چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

آمده بودی برای خداحافظی* از این مجموعه داستان‌های لاغرِ کم‌صفحه است با جلد قرمز که روی‌اش طرحی از یک زن و مردِ جوهری‌ست، به رنگِ سیاه. نویسنده‌اش هم خانومی به نام میترا صادقی که من قبل‌تر ازش چیزی نخوانده‌ام و حتّا اسمش را نشنیده بودم. از این کتاب هم به‌واسطه‌ی یادداشتِ آقای جزینی باخبر شدم و خُب، از داستان‌های خانوم صادقی دو، سه تا را دوست داشتم.

کتاب مجموعه‌ای‌ست از سیزده داستانِ کوتاه که به‌نظر من «لابد زنی هنوز روی غسال‌خانه خواب است» بهترین داستانِ آن است. راوی این داستان زنِ جوانی‌ست که در غسال‌خانه منتظر است تا غسل شود و بعد هم سنگ‌سار. وقتِ خواندنِ داستان مو بر تن‌ام سیخ شده بود بس که نویسنده داستان را خوب تعریف کرده است. زنِ راوی از سوی شوهرش نادر متهم است به ز.ن.ا و دادگاه حکم نهایی را صادر کرده درحالی‌که زن قربانی ِ شکاکیّتِ هم‌سرش است و حتّا وقتی‌که نادر به قاضی می‌گوید دروغ گفته و فقط خیال کرده مردی را دیده با زنش و … متهم ترجیح می‌دهد حرفی نزند و درسکوت، بمیرد بس که زجر کشیده از دستِ شوهرش و جانش به لب آمده از این همه رنج و به قولِ خودش «گاهی وقت‌ها توی زندگی، آدم راضی به مرگ می‌شود، شکلش فرقی نمی‌کند.»

«آمده بودی برای خداحافظی» هم داستانِ خوبی بود در حاشیه‌ی جنگ که راوی آن نیز زنی‌ست به نام اَوین که شوهرش پاس‌داری اسیر است و زندان‌بان کسی نیست مگر عشقِ سابقِ زن، شوان. پسرکُردی که دوستِ برادرِ اَوین بوده و عضو یکی از گروهک‌های سیاسی و ….

«سفر به تاریکی» هم درباره‌ی جنگ است و هم‌این‌طور داستانِ «سه‌شنبه‌ها کسی به قبرستان نمی‌آید». این داستان از زبانِ زنی روایت می‌شود که هم‌سرش شهید شده و بعد‌تر با هم‌رزمِ شوهرش، حمید ازدواج می‌کند امّا همه‌ی فکر و ذکرش با آن شهید است و ….

از باقی داستان‌های کتاب «حرف تازه‌ای درباره‌ی عشق» درباره‌ی زن نویسنده‌ای‌ست که بعد از مدّت‌ها دوباره با عشقِ قدیمش روبه‌رو می‌شود؛ فرهاد نامی که از غربت به وطن برگشته و این موضوع باعث می‌شود تا زن ماجرای خودش با فرهادش را در یادداشت‌های روزانه‌اش بنویسد. بعد یک آقا فرهاد دیگری هم در داستانِ «پلاک ۳۱» نقش دارد. راوی این داستان هم زنی‌ست که مثلن الکی شماره تلفنی را می‌گیرد و با زنِ دیگری ارتباط برقرار می‌کند، دوست می‌شود، به خانه‌ی او می‌رود و هی نزدیک‌تر، صمیمی‌تر و حالا این زنِ دوّم کیست؟ انگاری مادر این فرهاد که زن عاشقِ اوست و ….داستانِ «عشق توی فنجان قهوه» هم از زبانِ زنی روایت می‌شود خیال‌باف و قصّه‌پرداز که داستانِ آشنایی خودش با مردی عتیقه‌فروش را تعریف می‌کند که دل در گرو عشقِ او دارد درحالی‌که خودش شوهر و دو بچّه دارد و …

پیش‌نهاد می‌کنم کتاب را حتماً بخوانید. ارزش یک‌بار خواندن را دارد به‌خصوص هم‌آن داستان «لابد زنی هنوز …».

*تهران؛ انتشارات ثالث. چاپ اول ۸۸٫ ۸۰ صفحه. قیمت: ۲۰۰۰ تومان.

بعد از رُمانِ هول‌ناک و وهم‌آلودِ «مهمانی تلخ»، می‌خواهم برای‌تان درباره‌ی «عنکبوت» بگویم. کتابِ دیگری از سیامک گلشیری که مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه ایشون که نزدیک به چهار سال قبل برای اوّلین‌بار توسط انتشارات «قصیده‌سرا» چاپ شده است.

«عنکبوت» شامل ده داستان است به نام‌های روژ سرخ، شب ‌آخر، سایه‌ای پشت پنجره، عنکبوت، بوی خاک، ابرهای سیاه، خودنویس، موزه‌ی مادام توسو، کاش باران بند می‌آمد + زن و مرد.

مثل ُرمانِ «مهمانی تلخ»  مثبت‌ترین ویژگیِ این مجموعه هم خوش‌خوان بودن کتاب است + نثر ساده و روان + تأکید بر دیالوگ. موضوع بیش‌تر داستان‌های کتاب هم درباره‌ی مسائل زن و شوهرهای جوان است که یه جای زندگی /روابط‌شون می‌لنگد! مثلن؟ مثلن هم‌این داستان عنکبوت که عنوان کتاب هم از اون گرفته شده و متن کاملش رو می‌تونین این‌جا بخونین.

نویسنده برای نوشتن این داستان‌ها بُرش‌های ساده‌ای از زندگی رو انتخاب کرده مثل داستان «بوی خاک» که درباره‌ی مردی هست که ایستاده پشت پنجره و داره خونه‌ی روبه‌رویی رو دید می‌زنه که انگاری خونه‌ی سه‌تا دختر دانش‌جوئه و …  و از این صحنه‌ی ساده که ممکن هست برای هر کدوم از ما اتّفاق افتاده باشه یه موقعیت داستانی ساخته و … البته، این‌جوری نبود که من الان بگم داستان‌های این کتاب رو دوست داشتم ولی می‌دونید نویسنده داستان رو خیلی خوب تعریف می‌کند و با ذکر جزئیاتِ لازم و کافی! یه‌طوری که ابداً خسته‌کننده نیست با این‌که شاید موضوع کلّی داستان جذاب نباشه و بعد، این‌قدر به‌یادماندنی به‌تصویر می‌کشه فضای داستان رو که ته کتاب، خیلی با خودت درگیر نمی‌شی که مثلن چی؟ یه چی توی ذهنت باقی مونده که می‌تونی اون رو حس کنی. مثلن صدای بارون توی داستانِ مسخره‌ی «کاش باران بند می‌آمد»!

آن مهردادِ ناصریِ ناتمام بود در مجموعه داستانِ امیرحسین یزدان‌بُد، سابقه‌ی جدّ و آبادی‌اش در داستانِ «جَنَوار» لو می‌رود. هم‌آن آخرین داستانِ کتاب که نوشته بودم وقتی بخوانم‌اش برمی‌گردم و …
خب، «جَنَوار» را خواندم و در کمال تعجّب! دوست داشتم این داستان را. چرا تعجّب؟ اولن، داستان کمی تا قسمتی بلند است؛ نزدیک به بیست و هشت صفحه و من کم‌حوصله‌ام. دوّمن، شروع داستان هم کمی تا قسمتی پلیسی است. چرا کمی تا قسمتی اصلن. شما این یک پاراگرافِ آغازینِ داستان را بخوانید؛
«بازپرس مرتضی‌قلی ناصری، پالتوی برف‌گرفته‌اش را می‌تکاند و از رخت‌کن اتاق‌اش در عمارت اداره‌ی شهربانی آویزان می‌کند. کیف‌اش را پرت می‌کند روی میز کارش و می‌نشیند پشت‌اش. کشو را بیرون می‌کشد و پاکتی می‌گذارد روی میز. از داخل پاکت، دفترچه و پرونده‌ای را بیرون می‌کشد.»
حالا شما چه فکر می‌کنید درباره‌ی این داستان؟ غیر از پلیسی به نظر می‌رسد؟ تازه، با آن اداره‌ی شهربانی و مرتضی‌قلی یاد و خاطره‌ی کارگاه علوی هم در من زنده شد و هم‌این بهانه‌ای بود برای تأخیر در خواندن امّا، … انصافن داستانِ خوبی بود؛ هم موضوع، هم نثر و هم شیوه‌ی روایت.
این‌جا می‌توانید یک بررسی‌نامه‌ی مفصّل را بخوانید درباره‌ی داستان.
خلاصه‌ این‌که، معنای اسم داستان می‌شود «گرگ». انگاری در زبان آذری به گرگ می‌گویند «جَنَوار». حالا نه هر گرگی. گرگی که نیمه‌زن نیمه‌گرگ باشد.
بعد، بیش‌تر داستان مجموعه‌ای‌ست از نامه/روزنوشت‌های آیدینِ خان‌زاده‌ای که تازگی از فرنگ برگشته و در غربت، طبابت خوانده و حالا برای معشوقِ نیمه‌فرنگی/‌ایرانی‌اش، دایان، نامه می‌نویسد و ماجرای داستان را تعریف می‌کند کم‌کم. بخشی از داستان نیز مکاتبه‌های اداری‌ست از/به وزارت دادگستری و دیوان جنایی و شهربانی و فلان. یک صحنه‌های کوتاهی هم هست درباره‌ی مرتضی‌قلی که مشغولِ مرور پرونده‌ای‌ست در شهربانی و ….
آن نامه‌های آیدین معرکه‌ست از لحاظ بیانِ اوضاع سیاسی، مناسبت‌های اجتماعی و صدالبته نثر.
هم‌این.

«چهل و نه بار سی‌نما رفته‌ام. یک رُمان نوشته‌ام و ده‌هزار داستان کوتاه.
پنجاه بار به سخن‌رانی رفته‌ام و بیست بار به شب شعر و بیست‌هزار بار تن‌ها بازگشته‌ام.
سی‌صد و چهار کتاب خوانده‌ام. چهل و دو کتاب قرض داده‌ام، سی‌تای آن را فراموش کرده‌ام.
پنجاه دفعه عاشق شده‌ام. یک‌بار ازدواج کرده‌ام و سی‌ سال سال‌گرد آن را جشن گرفته‌ام. دو میلیون بچّه داشته‌ام و دوتای‌شان را بزرگ کرده‌ام.
هزاربار به یاد ایران افتاده‌ام، هزار هزاربار خواب‌اش را دیده‌ام و هربار کمی از خودم را از دست داده‌ام و هرگز جواب پیدا نکرده‌ام.»

اشتباه نکنید. خودم را نمی‌گویم. من هنوز چنین تجربه‌هایی را نداشته‌ام در زندگی‌ام. می‌پرسید پس کی؟ لابُد می‌شناسیدش؛ روح‌انگیز شریفیان. بلی، هم‌آن نویسنده‌ی رُمانِ «چه‌کسی باور می‌کند، رُستم؟» تازگی کتابِ دیگری خوانده‌ام از او که مجموعه‌ای‌ست از داستان‌های کوتاه. نوزده داستان کوتاه؛ دوستان خداحافظ، تابلو برای فروش نبود، کافه تابستانی، آن‌جا کسی غریبه نبود، مروارید غلطان، پسرهایم، سال‌های از دست رفته، بشنو از نی، دلهره، هوای بیرون، نگرانی‌های کوچک ما، هم‌سفر، دیرمانیان، یارا، درگذر زمان، غذای پرنده‌ها یادت نرود، داستان سه مرد، روزی که هزاربار عاشق شدم و پنجره که پنجره داستان نیست البته. یادداشتی‌ست به نیّتِ اتوبیوگرافی‌نویسی. سطورِ فوق را از هم‌این دو صفحه‌ی پایانی کتاب انتخاب کرده‌ام.

«دوستان خداحافظ» نام اوّلیّنِ داستانِ کتاب است با راویِ اوّلِ شخصی که البته داستان، داستانِ او نیست. پس چی؟ نگاه کنید به شروع داستان؛ "وقتی در اتاقش را در بیمارستان باز کردم و دیدم روی تخت نشسته، نفس راحتی کشیدم، آخر هفته پیش با هم قرار ماهی‌گیری گذاشته بودیم. صبح تلفن کردم که بقیه قرار و مدارمان را بگذاریم که دخترش گفت:«بابا خونه نیست.»" بعد؟ بعد این آقایی که روایِ داستان است می‌رود بیمارستان عیادت اون بابایی که خونه نیست و اون بابا ماجرا را تعریف می‌کند که شب قبل میهمان بوده‌اند و او دچار کسالت آنی می‌شود، به منزل می‌گوید که عیال پاشو بریم خونه که تعارف‌بازیِ ایرانی شروع می‌شود که هنوز سرشب است و کجا و فلان و بهمان. بعد اون بابا هم نمی‌خواهد بگوید که مثلن سرش درد می‌کند. چرا؟ یعنی من تا ته داستان را تعریف کنم برای‌تان؟ عمرن.

داستان دوّم با نام «تابلو برای فروش نبود» این‌طوری شروع می‌شود؛ «من مهندس شیمی هستم و در یک شرکت دارویی کار می‌کنم. زن و بچّه دارم، زندگی‌ام ساده و معمولی است. اهل هنر و این چیزها هم نیستم، یعنی استعداد هنری خاصی ندارم. امّا شاید تعجّب کنید اگر بگویم که یک نمایش‌گاه نقّاشی دارم.» حالا این داستان هم، داستانِ راوی نیست که. داستانِ دوستِ او، اردوان است که عاشق نقّاشی بود و «مشدعلی» موضوع همه‌ی آثارش بود الا یکی که نقّاشی دختری بود با موی بافته و …. هان؟ هم‌این‌دیگر، باقی‌اش را بروید خودتان بخوانید.

امّا «کافه‌ی تابستانی»؛ یک‌روز آفتابی را تصوّر کنید در کافه‌ای، در یکی از خیابان‌های فرعی وسط شهر که درهای شیشه‌ای را باز کرده و چند میز صندلی بیرون، در پیاده‌رو گذاشته است. حدود ساعت یازده صبح است و دو خانوم میان‌سال نشسته‌اند پشت میزی. یکی نامه‌ای را نشانِ دیگری می‌دهد که مستأجرش از تهران برای او فرستاده و خودشان کجا هستند؟ بلاد کفر. داستان با دیالوگ‌های این دو زن روایت می‌شود که شِکوه و گلایه‌ی مستأجر در نامه را بهانه کرده‌اند و درباره‌ی دشواری و سختی زندگی خودشان در غربت صحبت می‌کنند.

بس نیست به نظرتان؟ یعنی من بنشینم درباره‌ی هر نوزده داستان بنویسم؟ نوزده‌تااااااااا. فکر کن. ولی می‌دانید نثر روانِ خانوم شریفیان باعث می‌شود اصلن خسته نشوید وقتِ خواندنِ داستان‌های این کتاب. تازه، محلِ رخ‌دادِ بعضی داستان‌ها در ایران است و برخی دیگر خارج. بعد، نویسنده یک‌سری موضوع‌های ساده‌را دست‌مایه کرده است امّا، داستان‌هایش را به شکلی جذاب روایت می‌کند. مثلن؟ مثلن داستانِ «نگرانی‌های کوچکِ ما» که درباره‌ی یک خانواده‌ی ایرانیِ مقیمِ خارج است در آستانه‌ی سالِ نوی میلادی. بعد، مادربزرگ و پدربزرگِ خانواده کوبیده‌اند از ایران رفته‌اند پیش دختر و نوه‌‌های‌شان و حالا بابت درست‌کردن شامِ شبِ عید … قرار نیست که من همه‌ی داستان‌های خانوم شریفیان را لوث کنم که. فقط درباره‌ی داستانِ «پسرهایم» این را بگویم که ترجمه‌ی انگلیسی این داستان در مسابقه‌ی داستان کوتاه‌نویسی در لندن در سال ۱۹۹۵ در London Art Board  به مرحله‌ی نهایی رسید.

برای حُسن‌ختامِ هم پاراگرافی از داستان «غذای پرنده‌ها یادت نرود» را می‌آورم و پیش‌نهاد می‌کنم داستان‌های «روزی که هزار بار عاشق شدم» را بخوانید. نمی‌گویم شاه‌کار است و یا منتظر داستان‌های حیرت‌انگیز نباشید. امّا قول که شما هم از خواندنِ این کتاب لذّت می‌برید.  شاهد؟ بیتا.

«آدم شجاع تن‌ها می‌ماند. اگر بخواهی مردم را هم‌آن‌طور که هستند ببینی، خیلی تن‌ها می‌شوی تازه شجاعت همه این نیست که آدم‌ها را هم‌آن‌طور که هستند ببینی، شجاعت واقعی آن است که آن‌ها را ببینی و اهمیّت ندهی و راه خودت را بروی.»

انتشارات مروارید، چاپ سوّم، ۱۳۸ صفحه، قیمت ۱۷۰۰ تومان

مرتبط: این و این و این

یادتان هست درباره‌ی این حرف زده بودیم که آدم چه‌گونه می‌تواند کتابِ حسابی انتخاب کند برای خواندن؟ بعد، من نوشته بودم مثلن یک راه این است که آدم به فهرستِ کتاب‌های برگزیده‌ای که از سوی جوایز ادبی مختلف معرّفی می‌شوند اعتماد کند و بنا را بگذارد بر این‌که نیّت جوایز ادبی انتخاب اصلح است. گیرم، من آدمِ داستانِ کوتاه نباشم اصلن. امّا خیال کنم بلدم از ادبیات لذّت ببرم. مثلن درست است که علاقه‌ای به موضوع‌های داستان‌های گوساله‌ی سرگردان نداشتم، امّا نثر و شیوه‌ی روایت، پرداخت و فرم داستان‌نویسی قیصری را که دوست داشتم، یعنی، نمی‌توانم به‌صرفِ این‌که کتابِ مهدی ربی به مرحله‌ی نهایی جایزه‌ی «روزی روزگاری» راه پیدا کرده و عدّه‌ای به‌به و چه‌چه کرده‌اند برای داستان‌های آن‌ گوشه‌ی دنج سمت چپ، من هم به زور خودم را علاقه‌مند کنم به این کتاب.

مرتبط: این، این، این، این، این و این.

جست‌و‌جوی «سریرا، سیلویا و دیگران» در گوگل هیچ نتیجه‌ی قابل‌توجهی را در پی ندارد. کتاب تازه از تنورِ «نشر چشمه» درآمده و بیش‌تر دوستانِ کتاب‌خوان هنوز در مرحله‌ی تبریک (+ + +) یا to read (+) هستند. مگر ‌این یادداشت در «منو» که روایتِ چهار خواننده است از مجموعه داستان سپینود ناجیان که پس از سال‌ها انتظار برای چاپ به تازگی منتشر شده با ۱۷ داستان کوتاه و بعضاً خیلی کوتاه که سوژه‌های بیش‌تر آن‌ها دیگر تکراری‌ست، – این‌که می‌گویم تکراری، کلهم موضوع‌های داستان‌نویسی تکراری هستند درمجموع و از لحاظ پرداختِ متفاوت است که آدم فرق می‌گذارد بین‌شان – منتها به دلیل نثر خوبی که دارد، خواندنی‌ست. یک‌جور نثر ِ مهربانِ زنانه‌ که به شعر می‌زند؛ پُرطراوت است با توصیف‌های جان‌دار. به‌قدری که آدم خیال می‌کند اگر به کار داستان نیامده بود و شعر می‌شد، در رسالت خود موفّق‌تر بود.

از تمجید و تعریف درباره‌ی نثر «حسن بنی‌عامری» فاکتور می‌گیرم که ستایش‌برانگیز است. از «دلقک به دلقک نمی‌خندد» یکی همین را بگویم که مجموعه‌ای است از داستان‌های خوب با شروع‌های عالی و پایانِ به‌یادماندنی. تقطه‌ی قوّتِ دیگر، گفت‌وگو است که علاوه‌بر زیبایی روایت، نویسنده به شکل تحسین‌آمیزی لحن و حس را منتقل می‌کند وقتِ بازی با کلمات. شخصیّت اصلی داستان‌ها نوجوانی است سیزده، چهارده ساله به نام «دانیال دلفام» که ماجراها از زبانِ او روایت می‌شود. نام کتاب عنوان آخرین داستان است و «باز هم غریبه آمد»، «فرهاد سوّم»، «قاتلی در اندازه‌های لاک‌پشت»، «سایه‌های نفر پنجم»، «هنوز پنجره بازست»، «عقیق اصل» و «من و باد و بادبادک‌ها» داستان‌های دیگر این مجموعه هستند که همین داستان آخر، یعنی من و باد و بادبادک‌ها شامل پنج داستان کوتاه‌تر است.

از متن این کتاب؛

:: فکرهای احمقانه‌ی شیرین

:: نمک

«دلقک به دلقک نمی‌خندد» برای اوّلیّن‌بار در سال ۱۳۷۹ در ۲۲۸ صفحه و با قیمت ۱۳۰۰ تومان توسط  انتشارات نیلوفر منتشر شده است که الان نمی‌دانم چاپ چندم آن و به چه قیمتی در بازار وجود دارد!

با همه‌ی این‌که خیال می‌کردم بهداشت روانی‌ام مختل می‌شود بابتِ خواندنِ «عشق روی چاکرای دوّم» امّا، … به اطلاع می‌رساند داستان‌های این کتاب را به تمامی – منهای داستان «هاروت و ماروت» – خواندم و هنوز، به گمانم خوب باشم!‍ یعنی، به قدر «با من به جهنّم بیا» پُرعذاب نبود.

فکر کنم  درباره‌ی داستان‌های این مجموعه باید هی با یادداشت خانوم حسینیان عزیز {این‌جا} اعلام موافقت کنم؛ داستان «آن که شبیه تو نیست» خوش‌خوان‌ترین قصّه است + من داستان «ویرگول»، «با تشدید روی جیم» و  «من به توانِ دو» را هم دوست داشتم. درباره‌ی باقی داستان‌های کتاب امّا، … به قدر همان «با من به جهنّم بیا» پُررنج و دردآور بود خواندنِ آن‌ها. اصلن یک‌مُدلی بود که آدم بیش‌تر یاد همان دخترهای دانش‌جوی {فحش} آن یکی رُمان «ناتاشا امیری» می‌افتاد به‌خصوص داستان «چهل روایت دخترانه» خیلی توی همان فضا بود و البته لحن و زبان بیشتر داستان‌ها هم شباهت زیادی داشت به «با من به جهنّم بیا» و خب، در یک‌کلام از این نظر افتضاح بود!

eshgh-roye-chakraye-2vvom

نوشته‌ی ناتاشا امیری، نشر ققنوس، چاپ اوّل، ۱۳۸۶، ۲۰۰ صفحه، قیمت ۳۲۰۰ تومان

خیال کنم باید امیدوارم باشم به خودم. هنوزم خوب‌ام. ام‌روز کتابی خواندم که دوست داشتم آن را. فقط دوست داشتم؟ نه! اعتراف می‌کنم عاشق هم رفته‌ام به نویسنده‌ی آن و شخصیّت اصلیِ بیشتر داستان‌هایش. می‌پرسید کی؟ چی؟ صبر کنید. اوّل، آب دهان‌تان را قورت بدهید. من به قدر کافی هیجان‌زده هستم شما دیگر هول نکنید مرا از شدّت شیفتگیِ فعلی. «چارلز بوکفسکی» را می‌گویم با آن «هنری چیتانسکی» که شخصیّت محوری داستان‌های «موسیقی آب‌گرم»* است. باور نمی‌کنید؟ یعنی چی خُب. شما که می‌شناسید مرا، می‌شود یکی آدمِ بی‌رحمِ رُکِ احمق و دائم‌الخمر پاتیلِ هوس‌بازِ فلان‌شده‌ای باشد، بعد من عاشق او نباشم؟

* موسیقی آب‌گرم، نوشته‌ی چارلز بوکفسکی، برگردان بهمن کیارستمی، تهران؛ نشر ماه‌ریز، چاپ دوّم ۱۳۸۵، ۱۲۰ صفحه، قیمت ۱۳۰۰ تومان

مرتبط‌جات؛

+ سکون کردار انسان‌ها و جهنمی یخ‌زده (روزنامه‌ی ایران) + موسیقی آب‌گرم دوباره شنیده شد (خبرگزاری کتاب ایران) + افشای واقعیت آمریکایی با موسیقی آب گرم (پایگاه حوزه) + موسیقی آب‌گرم و جامعه‌ی روشن‌فکری آمریکا (چند روایت معتبر) + بیکافسکی یا همبرگر ترمینال جنوب؟ (پندار) + بوکفسکی و سالینجر (خبرگزاری کتاب ایران) + نمایش‌نامه‌‌ای بر اساس «موسیقی آب‌گرم» {قسمت ۱، ۲، ۳} + چارلز بوکفسکی (Charles Bukowski) + چارلز بوکفسکی {وب‌سایت این‌جا و این‌جا} + Charles Bukowski – You Tube + Charles Bukowski – Google video+ موسیقی آب‌گرم (کتاب‌های عامه‌پسند) + موسیقی آب‌گرم (goodreads) + موسیقی آب‌گرم (کافه کاناپه) + موسیقی آب‌گرم (آدینه بوک) + موسیقی آب‌گرم (شبانه‌ها)

+ ازدواج

+ حقوق زنان

+ توصیه به نویسندگان جوان

در مقام مقایسه با دختر نشان‌دار غلام‌رضا، خواهرم کلئوپاترا * بیش‌تر ‌پسندِ من بود. نه از بابت طرح و ایده و اوج و فرودهای داستانی، تن‌ها محضِ خاطر نثر که گاهی به شعر و شاعرانگی زده است و کتاب، جملاتی دارد که لیاقت دارند آدم خط بکشد زیر آن سطر‌های کم یا بنویسد‌شان کنجِ دفتری که یعنی قشنگ بودند این حرف‌هایش. مثلن این‌جا؛ «رؤیا درست از لحظه‌ی شکست شروع می‌شود که شد. امّا پیش از آن آدم می‌رود تو بحر خودش که چی بهش گذشته و مثل یک آیینه‌ی تمام قد همه‌ی ماجرا را توش می‌بیند.»**

* نوشته‌ی نرگس عبّاسی. تهران؛ انتشارات ثالث، چاپ اوّل، ۱۳۸۷، ۱۲۲ صفحه، قیمت ۲۱۰۰ تومان + این + این + این + این + متن داستان «رو به غرب» در این مجموعه + {goodreads} + ** صفحه‌ی ۱۰۹ + مرسی ایشون؛ زیاد.