بایگانی برای دسته ‘مرگ’:

آهای بچّه‌های خوب! قصّه‌ی خوب یک مرد خوب به سَر رسید

پنجشنبه, تیر ۱۸م, ۱۳۸۸

 صبح امروز پنج‌شنبه، مهدی آذریزدی درگذشت (روزنامه‌ی جام‌جم)

وب‌سایت مهدی آذریزدی + این و این فیلم و گزارش تصویری از منزل مهدی آذریزدی که به خانه‌ی ادبیات کودک و نوجوان یزد تبدیل شده است. (خبرگزاری امید)

و این یادداشت‌ها؛

مرد خوب کودکی‌های من؛ خداحافظ (وبلاگ راه من)

تنهایی یک ابرمرد (دیدار نوروزی سایت شهرزاد با مهدی آذریزدی)

مهدی آذریزدی دوست کهنسال بچّه‌های خوب (وبلاگ کتاب بیست)

مهدی آذریزدی درگذشت (رادیو زمانه)

پدربزرگ بچّه‌های خوب (وبلاگ نقش)

پُر از خاطره (وبلاگ دست‌نوشته‌های یک کج و معجوج سرخورده)

بابا مهدی ما هنوز همان بچّه‌های خوب هستیم (وبلاگ نگاهی دیگر)

خبرهای بد برای بچّه‌های خوب (وبلاگ سیم آخر)

یه مَرد بود، یه مَرد! (وبلاگ صید قزل‌آلا در مدرسه)

و

پایان افسانهء ۱۳۰۰ و تنهایی بچهء آدم – برای رفتن مهدی آذریزدی (حسین نوروزی)

+

goodreads

adinehbook

این عمر چه‌قدر زود می‌گذرد

جمعه, خرداد ۱۵م, ۱۳۸۸

کمتر از سه ماه قبل، درست‌تر یعنی بیست و نهم فروردین بود، بهتان گفتم برای روز جمعه، هر کاری عشق‌تون بود انجام بدین. برای سلامتی خانوم سلیمانی هم دعا کنین. 

کمتر از سه روز قبل، درست‌تر یعنی دوازدهم خرداد بود، خبر رسید که ایشون هم به رحمت خدا رفتن و خواستم بگم، امروز جمعه‌، هر کاری عشق‌تون بود انجام بدین. برای شادی روح خانوم سلیمانی هم دعا کنین.

حوصله کردین، بعد از همه‌ی اخبار و یادداشت‌های انتخاباتی؛ این گفت‌وگو رو هم بخونین، به‌خصوص اون‌جایی که ازشون سؤال می‌شه: “چه خواسته‌ای دارید؟” و خانوم سلیمانی می‌گن: «هیچی مادر. مادربزرگ هستیم و توقع داریم نسل جدید سینما گه‌گاهی به ما سر بزنند. فکر می‌‌کنید بیش از شصت سال ماندن در هنر شوخی است؟ من در طول عمر هنری‌ام همواره در کانون‌های خیــریه و ســازمان‌های عام‌المنفــعه خدمت کردم، امّا نمی‌‌دانم چرا امروز خودم فراموش شده‌ام…»

خلاصه، مرگ در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد. حواس‌مون باشه همگی.

* عکس از این‌جا، روز تشییع پیکر خانوم مهری مهرنیاست. روح‌شون شاد.

شام محنت به سر آمد

یکشنبه, اردیبهشت ۶م, ۱۳۸۸

بیژن، منیژه را تن‌ها گذاشت

بیژن ترقی ترانه‌سرای برجسته به علّت نارسایی تنفسی جمعه شب درگذشت. وی در آخرین مصاحبه‌اش گفته بود: «چیزی برای‌ام باقی نمانده است. کتاب‌خانه را تعطیل کردم و خانه‌ام را برای تأمین هزینه‌های درمان فروختم. بیمه هم کاری برای من نکرد، فقط یک بار آمدند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند. هزینه‌های درمان‌ام را خودم پرداخت کردم و الحمدالله راضی‌ام.»*

×

بیژن ترّقی در بی‌بی‌سی فارسی؛ این‌جا

بیژن ترّقی در نوای ایرانی؛ این‌جا

بیژن ترّقی در ایران ترانه؛ این‌جا

بیژن ترّقی در ویکی‌پدیا؛ این‌جا

جهیزیه‌ای برای رباب

پنجشنبه, اسفند ۱م, ۱۳۸۷

mehri-mehrniya

بیش‌تر برای خاطرِ عزیزِ کودکی‌های دخترکِ معصوم ِدل‌اَم، دخترک خاطره‌‌ای دارد با این فیلم که از سال‌های دور آن‌وقت‌های گذشته‌ی کودک‌سالگی‌اش می‌آید و بعد، یک‌روزی‌هایی از زندگی که برای او هم پیش می‌آید،  می‌بیند هیچ دستی در دست‌اش نمانده  و خیال می‌کند بی‌راه رفته‌ همه‌ی عمر و در یک حالت بی‌بازگشت‌‌ماندگی‌ است و در پناهِ یک سایه‌ی ضرب‌الاجل؛ عالی‌جناب مرگ!×

# این + این + این + این

حسنی دیگه تنها نبود

چهارشنبه, بهمن ۲۳م, ۱۳۸۷

manuchehr-ehterami

این + این + این + این + این + این + این + این + این + این + این + این + این + این

این + این + این + این + این + این + این+ این + این + این + این + این + این

×

دعوت به نوشتن درباره‌ی منوچهر احترامی


دانلود کنید

شرح ندارد مگر غم. خیلی.

جمعه, تیر ۲۸م, ۱۳۸۷

گاه حادثه‌ای تمام باورهایت را به هم می‌ریزد و تو مجبوری به خودت فرصتی بدهی. فرصتی برای یافتن, جستن و پیدا کردن چیزی که خودت نمی‌دانی چیست امّا به یقین وقتی آن را یافتی می‌فهمی که آن همان چیزیست که از دست داده‌ای و یا چیزی که به آن نیازمندی. آن چیز یک باور است, باوری سبز در دلت و تا آن موقع احساس می‌کنی که آواره‌ای . . . *

+ خسرو خوبان در خانه سبز جاویدان + /فوری/ خسرو شکیبایی در گذشت +خسرو شکیبایی، بازیگر سینمای ایران درگذشت +خسرو شکیبایی! حالا که دیگه بین‌مون نیستی، تصویرت تو قاب سینما که با ما حرف می‌زنه؟ + خسرو شکیبایی + خسرو شکیبایی درگذشت + شبی که با خسرو گریه کردم! +خسرو شکیبایی مرد! باورتان می شود؟ + هامون مرد! // خسرو شکیبایی درگذشت + خسرو شکیبایی چرا در نمی‌گذرد؟ + خسرو شکیبایی … ووو …

* واگویه‌ای از رضای خانه سبز وقتی که بی عاطفه‌اش در قبرستان قدم می‌زد.

غَرقِ تمام

پنجشنبه, خرداد ۱۶م, ۱۳۸۷

نادر ابراهیمی

اراده‌ی الهی؛ یعنی هر آنچه که خداوند، به هر علّت، خواسته است که تو به آن مبتلا و اسیر شوی، و در این جُز خیر، هیچ نیست، و خوشا به حال آنکس که اسیر چنین بندی‌ست و مُبتلای به چنین دردی ـ که”دردمندان، به چنین درد، نخواهند دوا را”. مردی در تبعید ابدی، ص ۱۷۰

نادر ابراهیمی درگذشت …

اخبار به سادگی منتشر می‌شوند ……

{عکس

مرگ؟ چیزی نیست که!

شنبه, فروردین ۳م, ۱۳۸۷

داوود اسدی بازیگر سینما و تلویزیون در سوّمین روز از سال جدید شمسی در سن ‪ ۳۸‬سالگی بر اثر سکته قلبی در گذشت.

پی.‌نوشت)؛ هر مرگی که اتفاق می‌افتد هی می‌ترسم فرصت دیر شود و به همه‌ی آنهایی که دوستشان دارم نگفته باشم که چقدر دوستشان دارم!

یک تصادف بکن! بمیر و بیا!

چهارشنبه, دی ۱۹م, ۱۳۸۶

دیشب، در همین حوالی (::) خبر را خوانده بودم و در نهایت رسیده بودم به تک نوشته های آن سبکباران؛ مهران و سارا

مهران قاسمی را نمی شناسم من. سارا همسر اوست و صفحۀ اول وبلاگ، به تک نوشته های او مزیّن شده است. خبری از سوگ نیست بلکه هم امید؛ این روزها اندک اندک آرامش پیشین را به دست می‌آورم. مهران هنوز نمی‌تواند بدون کمک عصا راه برود و این روند حداقل تا دو ماه ادامه خواهد داشت اما هر بار که به از دست دادنش فکر می‌کنم دقیقه‌ای هزار بار خدا را شکر می‌کنم.(::)

منتها، کلی گریستم پای خواندن این یادداشت سارا حالا که تقدیر …

امشب، میان لینک های آونگ خاطره های ما دوباره توجه ام جلبِ تیتری شد که نام مهران قاسمی را یدک می کشید؛ آخرین نوشته وبلاگی زنده یاد مهران قاسمی

* * *

سه دهه پیش بعد از اذان ظهر جمعه در شیراز متولد شدم و شاید به خاطر همین زمان خاص بود که پدرم می‌گوید مدتی بعد از نام ‌گذاری من و انتخاب نام مهران مردد شده بود که شاید بهتر بود نام سید مهدی را برایم برمی‌گزید.

از دیروز ظهر سی‌ساله شده‌ام و چه حس غریبی است ورود به این دهه چهارم زندگی! هزار کار ناکرده دارم و هزار افسوس برای آن‌چه که بر زمین مانده است و هزار سوگ بر آن‌چه که گاه انجام داده‌ام.

اگر چرخ روزگار اندکی هم به عقب می‌چرخید، شاید فرصت برای جبران بسیاری از اشتباهات وجود داشت اما افسوس که در گذر بیرحم زمانه باید به بازی برد-باخت تن بدهی و یا همه چیز را بدست آوری و یا از دست رفته ببینی.

صادقانه می‌گویم دو سال و نیمی است که نگاهم به زندگی عوض شده، قدر فرصت‌هایش را، تمام لحظاتش را می‌دانم و به این باور رسیده‌ام که چه بسیار افراد و چیزها که شاید حتی ارزش لحظه‌ای اندیشیدن و وقت تلف کردن نداشته‌اند. حالا دیگر حس می کنم وقتی برای تلف کردن ندارم. شاید هم روزی آن‌قدر جسور شوم که بگویم برای مردن هم وقت ندارم!

این تغییر نگاه را اما مدیون حضور پررنگ کسی هستم که امروز به عنوان همسر در کنار دارم و جالب اینجاست که من و سارا، زاده یک روز هستیم؛ روزی در میانه فروردین ماه.

دهه چهارم را اما با امید به تحولی درونی و بیرونی آغاز می‌کنم و با این اطمینان که بازهم مهر الهی و شفقت او باران فرصت‌ها را بر سرم خواهد باراند. این بار اما چشمانم را بر این باران نخواهم بست،فرصتی برای چشم بستن نیست!

* * *

و چشمهایم به باران اشک می نشیند عنقریب… نمی دانم سارا چه می کند این روزها… من اگر جای او بودم چه می کردم این روزها… کاش یادِ سارا مانده باشد این حرفش که نزدیک به یک ماه قبل تر نوشته بود؛ خنده دار است اما گمان می کنم {مرگ} چندان ترسناک نباشد. نوعی آرامش است. آرامش ابدی.

پ.ن ۱ )؛ آن بعد التحریر مهران قاسمی و این عکس خواب آلوده اش…

پ.ن ۲ )؛ یکهو دلم برای همۀ دوستانی تنگ می شود که به بهانۀ سی سالگی… یاد کرده بودم از آنها و امروز …  به قول این آقای کلک شبانه؛ یعنی یک روز هم موبایل شما روشن می شود و خبر فوت ما …

پ.ن ۳ )؛ هی یاد اینجای شعر حدیث غلامی می افتم؛

حیف شد! زنده‌ای و من تنهام

سال‌هایی که بعد تو اینجام

لطفاً این روزها به لطف خدا

یک تصادف بکن! بمیر و بیا!

خدایش رحمت کُناد او را

از روی بعضی از آدم‌ها باید مشق نوشت

یکشنبه, آبان ۱۳م, ۱۳۸۶

در گذر از کوچه پشتی بود که آن خبر کوتاه و داغ رسوخ کرد در همۀ جان من و این غم سترگ و سخت و سنگین آوار شد بر هستی من و اکنون، چند شب و چند روز از آن سه شنبۀ سیاه گذشته است و هنوز بارِ این فقدان را بر دوش می کشیم و هیچ بر نمی آید از ناتوانی دست هایمان.

میم. غریب عزیز ایدۀ پسندیده ای را طرح کرده اند در گرامی داشت یاد و خاطرۀ آن استادِ شاعرِ نازنین که شاید تسلای خاطرمان شد همین هی یادِ او کردن ها

پس بیایید همگی؛

۱- برای شادی روح کسی که شاد کننده دلهامون بود، یه فاتحه بخونیم.

۲- یکی از شعراشو بنویسیم.

۳- یه جمله در موردش بنویسیم.

۱

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ  الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ  مَـلِکِ یَوْمِ الدِّینِ  إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ  اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ  صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمـنِ الرَّحِیمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ  اللَّهُ الصَّمَدُ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ  وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ

۲

ما که این همه برای عشق
آه و ناله ی دروغ می کنیم

راستی چرا
در رثای بی شمار عاشقان
-که بی دریغ-
خون خویش را نثار عشق می کنند

از نثار یک دریغ هم
دریغ می کنیم؟

۳

۱ – ۳ ) بی بال پریدن را بی اندازه دوست دارم. کتابی که شعر نیست، قصه هم. اما، زندگی است و شعر و قصه هم. درس های کوچک و مؤثری برای زندگی. شدن. بودن. ماندن. استادِ شاعر در همان ابتدای این کتاب، همۀ پرندگان را به سه دسته تقسیم می کند؛

۱ – پرندگانی که بال دارند و پرواز می کنند.

۲ – پرندگانی که بال دارند و پرواز نمی کنند.

۳ – پرندگانی که بال ندارند ولی پرواز می کنند.

و ادامه می دهد که: پرندگان دسته اول و دوم را همه ما می شناسیم ولی پرندگان دسته سوم را کمتر کسی می شناسد؛ پرندگانی که بدون بال پرواز می کنند! پرندگانی که می خندند! پرندگانی که گریه می کنند! پرندگانی که فکر می کنند! پرندگانی که می نویسند!

او معتقد بود که انسان می تواند بدون بال، بدون بالی که دیده شود پرواز کند. با دو بال ظریف عقل و عشق. با دو بال لطیف خیال و احساس. انسان می تواند دو بال برای خود دست و پا کند و با آنها تا جایی پرواز کند که پر عقاب هم در آنجا می ریزد، و پر فرشتگان و حتی جبرئیل هم در آنجا می سوزد. تا روی قلۀ قاف، تا زیر سایۀ بال سیمرغ، تا آغوش مهربان خدا …

اگر خودش بخواهد و اگر دیگران بگذارند.

اگر طوفان و باد بگذارند.

اگر دام و دانه و صیاد بگذارند.

اگر قفس ها و کرکس ها بگذارند.

امروز، برای نمی دانم چندمین بار، این سطرهای نوستالژیک را می خواندم و هی با خودم می گفتم مثل خودش که بی بال پریده است تا آغوش مهربان خدا … و هی حسودی ام شد به همۀ دوستانی که از نزدیک دیده، شنیده بودند او را … هی حسودی ام شد به زهره که بی بال پریدن َش مزّین شده است به اسم و خط و رسم و نشانِ خالقش؛ قیصر امین پور … هی یاد جمله ای می افتم در این کتاب که می گفت؛ ” از روی بعضی از آدمها باید مشق نوشت ” و هی دلم می خواهد تا ابد سرمشق من بماند این مرد بی نهایت وسیع …

۲ - ۳ ) این روزها، شده زمزمۀ زیر لبم شعر حضرت شاعرش، سهراب سپهری که سرود؛  و رفت تا لب هیچ و پشت حوصلۀ نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.

۳ – ۳ ) در روزنامۀ صبح – جام جم – یادداشتی چاپ شده بود از رضا اسماعیلی، این جمله از آن یادداشت به دل من نشست؛ خیلی. نوشته بود؛ مرگ قیصر برای همه ما شاید یادآور این عبرت باشد که باید قدرشناس همدیگر باشیم و تا فرصت باقی است همدیگر را دریابیم.

*

دوستان عزیز

خیاط باشی، انار، بر ساحل سلامت، یک نکته از این معنی، ماه باران، لوتوس

دعوت می شوند برای همراهی.

*

این یادداشت و انگشت های هیس از خیاط باشی،

ای دریغ و حسرت همیشگی از انار،

و قاف حرف آخر عشق است + شاعری که دیگر خطر ندارد + مثل همیشه توشه اندک و های و هوی بسیار در بر ساحل سلامت،

لوتوس که نوشته است ناگهان چه زود دیر می شود

این شعر که ماه باران سروده است برای استادِ شاعر

و حرف های علی آقای هوشمند (یک نکته از این معنی) در این مصاحبه اش.

*

پی نوشت یا اینکه؛

از نثار یک دریغ هم دریغ می کنیم؟

هی می روم، هی برمی گردم بی خیالِ گفتنش نمی شوم اما، … این حرفهایم را به هیچ حسابی نگذارید الا یک احساس ساده که دلتنگ ترم کرده است الان …

قیصر امین پور رفیق گرمابه و گلستان من نبوده است. حتی، همۀ شعرهایش را نخوانده ام هنوز. اگر بسیاری از شاعران و نویسنده های نزدیک به زمان خودم را دیده و یا شنیده باشم، هیچ وقت، هیچ کجایی نبوده ام که ایشان هم بوده باشد! حتی همایشی، نمایشگاهی، شب شعری و یا … اما، قیصر امین پور که می رود غمگین می شوم و دلتنگ نبودنش. شاید برای اینکه سروش نوجوان بخشی از زندگی من بوده است و یا بی بال پریدن و یا همین تک عبارت کوتاه که ته خداحافظی از بهترین دوستانم هی یادم می آید: تا نگاه می کنی وقت رفتن است ….

حقیقت این است که من برای دوست داشتن دیگران، به فکر دیگران بودن، یادی از دیگران کردن به دنبال دلیل و آیۀ زیاد نمی گردم. دربارۀ مؤثر بودن امین پور بر ادبیات و شعر و … هم دیگران بنویسند که بیشتر می دانند. برای من همین بس است که آن دانشجوی تاجیک در آن مستندِ شبکۀ دوم دربارۀ استادِ شاعر از دست رفته مان می گوید که به عشق امین پور و شعرهایش رنج سفر و تحصیل در غربت و  … ووو … را تحمل کرده است. این حس آن دختر را دوست دارم. خیال می کنم اگر هیچ چیزی هم دربارۀ امین پور نمی دانستم دست کم به خاطر آن حرف این دختر دلم حالی می شد.

توی خیابان راه که می روم، اعلامیه ترحیم یا حجلۀ کسی یا کسانی را که می بینم یا وقتی حرف از مرگ و میر کسی یا کسانی که می شود، عادت شده است برایم همان دم فاتحه بخوانم برای آن آدم. نگاه نمی کنم می شناسمش یا نه؟ خاطره دارم با او یا نه؟ دوستش داشته ام یا نه؟ فقط هی یاد مرگ می افتم و می ترسم. زیاد پیش می آید که به مرگ فکر کنم و بترسم. یکهو دستت از همه چیز و همه کس کوتاه می شود. خب، خیال نمی کنم هیچ کس بتواند دربارۀ وضعیت خودش در آن دنیا با اطمینان حرف بزند. من بیشتر. پس هی فاتحه می خوانم برای آن آدم شاید کمکی باشد. شاید یک جای کارِ گیرِ آن دنیایش با همین فاتحه خواندنِ من برطرف شد و یا … این هم نباشد ذکر یاد و نام خدا برای خودم لذت بخش است و آرام و قرار می بخشدم.

خیال نمی کنم هدف از یادکردن استاد به این شکل ابراز عشق و شیدایی و یا بیان افاضات بوده باشد دربارۀ او و یا مراسم و کنگرۀ شناخت و بررسی شخصیت و اشعارشان و … یا هر چیز سختی که انگار به ذهن دوستان رسیده است! آنقدر سخت که حتا نتوانسته اند این حرکت را ادامه داده و همراهی کنند. * به نظر من، اگر میم. غریب این ایده را طرح کرده است خواسته بگوید ما توی وبلاگ هامان زیاد هم خاله زنک تشریف نداریم! بلد هستیم یک بار هم که شده به اندازۀ یک یادداشت کوتاه از کسی، چیزی حرف بزنیم که کمتر این طوری باشد. خب، دست کم یکی، دو تا شعر از قیصر امین پور توی ذهن بسیاری از ما باید باشد! اگر هم نباشد در این مدت، در همین وبگردی هامان، هر کجا رفته ایم شعر خوانده ایم از او. یعنی هیچ کدام از این شعرها به دل شما ننشسته است تا بخواهید دوباره بخوانیدش؟

* این حرکت بیشتر نمادین بود وگرنه، همین یکی، دو دوستی که من دعوت کرده ام آنها را پیشتر دربارۀ قیصر امین پور نوشته اند و برای من بیشتر همین جالب بود! که مجبورم کرد این پی نوشت طولانی را بنویسم چرا که … کامنتهایشان را بخوانید متوجۀ عرض من می شوید!

گاه در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد …

سه شنبه, مرداد ۳۰م, ۱۳۸۶

«پدرم از من خواست شغلى را انتخاب کنم تا عاقبت به خیر شوم. من هم براى این که دعاى مردم و پدرم پشت سرم باشد، مرمت مساجد را انتخاب کردم.»

این جملات آخرین حرف های دکتر شیرازی بود که قبل از مرگ در مراسم بزرگداشت خود گفت و بعد …
خدا رحمت کُناد او را …

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta