چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«اندوه … فکرکردن با افکار خسته، بی آن‌که انسان فکر کند، با احساس‌ترین را حس کردن، بی آن‌که انسان حس کند، با اکراه نخواستن، بی آن‌که انسان نخواهد – همه‌ی این‌ها بی آن‌که اندوه باشد، در اندوه نهفته است و چیزی نیست جز بازگویی واضح یا انتقال اندوه.

اندوه … رنج کشیدن بی‌رنج، خواستن بی‌خواسته، فکرکردن بدون برآورد … مثل این‌که شیطانی در وجودش حلول کرده است، مثل جادوشدن از جانب هیچ. یعنی جادوگران یا ساحران کوچک عکس‌هایی از ما می‌گیرند و آن‌ها را دگرگون می‌سازند و باعث می‌شوند تا این دگرگونی از طریق ستارگان بر ما تأثیر بگذارند. وقتی این عکس را دریافت می‌کنم، به نظرم اندوه واکنش خشن نیروی جادویی شیطانی است که نه بر روی عکس من، بلکه روی سایه‌ی او تأثیر می‌گذارد. به سایه‌ی درون شخص من، به برون درون روان‌ام کاغذهایی می‌چسباند یا سوزن‌هایی فرو می‌کند. من مثل کسی هستم که سایه‌اش را فروخت، یا بهتر بگویم مانند سایه‌ی کسی هستم که خود شخص را فروخت.

اندوه … احتمالاً در اساس، نارضایتی اعماق روان است، چون برایش اعتمادی باقی نگذاشته‌ایم، تردید کودکی غم‌گین در درون ما، چرا که برایش اسباب‌بازی الهی نخریده‌ایم. شاید این اندوه، عدم‌اعتماد کسی است که دستی نیاز دارد تا هدایتش کند. و در مسیر تیره‌ی قابلیت‌های ادراک اعماق چیز دیگری جز بی‌صدایی شب که نتواند فکر کند، حس نمی‌کند، جاده‌ای فاقد جذابیت، چیز دیگری را نمی‌تواند حس کند …

اندوه … کسی که خدایان را دارد، هرگز اندوه‌گین نمی‌شود. اندوه، کمبود اسطوره است. کسی که اعتقادی ندارد، تردید برایش نامیسر است، چه‌بسا تردید از قدرت بی‌اعتمادی برخوردار نیست. آری، اندوه این است: فقدان قابلیت روانی، خود را به دست خطا سپردن، خط‌های فکری فقدان نردبان، تا بتواند با تمام قدرت از آن به سوی حقیقت بالا برود …»

کتاب دل‌واپسی، فرناندو پسوآ
ترجمه‌ی جاهد جهانشاهی، مؤسسه‌ی انتشارات نگاه، چاپ اول، ۱۳۸۴، قیمت ۳۰۰۰ تومان
انتخاب از صفحه‌ی ۲۲۴، ۲۲۵ و ۲۲۶

«من این‌طوری‌ام؛ حاضرم یه روز خودمو نگه دارم و توالت نرم، ولی منتظر نمونم.»

نامحرم، یاسر نوروزی، نشر آموت، صفحه‌ی ۹۳

«یه موضوعِ ساده‌ی دیگه هم مطرح بود و برای همین بهش گفتم کُرّه‌بز. وقتی گوشه‌ی یه گونیِ پنجاه کیلویی رو گرفتی و داری با یه نفر می‌آری، باید سعی کنی قَدّت رو باهاش تنظیم کنی. بعد هم اینکه نباید جلوتر یا عقب‌تر ازش راه بری و دَم‌به‌دقیقه گونی رو بگذاری زمین. این‌ها چیزهای ساده‌ای‌اَن و فرقِ یه کُرّه‌بز و آدم هم، تو همین چیزهاست.»

نامحرم، یاسر نوروزی، نشر آموت، صفحه‌ی ۹

دوست دارم در خانه بمانم و هرگز از جایم تکان نخورم.
دوست دارم در خانه بمانم و هرگز از جایم تکان نخورم.
دوست دارم در خانه بمانم و هرگز از جایم تکان نخورم.
دوست دارم در خانه بمانم و هرگز از جایم تکان نخورم.
دوست دارم در خانه بمانم و هرگز از جایم تکان نخورم. 

ناتالیا گینزبورگ، ترجمه‌ی محسن ابراهیم، نشر هرمس، صفحه‌‌ی ۴۲

«گاهی می‌پنداریم بروز ابتذال را در صدای تیز یا در خنده‌ی گوشخراش یک زن، در رنگ‌های تند آرایشش یا در موهای زردرنگش می‌بینیم. امّا فوراً متوجّه می‌شویم که دل‌تنگی در هر جای این کشور بر ابتذال چربیده است.»

ناتالیا گینزبورگ، ترجمه‌ی محسن ابراهیم، نشر هرمس، صفحه‌ی ۲۵

«یک‌نواختی کسل‌کننده‌ای در سرنوشت انسان است. سرنوشت ما طبق قوانین کهن و غیرقابل‌تغییر، طق ضرباهنگی منظم و دیرین به پیش می‌رود. رؤیاها هرگز به حقیقت نمی‌پیوندند و به محض این‌که آن‌ها را بربادرفته می‌بینیم، یک‌باره متوجه می‌شویم که شادی‌های بزرگ‌تر زندگی‌مان، دور از واقعیّت بوده است. به محض این‌که رؤیاهای‌مان را بر بادرفته می‌بینیم، به‌خاطر مدّت زیادی که در ما ولوله برپا می‌کردند، از دل‌تنگی کلافه می‌شویم. تقدیر ما در فراز و نشیب و امید و دل‌تنگی جریان دارد.»

ناتالیا گینزبورگ، ترجمه‌ی محسن ابراهیم، نشر هرمس، صفحه‌ی ۶

«هیچ‌وقت نمی‌توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی، نگه داری. فهمیدی؟ تو فقط قادر هستی چیزی را که داری، قبل از آن‌که از دستت برود، عاشقانه دوست داشته باشی.»

کِیت دی‌کاملیو، به‌خاطر وین‌دیکسی، صفحه‌ی ۱۰۳

گفت: «و بترسی، بدجوری بترسی.»

گفتم: «بله. گاهی بدجوری می‌ترسم. آدم خیلی کوچک است و دنیا خیلی بزرگ. آدم مثل یک بچه‌ی کوچکِ کوچک است. آدم یکسره تنهاست. آدم نمی‌داند چه به سرش می‌آید. آدم نمی‌داند چه کسی از او حمایت می‌کند.»

«بله، بله.»

دیوید آلموند، چشم بهشتی، صفحه‌ی ۲۳۸

(کسی که بخواهد «بی‌عدالتی‌ها»ی ارتباط را بپذیرد، کسی که هم‌چنان باملایمت، مهربانانه، بدون آن‌که پاسخی بشنود، سخن بگوید به مهارتی عظیم نیاز دارد: مهارت مادر.)

رولان بارت، سخن عاشق، صفحه‌ی ۲۱۳

فیگوری نه برای اظهار عشق، برای اقرار، بل برای بیان مکرر فریاد عشق.

رولان بارت، سخن عاشق، صفحه‌ی ۱۹۵