چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

داشتم خبرهای ایبنا را مرور می‌کردم که صدقه‌سرِ تبلیغِ سه‌گوشِ کنار صفحه به وب‌سایت اولین جشنواره‌ی کتاب مجازی رسیدم. گویا، یک شرکتی به نام کتاب بین با وزارت ارشاد و مؤسسه‌ی خانه‌ی کتاب دارند این جشنواره را برگزار می‌کنند. چرا؟ محضِ توجه به رسانه‌ها و شبکه‌ها و سایت‌ها و فروش‌گاه‌های آنلاین که برای ترویج کتاب و کتابخوانی فعالیت می‌کنند. قرار است مردم به شرکت‌کننده‌ها در گروه‌های مختلف رأی بدهند و دست‌آخر، برنده‌ها جایزه می‌گیرند. چی؟ هنوز هیچی نگفته‌اند.

خُب، این مقدمه به نیّت اطلاع‌رسانی بود که بگویم همچی جشنواره‌ای راه افتاده و اگر دوست دارید از عالم کتاب و کتاب‌خوانی در فضای مجازی باخبر شوید، یک پرسه‌ای بزنید این‌جا. نشانی کتاب‌فروشی‌های آنلاین را پیدا می‌کنید. اپلیکیشن‌های مرتبط با کتاب را می‌شناسید. سایت‌های ناشران و فعالان ترویج کتاب‌خوانی را می‌بینید. بعد هم اگر دوست داشتید، در رأی‌گیری و انتخاب بهترین‌های کتاب در فضای مجازی شرکت کنید. به کی رأی بدهید؟ مثلاً به چهار ستاره مانده به صبح که هشت سال است رفیقِ من و شما بوده.

پ.ن)؛ برای رأی دادن باید ابتدا در سایت ثبت‌نام کنید و عضو شوید و بعد، رأی بدهید. اگر دلتان می‌خواهد به وبلاگم رأی بدهید، بروید این‌جا و این‌جا. ممنون.

روزهای جشنواره‌ی مطبوعات است و خلافِ آن سال‌هایی که برای چنین واقعه‌ای پر از شور و شوق بودم، امروز حتّا خبرهای جشنواره را هم پی‌گیری نمی‌کنم. از وقتی اولین نوشته‌هایم در روزنامه منتشر شد تا الان، بیست سال فاصله است، یک عمر. وقتِ نوجوانی از سر علاقه روزنامه می‌خریدم و می‌نوشتم و برنامه‌ام این بود که روزنامه‌نگار باشم و حالا، روزنامه‌نگارم و می‌نویسم و روزنامه هم نمی‌خرم. نوشتن کسب‌وکار من است، ولی خب به ‌لطف مطبوعات دارم پولی در نمی‌آورم. حق‌التحریرهای کم که بماند، به‌ازای شش ماه کار حقوق دو ماه را می‌گیرم. این بدترین بدبیاریِ سال‌های اخیرم بود که هی خودم را گول زدم و گفتم اشکالی ندارد و صبر کن تا ماه بعد و بعد و بعد. دست‌آخر هم آقای سردبیر محترم بامداد جنوب پیامک فرستادند که پولت را لولو خورده و بی‌خیال. چند سالِ قبل هم در روزنامه‌ی تهران امروز همچی بلایی سرم آمد و سه ماه مجانی نوشته بودم به هوای این‌که بعد از عید اوضاع روبه‌راه می‌شود و جبران می‌کنند و فلان و بیسار. شد؟ نشد، آقا! باز هم بگویم؟ والا من رویم نمی‌شود که بگویم در این بیست سال کلمه‌هایم را چقدر ارزان فروخته‌ام. متأسفم برای خودم و مطبوعات کشورم و فکر می‌کنم باید بیرون بکشم از این ورطه رختِ خویش.

تعریف کرد که آپارتمان صد متری اجاره کرده‌اند، طبقه‌ی دوّم یک ساختمان تجاری در مهرشهر. از موقعیت سوق‌الجیشی‌اش گفت؛ یک فروش‌گاه بزرگ چیزمیز فروشی پایین ساختمان و یک کتاب‌فروشی کتاب‌های بزرگ‌سال در واحدِ کناری و این‌که ساختمان قرار است پُر از کاروکاسبی‌های مختلف شود؛ از فست‌فود تا لباس کودک. من این‌ورِ تلفن غرقِ شادی بودم و داشتم تندتند اسم همه‌ی آدم‌هایی را می‌گفتم که شاید بتوانند به او کمک کنند؛ برای خریدن کتاب. چندتایی هم ایده داشتم برای کتاب‌فروشیِ خودم، آرزویم. برایش گفتم و گفتم که سالِ قبل چی شد. من و هولدرلین یک سررسیدِ تاریخ‌ گذشته‌ی جلد قهوه‌ای داریم مخصوص کتاب‌فروشیِ هنوز نداشته‌مان. یکی گفت که می‌خواهید کتاب‌فروشی داشته باشید توی یزد؟ ما؟ خُب، می‌خواستیم. خیلی هم می‌خواستیم. همان‌یکی گفت که سرمایه‌اش از من، فقط بگویید چقدر؟! ما؟ دامبول‌دیمبولِ توی اعضای بدن‌مان تمامی نداشت. هی می‌رفتیم این‌ور و آن‌ور، کتاب‌فروشی‌های مختلف، برند صندلی و نوع قفسه و تعداد کتاب و متراژ مغازه را چک می‌کردیم و بعد، از سایت‌ها و مغازه‌های فروش تجهیزات و ملزومات سردر می‌آوردیم. چند ماه درباره‌اش فکر کردیم و خیال بافتیم و هی ریزِ بایدها و نبایدها نوشتیم و سبک‌سنگین کردیم و دست‌آخر رسیدیم به یک مبلغ تپل. به همان‌یکی گفتیم که این‌جور و آن‌جور. برآورد کردیم و حالا، بسم‌الله. چه کنیم؟ هولدرلین تلفن ‌به ‌دست ایستاده بود و به حرف‌هایش گوش می‌کرد که دیدم بادش خالی شد و پنچر افتاد روی مبل. شستم خبردار شد که نشد! سرمایه‌ای که چشم‌به‌راهش بودیم صرفِ کارِ دیگری شده بود وقتی ما داشتیم رؤیاپردازی می‌کردیم و اسم برای کتاب‌فروشی‌مان پیش‌نهاد می‌دادیم. خلاصه، همه‌چی دود و دور شد. آس‌وپاس که بودیم، حالا بی‌حوصله و بی‌رؤیا هم شده بودیم. یک‌هو او تلفن زد و از قایق کاغذی گفت که بعد از رمضان افتتاح می‌شود، اوایل مرداد. من؟ پُر از شوق و ذوق. شور و هیجان. انگار دوباره برگشته باشم توی آن پروسه‌ی خیال‌بافیِ کتاب‌فروشی‌مان و خُب، خوش‌حال بودم. از ته دل. قلب. قلوه. البته، سرِ یک ماجراها و قضایایی نشد که روز افتتاحیه‌ی قایق کاغذی در کرج باشم. عکس‌های کتاب‌فروشی را در اینستاگرام می‌دیدم و هی وای و واو می‌کردم بس‌که همه‌چیز درست‌وحسابی بود و شیک‌وپیک. دلم می‌خواست با گل و کادو بروم دمِ کتاب‌فروشی و دوستم را بغل کنم که این‌همه خوش‌فکر است. رفتم؟ آره، رفتم، هرچند دیر. پنج‌شنبه‌ی قبل، بیست‌وچهار ساعت زمان داشتیم و چهل‌وچهارتا برنامه! کارت بانک تجارت منقضی شده بود و باید می‌رفتم کارتِ جدید بگیرم. من و زهرا می‌خواستیم هم‌دیگر را ببینیم. بچه‌ام منتظر بود تا برویم استیکر موجود زنده و غیرزنده بخریم. هولدرلین هم خواب بود و بیرون، باران. گفته بودیم که یک‌وقتی هم بگذاریم تا برویم قایق کاغذی، ولی هیچی جفت‌وجور نبود. هولدرلین حریفِ خوابش نشد. هفت‌صد کیلومتر رانندگی کرده بود و هفت‌صد کیلومتر دیگر هم باید می‌رفت. گفتم پس خودم بروم بانک تا تعطیل نشده. ساعت؟ یازده صبح. شال و کلاه کردم و رفتم تا بانک و داشتم برمی‌گشتم خانه که یک‌هو یادِ استیکر افتادم و پیچیدم توی کوچه‌ی چاپ لشکری. یک‌هو یک دویست‌وششِ سورمه‌ای هم پیچید توی کوچه و یکی از توی ماشین گفت: «بالاخره! دستگیرت کردم.» من؟ خوش‌حال و خندان! گیرم که پنج شش ماه بود، جواب تلفن‌هایش را نداده بودم، ولی نمی‌توانستم از دوباره دیدنش شاد و شنگول نباشم. احتمال این‌که همچی روزی همچی جایی هم‌دیگر را ببینیم صفر… نه! منهای صفر بود. سلام‌وعلیک و خوش‌وبش کردیم و گفتم که توی برنامه‌ام بود تا این‌بار حتمن سری بزنم به او و کتاب‌فروشی‌اش و عذرخواهی بابتِ آن تلفن‌های بی‌جواب مانده و روز افتتاحیه که نشد باشیم. قرار گذاشتیم که عصر با هولدرلین برویم سروقتِ او و دختر و پسرِ دوقلویش، امیر و زهره‌ی نازنین. عصر هم هوا زود تاریک شد و هم باران بند نمی‌آمد. کتاب‌فروشی از خانه‌ خیلی دور بود و ترافیک هم، زیااااد. منتها، عاقبت رسیدیم. یک خوش‌آمدگویی دل‌چسب و بعد، یک معاشرتِ خانوادگی دل‌‌نشین با طعم کتاب. شیرینی دانمارکی تروتازه و دم‌نوش گیاهی هم بود. حیف که زمان مثل اسب می‌گذشت و اصلاً نفهمیدم که چطور شب شد و همان حوالی رفتیم رستوران برای شام. پیتزا سوپر و مرغ سوخاری خوردیم و آن‌قدر زود وقتِ خداحافظی شد که باورم نمی‌شد چند ساعت گذشت. حتّا دو دقیقه هم بی‌حرف و ذوق نگذشت تا یادم بیفتد که عکس بگیریم، دسته‌جمعی. خلاصه، این‌‌جور. خیلی خوش گذشت و خیلی خوش‌حالم که دوستم و خانواده‌اش دارند آرزوی ما را زندگی می‌کنند. اگر گذرتان به کرج می‌افتد، حتمن به قایق کاغذی سر بزنید و کیف کنید. اگر بچّه دارید و یا طرف‌دار ادبیات کودک و نوجوان هستید، حتمن‌حتمن این کتاب‌فروشی را از دست ندهید. این‌که توی این دوره‌ و زمانه یکی پیدا شده که رؤیاهایش را جدی گرفته و زندگی‌اش را صرفِ کتاب‌ها و بچه‌ها می‌کند، غنیمت است و باارزش.

قایق کاغذی؛ فروشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان

نشانی: کرج، مهرشهر، بلوار ارم، بلوار دانش، بلوار شهرداری، خیابان ٢١۵، جنب فروش‌گاه امیران، طبقه‌ی دوم.

http://telegram.me/ghayeghmehrshahr

http://instagram.com/ghayeghkaghazi

پارسال، همین روزها بود که فرم شرکت در جشنواره‌ی تقدیر از فعالان ترویج کتاب‌خوانی را برای وبلاگم پُر کردم و فرستادم.

این جشنواره، یکی از طرح‌های معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بود که می‌خواست افراد، گروه‌ها، تشکل‌های مردمی و نهادهای غیردولتی که فعالیت‌های مؤثر و نوآورانه‌ای در زمینه‌ی ترویج کتاب‌خوانی داشته‌اند، انتخاب و معرفی کند.

مراسم پایانی این جشنواره در هفته‌ی کتاب برگزار شد و خُب، تعریف از خودم نباشد، از چهار ستاره مانده به صبح هم تقدیر شد.

می‌پرسید چی شد که الان یادم افتاد تا پُز جایزه‌ی پارسال وبلاگم را بدهم؟ نه! من که پُزمُز بلد نیستم. خواستم بگویم امسال هم فراخوان طرح تشویق گروه‌های مروج کتاب‌خوانی منتشر شده و برای شرکت در آن فقط تا چهارشنبه، ۱۰ آبان‌ماه، فرصت است.
همه‌ی گروه‌ها و نهادهای غیردولتی، افراد فعال در حوزه ترویج کتاب‌خوانی، معلم‌ها، پیش‌نمازها، کتابدارها، کتاب‌فروشی‌ها، مهدکودک‌ها و یا فرد و گروه‌هایی که در خارج از کشور برای ترویج کتاب‌خوانی فعالیت می‌کنند، می‌توانند با تکمیل فرم این جشنواره فعالیت‌هایشان را معرفی کرده و در این ارزیابی شرکت کنند.

این فراخوان به همراه فرم شرکت در آن در سایت مرکزی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قابل دریافت است.
اگر ایمیل‌تان را برای من بفرستید، می‌توانم فایل ورد فرم و متن کامل فراخوان را برایتان ارسال کنم.

نزدیک به یک سال قبل، چندباری درباره‌اش نوشته بودم. فراخوان دعوت از والدین و کودکان برای انتخاب بهترین کتاب سال را می‌گویم. یادتان می‌آید؟ البته، آن‌‌زمان هنوز این جایزه اسم و نشان نداشت و شیک و عزیز نشده بود. پس از آن فراخوان، حدود بیست خانواده (حدود پنجاه نفر) از شهرهای مختلف برای داوری کتاب‌ها ثبت‌نام کردند. ما بودیم و بچه‌ها و پدرها و مادرها و کتاب‌ها؟ خُب، می‌دانید پیدا کردن و خریدن کتاب‌ها خیلی آسان نبود. پای بیش‌تر کتاب‌ها به شهرستان‌ها باز نشده بود و باید برای رساندن کتاب‌ها به دست داورها فکری می‌کردیم. ما خوشبخت بودیم که دوست‌هایمان در شهرکتاب هفت‌چنار و خانه‌ی کتاب به دادمان رسیدند. این‌جوری بود که توانستیم کتاب‌ها را تهیه کنیم و برای داورها بفرستیم. داورهایی که در شهرهای مختلف (از تهران و همدان تا اصفهان و مریوان) زندگی می‌کنند. نمی‌دانید در ماه‌های گذشته صدقه‌سرِ این کتاب‌خوانی خانوادگی چقدر لحظه‌های خوب و عزیز برایمان پیش آمده است.

این‌روزها، داریم از خوان هفتم می‌گذریم. داوری کتاب‌ها تمام شده است و حالا، باید منتظر خبر بزرگ باشید؛ معرفی بهترین کتاب سال. درباره‌ی زمان و مکان برگزاری جشن حتمن می‌نویسم، اما در این مدت دلم می‌خواهد به ما کمک کنید تا بتوانیم از خوان هفتم هم به سلامت بگذریم. خیلی خوب است که مردم بیش‌تری (به‌خصوص در شهرستان‌ها) از تولد گوزن زرد باخبر شوند. می‌دانید کتاب‌های کودک و نوجوان در شهرهای کوچک و دور توزیع نمی‌شود و بیش‌تر خانواده‌ها برای خریدن کتاب مشکل دارند. ما دوست داریم کتاب‌های خوب به دست همه‌ی بچه‌های ایران برسد و بتوانیم همگی‌ با هم کتاب بخوانیم.

مردم بیش‌تر از آن چیزی که بتوانیم فکرش را بکنیم، در شبکه‌های اجتماعی فعال‌اند. بیاییم از این امکان و دسترسی استفاده کنیم تا خانواده‌های بیش‌تری را با گوزن زرد آشنا کنیم. باور کنید آموزش و فرهنگ‌سازی می‌تواند همه‌چیز را بهتر کند و برای همگیِ ما روزهای خوبی را بسازد. این‌جور نباشد که بایستیم و تماشا کنیم تا ببینم دیگران چه می‌کنند. هر کدام از ما می‌توانیم مؤثر باشیم و کمک کنیم تا کتاب‌های خوب به دست خانواده‌ها و بچه‌ها برسد. به‌نظر من این آسان‌ترین مسیر برای آموزش دوستی، صلح، احترام و عدالت است.


اگر دوست دارید به استمرار و تدوام برگزاری جایزه‌ی ادبی گوزن زرد کمک کنید، می‌توانید درباره‌ی این جایزه در وبلاگ‌هایتان (و یا در گروه‌های تلگرامی، فیس‌بوکی و…) بنویسید. درضمن، می‌توانید گوزن زرد را در شبکه‌های اجتماعی (فیس‌بوک، توییتر، اینستاگرام) دنبال کنید و دوست‌هایتان را هم با گوزن زرد آشنا کنید.

+ درباره‌ی گوزن زرد می‌توانید این‌جا را هم بخوانید تا بیش‌تر بدانید.

مؤسسه فرهنگی «سمنگان» با همراهی چند سازمان، موسسه و شهروندان حامی رشد و پویایی ادبیات کودکان و نوجوانان کشور، دومین دوره جایزه ادبی آهوی سمنان (کومش) را از میان نمایشنامه‌های ویژه کودکان و نوجوانان که توسط خودشان یا مربیان و دوستداران آنان نوشته شده، برگزار می‌‌‌نماید:

● هدف جایزه: افزایش نمایشنامه های تألیفی و دستیابی به آثار نو و متفاوت
● موضوع جایزه: در دو بخش ۱- آزاد (با موضوعِ دلخواهِ نویسنده‌اش)؛ ۲- ویژه با موضوع مربوط به کودکان و نوجوانان معلول با مضمون پیشنهادی: «لطفا به من نگویید معلول؛ کوشش مرا ببینید، من یک توانجو هستم!»
● آثار مورد نظر: نمایشنامه هایی که تاکنون به طور رسمی منتشر و یا اجرا نشده باشند؛ و علاوه بر ارزش ادبی و تئاتری، از قابلیتِ جلب مخاطب کودک یا نوجوان به طور عام برخوردار باشند.
● هدایا و جوایز: به همه نویسندگان شرکت‌کننده هدیه و لوح یادمان؛ و به نویسندگان آثار برتر علاوه بر چاپ اثرشان جایزه ویژه اعطا می‌شود.
● برنامه‌های همزمان: (با رویکرد به هنر نمایش و نمایشنامه نویسی):
۱- نمایشگاه تخصصی کتاب کودک و نوجوان
۲- نشست‌های کارشناسی عام برای شناخت ویژگی های محتوایی و فنی نمایشنامه و نمایش کودکان و نوجوانان
۳- کارگاه تخصصی آفرینش نمایشنامه و نمایش
۴- آیین سپاس برای یک کوشنده‌ی نمایش و نمایشنامه کودک و نوجوان
۵- معرفی شخصیتهای حقیقی و حقوقی پشتیبان این جایزه ادبی
۶- کوشش در جلب مشارکت علاقه‌مندان و هماهنگی با مسئولان محترم برای ساخت و نصب «تندیس آهو» به عنوان نماد دیرین سمنان در محیطی مناسب

چند یادآوری: هر شرکت کننده می‌تواند حداکثر سه اثر بفرستد.
● اگر نمایشنامه‌ی مورد نظر به گویش محلی و بومی است، لطفاً برگردان فارسی و نوار یا فایلِ صوتی آن نیز فرستاده شود.
● اگر نمایشنامه‌ی مورد نظر بر اساس یک اثر ادبی دیگر نوشته شده، نام آن اثر، نام نویسنده و ناشر آن نیز حتماً نوشته شود.
● (اگر فرم شرکت در جایزه در دسترس نیست) در یک صفحه پیوست هر نمایشنامه اسم، سال تولد، شغل، اسم شهرِ محل زندگی و نشانی و شماره تلفن شرکت کننده نوشته شود.)
● مهلت فرستادن آثار تا ۱۵ آبان ۱۳۹۴ و زمان برگزاری آیین پایانی و اعطای جوایز ۳۰ آذر پیش بینی شده است.

روش فرستادن آثار: شرکت‌کنندگان می‌توانند آثار تایپ شده خود را در برنامه‌ی word به نشانی الکترونیکی (ایمیل): koomesh@gmail.com و یا به نشانی دبیرخانه‌ی جایزه ادبی آهوی سمنان (کومش) بفرستند:

● نشانی دبیرخانه: سمنان- بلوار قدس، فرهنگسرای کومش، دبیرخانه جایزه ادبی آهوی سمنان (کومش)
تلفن پاسخگویی: ۰۹۳۵۵۹۶۸۱۰۶

صفحه‌ی فیس‌بوک کومش: این‌جا

فاطمه ستوده: مادر من معلم ادبیات است و به بچه‌های سیزده چهارده ساله ادبیات درس می‌دهد. این بچه‌ها که توی یکی از مناطق جنوبی شهر تهران زندگی می‌کنند، بیشترشان موبایل و تبلت دارند و حرف و حدیث و فکر و ذکر بیشترشان واتس‌اپ و وایبر و لاین و تانگو و فلان و بهمان است. ازش می‌پرسم: «پس این بچه‌ها کی وقت می‌کنند کتاب بخوانند؟» مادرم می‌گوید: «متاسفانه، کتاب نمی‌خوانند.»
از چند سال پیش حوزه‌ی علاقه‌مندی من ادبیات کودک و نوجوان است و از قضا چند سال هم توی نمایشگاه کتاب و سالن کودک و نوجوان با یک دنیا بچه‌ی کوچک و بزرگ سر و کله زده‌ام. بچه‌ها می‌گویند: «این کتاب‌ها را نمی‌خواهیم. یک کتاب خوب دیگر معرفی کنید. کتابی که بترکاند.»

چه‌جور کتابی می‌ترکانَد؟
حوزه‌ی لاغر رمان تالیفی در ایران متاسفانه چندان رونق ندارد، اما خوشبختانه و به‌مرور کارهای جدیدی دارد نوشته می‌شود. اما چرا بعضی رمان‌های نوجوان می‌ترکانند و بعضی دیگر گوشه‌ی انبار ناشر سال‌ها خاک می‌خورند و موریانه بهشان می‌زند؟ شاید این سه پیش‌فرض کمی موضوع را روشن کند:
۱٫ هر رمان نوجوانی، رمان خوبی نیست.
۲٫ بر فرض هم که رمان خوبی باشد، لزوما هر رمان خوبی، رمانی خوشخوان نیست.
۳٫ بر فرض هم که رمان خوب و خوشخوانی باشد، لزوما هر رمان خوب و خوشخوانی، رمانی پرمخاطب و پرخواننده و پرفروش نیست.

چه رمانی خوب و خوشخوان و پرمخاطب و پرخواننده و پرفروش است؟
توجه به ویژگی‌های سنی و شخصیتی نوجوانان و مقایسه‌ی رمان‌های خوب و تاثیرگذار خارجی با نمونه‌های ایرانی، نشان می‌دهد متاسفانه جز چند مورد انگشت‌شمار، رمان‌های تالیفی خوبی با خاصیت ماندگاری در ذهن، در ایران نوشته نشده‌اند. شخصیت‌‌های ادبیات کودک و نوجوان در ایران، یا چندان ماندگار نبوده‌اند، یا بعضا می‌توانسته‌اند ماندگار شوند، اما مجالش را نداشته‌اند. بین این دو تفاوت است. چرا قصه‌های مجید مرادی کرمانی این‌قدر ماندگار شد؟ مجید به خودیِ خود قابلیت‌های یک شخصیت ماندگار را داشت. یک نوجوان سختکوش سختی‌کشیده‌ی شهرستانی،‌ با دل ساده و سر پرشور و هوای غرور. نویسنده خیلی خوب به ریزه‌کاری‌های شخصیتی نوجوان‌ها توجه کرده بود. اما راستش، مجید دو بار شُهره شد. یک بار کتابش دیده شد و با توجه به آمار نه چندان امیدوارکننده‌ی کتابخوانی در ایران، در حد خودش خوب و فرای انتظار بود. این آدم، مجید، بین کتابخوان‌ها مطرح و ماندگار شد. اما بعدها یک بار دیگر هم مجید نامی و چهره شد. چه زمانی؟ موقع پخش سریال تلویزیونی‌اش. به جد می‌توان گفت نباید عنصر «تصویر» را نادیده گرفت. مجید مجال این را داشت که باز خودی نشان بدهد و هر هفته، ظهرهای جمعه، به خانه‌های ایرانی‌ها بیاید. البته نباید کارگردانی خوب پوراحمد را نادیده گرفت. اما مجیدِ هوشنگ‌خان مرادی کرمانی، از تلویزیون و حتی بعدتر سینما خوب استفاده کرد و ماندگارتر شد. در ایران کم و انگشت‌شمارند شخصیت‌های کتاب‌های کودک، که مجال دیده شدن داشته باشند. در غرب، وقتی نویسنده‌ای در کتابش شخصیتی را خلق می‌کند، اگر قابلیت ماندگاری را داشته باشد، رسانه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی دیگر، بازوهای نویسنده می‌شوند. مثلا هری پاتر هم خوب خوانده شد، هم خوب دیده شد. فیلم و تبلیغات و مقاله‌های روزنامه‌ای و صف‌های مردمی و انتظار شب تا صبح جلوی دفتر انتشارات، به خاطر رسیدن جلدهای جدید. اما مگر رمان‌های خارجی موفق چه دارند که مثال‌زدنی باشند؟ یا به عبارت دیگر، بچه‌ها چه چیز می‌خواهند یا چه چیز را بهتر می‌خوانند؟ کتاب‌هایی که یک یا چند مورد زیر را داشته باشد، احتمالا قابلیت ماندگاری خواهد داشت.
الف. بچه‌ها «قهرمان» می‌خواهند؛ شخصیتی نوجوان که ویژگی‌های شخصیتی آن نسل از خوانندگان را داشته باشد. یک شخصیت محوری که بار اصلی داستان را به دوش بکشد و قهرمان اصلی کتاب باشد. ممکن است ماجراها از زبان او باشند و کتاب از زبان اول‌شخص روایت شود؛ و یا ممکن است این محوریت در زبان کتاب تجلی پیدا نکند و صرفا قهرمان نوجوان گل سرسبد کتاب باشد.
ب. بچه‌ها «قالب‌‌شکنی» می‌خواهند؛ نوجوانی که دغدغه‌های نوجوان امروز را داشته باشد و فرار از قالب‌های رایج و تعریف‌شده را بخواهد. دلش جیم شدن از مدرسه، موبایل، وبگردی، چت، و نامه‌نگاری با هم‌کلاسی‌اش را بخواهد. رمان نوجوانی می‌خواندم که پدر قصه به نوجوان سیزده چهارده‌ ساله‌اش اجازه‌ی استفاده از تکنولوژی را نمی‌داد و می‌گفت بیا این‌جا بنشین بهت پند بدهم فرزندم! کتاب برای منِ بزرگسال هم خواندنی نبود و به سرعت گذاشتمش کنار. نوجوان کتابی می‌خواهد که موضوعش در قالب‌های تعریف‌شده‌ی آدم‌بزرگ‌ها نگنجد.
ج. بچه‌ها قهرمان‌هایی با اسم‌های جدید، هیجان‌انگیز، و دل‌نشین می‌خواهند؛ این قهرمان‌ها با اسم‌های دوست‌داشتنی‌شان مخاطب را صدا می‌زنند که بیا من را بخوان، بیا سراغم. آن‌شرلی، دخترک موقرمز، هنوز این جاذبه را دارد که صدا بزند بیا من را بخوان.
د. بچه‌ها کمی «خنده» می‌خواهند: کمی چاشنی طنز، می‌تواند یک کتاب معمولی را دگرگون و پرمخاطب کند. گِرگ هفلی، قهرمان بازیگوش مجموعه‌ی بچه‌ی دست و پاچلفتی نوشته‌ی جف کینی، با استفاده از زبان و لحن طنز و تصاویر کمیک این‌قدر پرمخاطب و خواندنی شده است.
ه. بچه‌ها «هیجان، ترس، کنجکاوی، تخیل» می‌خواهند؛ بروز این چهارگانه می‌تواند به هر رمان ساده و بی‌رنگ و رویی، کشش و رنگ و لعاب بدهد.
و. بچه‌ها «عینیت» می‌خواهند؛ رمانی که بتواند قابلیت فیلم و سریال شدن داشته باشد، طبعا ماندگارتر می‌شود. از همین روست که نوجوان‌ها این‌قدر مجموعه‌ی نارنیا را دوست دارند و فراموشش نکرده‌اند. زنان کوچک، بابا لنگ‌دراز، آن‌شرلی در خانه‌ی سبز و قصه‌های مجید مثال‌های دیگری بر این ادعایند.
ز. بچه‌ها «توجه» می‌خواهند؛ با کارهای نویسنده‌ای ارتباط برقرار می‌کنند که دوست و هم‌قدشان باشد و دنیا را از منظر چشم آن‌ها ببیند، نه نویسنده‌ای که در مقام ناصح پُرگو سر و کله‌اش پیدا شود.
نکته‌ی آخر این‌که، بچه‌ها باهوش‌اند. زود همه‌چیز را می‌فهمند. می‌فهمند کدام کتاب آمده که بماند و کدام کتاب ظاهرش گول‌زَنک است و همه‌اش رنگ و لعاب الکی دارد. اما با همه‌ی این تفاسیر و در صورتی که رمان‌های بکر و دل‌نشینی برای نوجوان‌ها تالیف و ترجمه شوند، آیا نوجوان‌ها کمی سرشان را از تلفن‌های همراه و تبلت‌هایشان بیرون می‌آورند؟!

+ این مطلب در ویژه‌نامه‌ی پنجمین همایش ملی ادبیات کودک و نوجوان دانش‌گاه شیراز منتشر شده است.

مهدی رجبی، متولد ۱۳۵۹، هم برای بزرگ‌سالان می‌نویسد و هم برای نوجوانان. کنسرو غول آخرین رمان این نویسنده برای نوجوانان است که اردی‌بهشت ۹۳ توسط نشر افق منتشر شد و خیلی زود به چاپ دوّم رسید. حضور شخصیّت‌های جدید و منحصربه‌فرد و شکستنِ برخی از کلیشه‌های رایجِ ادبیات داستانیِ ایرانی در این رمان باعث شد تا کنسرو غول باب طبعِ نوجوان امروز باشد و حتی خواننده‌های بزرگ‌سال هم از خواندن ماجرای زندگیِ توکا و غول کنسروی‌اش لذت ببرند. تکنیک‌های داستان‌پردازی، شیوه‌ی روایت، شخصیّت‌پردازی و نگاه ویژه‌ی رجبی به مسائل روان‌شناسی در این رمان موردتوجه منتقدان و پژوهش‌گران هم بوده است. در پنجمین همایش ملی ادبیات کودک و نوجوان شیراز نیز سمانه اسدی و شیدا آرامش‌فرد درباره‌ی همانندی‌های این اثر با بوف کور و نقش کنسرو غول در پالایش روانی مخاطبان نوجوان سخنرانی خواهند کرد و همین بهانه شد تا با مهدی رجبی گپ بزنم.

آقای رجبی! خودتان هیچ‌وقت به روان‌شناس مراجعه کرده‌اید؟
نه، تا حالا پیش روانشناس نرفته‌ام. ولی با روانشناس‌ها حرف زده‌ام. هرچند فکر می‌کنم همه‌ی ما نیاز داریم سالی یکی دو بار برای تست سلامت روانی پیش روانشناس برویم. چیزی که در غرب خیلی رایج است و به آدم‌ها انگ دیوانه و روانی نمی‌زنند به‌خاطر این کار. هر کدام از ما آسیب‌های روانی‌ای دیده‌ایم که اگر زودتر و به موقع به دادشان برسیم ممکن است از حاد شدن و پیشرفت‌شان جلوگیری کنیم.

چی شد که تصمیم گرفتید شخصیت روان‌شناس را به داستان وارد کنید؟
اولین دلیل برمی‌گردد به ضرورت داستانی این ماجرا. خانواده‌ای که دچار بحران روحی هستند طبیعتاً برای درمان یا مهارش نیاز به موجودی دارند به نام مشاور خانواده و در سطح بالاتر به یک روانشناس. روانشناس تبدیل به یکی از نشانگان داستانی می‌شود در طول داستان. در درجه‌ی بعدی باید برگردم به پاسخ سؤال قبل. جا انداختن این الگو در بین خانواده‌ها و نوجوانان که مراجعه به روانشناس‌ها دلیل روانی بودن افراد نیستند و آدم‌ها درست مثل وقتی که سرما می‌خورند و پزشک مراجعه می‌کنند برای درمان آزردگی روح‌ و روان‌شان هم نیاز به یک متخصص دارند. به نظر من استفاده از این الگوها در داستان می‌تواند فرهنگ‌سازی کند.

آیا کسی در دنیای واقعی الهام‌بخش شما برای شخصیت‌پردازی دکتر روان‌شناس بود؟
بله. فقط در مرحله‌ی ظاهر. دوستی در دوران دانشگاه داشتیم که موهای دستش بور و کلفت بودند و هر وقت استرس داشت آن‌ها را گوله می‌کرد. آن قدر میان دو انگشت شست و اشاره می‌چرخاندشان تا گوله‌گوله شوند.

قبل از نوشتن این رمان، کتاب‌های روان‌شناسی را هم مطالعه کرده بودید؟
بله. روانشناسی یکی از مطالعات عمده‌ی من در موازات ادبیات است. مقالات متعددی را در خصوص روانشناسی و همین‌طور شیوه‌های برخورد با کودک و نوجوان را مرور می‌کنم. نویسنده‌ای که روانشناسی نداند، به نظر من نویسنده‌ی موفقی نیست. حتماً این جمله را شنیده‌اید که نویسنده‌ها روانشناس‌های خوبی هستند. به نظرم منظور این جمله نویسنده‌های موفق است نه هر نویسنده‌ای. نویسنده برای خلق شخصیت‌های ماندگار و داستان‌های ویژه باید از پیچیدگی‌های روحی و روانی انسان مطلع باشد. مرحله‌ی کودکی و نوجوانی حکم پی و فونداسیون بنای شخصیت انسان را دارند و ما اگر بتوانیم به واسطه‌ی ادبیات مخاطب را به تعادل روحی برسانیم مطمئنا در آینده شاهد جامعه‌ی نرمال‌تر و سالم‌تری خواهیم بود.

هیچ وسوسه نشده بودید که از شخصیت ر‌وان‌شناس برای روایت داستان استفاده کنید و یک رمان برای بزرگ‌سالان بنویسید؟
این نوع رمان‌‌ها زیاد نوشته شده‌اند و فیلم‌های زیادی هم با شخصیت روانشناس تولید شده‌اند. نه واقعاً دغدغه‌ی من شخص روانشناس نبود. هر چند سعی کردم در داستان آدم ویژه‌ای باشد و کلیشه نباشد. دغدغه‌ی من در داستان توکاست و هرچه و هر که او با آن در تماس و تعامل است. اما در مورد روایت داستان من از همان ابتدا تصمیمم را گرفته بودم که دو داستان موازی را پیش ببرم. راوی یکی نوجوان باشد و دیگری بزرگسال که در کنسرو غول راوی دوم شخصیت جنایتکار است که در واقع داستان خودش را در کتاب خاطراتش روایت می‌کند. روایتی که به نوعی اعتراف هم محسوب می‌شود. اول قرار بود توکا کتابی درباره‌ی یک جنایتکار پیدا کند. راستش حجم کتاب هم خیلی نبود و فکر کردم توکا خودش ماجرا را تعریف کند، اما وقتی پرویز در کتاب شروع به حرف زدن کرد خودم هم شیفته‌ی حرف زدنش شدم. خودش جان گرفته بود و پیش می‌رفت. باور کنید خودم هم منتظر بودمم ببینم تهش چی می‌شود؟ آخر و عاقبتش به کجا می‌رسد؟ حتی پایان زندگی پرویز باز است و کسی از زنده بودن یا نبودن او اطلاع ندارد. این هم شیطنت من بود برای این که شاید کتابی با راوی مستقل پرویز بنویسم. کتابی که ادامه‌ی کنسرو غول است اما این بار شخصیت اصلی پرویز است.

درباره‌ی تجربه‌ی نوشتن برای نوجوانان بگویید.
من برای بزرگسالان هم کتاب می‌نویسم. فیلمنامه‌ هم می‌نویسم. اما قبلا‌ً هم گفته‌ام هیچ چیز به اندازه‌ی نوشتن رمان نوجوان سر ذوقم نمی‌آورد. ذهنم آن‌قدر رها می‌شود و تخیلم آن‌قدر جان می‌گیرد که حد و مرز ندارد. همین الان چهار طرح کامل برای رمان نوجوان دارم و تنها نگرانی‌ام در زندگی این است که عمرم به پایان برسد و نتوانم بنویسم‌شان. همه را هم دوست دارم. رمان‌های من معمولا بین یک تا دو سال نوشتن‌شان طول می‌کشد. وقفه‌های زمانی متعدد بین‌شان می‌افتد و هر بار با فاصله نگاه‌شان می‌کنم و دوباره بازنویسی‌شان می‌کنم. اما درعین‌حال نوشتن رمان برای نوجوان بسیار وحشتناک و دشوار است. بزرگترین چالشی هم که برای خود من مطرح است بحث محدودیت در دایره‌ی واژگانی نوجوانان است. هرچند در سال‌های اخیر با توجه به رشد دانش نوجوانان واژه‌های بیشتری را درک می‌کنند، اما باز هم به خاطر انتخاب راوی‌ها، خصوصا راوی اول شخص، بحث انتخاب کلمات کار را دشوار می‌کند.

بعد از نوشتن کدام فصل از رمان کنسرو غول از خودتان راضی شدید؟
بعد از نوشتن فصل اول خاطرات جنایتکار. آن‌قدر در فضای کتابخانه‌ای که مادر جنایتکار در آن وضع حمل کرده بود، خوشم آمد که حتی همان لحظه تصمیم گرفتم کتابی مستقل بنویسم با راوی جنایتکار. مخصوصاً پیرمرد کتابفروش را که کر و هاف‌هافوست، خیلی دوست داشتم. راوی جنایتکار به نظرم موجود پست و خبیثی نبود و کلی هم دلم برایش سوخت. هیچ‌جا هم نخواستم خبیث و پست جلوه کند.

کدام شخصیت در این داستان به خودتان شباهت دارد؟
توکا، پرویز. هر دو. من در زندگی مدام شوخی می‌کنم. برای میز و صندلی و خودکارهایم هم اسم انتخاب کرده‌ام. اما یک نکته وجود دارد و اینکه خلاف پرویز من عاشق گربه‌ها هستم. هر روز دقایقی را در اینترنت به تماشای عکس گربه‌ها و فیلم بازیگوشی‌هایشان صرف می‌کنم. گربه‌ها برای من الهه‌های الهام‌اند. وقتی کف‌گیر خلاقیتم به ته دیگ می‌خورد.

مادر توکا زنی افسرده است که حوصله‌ی آشپزی ندارد و مدام غر می‌زند و از چاقی شکایت می‌کند. این شخصیت معادل بیرونی هم دارد؟ نمونه‌اش را دیده‌اید؟
مادر توکا برای من شاید نماد سرخوردگی یک نسل باشد. نسلی که دوست داشته در اجتماع فعال‌تر باشد، اما تا به خودش آمده درگیر خانه‌داری و زندگی شده است و بعد افسردگی. حتی او روزگاری در یک فیلم هم بازی کرده و خرده ذوقی هم داشته است، اما سرکوب شده و نتوانسته ادامه دهد. از طرفی مرگ شوهرش هم افسردگی‌اش را تشدید کرده. امثال مادر توکا در جامعه‌ی ما زیاد وجود دارد. شاید در مورد او مقداری اغراق شده باشد، اما این مادرها واقعا هستند. از یک‌جایی به بعد می‌بُرند و دست از زندگی می‌بُرند. خسته می‌شوند و بی تفاوت و اتفاقی که این وسط می‌افتد قربانی شدن بچه‌هاست. یعنی توالی نابودی و تباهی. نسلی در پی نسلی دیگر. و اینجاست که هنر و خلاقیت می‌تواند زندگی را از خمودگی و تکرار بیرون بیاورد. اینجاست که استعدادهای توکا خودش و مادرش را از بند تلخ تکرار می‌رهاند.

خودتان هم تجربه‌ی افسردگی یا تجربه‌ی برخورد با بیماران افسرده را داشته‌اید؟  
بله، من هم تجربه‌ی افسردگی داشته‌ام. البته، نه در این شدت و حدت داستان! اما بیماران افسرده‌ی زیادی را دیده‌ام. حتی بدتر از وضعیت داستان. جوانی ۳۵ ساله را می‌شناسم که جعبه‌ی مخصوص قرص داشت. ده جور قرص. مادرش سر ساعت به او زنگ می‌زد و یادآوری می‌کرد قرصش را بخورد. هنوز به مادرش وابسته بود و وقتی روی تخت می‌خوابید سیگار روی لبش خاموش می‌شود با خاکستری خاموش به درازای دو بند انگشت. با هم رفته بودیم مسافرت و ما آن‌قدر مسخره‌بازی و خل‌بازی درآوردیم که کم‌کم از آن حالت خمودگی بیرون آمد و وارد شوخی‌های ما شد. حتی یادش می‌رفت قرص‌هایش را بخورد. تمام این رفتارها به پس‌زمینه‌ی زندگی خانوادگی فرد برمی‌گردد و اینجاست که اطلاع کافی از علم روان‌شناسی به کار نویسنده‌ی تیزهوش می‌آید.

وقتی روح‌تان خسته می‌شود، چه می‌کنید؟
زانویم را می‌خارانم. شوخی کردم. موسیقی گوش می‌دهم و می‌خوابم. هر بار با موسیقی آرام به خواب می‌روم و استراحت می‌کنم حالم بهتر می‌شود.

ایده‌ی معبد دکمه‌ای از کجا به ذهن‌تان رسید؟
من در ایام نوجوانی برای خودم آپارات درست کردم. تک‌فیلم‌هایی را از پشت سینمای شهرمان جمع می‌کردم و به صورت ثابت روی دیوار نمایش می‌دادم. حتی بعضی‌ها را هم دوبله می‌کردم و همزمان صدا رویش پخش می‌کردم. مثلاً صدای بیژن امکانیان را با لحن خسروشاهی دوبله می‌کردم. چارچوب این آپارات از تخته‌های نرم و آگوستیک سقف سینما درست شده بود که سبک و قابل انعطاف بودند. این تخته‌ها را بعد از تعمیر سینما ریخته بودند بیرون. چندتایی‌شان را برداشتم و باهاشان جعبه‌ درست کردم. این جعبه هم یک جورهایی معبد من بود. عکس‌های بازیگرها، تیله‌ها، عروسک‌ها و یادگارهای دوره‌ی کودکی را در همین جعبه نگه می‌داشتم. معبدی که توکا دارد هم از جنس همین تخته‌های عایق صدا درست شده است و بعد دکمه‌ها و داستان‌ها اضافه شدند. این هم از معبد.

هیچ برایتان پیش آمده که بخواهید از کسی انتقام بگیرید؟
بله، خیلی زیاد. اما شیوه‌های انتقام‌جویی من اصلاً خشونت‌آمیز و فیزیکی نیستند. من روی کلمات و حرف‌های آدم‌ها و کارهایشان حساسم. اگر طرف روزی‌روزگاری به‌خاطر اشتباهش از من عذرخواهی کند به‌سرعت می‌بخشمش، اما در غیر این صورت همیشه این اندیشه‌ همراهم است تا در موقع مقتضی یک حال اساسی به طرف بدهم. سلاحم چیست؟ کلمات. او با کلمات مرا زخمی کرده و من هم با کلمات او را ویران می‌کنم. البته، خدا را شکر خیلی کم این ماجرا پیش آمده و من ترجیحم بر دوستی با آدم‌ها و خنداندن‌شان است. ولی نمی‌شود انکار کرد که آدم‌ها ته دل‌شان می‌رنجند و برای آرام شدن نیاز به انتقام‌جویی دارند. حالا آن‌هایی که برعکس من به درجات والایی از وارستگی می‌رسند می‌توانند لذت گذشت را تجربه کنند و از خیر انتقام بگذرند. اما من برای خودم اصولی دارم. با دوستانم خوبم و از دشمنانم فاصله می‌گیرم تا مشکلی پیش نیاید.

چگونگی شرکت در مسابقه:
مسابقه‌ی عکس «دوست جدید من» بهانه‌ای است برای پاس‌داشتِ حضور کتاب‌ها در زندگی‌مان. برای شرکت در این مسابقه کافی‌ست از جدیدترین کتابی که خریده‌اید، عکس بگیرید. این عکس را در حساب اینستاگرام خود با هشتگ #yazdbook93 آپلود کنید.

مقررات مسابقه:
۱. مسابقه‌ی «دوست جدید من» هم‌زمان با افتتاحیه‌ی نمایشگاه کتاب یزد، از روز شنبه، ۹ اسفند ۹۳ آغاز می‌شود.
۲. حساب کتاب یزد (yazdbook) را در اینستاگرام دنبال کنید.
۳. اگر حساب کاربری شما در اینستاگرام Private است، عکس‌هایتان را Direct   کنید. اگر حساب‌تان Private نیست، عکس را به صورت Direct ارسال نکنید و فقط از هشتگ #yazdbook93 استفاده کنید.
۴. هر کاربر می‌تواند هر روز فقط یک عکس را در مسابقه شرکت دهد و عکس‌های شرکت‌ داده شده، باید مطابق قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران باشند.
۵. مسئولیت مالکیت و حقوق قانونی عکس‌های شرکت داده شده، بر عهده‌ی شرکت‌کنندگان است.
۶. عکس‌های ارسالی در روز شنبه ۹ اسفند، روز یک‌شنبه ۱۰ اسفند در حساب کتاب یزد در اینستاگرام آپلود می‌شود و ۲۴ ساعت فرصت لایک گرفتن دارند.
۷. عکس‌های ارسالی در روز یک‌شنبه  ۱۰ اسفند، روز دوشنبه ۱۱ اسفند در حساب کتاب یزد در اینستاگرام آپلود می‌شود و ۲۴ ساعت فرصت لایک گرفتن دارند.
۸. عکس‌های ارسالی در روز دوشنبه ۱۱ اسفند، روز سه‌شنبه ۱۲ اسفند در حساب کتاب یزد در اینستاگرام آپلود می‌شود و ۲۴ ساعت فرصت لایک گرفتن دارند.
۹. عکس‌های ارسالی در روز سه شنبه ۱۲ اسفند، روز چهارشنبه ۱۳ اسفند در حساب کتاب یزد در اینستاگرام آپلود می‌شود و ۲۴ ساعت فرصت لایک گرفتن دارند.
۱۰. عکس‌های ارسالی در روز چهارشنبه ۱۳ اسفند، روز پنج‌شنبه ۱۴ اسفند در حساب کتاب یزد در اینستاگرام آپلود می‌شود و ۲۴ ساعت فرصت لایک گرفتن دارند.

داوری:
هر روز یک عکس که بالاترین میزان لایک در صفحه‌ی کتاب یزد را داشته باشد، برگزیده می‌شود. فقط لایک‌های زیر عکس در صفحه‌ی کتاب یزد برای انتخاب برنده درنظر گرفته می‌شود. یک عکس نیز به قید قرعه از بین تمام عکس‌های ارسالی برگزیده خواهد شد.  هر کاربری که  برنده می‌شود، دیگر نمی‌تواند در  روزهای باقی‌مانده در مسابقه شرکت کند و و برنده‌‌ها هنگام دریافت جایزه باید کتاب (و یا کتاب‌های) موجود در عکس را همراه خود داشته باشند.

جایزه:
هر روز به یک نفر بن خرید کتاب به مبلغ ۱۰۰ هزارتومان از طرف اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان یزد هدیه می‌شود و یک نفر هم به قید قرعه در پایان نمایش‌گاه کتاب یزد برنده‌ی جایزه‌ی ویژه خواهد بود.

علی‌الحساب، اگر بین رفقای فیس‌بوکی‌تان دوست یزدی دارید، چندتا کلیک مرحمت کنید و او را به این ایونت دعوت کنید. قرار است کتاب بخوانیم و زیباتر شویم.