بایگانی برای دسته ‘خبرگزاری رؤیا’:

از سطح شهر چه خبر؟

پنجشنبه, اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸

+ من آدم برند و مارک نیستم. اصلن بلد نیستم چه‌طوری می‌شود بابِ پسندِ دیگران شیک بود و متشخّص به‌نظر رسید. ادا و اطوارِ خودم را بیش‌تر دوست دارم. همین که عاشق بدلیجاتِ زیرهزارتومن هستم و دلم می‌آید بی استخاره بیست و پنج هزار تومان بدهم «هزار و یک‌شب» را بخرم، امّا برای آن مانتو خوشگله توی میدان ولی‌عصر هی باید دل دل کنم. برای همین وقتی صاحابِ نمایش‌گاه تأکید می‌کرد که جواهرات چوبی‌شان تک است و عمراً اگر لنگه‌اش در دنیا پیدا شود! من با خودم تصوّر کردم چه لذّتی دارد این‌جور پُزیدن؟‍! مخصوصاً با آن نرخ‌های نجومی که نوشته بودند کنار هر کدام از آن گوش‌واره و دست‌بند و آویز و انگشترها. قبول، طرح و ایده‌ی جالبی بود این‌جور جواهر. من که عاشقِ رنگِ چوب‌هایی شدم که از آن‌ها استفاده شده بود برای نگین انگشتر و پلاکِ آویز و … نام‌گذاری جواهرات را هم دوست داشتم که با تأکید بر ا.رو.تیک‌وارگیِ جواهرها انتخاب شده بود. مثلاً یک سرویسِ آویز و انگشتر و دست‌بند بود که برای‌شان اسم گذاشته بودند: بهانه، دانه و جوانه. جدای قیمت، (که عمراً اگر من ۲۰۰ – ۳۰۰ هزار تومان پول بدهم بابتِ یک انگشتر چوبی! گیرم، به قدر دو ارزن نقره هم قاطی‌اش باشد!) مشکل عمده‌ی این جواهرات همان تأکید بر ا.رو.تیک‌وارگی بود. من که برای آویزان کردن یک تنِ برهنه‌ی چوبی با فرورفتگی و برجستگی‌ِ لازم از خودم معذوریت دارم. شما را نمی‌دانم.

+ درباره‌ی نمایش‌گاه عکس‌های پانوراما نوشته بودم قبلن. دی‌روز خودم هم رفتم و عکس‌های محمّد و حنیف را دیدم. حدود ده تا عکس بود در قطع خیلی خیلی بزرگ. موضوع عکس‌های‌شان این‌طوری بود که محمّد تمرکز کرده بود روی تهران و حنیف رفته بود تا شیراز؛ کاخ تچر، تخت جمشید و مسجد نصیرالملک و …. این‌جا می‌توانید مقادیری از عکس‌های پانوراما را تماشا کنید که از سطح شهر تهران گرفته شده است. البته، به شما اطمینان می‌دهم هیچ عکسی در این سایت به‌قدر عکس‌های محمّد باشکوه و پُرجلوه نیست. عکسِ حنیف از مسجدِ نصیرالملک با درخت و برفِ محمّد را دوست داشتم. عکس مسجد یک‌جور آرامش و امنیّتِ دل‌چسب را تداعی می‌کرد انگار نمایشِ یک حضورِ خاصِ مطمئن. مثل این‌که یکی آدم را سفت و سخت در آغوش گرفته باشد و از هر چی هول و هراس دور شده باشد. عکس محمّد امّا برعکس، درخت و برف را می‌گویم. به نظر من این عکس بیانِ یک‌نوع سکوت بود محضِ انعکاسِ عمیق‌ترین لحظاتِ تن‌هایی آدمی، یک‌جور خلاء بی‌پایان که خلاصی از آن محال باشد و تو ناگزیر به آن دل داده باشی و با همه‌ی این رنج، راضی باشی.

هزار کتاب

چهارشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۸۸

«تصمیم گرفته‌ایم که در هزارکتاب فقط راهنما و پیشنهاد‌دهنده‌ای برای‌تان باشیم تا اگر فرصت نمی‌کنید توی ماه دست کم سه‌چهار بار به کتاب‌فروشی‌ها سربزنید و از تازه‌های نشر کتاب سردربیاورید و پیشنهادهای خوب صاحبان انتشارات و فروشگاه‌ها را بشنوید که مثلاّ کدام کتاب در گونه‌ای که می‌خواهید با ترجمه‌ی بهتری‌ست یا چاپ بهتری دارد، ما این‌کار را ساده‌تر کنیم. اگر در این مسیر بتوانیم جای خالی هفته‌هایی که وقت نمی‌کنید به شهرکتاب‌ها سربزنید را برای‌تان پرکنیم، یک‌جوری به هدف‌مان رسیده‌ایم…»

+ به میمنت و مبارکی خبر رسید که شماره‌ی سوّم فصل‌نامه‌ی انشاء و نویسندگی منتشر شد.

آهنگ بهاران

سه شنبه, اسفند ۴م, ۱۳۸۸

برنامه‌ی روز یک‌شنبه‌ام، کافه‌نشینی بود با دوستان که قسمت‌ام به جای چهارراه‌کالج در فاصله‌ی فلکه‌ی سوّم و چهارم ِ تهران‌پارس رقم خورد. به نیّتِ جلسه‌ی اداری رفته بودم، امّا سر از شب شعر و داستان درآوردم؛ شب شعر و داستان آفرینش. به من گفته بودند برو اداره و من رفته بودم. تازه وقتی‌که جلوی در سالن همایش بروشورِ «آهنگ بهاران» را دادند دست‌ام ملتفت شدم آمدنم بهر چیست؟ در بروشور نوشته بودند پانزده سال است «مرکز آفرینش‌های ادبی استان تهران» شب شعر و داستان آفرینش را برگزار می‌کند برای معرّفی ثمره‌ی فعّالیّت‌های یک‌ساله‌ی این مرکز. امسال هم ۶۰۰ اثر را بررسی کرده بودند تا درنهایت هشتاد و چندتا انتخاب شدند برای چاپ در مجموعه‌ی «آهنگ بهاران» و این برنامه، برنامه‌‌ای بود برای قرائتِ آثار برگزیده و اهدای جوایز به شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان. این‌که می‌گویم شاعران و نویسندگان کودک و نوجوان منظورم آدم‌بزرگ‌هایی نیست که کتاب می‌نویسند با برچسب الف و ب و جیم و دال و فلان. پس کی؟ گروهی از هم‌این کاکل‌زری‌ها و ناز‌پری‌های مخاطبِ برچسبِ گروه سنّی‌دار که مؤلف هستند و شعر بلدند و داستان می‌نویسند.
در آن سه ساعت، جدای مادر و خواهر مهدی با ساجده آشنا شدم که از بچّه‌های مرکز شماره‌ی ۱ کانون بود در کرج. وقتی رفت بالای سن یک شعر خواند درباره‌ی باران که با صدای گریه‌ی آسمان شروع می‌شد: هیه هیه هیه هیه. مهدی یک داستانِ طنز نوشته بود به نام «عیدی». کلّی اضطراب داشت و تا وقتی که برود روی سن، دوازده بار آن داستان دوازده خطی‌اش را خوانده بود. بعد از قرائتِ آثار بچّه‌های گروه سنّی ب و ج، موسیقی زنده اجرا شد با نوازندگی یک‌سری از دخترها و پسرهای نازنینِ کوچولو و یک گروهِ کُرِ رنگین‌کمانی. حمیدرضا شکارسری و جواد جزینی هم به عنوان کارشناس مهمان آمده بودند برای نقد و بررسی. هر دو پُرحوصله بودند و بادقّت و با وقتِ کمی که بود امّا نگاهِ مختصر و مفیدِ مؤثری داشتند به شعرها و داستان‌هایی که خوانده شد. مثلن، محمّدحسن سیف‌دار و ترانه قادری فوق‌العاده بودند. محمّدحسن داستانی نوشته بود درباره‌ی پسری که از پدر و مادرش جدا مانده و آن هم در سخت‌ترین سبکِ ممکن؛ جریان سیّال ذهنی. ولی نمی‌دانید چه خوب از پسِ پرداختِ داستان برآمده بود. امّا ترانه جدای قصّه‌ی خوبی که خواند، ادا و لحن و بیانِ ممتازی هم داشت که روایتِ او از «بهشت» را شنیدنی‌تر کرده بود. دست‌آخر هم برنامه‌ی اهدای جوایز بود و پذیرایی.
می‌دانید سابقه نداشت که من تن‌هایی بروم در یک جلسه‌ی ادبی (شب شعر یا نقد داستان) شرکت کنم و تا ته جلسه طاقت بیاورم. اگر خواب نرفته باشم حتمن از سالن زده‌ام بیرون. این‌بار امّا خلافِ همیشه اتّفاق افتاد. با شوقِ زیاد و ذوقِ دورازانتظاری تا ثانیه‌ی آخر نشسته بودم روی صندلی و همه گوش بودم و پُرِ لذّت. خودم خیال می‌کنم هر روزی که با بچّه‌های کانون سروکار دارم عرضِ زندگی‌ام بیش‌تر می‌شود و ‌انگاری توی دلم چراغانی کرده باشند، امیدوارتر می‌شوم به باقی عمرم. 

* * *

این هم گزارش من از شب شعر و داستانِ آفرینش به روایت تصویر

 

دیدار

جمعه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸

خبرگزاری رؤیا به نقل از اخبار غیررسمی در google reader به اطلاع می‌رساند که تا چهار ساعت دیگه یه نمایش‌گاه نقّاشی گروهی در تهران، خیابان شریعتی، ضلع شمال غربی پل صدر، پلاک ۱۷۱۶ افتتاح می‌شه و علاقه‌مندان می‌تونن از فردا به مدّت یازده روز از ساعت یازده صبح تا نه شب از این نمایش‌گاه بازدید کنند.

یکی از دوست‌های خوب‌مون هم خبر داده از نمایش‌گاه عکسِ دو تا از دوست‌های خوبِ دیگه‌مون در کافه پراگ به نشانی تهران،بلوار کشاورز، نرسیده به وصال، جنب بیمارستان پارس، مجتمع تجاری سامان.  حرفِ عکس و عکاسی و نمایش‌گاه شد پیش‌نهاد می‌کنم کلیک کنین این‌جا و با گروه دیدار آشنا بشین.

تهران خیلی وقته دیگه شعر نمی‌گه

چهارشنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

«تهرانر یک پروژه‌ی گروهی‌ست برای اطلاع‌رسانی درباره‌ی رویدادهای فرهنگی در تهران.
به بیانِ ساده‌تر اگر یک روز صبح بخواهید کار را تعطیل کنید و چرخی در شهر بزنید یا مهمانِ تازه از فرنگ برگشته‌تان را میزبانی کنید، چه گزینه هایی دارید؟
تهرانر انتخاب‌های ماست برای وقت‌گذرانی در تهران.»

عزیزم، دیگه پرسیدن نداره که. یه کلیک‌رنجه کنی روی لینک متوجّه می‌شی که می‌تونی به‌وسیله‌ی تهرانر از تازه‌ترین اخبار درباره‌ی اکران فیلم‌های سی‌نمایی و برنامه‌ی تئاتر و کتاب‌ها و مجله‌هایی که به‌تازگی منتشر شدن تا نمایش‌گاه‌های هنری و کنسرت‌های موسیقی مطلع بشی. اوکی؟

بعد، تهرانر یه کتابی رو معرّفی کرده از «محمّدرضا کاتب» به اسم «آفتاب‌پرست نازنین» که قبلن «حسن محمودی» هم این‌جا ازش تعریف کرده بود. چند روز پیش هم، یکی از دوست‌هام پیامک فرستاده بود و ما رو سفارش کرد به خوندن این کتاب.  دوست‌ام نوشته بود:

Aftab parasto bekhon. Mohaser be fard nist ama ye jahaeish harfaye monhaser be fard dare.

البته، رُمان به وقت بهشت و مجموعه داستان عروس بید هم به تازگی چاپ شدند که تهرانر هنوز این دو کتاب رو معرّفی نکرده. ولی خُب، شما مطلّع باشین.  ضمن این‌که هم‌چین جدّی نگیرین اون شعارِ تهرانری‌ها رو که تهران جای قشنگیه  چون  تهران، خیلی وقته بزرگ شده، سیگار می‌کشه، دیگه شعر نمی‌گه.

این خبر را پخش کنید؛ کتاب به کسی صدمه نمی‌زند

چهارشنبه, بهمن ۲۸م, ۱۳۸۸

سایت مردمک یه گزارشی نوشته درباره‌ی ممنوعیّت دست‌رسی به یکی از سایت‌های کتاب و کتاب‌خوانی در ایران. از اون‌جا که مردمک هم دچار ممنوعیّت دست‌رسی در ایران است، متن کامل خبر رو در این‌جا می‌ذارم تا از توطئه‌های دشمنان اسلام و مسلمین بی‌خبر نباشید. مردمکی‌ها نوشتند که «در پی اعمال محدودیت‌های اینترنتی توسط د.و.ل.ت ایران، اخیرا دسترسی کاربران ایرانی به شبکه اینترنتی  «good reads» محدود شده است.
روزنامه‌ی گاردین در خبری که روز گذشته منتشر شد، اعلام کرد که تعداد استفاده‌کنندگان از این سایت پرمخاطب در روزهای اخیر به نحو قابل‌توجهی کاهش داشته است.
به نوشته‌ی گاردین، این کاهش در نتیجه س!ا!ن!س!و!ر رسانه‌ای و محدودیت‌های اعمال شده توسط د.و.ل.ت  ایران در مورد سایت‌های اینترنتی بوده است.
د.و.ل.ت ایران اخیراّ اعلام کرد که تمام سایت‌هایی که به انتشار مطالب کذب و توهین‌آمیز ع.ل.ی.ه ح-ک-و-م-ت ایران اقدام کنند، ف.ی.ل.ت.ر خواهند شد.

سایت «good reads» که از دسامبر ۲۰۰۶ در کالیفرنیا آغاز به کار کرده، بیش از سه میلیون کاربر ثابت دارد که از میان آنها ۱۱۴ هزار نفرشان ایرانی‌اند. به نوشته‌ی گاردین، تعداد کاربران ایرانی این سایت بیشتر از بقیه کاربران غیرانگلیسی این شبکه کتاب‌خوانی است.

در این وب‌سایت، علاقه‌مندان به کتاب‌خوانی می‌توانند کتاب‌ها و نویسنده‌های موردعلاقه‌ی خود را به دیگران معرفی کنند و از این طریق با کتاب‌های محبوب و پرطرفدار روز جهان آشنا شوند و یا از خبرهای مربوط به فعالیت‌های ادبی و انتشار کتاب‌های جدید آگاهی یابند.

در ماه‌های گذشته، «good reads» صفحه‌ی ویژه‌ای را برای کاربران ایرانی گشوده بوده که به آن‌ها امکان می‌داد در بحث‌های آزاد مربوط به ادبیات و سیاست در ایران مشارکت کنند.

به گفته‌ی جسیکا دوناگی، از مدیران این وب‌سایت، آن‌ها از پنجم فوریه متوجه‌ی کاهش قابل‌توجه تعداد مراجعه‌کنندگان ایرانی به این وب‌سایت شده‌اند که به باور او، معنایش این است که دولت ایران «good reads» را در لیست سایت‌های ممنوعه قرار داده و آن را ف/ی/ل/ت/ر کرده است.

به گفته‌ی خانم دوناگی، یکی از کاربران ایرانی این سایت، با ارسال ای‌میل خبر فیلتر شدن این وب‌سایت را در ایران تأیید کرده و نوشته است: «لطفاً کمک کنید. این خبر را پخش کنید… کتاب به کسی صدمه نمی‌زند.»

به نوشته‌ی گاردین، د!و!ل!ت ایران در آبان‌ماه، واحد ویژه‌ای را برای کنترل سایت‌های اینترنتی که به انتشار اخبار دروغ و توهین‌آمیز ع-ل-ی-ه ح-ک-و-م-ت ا-س-ل-ا-م-ی ایران مشغول‌اند، تعیین کرده است.»

البته! گویا دوستان مردمکی و خانوم دوناگی خبر ندارند که آزادی مطبوعات و کلن رسانه‌های اطلاعاتی و ارتباطی در ایران در حد بسیار بالایی‌ست. سندش  هم موجود است. بفرمائید این‌جا. یه صحبتی هم دارم با اون کاربرِ ایرانی که نامه نوشتند و دست به دامن خانوم دوناگی شدند؛ عزیزم، شما اگه مشکلی داری باید بدونی که «راه‌حل همه مشکلات بشر تمسک به سنت‌ها، اخلاق‌ و تعلیمات نبوی است.» و نه خانومِ دوناگی!

قدم‌بخیر وارد می‌شود

دوشنبه, بهمن ۲۶م, ۱۳۸۸

 

قبلن درباره‌ی دو مجموعه داستان «قدم‌بخیر مادربزرگ من بود» و «اژدهاکشان» در این‌جا و این‌جا نوشته بودم. منظور؟ اگه قصد تهیه و مطالعه‌ی کتاب‌های فوق‌الذکر رو دارین، مطلع باشین که هر دو کتاب با شمایلِ جدید (از لحاظ طراحی‌جلد و صفحه‌آرایی) از سوی نشر آموت تجدید چاپ شده است.

انشاء و نویسندگی

یکشنبه, بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸

این‌جا، در صفحه‌ی اوّلِ سایتِ فصل‌نامه‌ی انشاء و نویسندگی نوشته‌اند که شماره‌ی سوّم مجله در حال آماده‌سازی است. امّا، به نظرم این خبر نباید حجّتِ ما باشد برای چشم‌انتظاری. می‌پرسید چرا؟ دست‌کم سه هفته – شاید هم بیش‌تر – است که من مرتّب به سایت یاد‌شده مراجعه می‌کنم و دریغ از … خُب، مؤمنِ خدا این سایت را هر هفته یک‌بار به‌روز کنید. به قولِ عبدالعلی دستغیب در شماره‌ی اوّلِ مجله‌ی خودتان «بنویسید؛ هر چه می‌خواهید؛ چرت و پرت؛ راهش این است. می‌خواهی شنا یاد بگیری؟ کلاس شنا نرو، باید خودت را توی دریا بیندازی. باید بدانی که ممکن است غرق شوی. یعنی غرق شدن هم در آن هست. حساب و کتاب ندارد.»  دو نقطه دی یا شکلک بنفش یاهو. حالا شما هم بنویسید شماره‌ی سوّم مجله‌مان به مبارکی و میمنت مراحل صفحه‌آرایی را طی کرده و اکنون، …. چه می‌دانم به کجای کار چاپ رسیده‌اید. خودتان بیائید اعلام وجود کنید. من می‌خواهم درباره‌ی دو شماره‌ی قبل یعنی شماره‌های اوّل و دوّم مجله‌تان بنویسم. نه این‌که آن ۳۰۰۰ تومان ناقابل را داده باشم و مجله را از نمایندگی‌های فروش‌تان خریده باشم. نه. خدایی‌اش، اگر مجله را نخوانده بودم هنوزم حاضر نبودم این رقم را جرینگی بدهم بابت یک مجله. ولی الان دیگر نه. شما شماره‌ی سوّم را چاپ کنید اگر پول ندهم و مجله را نخرم خُب کچل بشوم اصلن. حتّا، یک تُکِ پا قدم‌رنجه می‌کنم تا آن دفترتان در انقلاب و دو شماره‌ی قبل را هم تهیّه خواهم کرد. لابُد می‌پرسید اگر دو شماره‌ی قبل را تهیّه نکرده‌ای چه‌طوری خوانده‌ای؟ من می‌گویم بخت و دوستِ خوب ما را دست کم گرفته‌اید یعنی. به لطفِ آقای تادانه، شماره‌‌‌ی اوّل و دوّمِ فصل‌نامه‌ی انشاء و نویسندگی به دست‌‌ام رسید البته به امانت. (نگران نباشید! خدشه‌ای وارد نشده به سنّت امانتِ ایرانی و من هنوز مجله‌ها را به ایشان بازپس‌ نداده‌ام!) در این دو شماره کلّی متن و مقاله و گفت‌وگو و معرّفی کتاب خواندم درباره‌ی … خیال می‌کنید درباره‌ی چی وقتی عنوان مجله «انشاء و نویسندگی‌»ست؟ بله خُب. درباره‌ی نوشتن. از خوب‌ترین مطالبِ این دو شماره یکی هم‌این نوشته‌ی عبدالعلی دستغیب که اشاره کردم به آن و پنج مرحله‌ای که برای نوشتن معرّفی کرده است. بعد، مجموعه‌‌ای دنباله‌دار درباره‌ی شروع خوب در داستان‌ با ترجمه‌ی مریم الهی. ضمنن، آقای مدیر مسئول مجله هم سلسه یادداشت‌هایی دارد درباره‌ی خاطره‌نویسی + کلاس‌های حضوری با عنوان «از خاطره‌نویسی تا خودشناسی» که در دفتر مجله‌شان برگزار می‌شود. دیگر …؟ آهان! یک کلاس دیگر هم در دفتر مجله‌ی «انشاء و نویسندگی» برگزار می‌شود؛ کلاس آموزش مبانی نویسندگی (+ دیدار با نویسندگان معروف و انتشار آثار هنرجویان). در این‌جا بی‌مناسبت نیست  سؤال و جوابی را نقل کنم از گفت‌وگوی این مجله با «حسین سناپور» که از او پرسیده‌اند:«آیا برای نویسنده شدن فقط خواندن ادبیات و رُمان کافی است؟» سناپور گفته است:«نه آموزش دیدن و بودن در جمع‌های نویسندگان و دست‌کم نشست و برخاست داشتن با چندتایی‌شان که چیزی سرشان بشود، لازم است.»

خونه‌دار و بچّه‌دار، زنبیل بردار و بیا

چهارشنبه, بهمن ۱۴م, ۱۳۸۸

# لابُد تا الان شما هم از برپایی دوّمین نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان خبردار شده‌اید. کجا؟ در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به نشانی تهران – بلوار کشاورز – خیابان حجاب. از کی؟ از دی‌روز. تا کی؟ تا بیستم بهمن. منظور؟ من دی‌روز رفته بودم این نمایش‌گاه.

# دی‌روز آقای رئیس تلفن زد و انتظار مرا معکوس کرد؛ خیال کردم یک تلفن اداری‌ست. بعد از سلام و تعارفِ معمول گفت نمایش‌گاه کتاب کودک و نوجوان شروع شده و تلفن زده که بی‌خبر نمانم. درست نمی‌دانم این حس را چه‌گونه بنویسم امّا، باید بگویم بی‌اندازه خوش‌حال شدم. چند روزی‌ست که سرکار نمی‌روم و بعد از احوال‌پرسیِ پری‌روزِ کیت و باقی هم‌کارهام، از تلفن آقای رئیس لذّت بردم. خیلی دوست داشتم درباره‌ی چهارشنبه‌ی قبل بنویسم که با کیت و فلاور، مُری قرقی، بابای احد و دکتر + آقای جمالی به یک خاطره‌ی به‌یادماندنی تبدیل شد. می‌پرسید پس آقای رئیس چی؟ آقای رئیس آن روز رفته بود مأموریّت و توی اداره نبود. به بهانه‌ی روز تولّدم یک جشن کوچکِ اداری گرفته بودیم و الان که به آن روز نگاه می‌کنم همه‌چیز را متفاوت و معطَر و زنده می‌بینم. آن چهارشنبه، فقط خوش گذشته بود. هم‌کارهای دوست/ دوست‌های هم‌کارم عالی‌اند.

# به ادامه‌ی خبر توجّه فرمائید؛ می‌گن این نمایش‌گاه کاری از انجمن فرهنگی ناشران کتاب کودک و نوجوان است با حمایت معاونت فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. تشکّر لازم نیست. بیش‌تر از این‌ها وظیفه دارند.

# هم‌چنین می‌گن یک میلیون جلد کتاب رو به نمایش گذاشتن و قفسه‌ها طوری جانمایی شدن که جلد کتاب‌ها دیده بشه و بچّه‌های عزیز بتونن راحت کتاب‌های موردعلاقه‌شون رو انتخاب کنن. از اون‌جا که کتاب‌های موجود در نمایش‌گاه رو نشمردم، نمی‌تونم درباره‌ی رقم فوق‌الذکر اظهارنظر کنم. منتها، قفسه‌ها رو راست گفته. برخلافِ باقی نمایش‌گاه‌های کتاب، می‌شه همه‌ی کتاب‌ها رو دید و تورق کرد. البته پیش‌نهاد می‌کنم اون ردیف بالایی قفسه‌ها رو حذف کنن. قد بچه‌ها نمی‌رسه به اون قفسه‌های اوّل. خودم رو نمی‌گم‌آ، بچّه‌ها.

#و گفتن  نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان بر خلاف نمایش‌گاه‌های دیگه، ناشر محور نیست و ۱۲ هزار و ۷۵۰ عنوان کتاب کودک و نوجوان به‌صورت قفسه‌ای عرضه می‌شه. در نخستین روز، یک میلیون جلد کتاب در قفسه‌ها قرار می‌گیره و با ۳۰ درصد تخفیف ناشران به فروش می‌رسه. درباره‌ی این اعداد و ارقام که گفتم، من نمی‌دونم. درباره‌ی «به‌صورت قفسه‌ای» هم حرفی نیست. می‌مونه اون «ناشر محور» که الان براتون توضیح می‌دم. تا حالا به این فروش‌گاه‌های بزرگ رفتین؟ شهروند، رفاه و …. که همه‌‌چی؛ از شیر مرغ تا جون آدمی‌زاد توی قفسه‌ها چیده شدن، شما یه سبدِ چرخ‌دار یا بی‌چرخ برمی‌دارین و  هر چی می‌خواین دست‌چین می‌کنین توی سبد و دست‌آخر می‌رین توی صفِ دخل تا نوبت‌تون بشه و بعد حساب و کتاب و پولِ چیزهایی رو که خریدین پرداخت می‌کنین. خُب؟ خُب، برای این نمایش‌گاه هم فروش‌گاهی شده. با این تفاوت که خبری نیست از سبد چرخ‌دار یا بی‌چرخ و شما یا باید با خودتون زنبیل آورده باشین یا هر چی برمی‌دارین رو با چنگ و دندون نگه دارین یا کلن منصرف بشین از خرید کتاب. بعد هم برخلافِ فروش‌گاه که بخش موادغذایی، خشک‌بار، گوشت و مواد شوینده‌اش مشخص شده توی این نمایش‌گاه همه‌چی قاتی‌پاتی عرضه شده. البته گفتن «فضای این نمایش‌گاه به ۶ بخش خردسال، پیش‌دبستانی، دبستانی، راهنمایی، دو سال اول دبیرستان و کتاب‌هایی درباره‌ی کودک برای پدرها و مادرها تقسیم‌بندی خواهد شد.» ولی ما که ندیدیم این‌جور تقسیم‌بندی رو. فقط شاهد بودم همه گیج می‌خوردن لابه‌لای قفسه‌های مختلف و نمی‌دونستن طبق اسم ناشر بگردن دنبال کتاب یا براساس موضوع یا چی؟ نکته‌ی آخر این‌که، تخفیف‌اش خیلی خوب بود. جدن، سی‌درصد تخفیف دادن. ذوق کردم.

# ایضن گفتن که دوّمین نمایش‌گاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان پس از ۱۴ سال برگزار می‌شه و برنامه‌ریزی شده تا بیش‌تر کتاب‌های منتشر شده در سه سال اخیر در این نمایش‌گاه ارائه بشه. برای من یه سؤالی پیش اومده که چرا بعد از ۱۴ سال؟ یعنی هر چهارده سال یه بار برگزار می‌کنن این نمایش‌گاه رو؟ یا این وسط چی شده که نشده؟ بعد، حقیقتش من نمی‌دونم همه‌ی کتاب‌های سه‌سال اخیر رو گذاشته بودن توی نمایش‌گاه‌شون یا نه؟ ولی می‌دونم هرچی کتابِ چاپِ دهه‌ی شصت و هفتاد که مونده بود توی انبار ناشرهای مختلف ارائه شده بود با قیمت‌های دوست‌داشتنی؛ ۴۰۰ تومان، ۱۳۰ تومان، ۸۰ تومان و ….

# در ادامه هم گفتن که انجمن نویسندگان کودک و نوجوان همّت کرده و ۸ نشست تخصصی هم در حاشیه‌ی این نمایشگاه برگزار می‌کنه تحت عناوین؛ «چشم­انداز ۲۰ ساله ادبیات کودک»، «وضعیت کتاب­های دینی در ادبیات کودک»، «رابطه دولت و ادبیات کودک»، «حقوق کودک و سیاست­های فرهنگی»، «آسیب­‌شناسی نقد ادبیات کودک»، «ترجمه در خدمت ادبیات ملی»، «دلایل نظارت بر کتاب کودک» و «تحلیل کتاب‌های فارسی دبستان و راهنمایی». راست و دروغ‌شون پای خودشون. من که دی‌روز متوجّه‌ی هیچ نشست خاصّی نشدم.

# اخبار از  این‌جا و  این‌جا.

# عکس‌ها از ایشون.

کتاب مسافر

جمعه, دی ۱۸م, ۱۳۸۸

این‌جا سایتی‌ست با نام «کتاب مسافر» که ایده‌ی اوّلیه‌ی راه‌اندازی اون بعد از خوندن یه ماجرای واقعی شکل گرفته. چه ماجرایی؟  گویا به روزی یه آقایی تو یه پارکی در اروپا نشسته بوده و داشته یه کتابی رو می‌خونده، بعد از این‌که کتابش تموم می‌شه با خودش فکر می‌کنه حالا که دیگه کتاب رو خوندم بهتره هم‌این‌جا روی نیمکت بذارمش تا یه‌سری دیگه هم این کتاب رو بخونن. برای هم‌این روی جلد کتاب نوشت: لطفن بعد از خوندن کتاب اون رو یه جای عمومی بذارین تا شخص دیگه‌ای هم پیداش کنه و بخونه. بعد، کتابش رو می‌ذاره روی نیمکت و می‌ره. خلاصه بعد از چند سال یه آدم دیگه این کتاب رو توی ایست‌گاه متروی  برزیل پیدا می‌کنه در حالی‌که اسم آدم‌هایی که قبلن کتاب رو خونده بودن توییکی از صفحه‌های اون نوشته شده بود و …

کتاب‌ مسافری‌ها درباره‌ی کارکرد/ کاربرد سایت‌شون خیلی جامع و کامل در این‌جا توضیح دادن. خلاصه‌اش می‌شود این‌که اگه شما هم مثل اون آقای اروپایی دل‌تون می‌خواد بعضی از کتاب‌هاتون رو در اختیار دیگران بذارین و بعد باخبر بشین که کتاب‌تون تا کجاها رفته و به دست کی‌آ رسیده و … می‌تونین به شیوه‌ای عمل کنین که در «کتاب مسافر» معرّفی شده. می‌پرسید کدوم شیوه؟

اوّل، به این‌جا می‌رین و مشخصّاتی رو که خواسته توی فرم، تکمیل می‌کنین و برچسب‌های پیش‌نهادی رو به کتاب می‌چسبونین و بعد، کتاب رو می‌ذارین روی نیمکت پارک یا توی ایستگاه مترو یا توالت عمومی یا هرجا  که دل‌تون خواست.

بعدتر؟ برای باخبری از سرنوشت کتابی که به امانِ باقیِ کتاب‌خوان‌های شهر رها کردین، می‌تونین به بخشی که در سایت کتاب مسافر درنظرگرفته شده مراجعه کنین و با درج کد کتاب مطلع بشین که کتاب به دست کی رسیده و الان کجاست؟

توی این سایت، یه ستون هست که فهرست کتاب‌های مسافر رو لیست کرده وا گه روی عنوان اون کلیک کنین، صفحه‌ای براتون باز می‌شه که توی اون عنوان کتاب، نام اهداء‌کننده، تاریخ و … می‌آد. مثلن اگه روی عنوان «نبرد من» کلیک کنین، می‌بینین که نوشته؛ «کتاب «نبرد من» با کمک فردی گم‌نام در تاریخ ۸۸۰۹۱۰ سفر خودش رو شروع کرده، و هنوز دوست تازه‌ای پیدا نکرده و خبر نداریم کجاست. این کتاب تقدیم شده به هرکی می‌گه آدلف هیتلر آدم بدی‌اه!؟»

امّا کتاب «روی ماه خداوند رو ببوس» تا الان یه دوست پیدا کرده و توی صفحه‌ی شرح وضعیت‌اش می‌خونیم که؛ «کتاب «روی ماه خداوند را ببوس» با کمک سپیده موقتی در تاریخ ۸۷۰۹۰۷ سفر خودش رو شروع کرده، و تا حالا ۱ تا دوست تازه پیدا کرده. این کتاب تقدیم شده به آدم‌هایی که می‌شه دوست‌شون داشت…می‌شه روحشونو، فکرشونو و وجودشونو دوست داشت…» یه محسن نامی هم کامنت گذاشته:« فوق‌العاده است، مخصوصن آخرش که نخ بادبادکا وصل میشه، راستی، نخ بابدبادک مانع صعودشه یا عامل صعودش. اگرچه هنوز این مسافر رو ندیدم ولی وقتی دیشب یه نسخه از اون رو خوندم افسوس خوردم که چرا زودتر به دستم نرسیده بود و من باید ۱۰۰هزارمین نفری باشم که اونو خونده، سریعن تصمیم گرفتم اونو به سفر بفرستم، به زودی …»

اگه پایه باشین، هم‌کاری با سایتِ کتاب مسافر هم خیلی ساده است و نیازی نیست که وقتِ زیادی بذارین یا کار سختی رو انجام بدین. شما فقط کافی‌اه که بروشور این سایت رو در اختیار دوستان و آشنایان‌تون بذارین تا اگه دوست دارن در این طرح شرکت کنن.

مرتبط: www.bookcrossing.com +کتاب‌خانه‌ی باز

چهار خبر کوتاه

سه شنبه, آذر ۲۴م, ۱۳۸۸

:: اوّل این‌که،  پس از حدود ۲۱ ماه توقف انتشار، اوّلیّن هفته‌نامه طنز بچه‌‌های ایران به صورت فصلنامه منتشر شد. در این‌جا بیش‌تر بخوانید.

:: دوّم این‌که، رونمایی و نقد کتاب «در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر» شنبه ساعت پنج و نیم در فرهنگ‌سرای ارسباران برگزار می‌شود. در این‌جا بیش‌تر بخوانید.

:: سوّم این‌که، مهمانی تلخ به چاپ چهارم رسید. فصل اوّل آن را می‌توانید این‌جا بخوانید.

:: چهارم این‌که،  چاپ دوّم «چه کسی از ویرجینیا وولف می‌ترسد» با ترجمه‌ی سیامک گلشیری منتشر شد.

در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر!

دوشنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۸۸

کتابی بود، تقدیم شده بود به انسان‌هایی که می‌توانند دیوارها را فرو بریزند. برای این دلیل ساده امّا مهم که «میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که ساخته‌اند.»

این روزها رُمان دیگری از هم‌آن نویسنده منتشر و تقدیم شده است به انسان‌هایی که خود را ویران کرده‌اند برای تولدی دوباره.

ماجرای کتاب در سلولی آغاز می‌شود که بوی زهم شاش می‌دهد و یکی نشسته است به تایپ اوراق اعتراف خویش برای شکنجه‌گرانی که …خب، من از تعریف کردن باقی داستان خودداری می‌کنم تا قضیه لو نرود و خطر لوث‌شدن پیش نیاید!

خبرگزاری رؤیا بیش‌تر از این پُرگویی نکرده و ام‌پی‌تری‌‌وار به اطلاع می‌رساند؛

به‌تازگی، رُمان در آغوش خدا گریه می‌کرد و می‌گفت نمیر!»  نوشته‌ی «حسن فرهنگی» با قیمت سه‌هزار تومان از سوی نشر «ثالث» چاپ  و به بازار کتاب عرضه شده است.

از لحاظ این‌که در جریان باشید خلاصه.

دوّمین نمایش‌گاه بین‌المللی گروه کتاب آبی برگزار می‌شود

پنجشنبه, مهر ۱۶م, ۱۳۸۸

شما یادتون می‌آد؟ من که بی‌خبر بودم پارسال، اوّلین نمایش‌گاه بین‌المللی تصویرگران کتاب کودک با عنوان گروه کتاب آبی در نگارخانه آریا برگزار شده بود و اما، در این نمایش‌گاه چه اتفاقی افتاد؟ نسخه‌ی اصلی آثار تصویرگران مطرح دنیا برای بازدید علاقه‌مندان به نمایش دراومد.

می‌پرسید گروه کتاب آبی چیه؟ کیه؟

گویا گروه نام‌برده یک گروه بین‌المللی‌ست با محوریّت دو تصویرگر ایرانی؛ حسن عامه‌کن و علی عامه‌کن و باقی اعضای گروه، ۳۰ تصویرگر هستند از کشورهای دیگه. مثلن ایتالیا، فرانسه، اسپانیا، ژاپن، پرتغال، مجارستان، مکزیک، هلند، روسیه، سوئد و ….

جایزه کفش طلایی ایتالیا، جایزه سالمده ایتالیا و جایزه جشن‌واره قصص قرآنی در ایران از جمله جوایزی‌ست که تا الان حسن عامه‌کن کسب کرده و علی‌شون هم برنده جایزه پادووا ایتالیا و کفش طلایی ایتالیا شده است.

ایده‌ی این گروه‌شون هم، که اوّلین گروه هنری بین‌المللی در ایران هست، پیش‌نهاد یه تصویرگر ژاپنی بود که بعدتر با همّت عامه‌کن‌‌ها و راهنمایی‌های آیدین آغداشلو و رضا عابدینی به تشکیل گروه کتاب آبی منجر شد.

با این‌که معمولن‌ آثار اورژینال هنرمندای خارجی به‌خاطر بیمه‌ی اثر توی جشن‌واره‌ها و نمایش‌گاه‌های ایرانی به نمایش گذاشته نمی‌شه امّا، بیش‌تر آثاری که برای نمایش‌گاه کتاب آبی ارسال شد، اورژینال و اصل بود. چرا؟ تن‌ها به خاطر اعتمادی که به عامه‌کن‌ها داشتند.

توی نمایش‌گاه پارسال ۱۵۸ اثر به نمایش گذاشته شد که به شکل دستی و کامپیوتری کار شده بودند. تصویرگر‌های شرکت‌کننده در سطح دنیا مطرح و شناخته شده بودند، یعنی سال‌های زیادی‌ست که به کار تصویرگری مشغول‌اند و کتاب‌های چاپ شده‌ی بسیار دارند و جوایز متعددی رو از جشن‌واره‌های مختلف تصویرگری دریافت کردند. در این نمایش‌گاه هم به‌ترین آثار اون‌ها به نمایش گذاشته شده بود.

البته، از نظر تفاوت آثار تصویرگرهای خارجی با تصویرگرهای ایرانی، آیدین آغداشلو گفته: «تنوع تکنیکی در آثار هنرمندان تصویرگر ایرانی دیده نمی‌شود و روایت‌گری مشکل بزرگ تصویرگری در ایران است و با برپایی این نمایش‌گاه، روایت‌گری و چگونگی کنار آمدن تصویرگر با متن کتاب و تنوع تکنیکی آن‌ها به نمایش گذاشته می‌شود تا علاقه‌مندان و تصویرگران ایرانی از نزدیک با این تکنیک‌ها آشنا شوند.»

این نمایش‌گاه در سال گذشته بدون حامی مالی دولتی و غیردولتی برگزار شد تا باعث شکل‌گیری ذهنیت جدیدی در زمینه تصویرگری شود. چراکه از طریق این نمایش‌گاه مشکلات تصویرگری ایران مشخص شد. چون در ایران اثر اولیه هنرمند با اثر چاپ‌شده، کاملن متفاوت است و رنگ‌های آن تغییر می‌کند. *

و امّا به خبری که هم‌اکنون به دست‌ام رسید توجه بفرمائید؛

دوّمین نمایش‌گاه گروه کتاب آبی هم امسال از یکم آبان‌ماه تا هفتم در نگارخانه‌ی ممیز واقع در خانه‌ی هنرمندان ایران برگزار می‌شه. در گروه امسال‌‌شون دو تصویرگر که برنده‌ی جایزه بزرگ براتیسلاوا هستند و عده‌ای از کاندیداهای جایزه‌ی اندرسن حضور دارند. آثاری که در این نمایش‌گاه شرکت کردند، پس از ایران در آذرماه در ایتالیا به نمایش گذاشته می‌شوند و بعدتر در ژاپن و استراسبورگ و اسپانیا.

* منابع؛ + و +

من عاشق آدم‌های پولدارم

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸

ایست‌گاه متروی مفتح پیاده می‌شی، به سمت غرب راه می‌افتی، نرسیده به خیابون فرصت، دست چپ، بن‌بست پروانه رو پیدا می‌کنی و می‌ری ته کوچه، دوباره دست چپ، زنگ یه ساختمون قدیمی رو که شماره خورده پلاک دو فشار می‌دی و بعد، می‌گی که من اومدم برای کلاس‌ «عناصر و کارگروه داستان» ثبت‌نام کنم. راهنمایی‌ات می‌کنن به اتاق مربوطه و یه فرم بهت می‌دن که یه‌سری اطلاعات معمولی درباره‌ی خودت رو اون‌جا می‌نویسی و بعد، می‌پرسی: استاد کیه؟ بهت می‌گن: سیامک گلشیری. دوباره درباره‌ی ساعت تشکیل کلاس‌ و این‌که کل دوره چه‌قدر طول می‌کشه و اینا سؤال می‌کنی و بهت می‌گن: احتمالن ساعت چهار تا هشت. کل دوره بیست و چهار ساعته که می‌شه هفته‌ای یه روز و هنوز معلوم نی کدوم روز هفته و تقریبن سه ماه و نیم طول می‌کشه تا پایان دوره. دست‌آخر هم درباره‌ی شهریه می‌پرسی که بهت می‌گن: ۵۰هزار تومن.

* عنوان تزئینی‌ست امّا مرتبط. می‌گی چه ربطی؟ خب، اسم یکی از کتابای هم‌این آقای گلشیری‌ست. فهرست آثارش رو می‌تونین در آدینه‌بوک و goodreads ببینین. یکی از داستان‌هاش رو این‌جا بخونین و این هم یه گفت‌وگو با ایشون. ضمنن این پُست ارزش اطلاع‌رسانی دارد و این‌که چهارنفر بیش‌تر ظرفیت نداره این کلاس، اگه پایه هستین، خیلی زود بسم‌الله. 

نمایش‌گاه کتاب اینترنتی

پنجشنبه, شهریور ۲۶م, ۱۳۸۸

در راستای افتتاح کتاب‌خانه‌ی اینترنتی آرین، به اطلاع می‌رساند؛ دیگر نگران نباشید. نمایش‌گاه کتاب اینترنتی هم جهت رفاهِ کتاب‌خر‌ها و کتاب‌خوان‌های عزیز افتتاح شد تا دیگر اوقات خوشِ سرگرمی با مصائب و مسائل نمایش‌گاه‌ کتاب محدود نباشد به اردی‌بهشت‌ماه و زین‌پس در هر ساعتی از شبانه‌روز چنین امکانی برای هر ایرانی در هرکجای ایران فراهم باشد.

برای کسب اطلاعات بیش‌تر درباره‌ی نمایش‌گاه یادشده این خبر را و برای آشنایی با چگونگی خرید از نمایش‌گاه این راهنما را بخوانید و باشد که رستگار شوید.

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta