حدِ چی؟ من چیزی نمی‌گویم. چند جمله از متنِ داستان را تایپ می‌کنم تا خودتان قضاوت کنید؛

چراغ‌قوه را به مادر دادم و گفتم: «تو همین جا بمان. من جلو می‌روم.» و منتظر احیاناً مخالفتش نماندم. ص ۱۴

از دور صدای چند آمبولانس دیگر به گوش رسید و از بلندگو خواستند مردم متفرق بشوند. به‌زحمت عقب کشیدم و کمی بعد مادر را پیدا کردم. به چند زن که به سروصورتشان می‌زدند اضافه شده بود و داشت او هم گریه می‌کرد. ص ۱۵

سؤال‌های ترسناک توی ذهن‌ها می‌جوشید. ص ۱۷

وحشت‌ها اوج گرفتند. ص ۱۷

دوباره سری به محل اصابت موشک زدم؛ موشک بودنش ردخور نداشت چون احتمالاً همه از رادیو آن را شنیده بودند. وقتی رسیدم مأمورها یک جسد دیگر را بالا کشیدند. توی روشنایی روز، خرابی و آن گودال وحشتناک کاملاً به چشم می‌خورد. آدم‌ها دسته‌دسته می‌آمدند و با حیرت و اندوه سر تکان می‌دادند. «آیا کاری هم می‌شه کرد؟» بعضی از شدت ناراحتی انگشت خود را گاز می‌گرفتند و خون راه می‌افتاد. حتی چند گزارشگر خارجی را با چشم‌های خودم دیدم و وسوسه شدم زبان خارجه‌ام را امتحان بکنم. ص ۱۸

 از وقتی پدر تنهای‌مان گذاشت، مادر جور همه‌ی افراد خانواده را می‌کشید و اصلاً کم نمی‌آورد.
گفتم «مادر!»
«چیه عزیزم؟!»
محبتی که همیشه در صدایش می‌شنیدم عمیق‌تر احساس کردم.
«مادر، همه‌چیز مبهم است و فاجعه خیلی سریع پیش می‌آید.» ص ۱۹

وهم‌زده نگاهش می‌کردم. صدایش را دور و ضعیف می‌شنیدم و صورتش کم‌کم از جلوی چشم‌هام ناپدید می‌شد. انگار به یک جریان الکتریسیته‌ی قوی وصل بودم. وقتی جریان الکتریسیته رفت به خودم آمدم و چندبار پلک زدم.
به مادر گفتم: «چند روز دیگر می‌آیم دنبال‌تان و خودم برمی‌گردانم‌تان؛ قول می‌دهم.» سعی کردم لحنم محکم باشد به‌خصوص که به او قول مردانه می‌دادم. مادر با چشم‌های اشکبارش نگاهم کرد. می‌دانستم، تنها گذاشتن من، برایش سخت و دردناک است.
بی‌بروبرگرد اعتراف کردم: «مادر، غرورم به من اجازه نمی‌دهد.»
بهانه‌ای توپ!
برای حفظ «غرورم» تسلیم خواسته‌ام شد. مادر دبیر دبیرستان‌های دزفول بود و لازم نبود به او جریحه‌دار کردن غرور یک نوجوان را گوشزد بکنم و … آن عواقب! ص ۲۵ و ۲۶

می‌دانید مثل چی بود؟ انگار یکی خوابی دیده باشد و تندتند آن را نوشته باشد، با دم‌دستی‌ترین کلمات و جمله‌بندی هذیانی. بعد هم گویا دیگر حوصله نداشته، یک‌بار از روی خوابش بخواند.

و امّا، ساپروفیت.
تا ته داستان را خواندم فقط برای این‌که بفهمم ساپروفیت چیست؟

ویکی‌پدیا می‌گوید: گَندروی (نام‌های دیگر: پوده‌زی، پوده‌دوست، طفیلی، ساپروفیت، ساپروتروف) به آن دسته از موجودات ریز زنده (سازواره‌ها) گفته می‌شود که مواد غذایی خود را از مواد آلی غیرزنده، معمولاً از گیاهان مرده یا پوسیده به‌دست می‌آورند. آن‌ها این کار را از راه جذب ترکیبات آلی حل‌شونده انجام می‌دهند.
نام قدیمی‌تر برای گندروی، در زبان انگلیسی، ساپروفیت بوده که امروزه در نوشته‌های علمی انگلیسی‌زبان منسوخ شده ولی در متون علمی دیگر زبان‌ها از جمله در فارسی هم‌چنان به‌کار می‌رود.

توی این کتاب، ساپروفیت یک‌جور خون‌آشام است که عمر بقیه را مصرف می‌کند تا بیش‌تر زنده بماند. از نظر ظاهری شبیه موش است و می‌تواند تغییر قیافه هم بدهد.

به‌نظر من، این‌که هر وقت جنگی اتفاق می‌افتد، موجوداتی باشند که توی زمین فعال شوند و زندگیِ مردم را بگیرند ایده‌ی خوبی بود. البته، این ایده در داستانِ ساپروفیت به بهترین شکل حرام شد. یعنی افتخار بهتر از این نمی‌توانست گند بزند به ایده‌اش.

ضمنن، باید به نشر قطره هم تبریک گفت و جایزه داد. خیلی حیف است که جایزه‌ی بدترین کتاب‌های سال را نداریم. آن هم با این رقابتِ تنگاتنگ بین ناشرها و نویسنده‌ها برای چاپ و نگارشِ بدترینِ داستان‌‌ها. لطفن، مسئولان رسیدگی کنند.

اصلِ کتاب به زبان فرانسه بوده که جوزف منصور به عربی ترجمه کرده و بعد، عباس برغانی متنِ عربی را به فارسی برگردانده. شبیه همه‌ی اطلس‌های دیگر، در این کتاب هم نقشه‌های جهان را می‌بینیم به تفکیک قاره‌ها و درباره‌ی حیوانات، آب‌وهوا، گیاهان، اقتصاد و فرهنگِ مردمِ نقاط مختلف دنیا می‌خوانیم. با این فرق که تصاویر کتاب و توضیح پای هر نقاشی برای کودکان کشیده و نوشته شده است. خلاصه، اطلس کودکان یک کتاب کمک‌آموزشی خوب برای بچّه‌های دوره‌ی ابتدایی است که در قطعِ بزرگ (می‌شود گفت آچهار) چاپ شده و رنگی‌رنگی است و چاپ دوم آن (۱۳۹۰) ۶۸۰۰ تومان قیمت دارد.
این کتاب  از سوی انتشارات آمیس با هم‌کاری انتشارات فرهنگ مردم منتشرشده و می‌توانید آن را با تخفیف (به قیمت ۵۶۰۰ تومان) از آدینه‌بوک بخرید و یا از پخش فرهنگ و هنر در خیابان انقلاب (ساختمان ایرانیان) تهیه کنید.

برای دیدن تصاویر بیش‌تر از این کتاب کلیک کنید  این‌جا و این‌جا و این‌جا و این‌جا.