چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

به دعوتِ میلاد نامرئی می‌شویم و می‌تازونیم! و پیش از هر کاری، اوّل، جَلدی در ساختمان مرکزی سازمانِ فلانِ کشور حاضر شده و دَمار از روزگار ِآقای رئیس حراست آن‌جا (آزادی‌وفا نامی- کاش سرچ کند اسمش را و برسد به این‌جا. کاش) در می‌آوریم!!! اوّل هم وادارش می‌کنم آن ریش‌هایش را صافینگ، سه تیغه کند تا بعد، آماده باشد برای باقی عذاب‌هایی که در نظر گرفته‌ام برایش!

دوّم، یک‌سری به مخابرات محله‌مان زده و صورت‌حساب‌هایم را تا باقی عمر تسویه می‌کنم و آن خط تلفنِ ضبط‌شده‌ام را به خودم باز می‌گردانم. (من اون شماره رو دوست دارم هنوز آخه)

سوّم، بی‌حجاب! وارد انواع و اقسام ِ اداره‌ها و سازمان‌های دولتی می‌شوم و هی یه کمی مرئی، یه کمی نامرئی می‌کنم خودم را! تا تلافی همه‌ی اوقاتی بشود که ورود/خروج به این اماکن از دخل/خروج به بهشت/ جهنم هم سخت‌تر بوده است برایم.

چهارم، فرض که رادیو زمانه ساختمان باشد! یک بُمب مَشتی کار می‌گذاشتم آن‌جا که به ثانیه‌ای، با خاک یکسان شود! از آن رفتن‌های بی‌بازگشت، بی‌جایگزین!

پنجم، می‌رفتم خونه‌ی یکی D:

#

ساغر ملکوت، سارای روز من، سارای زندگی کوانتومی، فاطمه‌ی سنجاقک، آناهیتای ماه‌آبی، آرزوی صیدقزل‌آلا در مدرسه هم نامرئی بشوند لطفاً.

#

+ ساغر نامرئی

+ آناهیتای نامرئی

+ یکی از ساراهای نامرئی

+ آرزوی نامرئی

+ اون یکی سارای نامرئی

my-small-library.jpg

قصّه‌ی بازی “من کیستم؟” از نازنین و آرش شروع شد که «در سیدنی استرالیا زندگی می‌کنند و درس می‌خوانند. آن‌ها چندی قبل برای بازدید از نمایشگاه هنر آمریکای لاتین به موزه‌ی هنرهای معاصر سیدنی می‌روند و در یکی از گالری‌ها، بعد از دیدن تعدادی از مجسمه‌های یک هنرمند برزیلی، به قابی می‌رسند که بر پشت آن نوشته شده: “من کیستم…”، نازنین و آرش به تصور دیدن تصویر مجسمه‌ساز، بوم را دور می‌زنند امّا با عکسی از کتابخانه‌ی شخصی او روبرو می‌شوند… که یعنی فضای ذهنی من با تأثیر گرفتن از این‌ها شکل گرفته است. این تابلو آرش را به صرافت طراحی دوباره‌ی یک بازی قدیمی امّا جذاب می‌اندازد: باز دیدن کتابخانه، انتخاب ده کتابی که بیشترین تأثیر را بر ما گذاشته‌اند و شرح این تأثیر برای دیگران با این هدف که به شناخت بیشتری از یک‌دیگر برسیم و با کتاب‌های خوبی که هنوز نخوانده‌ایم آشنا شویم…»

<><><>

انتخاب کردن چند عنوان کتاب از طرفِ من که زندگی‌اَم را از روی کتاب‌ها شناخته‌ام بسی دشوار است. (بگذریم که «زندگی در بیرون از کتاب‌ها همان صدا را نمی‌دهد.» ولی، به‌هرحال!) ضمن‌اینکه، رقم ِ کتاب‌های نخوانده‌ام به نسبتِ خوانده‌‌هایم سر به فلک می‌گذارد! با این وجود، کتاب‌هایی هستند که من، شکل‌گیری چارچوبِ ذهنی‌اَم را به آنها مدیون هستم. جا دارد فرصت را غنیمت شمرده و مراتب تقدیر و تشکّر خویش را از همه‌ی کتاب‌های درسی‌اَم در دانشکده – به‌ویژه کتاب‌های مددکاری و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی‌اَم – اعلام کنم و برایتان بگویم که پیش از فراغت از تحصیل (دقیق‌تر یعنی آبان‌ماه ۸۳) اعتقادم بر این بود که خریدنِ کتاب‌های رُمان و داستان یعنی حماقتِ محض. تا آن وقت یادم نمی‌آید کتابِ این مُدلی خریده باشم و هر چه خوانده بودم (از کتاب‌های رُمان و داستان) از محل کتاب‌خانه امانت گرفته و استفاده کرده بودم. (با تشکّر از کتاب‌خانه‌های سطح شهر کرج بزرگ، پایتخت عزیز و به‌ویژه کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ی پیش‌دانشگاهی‌اَم، کتاب‌خانه‌ی امیرکبیر کرج، کتاب‌خانه‌ی دانشکده‌مان و غیره.) در آن زمان، گمانم بر این بود که کتاب‌خانه‌ی من باید مملو باشد از انواع و اقسام کتاب‌های مددکاری و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی. البته، هنوز – کم ‌و بیش- چنین باوری دارم (فکر می‌کنم من یکی از معدود نفراتی هستم که عاشق کتاب‌های درسی‌اَم هستم!) منتها، کتاب‌های رُمان و داستان نیز به سبد خریدم اضافه شده‌اند. از میان کتاب‌های مؤثر در زندگی‌اَم ترجیح می‌دهم به آن چند عنوانِ اصلی‌تر اشاره کنم که مرجع ذهنی و گفتاری‌اَم هستند و من احساس هم‌ذات‌پنداری شدید دارم با شخصیّت داستانی‌شان یااینکه، دوست می‌دارم این‌گونه زندگی کنم و امّا، کتاب‌های پُراهمیّت من! عبارت هستند از؛

شازده کوچولو (آنتوان دوسنت‌اگزوپری)

نارسیس و گلدموند (هرمان هسه)

جان شیفته (رومن رولان)

امیل (ژان ژاک روسو)

<><><>

شازده کوچولو عضو و عنصر ِ ثابتِ زندگی‌اَم است؛ شیرین و غم‌گین. هنوزم بیشتر اوقات در رویاهایم ظاهر می‌شود (و با آن لحن و لهجه‌‌ای که دوست‌داشتنی‌ترش می‌کند) به من می‌گوید:«آن‌چه اصل است، از دیده پنهان است.» این حرفِ شازده کوچولو از مقدّ‌س‌ترین آیه‌هایی است که می‌شناسم و باور دارم.

<><><>

گلدموند امّا، … نوشته بودم که من عاشق گلدموندم. او نزدیک‌ترین قهرمانِ داستانی به شخصیّتِ من است. با همان تمایل عجیب نسبت به تنوّع‌گرایی! اهل گذر و نظر! گلدموند نیز همچون من، با همه‌ی شادمانی‌های ظاهری، یک غمِ درونی عمیق دارد. انسان منحصر‌به‌فردی که حس خالص و نابِ کودکانه و عاشقانه‌اَش را در همه‌ی زندگی‌اَش به همراه دارد و …

<><><>

جانِ شیفته ولی، … گاهی خیال می‌کنم روح ِ«آنت» در من حلول کرده است بس که عاشق و بی‌پروا هستم با تمایلات و هیجاناتِ ناگزیر ِ عوضی! و این زندگی پُرتلاطم و بسیار جذّاب‌اَم!

<><><>

گیرم، «ژان ژاک روسو» پدر خوبی نبوده باشد و هر پنج بچّه‌ی طفلکش را سپرده باشد به پرورش‌گاه و اینها، من ولی نظریّات تربیتی و پرورشی‌اَش را قبول دارم. خُب، لابَد دکتر به او گفته بوده فقط حرف بزند! و عمل نکند! دلیل نمی‌شود که. کمافی‌سابق، «امیل» الگوی من است برای تربیّت بچّه‌اَم.

در این ستون سمت راست، اگر دیده باشید بخشی هست با عنوان آشنایان به دیده هم، غیر از ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و ایشون، باقی دوستان از مجازِ اینجا به حقیقتِ زندگی ما وارد شدند. (یعنی من پیش از وبلاگ و وبلاگ‌نویسی با این دوستان (شش نفر فوق‌الذکر) آشنا بوده‌ام و ایشان جزئی از زندگی‌اَم بودند. علاوه بر اسامی یاد شده در این بخش، باید اشاره کنم به مصطفا و مهدی و علی و نصیر و امیر و اکبر و یه نامرد‍! و یه علی دیگه که حالا دیگر وبلاگ ندارند و یا اصلاً وبلاگ نداشتند و دوست‌کامنتی بودند و ملاقات ما در عالم واقع نیز حاصل آمد. شایان ذکر است که ملاقات با بسیاری از سر اراده نبود بلکه از قضا چنین شد و گاهی، خیلی خوب بود و گاهی خوب و گاهی نه خوب!!! اوقاتی نیز بود که با هر چه سعی، دیدار میسر نشد؛ مثلاً با ایشون و ایشون و ایشون.

خُب من همان اوایل، پیش از اینکه رسماً وبلاگ‌نویس باشم، شوق بسیار داشتم برای دیدار با اوّلین دوست مجازی‌اَم. یک‌طوری که یادم هست از ده روز مانده به قرار افتاده بودم به ثانیه‌شماری! بعد از آن می‌شود گفت دیگر چنین کنجکاویِ خانمان‌براندازی در من پیدا نشد و آن دوست، (لینک وبلاگ ایشون هست، خودتون بجوئیدش!) هنوزم یکی از پدیده‌های عزیز زندگی من است. امّا، در این میان، ایشون تنها دوستی است که زیااااااادی قاتی زندگی‌اَم شده است. علاوه بر او، با ایشون و ایشون نیز روابط دوستانه‌ی شدیدی دارم.

امّا، شوقِ دیدار تازه؟؟؟ حقیقتاً، من از هر گونه قرار و مدارِ حضوری به شرط وقت و حوصله‌ی کافی (حتّا اگر علاقه‌ای هم نداشته باشم محض کنجکاوی!) استقبال می‌کردم. منتها، … آخر … یعنی … می‌دانید تازگی امّا ترجیح می‌دهم این حلقه‌ی دید و بازدید را تنگ کنم. با این مرداد، فقط دو سال است که من آلوده‌ی وبلاگستان شده‌ام. یعنی پیش از تابستان ۱۳۸۵، پاک پاک بودم! حتّا ذره‌ای هم ربط نداشتم به این فضا. فکر می‌کنم به عنوان یک تازه‌کار دیگر بس است. اگر ایشون سؤال خودشان را دست‌کم سه ماه قبل‌تر مطرح می‌کردند و می‌پرسیدند شما مشتاق دیدار با کدام‌یکی از وبلاگ‌نویسان هستید؟ شاید خیلی دوستان بودند که  … ولی حالا دیگر تا اطلاع ثانوی … مگر … می‌دانید در حال حاضر، تنها اشتیاقِ دیدار یکی بی‌اندازه!!! در دل ما شور به پا می‌کند منتها گمان نمی‌کنم بشود. چرایش را بی‌خیال بمانید! علاوه بر ایشون، از دیدار با ایشون و ایشون و ایشون و ایشون نیز خوشحال می‌شوم. می‌بینید دقّت هم کرده‌ام همگی آقا! باشند.

سارا یک ایده‌ی خوب را طرح کرده است در قالبِ بازی. ایده‌ی سارا کمی تا قسمتی شباهت دارد به آن بازی شکمی که قاعده‌اش معرّفی رستوران و کافی‌شاپ بود. منتها در این یکی بازی، درباره‌ی بهترین کتاب‌فروشی می‌نویسیم و نمره می‌دهیم بهش.

به نظر من، برخلاف سارا، بهترین کتاب‌فروشی جایی نیست که ما بیشترین خاطره را داریم اَزش. برای اینکه مثلاً مکانِ وقوعِ خوش‌ترین خاطراتِ من با دوستانم در شهر کتاب بوده است. من امّا، از شهر کتاب متنفرم! کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب را هم دوست ندارم. اگر هم نوشتم کتاب‌سرای نیک را می‌کنم پاتوق بیشتر به خاطر یکی از فروشنده‌هایش بود. البته، باقی فروشنده‌های نیک هم جوان هستند و خوش‌رو ولی نه به خوب‌رویی این یکی که چند روز قبل چشم و دل ما را گرفت. به دور از شوخی، من فکر می‌کنم در حوزه‌ی داستان و ادبیات و سینما به قدر کافی و وافی کتاب موجود هست در نیک. یعنی برای رفع نیاز یک مخاطبِ عادی (و حتّا تخصصی) کفایت می‌کند. من اگر قرار باشد در راسته‌ی انقلاب، خرید فرهنگی انجام بدهم همین نیک می‌شود انتخاب اوّل‌اَم. علاوه بر این دو مورد، چند دلیل دیگر هم دارم؛ یکی اینکه تمیز است و خنک. تاریک نیست و دورتادورش از کف زمین تا سقف، کتاب چیده‌اند. دوست دارم یک‌وقتی، اگر عمری باقی بود و درآمدی عاید شد، یک‌ اتاقِ این مُدلی داشته باشم برای خودم! یعنی کتاب‌سرای نیک در حدّ یک کتاب‌فروشی نیست که بشود به عنوان بهترین معرّفی‌اَش کرد. ته‌اَش این است که مثلاً من می‌توانم رضایت بدهم اتاق من باشد. البته تا قبل از اینکه مشهور بشوم!

فرهنگ‌سرای سبز …؟ با اغماض! می‌شود نظر خوبی داشت بهش. البته من کلّی کتاب و پوستر و کارت‌پستال خریده‌ام از اینجا برای اینکه جنس خوب عرضه می‌کند. همچنین، رفقا بیشتر کادوهای تولّد مرا از این مکان ابتیاع فرموده‌اند. با این وجود، اخلاق فروشنده‌هایش، آن پلکانِ مسخره‌اَش که منتهی می‌شود به طبقه‌ی فوقانی و بدتر از همه، طبقه‌ی فوقانی‌اَش خارج از تحمّل است. تخفیف هم نمی‌دهند؛ تو بگو یک قران!!!

خب، من فکر می‌کنم کتاب‌فروشی سوای دُکّان و حجره است و کمتر باید به آن جنبه‌ی تجاری‌اَش نگاه کنند کسبه‌ی این صنف. دوست دارم کتاب‌فروشی،‌ تا جایی که امکان دارد، شبیه کتابخانه‌های خانگی باشد با کمی ذوق هنری در چیدمان ظاهری و فروشنده هم باید! شور دوستی داشته باشد و سواد ادبی. برای همین کتاب‌فروشی‌های خانگی را بیشتر می‌پسندم. منظورم کار در منزل نیست. کتاب‌فروشی ته پاساژ کسری در میدانِ کاجِ سعادت‌آباد را می‌شناسید؟ یکی مثلاً آن. من اسمش را گذاشته‌اَم کتاب‌فروشی خانگی. یک آقای موسپیدکرده‌ای با دختر جوان و گاهی همسرش، اداره می‌کنند این کتاب‌فروشی را. بخش کارت‌پستال و لوازم‌التحریر هم دارند. کلّی مهربان هستند و مؤدب.

یکی دیگر از این کتاب‌فروشی‌های به زعمِ من خانگی را هم می‌شناسم در خیابان خرمشهر (داخل خیابان نوبختِ سابق یا عرب‌علی فعلی). فکر می‌کنم صاحب کتاب‌فروشی از اقلیّت‌های مذهبی است. می‌شود گفت یک مینی‌شهر کتاب است منتها خیلی دوست‌داشتنی. همه‌جور کتاب دارد. لوازم التحریر و جا برای نشستن هم. در ساختمان نسبتاً شیکی واقع شده است. خصوصاً آن یک تکّه‌اَش، از در ورودی اصلی که پله می‌خورد تا در شیشه‌‌ای مغازه را، خیلی دوست دارم من. فروشنده‌های پُرصبر و لطفی هم دارد.

و امّا، کتاب‌فروشی اوستا. اینجا علاوه بر کتاب، پُر است از اوقاتِ تنهای دلگیرِ زندگیِ من. اصلاً قشنگ نیست برای اینکه بیشتر بخر/بفروشِ کتاب است. کتاب نو می‌فروشد و دست دوّم و چندم. خیلی هم شلخته است. موضوع‌بندی درست و حسابی ندارد قفسه‌هایش. فروشنده‌های خوبی دارد امّا. گیرم، گاهی هم گول می‌زنند مشتری را خصوصاً بابت کتاب‌های قدیمی و به ویژه اگر بفهمند خوره‌ی خواندن هستی یا کتاب‌باز دیگر … منتها در کل خوب‌اند. مغازه‌شان بزرگ است و ته پاساژ کمالی در میدان امام خمینی کرج. من آقا سعیدشان را دوست دارم. علاوه‌بر کتاب‌دان بودنش، خوش‌تیپ است به چشم برادری.

امتیازدهی؛

  1. شهر کتاب = روفوزه
  2. کتاب‌سرای نیک = ۸۵/ ۱۷ (فروشنده‌‌ی موردنظر خیلی بیست)
  3. فرهنگ‌سرای سبز = ۱۵ با ارفاق (غ؟)
  4. کتاب‌فروشی ته آن پاساژ در میدان کاج = ۵ / ۱۸
  5. کتاب‌فروشی خیابان نوبخت = ۱۹
  6. کتاب‌فروشی اوستا = ۱۹ (برای حفظ آبروی شهر البته)
  7. کتاب‌فروشی چهار ستاره مانده به صبح = ۲۰

دعوتی‌ها؛

آقایانِ عزیز؛ غزلداستان، حکایت قلم و دل، خاطرات روابط‌ عمومی ایرانی

بانوانِ جان؛ خیاط باشی، صید قزل‌آلا در مدرسه، کافه بهار

عکس {اینجا}

میز کامپیوتر ما و متعلّقات هی جلوی چشم‌مان

عکس در این راستا.

عکس توکا من رو یاد حرف‌های سارا می‌اندازه درباره‌ی روشن‌فکری و اینها. حالا من‌اَم زیادی بچّه موندم ولی …

به خودم می‌گویم؛ دخترک، خیال کن اینجا همان لاک‌پشتی است که دلت می‌خواهد داشته باشی و نداری. با اینجا حرف بزن. اینجا همین یک مخاطب خیالی را که می‌تواند داشته باشد. نمی‌تواند؟ اصلاً این لاک‌پشت را با همه‌ی صبر و کسالتی که دارد از هیچ کجای دنیا بیاور و بگذار اینجا. مخاطب تو می‌شود. توئی که مخاطبی نداری. می‌توانی حرف‌هایت را بگویی، تو صدایش کنی و مطمئن باشی که از همه‌ی درها و دیوارهای دنیا شنواتر است و از خودت هم آرام‌تر است … آرام‌تر … ۲۵/۵/۱۳۸۶

لاک‌پشت من ...

با فردا می‌شود یک‌سال؛ یک‌سال است که ساعتِ من چهار ستاره مانده به صبح است و می‌نویسم و شب هنوزم ادامه دارد …

قبل از آن شهریور ۱۳۸۵، وبلاگ می‌نوشتم امّا به ندرت. مضحک‌ترین فعلِ عالم بود به نظرم. بعدش هم، حدود یک‌ماه در فاصله‌ی مرداد تا شهریور همان تابستان، ایمیل‌بازاری شده بود اوقات من. نزدیک به صد ایمیل فرستاده بودم برای مخاطبی که خوب می‌خواند. این خصلت‌اش هنوزم مرا شگفت ‌زده می‌کند. شما خیال کنین یک‌سری یادداشت، درست مثل همین پُست‌های وبلاگی، می‌نوشتم و می‌فرستادم برای او تا بخواند و نظر بدهد. الان می‌بینم چقدر حوصله به خرج داد و چه کشیده بود که دست‌آخر پیشنهاد داد به جای هی ایمیل فرستادن، وبلاگی داشته باشم، یادداشت‌هایم را بگذارم آنجا که هم او بخواند و هم دیگران. موافق نبودم من. دوست نداشتم که بنشینم جلوی ملّتِ ناشناس، خودم را بگویم و بنویسم. که چی؟ هر چند او نیز زیادی شناس نبود، من هم غریبه بودم برایش. ولی، نمی‌دانم این حسِ عجیبِ آشنایی از کجا می‌آمد که او را امن و محرم می‌دیدم نسبت به خودم، دنیایم.

داستانِ آشنایی ما با ایشان هم کلّی جوک است برای خودش. ملیحه نشانی وبلاگِ او و خانوم احمدنیا را داده بود بهم. من تا مدّت‌های زیاد فقط خواننده‌ی همین دو وبلاگ بودم که اسم و رسم ِ نویسندگان‌اش را می‌دانستم. خانوم احمدنیای عزیز که استادمان بودند در دانشکده. ایشان نیز همکار بودند با ملیحه. همین. تا اینکه، به اصرار ملیحه، یاهو مسنجر نصب شد روی کامپیوتر ما. حتّی سی‌دی‌اش را هم خودش فرستاد با پست. من درباره‌ی مسنجر لعنتی هیچ نمی‌دانستم. خیال می‌کردم یاهو مسنجر یک‌جایی است مثل آدرس بوک! تازه وقتِ حرف و چت هم، این ما هستیم که اراده می‌کنیم به حرف زدن با دیگران و دیگران اذن دخول ندارند تا ما بخواهیم. از سر همین اباطیل ذهنی، ما نشانی ایمیل ایشان را ضبط کردیم در فهرست مسنجر و با خودمان گفتیم شاید یک‌وقتی لازم‌مان شود! بعد، در نظر بگیرید ما را که اصلاً ملتفت نبودیم وقتی برخط می‌شویم و این پنجره‌ی مسنجر باز می‌شود، چراغ روشن و خاموش وضعیّت حضور ما را اعلام می‌کند! و اصلاً نمی‌دانستم که وقتی من یکی را add می‌کنم او هم باخبر می‌شود در نهایت. در نظر گرفتید؟ حالا تصوّر کنید آن شبی را که ایشان برای اوّل‌بار بر ما ظهور کردند به سلام و سؤال که شما کی هستید؟ معرّفی کنید خودتان را. من عینهو آدم جن‌زده از اینترنت زدم بیرون! ترسیده بودم لابُد! فردایش، تلفن زدم به ملیحه تا برایم توضیح بدهد درباره‌ی این اتّفاق شگفت! فکرش را بکنین مثل این مردمانِ درغارمانده‌ی دور از هر نوع تمدّن! ترسیده بودم از یک سلام و سؤالِ ساده‌ی دور! ملیحه خندیده بود. چند شبی به همین منوال گذشت، تا اینکه، ساعت یازده یک روز جمعه، سر درد و دلِ ما وا شد با ایشان. خوب نبودم. باید با کسی حرف می‌زدم و هیچ‌کسی نبود الا او که چراغ‌اش روشن بود در مسنجر. بی‌مقدمه شروع کرده بودم به نوشتن؛ یکریز و تند. مهلت نمی‌دادم به ایشان برای حرفی. می‌خواستم خالی بشوم از دردی که داشت مرا به کشتن می‌داد. اسف‌بار بود حالِ آن وقت‌ام. میانه‌ی چت، ارتباط قطع شد. با هر چه تلاش، برخط نشدم دوباره. ترسیدم او هم برود و من بمانم و حرف‌هایم. تلفن زدم بهش. یادم هست اصلاً تعجّب نکرد. نمی‌دانست شماره‌اش را دارم ولی، تعجّب نکرد وقتی زنگ زدم! حتّی مرا شناخت! ولی، خودش را زده بود به کوچه‌ی علی چپ. پرسید شما؟ گفتمش فلانی. خیلی هم حرف دارم. لطفاً باش تا دوباره برخط شوم من. گفتش باشد و بعد از همان حرف‌هایم بود که ایمیل‌بازی شروع شد!

اوّلین یادداشتِ اینجا همیشه جنوب درباره‌ی سفر بود با یک عکس قطار. نهم شهریور بود. هفت، ده روز بعدتر هم، من برای اوّلین‌بار ایشان را دیدم به قدرِ یک ربع از ساعت. ایمیل‌بازی تمام شده بود. من وبلاگ می‌نوشتم. دوستانِ تازه‌تری پیدا کرده بودم. می‌فهمیدم که می‌شود وبلاگ‌های بیشتری را خواند و کمی اعتماد کرد به دیگرانِ مجازی هم. منتها، در آن وبلاگ میلِ ناخودآگاهی در من بود که باعث می‌شد تلاش کنم مطابق خواسته‌ی ایشان باشم! دوست داشتم طوری بنویسم که خوشایند او باشد! مثلاً نثرهای کمی متمایل به شعر که عاشقانه باشد و نباشد! جریان به همین شکل ادامه پیدا کرد تا یک‌سال بعد، مرداد بود و من، رسماً کم آورده بودم! دلم خودم را می‌خواست که علاوه بر عاشقی و مهربانی و خنده‌رویی، بلد بود غم‌گین باشد و گریه کند و افسرده برود! یک خودِ تمام عیار! همین شد که در یک اقدام آنیاینجا همیشه جنوب نیست و هستِ چهار ستاره مانده به صبح ممکن شد.

عنوانِ وبلاگم را از شعر نامه‌ی مانا آقایی انتخاب کرده بودم که البته دو، سه هفته بعدتر، این شبکه چهاری‌ها ضایع‌اش کردند و حال مرا گرفتند با دو قدم مانده به صبح. علاوه بر این، یکی هم در وبلاگستان، اسم‌دزدی کرده است و با همین عنوان وبلاگ می‌نویسد. فلسفه‌ی اینجا هیچ نبود مگر هر چه می‌خواهد دلِ تنگت بگو! ما هم پای‌بند همین فلسفه بودیم تا الان. البت، یک قولی هم داده بودم به خودم که هی زده‌ام زیرش! قول داده بودم بعدِ آمدن به اینجا، بی‌خیالِ آن دوستانِ سابق بشوم در اینجا همیشه جنوب که بی‌خیال نشدم و بعد از دو، سه ماه باخبرشان کردم که وبلاگ تازه‌ام اینجاست. قول بعدی هم این بود که دیگر با هیچ نفری در وبلاگستان از درِ دوستی وارد نشوم و دلم نخواهد کسی را ببینم که با عرض شرمندگی! یا در کمالِ خوشبختی! فقط همان یک‌ماه اوّل طاقت آوردم و درست از یکم مهرماه دور ِ دید و بازدیدهای وبلاگی‌ام آغاز شد و ….

 در ۱۰روزه‌گی!

قصدم این بود که بعد از ۷۶۵‌اُمین پُستِ اینجا، کوچ کنم به نشانی دیگری. وردپرس را دوست دارم بیشتر به خاطر امکانِ برچسب‌بازی‌اش. امّا، دست‌آخر منصرف شدم. دلم نمی‌آید. ولی، در سبک و شیوه‌ی اینجا باید تغییری بدهم که هنوز نمی‌دانم چه تغییری؟! اوّلی‌اش، شاید همین ستون روزانه‌ترها باشد. دوّمی‌اش، حذف برچسب‌ها. شاید هم دیگر درباره‌ی کتاب‌هایی که می‌خوانم در وبلاگم ننویسم و بسنده کنم به بوک فید. امّا، به شکل و شمایل اینجا کاری ندارم. تا سال بعد و همین وقت باید نارنجی بماند و آن دخترک هم لوگویش باشد!  … ووو … باقی بماند برای بعد. اینک، سال جدیدِ وبلاگی را با نام و یادِ خدا آغاز می‌کنیم باشد که دیگر، صبح شود!

پیوست؛ تشکّراتِ زیاد از آقای یادداشت‌های دم‌دست، بانوی خیاط باشی، هومن عزیز و میلاد جان!

در ادامه‌ی این بازی و در راستای این وعده‌، دیگر می‌شود درباره‌ی شخصِ شخیص ناهید خانوم نیز نوشت که بدونِ شب بود، باران بود، تو هم بودی و من … نیز، بسی مهربان بود و خوش‌رو و صبور و عزیز … گیرم، مثل آن شب، فرصت نبود برای پُرحرفی‌های دخترانه‌ی پُرخنده ولی، قرار‌های ملاقات بعدی در راه است به زودی …

راستی، حالا من گفتماگر دوست داشتید، بنویسید. دوست نداشتید هم … خب، ننویسید.” ولی، شما دیگه … هیچی اصلن.

+ از بساط هر شبه

قصّه از اینجا شروع شد که شبی از شب‌ها، توکا حوصله نداشت …

حسب الامر ِ حضرت ایشون، درباره‌ی همگی شما که نه! درباره‌ی عدّه‌ای می‌نویسم که دیده و شنیده‌ام ایشان را. عدّه‌ای که جدای عالم اینجا، در واقعِ زندگی هم مابه‌ازای حقیقی‌شان را رؤیت کرده‌ام و می‌شناسم‌شان به لحن و چهره و زندگی کردم باهاشان؛ کم و زیاد…

رسم و سنّت بازی وبلاگی بر دعوت است. آیین بازی می‌گوید هر کسی که نوشته‌ام درباره‌اش، دعوت‌ دارد از سوی من. اگر دوست داشتید، بنویسید. دوست نداشتید هم … خب، ننویسید. برای من که، سخت‌ترین فعل عالم بود این بازی. جانم به لب رسید تا با کلّی تقلب، یکی، دو سطر نوشتم درباره‌ی دوستان. حقیقتش، خاطرم جمع نیست. دوست داشتم اجابت کنم دعوت آقای محسن فرجی خوبم را. ضمن اینکه، خبر بدهم از احوال بهتر پدرم. علی ایّ حال، نگرانی‌مان بابت عوارض پس از سکته است. با هر چقدر کفرگویی، هنوزم معتقدم “تحتِ کلٌ بلاء، ولاء” به قول رابیندرانات تاگور؛ خدا به انسان می‌گوید/شفایت می‌دهم/ از این رو که آسیبت می‌رسانم/ دوستت دارم/ از این رو که مکافاتت می‌کنم.

* * *

امپراتوری فراموش شده؛ مرد کوچک من است این شازده‌ جان!

نمایندگی مجاز؛ آقای محمّدرضا زائری عزیزم … بچّه که بودم، وقت نوجوانی‌ام، برای من همان بود که مثلن بابالنگ‌دراز برای جودی ابوت. ایشان یکی از مؤثرترین انسان‌هایی هستند که از سرنوشتِ من عبور کرده‌اند و  محال است که ذهنم خالی شود از یادِ همیشه خوبش و قلبم از مهربانی زیادش … هنوزم معتقدم از معدود نفراتی است که می‌توان او را انسانی دانست که همیشه مراقبِ آن دلِ سبز و آسمانی‌اش بوده است. خانه‌ی روزنامه نگاران جوان خوش‌خاطره‌ترین اوقاتِ زندگی‌ام بوده است به لطف و زحمت و همّت و محبّت ایشان.

از زندگی؛ خانوم دکتر شیرین احمدنیا؛ استادِ همیشه خوبِ من! پیش از این، نوشته بودم که؛ شاید بیشتر از هر کسی، در او دیده‌ام این نوع از بزرگ‌واری و بزرگ‌منشی را، که نیازی ندارد دیگران را تحقیر و یا کوچک فرض کند بس که زنِ توانمندِ هوشمندِ پُر از محبّتِ درونِ او زنده است و همراهِ و همگامُ زندگی‌اش. نه اینکه، تنها در خلوتِ خویش بزرگ باشد با عقایدِ روشنفکرانه‌ی انسانی و در جمع، از آن عدّه مردمانی که به قول شاعرش، در حالی که به تو دست می‌دهند، طناب دارت را هم در ذهن می‌بافند! انسانِ بی‌نظیری است در شدّتِ رفاقت و معرفت … (+)

کوچ؛ محال است من حرف بزنم، یکی در میان اشاره نکنم به آقای ابراهیمی و اینکه چقدر مرد است و چقدر دوستش دارم من. وبلاگش، سوت و کور است و حوصله نمی‌کند برای حضور جدّی در اینجا. منتها،  از معدود نفراتِ انرژیکی است که می‌شناسم و برای من این خاصیّت را دارد که شارژم می‌کند برای زندگی. زیادی شاد است و شوخ‌طبع و خیال نکنم، کسی عصبانیّت او را دیده باشد. به شدّت صبوری می‌کند در برابر دیگران و مسائل و مصائب زندگی و کار و حرفه و … و البته من! غایت القصوایم هستند.

کویر؛ بیشترین خاطراتِ من از تاراز برمی‌گردد به یک باکس ِ آکواریومیِ تدوین، وقتی که او جدّی، می‌نشست پشت مونیتور، یک لیوان چای و سیگار هم بود روی میزش. من آن طرف، از پشت شیشه، تقّه می‌زدم که اجازه بدهد بروم داخل؛ بعد هی شوخی و شیطنت او بود و شلیک خنده‌های من و سرزنش‌هایش که دختر! اینقدر بلند نخند!!! برادری عجیبی در خونِ این پسر موج می‌زند. به نظر من، تاراز انسان شگفتی است با شخصیّتی خاص و نبوغی ممتاز. اگر حرف‌هایش را شنیده و خنده‌هایش را دیده بودید، می‌دانستید شعرهایش چقدر شبیه همان حرف‌ها و خنده‌هاست؛ تلخ و گزنده، شیرین و امیدوار هم.

یادداشت‌های دم‌دست؛ گیرم، پُرغرور و خودخواه به نظر برسد ولی، این همه از سر تکبّرش نیست. آدم خاصی است با جهان‌بینی ویژه و معرفتی کم‌نظیر که فهم و شعور خوبی دارد و البته، باهوش است؛ خیلی. همیشه رشک بُرده‌ام به توانایی‌های بی‌اندازه‌اش و قدرت شگفتش برای تأثیرگذاری.

پرواز تا ناکجاآبادها؛ این وبلاگ، گوشه‌هایی است از زندگی نه چندان پیچیده‌ی صدرا امانیِ پُر شور و شیطنت که سِمت نوه‌گی ما را دارد و آن‌چنان می‌اندیشد و رفتار می‌کند و می‌نویسد که ذاتش آن‌گونه است؛ معصوم و مؤمن و متفکّر.

کوچه پشتی؛ خیال می‌کردم خیلی سخت و دشوار باشد ارتباط برقرار کردن با یک روحانی که دوستان، حتّا در وبلاگ، حاجی خطابش می‌کنند. بعدتر، ثابت شد بهم اصلن این‌طوری نیست. میم. ‌غریب خوش‌فکر است و روزنامه‌نگار و دوستی رفیق؛ بی‌منّت و پُرلطف …

انار؛ دوستی‌ام با سارای فعلن تارکِ وبلاگ، پُرفراز و نشیب بود و هست. هر چه بهانه نیز، کارگر نیفتاد تا ما سر خویش بگیریم، برویم سیِ خودمان و هنوزم، گرم است بازار رفاقت‌مان و چه بسیار نقشه که در ذهن داریم برای در رکاب‌ بودن‌های آینده …

سقاخانه؛ من که می‌گویم از سری فرشته‌های خوب و کوچکِ خداست که جا مانده روی زمین. هابیلِ به شدّت زنده‌ای دارد؛ مظلوم و معصوم.

خیاط‌ باشی؛ حیف اهل من بمیرم، تو بمیری نیستیم جفت‌مان وگرنه، می‌نوشتم که …

بگذاریم و بگذریم؛ واقعن، باید بگذاریم و بگذریم؛ من و احسان. به گمانم هر دو دلگیر و دلخوریم از همدیگر!

کلک شبانه؛ خیال می‌کردم بداخلاق باشد و جدّی. نبود. نیست. اهلیّت دارد با اندیشه.

غزلداستان؛ پس از آن اعتراف سابق، اینک، اعتراف می‌کنم گاهی، جگرسازه‌ترین می‌شوند ایشانِ مرکّب از نوش و نیش …

تادانه؛ مُدام توی چشم هستند انگاری. کلّی ملّت پاپی ایشان شده‌اند از برای حکایت ساختن درباره‌شان. به نظرم، خیلی دل دارد. توی نخ خودش است و جهانِ محلّی داستان‌هایش. خُلقاً مردِ خوبی است که سفارش‌های سزاواری را هدیه کرده است به من در باب خواندن و نوشتن. برخلاف ظاهر، مهربان است در ذاتش.

سیناپس؛ سوّم بار ندارد. دوّم بار، درد دیدن باعث شد یکّه بخورم از اینکه توانسته بود با یکی، دو سطر داستانکِ موجز و مؤثری بنویسد. اوّل بار، از این متحیّر بودم که چطور توانسته اینقدر بزرگ شود با اختلاف سن کمی که داریم؟!!!

گندم؛ مانند خبری بود که هی خوابش را می‌دیدم؛ خوشایند و خوش‌تیپ! آنقدر که مصاحبت و معاشرت با او، چیزی کم ندارد از عرش را سیر کردن.

نشانی او؛ خداییش، آدم چه‌طوری باید جرأت کند بعدِ سمفونی رنگ‌ها که غزل‌های عاشقانه‌اش به حرمتِ حضور و ناز نفس‌های او سروده شده است، حرفی بزند یا چیزی بنویسد درباره‌ی جاناتانِ جان؟ خیال کنم تکرار چند سطر کوتاه از کتابِ ریچارد باخ کفایت کند برای اینکه دست‌گیرتان بشود چقدر عظمت دارد نگاهِ زلال این خانوم و چقدر وسیع است قلبِ مهربانش؛ جاناتان هر چه بیشتر درس های مهربانی را تمرین می‌کرد و هر چه بیشتر برای دانستن درونمایۀ عشق می‌کوشید شور باز گشت به زمین در او بیشتر زبانه می‌کشید. زیرا، به‌رغم گذشتۀ پر از تنهایی‌اش، جاناتان مرغ دریایی برای آموزگار شدن به جهان آمده بود و راه شکوفا نمودن عشق این بود که حقیقتی را که خود دیده بود به مرغی که تنها فرصتی برای دیدن حقیقت می‌خواست بنمایند.”

حسین پاکدل؛ در همان یک‌بار دیدنش نیز می‌شد پی برد چقدر باصفا است با آن چهره‌ی خوبِ همیشه پُرلبخندِ مهربان.

ییلاق ذهن؛ دختری نجیب و پاک و استوار و یکدست که من انگشت به دهان مانده‌ام از زیادی حیرت، بس که مؤدب است!!!

سوء هاضمه؛ پیش از این اعلام کرده‌ بودم، اکنون، با تأکید بیشتر، تکرار می‌کنم که محمّدرضا زمانی هیچ نیست مگر این همه. ما از هر نوع تبلیغ مثبت درباره‌ی ایشان حمایت می‌کنیم به شدّت.

کی فکرشو می‌کرد؟؛ شخصیّت خاطره استوار است و عاشق؛ بی‌کینه و بدی؛ بی‌شکیب برای اوقات تنهایی و پُرشکیب برای تربیت عسلی …

فلک را سقف بشکافیم؛ برای مملکتِ خراب‌شده‌ی اینجا متأسفم که می‌گذارد کیوان رخت به خارج بکشد و فرار مغزها بشود!!! محشور شدن با او، بهجت و لذّت دارد؛ زیاد.

* * *

پی.‌نوشت ۱ )؛ ترتیب برمبنای قدمتِ آشنایی است و دوستی.

پی.‌نوشت ۲ )؛ تسویه حساب با خیاط را موکول کرده‌ام به وقتِ مقتضی. منتظر باشید.

پی.‌نوشت ۳ )؛ بیشتر عکس‌ها سرقتی است. حلال کنید.

بهانه؛ به دنبال راه‌کارهای خلاقانه‌ی عرضه‌ی ادبیات در اینترنت

اوّلین بار، وقتی در آزمون استخدامی وزارت ارشاد شرکت کرده بودم، چند سال قبل‌تر، آنجا بود که فهمیدم این وزارت‌خانه‌ی محترم بر خلاف عنوان، مثبت نیست اصلن. در حیاط آن مؤسسه‌‌ای که محل برگزاری آزمون بود، طبق عادت و سنّت‌مان، با چند نفری دوست شدیم که چهارتاشان آقا بودند و یکی خانوم. همگی کارمندهای قراردادیِ اداره‌های مختلف ارشاد در شهرهای دیگر و تهران. یکی‌شان، آقایی، سن و سالی هم داشت برای خودش، با صاحب منصبی رفاقت داشت که از سؤالاتِ آزمون باخبر بود و در نتیجه، ایشان نیز باخبر شده بودند ناگزیر. ته حرف و بحث‌مان، هم برای اینکه من رقیب او محسوب نمی‌شدم و هم برای اینکه،کمی سر و گوشِ آقا می‌جنبید! چندتایی از سؤالات را به ما هم گفت تا … بعد از آزمون هم، کلّی پیگیر ما بود تا هر طوری که شده کارمان را درست کند و ما هم … نمی‌دانم. من دوست دارم آدم شریفی باشم و خوب زندگی کنم. از بازی کردن و بازی دادنِ دیگران خوشم نمی‌آید. گیرم، حساب‌کارانه‌اش این بود که … بگذریم. این بار اوّل، …

دوّمین بار، قرار بود آقای ارشاد داستان‌گونه‌ای از ما را بخواند و نظر بدهد درباره‌اش. بعدِ کلّی وقت، خواند و نظرش را داد و بی هیچ اشکالی، مجوز صادر کرد برای چاپ‌اش. فقط باید دو جمله از آن حذف می‌شد به دلیل اشاره به صادق هدایت! من نفهمیدم چرا. منتها، خودم به عوض ارشاد پشیمان شده بودم دیگر. کلّن، نوشته‌ی مزخرفی بود که الان خودم هم خنده‌ام می‌گیرد از آن. آقای ناشر کلّی به به چه چه کرده بود که نه خانوم! شما اشتباه می‌کنید. این شاهکار است که شما نوشته‌ای! البته ایشان هم سر و گوشش می‌جنبید کمی! ما بی خیال شدیم رسمن. به آبروریزی بعدی‌اش نمی‌ارزید! چند سال بعد را تصوّر کنید که ما نویسنده‌ی شهره‌ای شده‌ایم با همچون اثر چرت‌گونه‌ای در کارنامه‌مان. دل‌مان نیامد اعتبار فردای‌مان را در عنفوانِ جوانی به باد بدهیم. گیرم ارشاد نمی‌فهمد چی خوب است و چی بد؟! من که می‌فهمم! ضمن اینکه، ما آدم شریفی هستیم و خوب زندگی می‌کنیم و اصلن، هیچ رقمه راه ندارد که با یکی از در دوستی‌های خصوصی‌تر وارد شویم. ما با همه دوستیم. مهربان حرف می‌زنیم و احساس رفاقت می‌کنیم. همین. بیشترش، ما از اون دخترا نیستیم!

این دو مورد را نقل کردم هم برای تأکید بر آن سیستم بیمار در ارشاد که مرض لاعلاجی هم شده است انگار و هم بابت اینکه، خانوم پونه خانوم هم در افتتاحیه‌ی بحث گریزی زده بودند به وبلاگستان و این از تن‌نویسی‌های زنانه و چه و چه! بیشترین مشکل سانسورجاتِ ارشاد نیز ربط دارد به همین که مثلن ننویسین پست.ان، بنویسین سینه! اون وقت ما اگر به جای پست.‌ان بخوانیم سینه هم شرفِ خودمان حفظ می‌شود و هم آن پُشتِ صحنه‌ی کثیف حذف می‌شود لابُد! منظور دیگری هم داشتم از این دو نقل، من درباره‌ی مقررّات و قوانین ارشاد و درست و غلطش، آن روابطِ نشسته به جای ضابطه و بازی‌های دیگری که مرسوم است و نهایتش می‌شود مافیای ادبی! چیزی نمی‌دانم. در کامنت‌دونی وبلاگِ یکی از نویسنده‌های دوست، گاهی خوانده‌ام این کامنت‌های بی‌نام و نشان را. بیشتر برای خودم متأسف شده‌ام که می‌نشینم ادبیاتِ چنین آدم‌های حقیری را می‌خوانم و دچار توهّم می‌شوم بعضن، که چه انسانِ بزرگی نشسته است پُشتِ این کلمات! پس، یک‌طورهایی خانه از پای بست ویران است و با خلاقیّت ما هم راه که هیچ، روزنی نیز گشوده نمی‌شود مگر رنسانس رخ دهد و …

شایان ذکر است که من از خواندنِ نسخه‌های پی.دی.اف و کتاب‌های الکترونیکی متنفرم. ترجیح من به کتابِ کاغذی و چاپی است. با معرّفی و نقد کتاب موافقم. زیاد. بیشتر کتاب‌هایی را می‌خوانم که پیش‌تر درباره‌شان خوانده باشم یادداشت یا پیشنهادی را. راه‌اندازی سایت جامع درباره‌ی کتاب و کتابخوانی خوب است برای فرهنگ‌سازی. حالا اینکه، سایت‌های ادبی چقدر عُمر کوتاه و اندکی دارند … بماند!!! فروش اینترنتی هم عالی است. حالا اینکه، اصلن بازار الکترونیکی ما در چه وضعیّتی قرار دارد و چند ناشر هستند که سایت درست و درمان دارند … بماند!!! برای آثار مجوز نگرفته‌ی رد شده هم می‌شود همان کاری را کرد که برای سنتوریِ مهرجویی اتّفاق افتاد! اصولن، در مملکتِ ما هر حرکتِ خلافی مورد استقبال قرار می‌گیرد و بعد هم، آنقدر شرافت داریم همگی که پول اثر را واریز کنیم به حسابِ نویسنده‌ی محترم. تازه، این امکان هست که خودمان هم بشویم واسطه و دلالِ قضیه، اشتغال‌زایی هم دارد. مثلن، من جلوی متروی کرج می‌ایستم و … کلّی، در مسیر تحقّق برنامه‌ی چهارم توسعه هم مؤثر واقع می‌شویم البت!

یک‌چیزی هم بنویسم در آخر، پارسال، زمان نمایشگاه، رفته بودیم غرفه‌ی سوره‌ی مهر، چندتایی کتاب خریدیم با زهره، لبخند مسیح را نداشت آن روز، اسم و رسم و آدرس ما را گرفتند که کتاب را برایتان می‌فرستیم. ما گفتیم پولش را بدهیم الان؟ گفتند نه! چند روز بعد، پستچی محترم کتاب را آورد جلوی خانه‌مان با بسته‌بندی و شیک و پیک! یک نامه‌ای هم بود درباره‌ی نحوه‌ی پرداخت هزینه‌ی کتاب و شماره حساب و از این حرف‌ها، من این حرکتِ سوره‌ی مهری‌ها را دوست داشتم. تلفن هم زدم، تشکّر کردم. کتاب هزار تومان قیمت خورده بود به نظرم که کلّی بیشتر هزینه‌ی همان پست و بسته‌بندی اش می‌شد! خُب، مثبت است انجام چنین کارهایی برای توسعه‌ی فرهنگ کتابخوانی. یا پیش فروش کتاب هم اقدام خوبی است. همان کاری که انتشارات نیستان کرد برای طوفانِ دیگری در راه است. موافقِ این نیستم که کلهم یک کتاب در اینترنت منتشر شود! که چی؟ همین‌قدر که کتابی معرّفی شود به قدر کافی و نهایتش، یک یا دو فصل از آن در وب نیز دردسترس باشد بس است. (مثل این صفحه و لینکای مؤثرش درباره‌ی طوفانِ دیگری در راه است.) اصلن، چرا راه دوری برویم، با وجودِ همه‌ی حرف و حدیث‌هایی که پیش آمد درباره‌ی چرایی مورد توجّه قرار گرفتنِ اژدهاکُشانِ آقای علیخانی، ولی به نظر من، نویسنده‌های دیگر نیز باید یاد بگیرند از ایشان، (یادم هست یک‌جایی خواندم که ایشان برای معرّفی کتاب چه کرده بودند، لینک آن را پیدا نکردم هنوز) اثر تبلیغات را دست کم نگیرند در میزانِ فروش کتاب‌هایشان. می‌بینید که اژدهاکُشان هم به چاپ سوّم رسید! بزرگ‌ترین خلاقیّت همین است که کتاب بخوانیم. هم مؤثرتر است و هم عملی‌تر. چند درصد کتاب‌های چاپ شده را خوانده‌ایم که غصّه داریم برای آن کتاب‌های هنوز چاپ نشده؟ برای دور زدنِ سانسور ارشاد هم یک کاری می‌شود کرد، مثلن نویسندگان فعّال‌تر و هوشمندتر عمل کنند، رضایت بدهند به چاپ کتاب بر طبق همین موازینِ نمی‌دانم از کجا آمده‌ی ارشاد، آن بخش‌هایی را که می‌دانند حذف  می‌شود و ارشاد تأیید نمی‌کند را منتشر کنند در اینترنت. اگر اینقدر ارزش پیگیری داشته باشد کتاب‌شان، خواننده دنبال می‌کند داستان را. زیاد هم خلاقیّت و نوآوری لازم ندارد! کلّی راه کشف شده وجود دارد که کسی آنها را نرفته است هنوز. کمی همّت لازم است. همین.

ته نوشت؛ به نظر من، بیشتر بازی بزرگان است. دستِ همه‌شان توی یک کاسه است. اینکه بنشینیم و غصّه بخوریم و هی بگوییم ارشاد فلان است و بهمان، طفلک ما!!! دردی دوا نمی‌کند از کسی. مثلن، عاقبتِ یعقوب یاد‌علی! به کجا رسید؟ من آدم ساده‌ای هستم. از دودوزه‌بازی سر درنمی‌آورم. بدبین هستم به حرفِ خیلی از همین ناشرها، نویسنده‌ها، مترجم‌ها. یک‌جای اساسیِ کار ِ همین آقایان و بانوانِ اندیشمند با دغدغه‌های فرهنگی‌شان می‌لنگد و کمتر حرفه‌ای عمل می‌کنند. گیرم آن اتحادیه‌شان هم نامه نوشته باشند برای ارشاد. کجا ارشاد تحت‌تأثیر یک نامه‌ی خشک و خالی قرار می‌گیرد؟  ما هم گیرم معرفتش را داشته باشیم، هزینه‌اش را از کجا تأمین کنیم برای انجام حرکت‌های محیرالعقولِ فرهنگی؟ صرفِ رؤیاپردازی فایده ندارد. دارد؟