بایگانی برای دسته ‘Life is Beautiful’:

از یکی دل‌بر روایت می‌کنم *

پنجشنبه, دی ۲۴م, ۱۳۸۸

از دی‌روز یک کتاب تازه دارم در کتاب‌خانه‌ام. می‌دانم هربار که کتاب را دست بگیرم، لبخند می‌زنم و به روزهایی بازمی‌‌گردم در گذشته‌ام، نزدِ مهربانیِ چشم‌هایِ تو که برای اندوهِ مُدامِ من خیس شده است.
توی دلم با تو قرار می‌گذارم، ساعت چهارِ عصر در چهار راه ولی‌عصر و بعد، خیابان را بالا می‌روم و دنیا را طوری فرض می‌کنم که دوست دارم مثلِ دوست‌داشتنِ عطرِ دست‌های‌ات که لابه‌لای انگشت‌های‌ام لانه کرده است.
در خاطره‌های‌مان دیگر تن‌ها نیستم و تو، هنوز دور نشده‌ای. می‌نشینم روی نیمکتی که توی سالنِ سی‌نما قدس است و منتظرم برگردی و سؤالِ ساده‌‌‌ای را بپرسی:«دست‌مال داری؟»
خاطره‌هایی در زندگی‌ آدم است که تو به آن‌ها اسیر می‌شوی. درحالی‌که با یک لحنِ خوب سکوت کرده‌ای، دیگری را می‌بوسی و به داستانِ تازه‌ای وارد می‌شوی که همه‌ی عناصر آن از متن کنار کشیده‌اند تا تو بدرخشی. تویی که موضوع و درون‌مایه یا طرح و شخصیّتِ اصلیِ داستان نیستی، فقط رؤیایی.
چشم که باز می‌کنم، می‌بینم رفته‌ام تا کافه‌ی سپید و سیاهِ نرسیده به خیابان فاطمی. حسِ صندلی را جدّی نمی‌گیرم و کیکِ شکلاتی را هم. دیگر خوش‌مزه نیست. خودم را به نفهمی می‌زنم تا باور کنم هستی. کلمه‌های تازه‌ای اختراع می‌کنم تا بوی آن روزی را که با هم آمده بودیم این‌جا، به ام‌روز بکشانم.
پارکِ ساعی هنوز هم دنیا را قشنگ‌تر نشان می‌دهد حتّا با هق‌هقِ من، آن‌روزی‌که بغض‌ام ترکید و نشستی کنارم، سرم را گذاشته‌ بودم روی شانه‌ات و کُفری بودم چرا احساس می‌کنم بدجور تو را دوست دارم، از ته دل.
تا برسم به پارک ملّت، هی طعم لب‌های‌ات را مزه‌مزه می‌کنم. ذهن‌ام را از هر موضوعی خالی کرده‌ام تا بیش‌ترین تصاویر را به یاد بیاورم. می‌شمارم: لذّت و خیال و خاطره. دوست دارم جهان را از نگاهِ خودم ببینم. انگار هزار مرغِ عشق کوچ کرده باشند به چشم‌های‌ام. ناگهان عید می‌شود و باران می‌بارد و در متنِ جهانی ساکت، صدای اوّلیّن هم‌قدم‌زنیِ خیسِ ما در حافظه‌ی خیابان ولی‌عصر ثبت می‌شود. امّا، تابستان. بوی داغِ آسمان و روزهای بلند انتظار. وقتی‌که آدم خودش هم خودش را نمی‌فهمد تا آن اذانِ مغرب، وقتِ افطار بود و هر نفس‌مان ذکر بود برای یادآوری، هر بوسه‌مان شکر بود برای سپاس‌گزاری. معجزه از کنارِ آن شب بود که به مسیر غم‌انگیزِ زندگی‌ام ریخت و روزهای تازه به نیّتِ روایتِ دیگری آغاز شد. کی در کجای جهان، خوابِ این اوقات را می‌دید که از زندگی من می‌گذرد؟  هنوز هم خیابان ولی‌عصر، من و تو.

می‌دانم از این‌روزهای نیمه‌جانِ دوری به زندگی می‌رسیم نشان‌به‌نشانِ آن نامه‌ی سفارشی با کتابی که در پاکت بود و بیست و سوّم‌دی‌ماه دریافت شد تا من آهسته به حرف بنشینم و با تو از تو بگویم.  

پی‌.نوشت)؛ به قولِ حضرتِ شاعرش*  هر چه ما در شکر تقصیری کنیم/ عشق کفران را کفایت می‌کند.

شب تاریک و بیم مُوج و گردابی چنین هائل

دوشنبه, اردیبهشت ۷م, ۱۳۸۸

life-is-beautiful-1

… کمی مانده به صبح، در امتداد همه‌ی بی‌خوابی‌ها، گویی از آن جهان رسیده‌ام حالا با چمدان و چتر، کتاب‌هایم و یکی دو چند خاطره‌ی قشنگ که آدم دل‌اش بخواهد روزگار را به اقتضای احوالِ آن خاطره به گردش درآورد و کام‌روایی و خوش‌دلی … علی‌ایّ‌حال، تمام شب را غزل غزل گریسته‌ام با ترانه‌ای که تو گفتی. نبودی تا ببینی آن علامتِ سؤالِ درشت را، وقتی نشسته بود توی نی‌نی چشم‌هایم و با لحنی پُرکنایه می‌پرسید: همین نم نم غم، کنار تو خوبه؟ بعد هم نفهمیدی چه‌قدر دل‌ام می‌خواست تو این‌جا باشی، شب از ارتفاع پنجره بالا آمده است، جانِ من تا حلق. تو نوشته‌ای: نجاتم بده … گوگوش .. گوش کن … خوبه … می‌بینم هیچ‌وقتِ عمر، موسیقی خودم را هم نداشته‌ام که برای من خوب یعنی تو، که تو این‌جا باشی، شب ریخته باشد توی خیابان‌های شهر، دست مرا گرفته باشی، از خانه بزنیم بیرون، هی پرسه در کوچه‌باغ‌های ترانه تا ولی‌عصر حتّا، هوا هم اگر سرد بود تو «مرا گرم کن

کسی نگفته بود تو «به دل‌جویی ما می‌آیی» که حالا، وقتی می‌شنوم چه‌قدر هراس داری از درعهده‌ی این علاقه شدن، دُرُست احوال نباشم دیگر. ولی نمی‌دانم مرا چه افتاده است این‌روزهایی که خیال می‌کنم به تبعیدی ابدی دچارم؛ تبعید به دوری.

گریه می‌کنم از فقدانِ آرام به دل‌ام و نمی‌شود کلمه پیدا کنم برای روح‌لرزه‌هایم تا حرفی را بنویسم که کمربسته به آزارِ مُدامِ من. واژه طبیعتِ خوشایندی دارد محضِ بیانِ هیجان‌های جمیل و شوق‌های شورانگیز و نه این‌چنین پریشانی‌های هول‌ناکِ به ناخواست و تو که مرا خلاصه می‌کنی؛ «یک دختر با دلهره‌های لعنتی دوست‌داشتنی .…» و نیستی تا بعدِ گفتن «یه لحظه از من دور نشو» غرقِ بوسه شوی و آن کلامِ آخر که جا ماند از گپ و گفت‌مان که یادت بیاورم انسان هماره‌ی‌ مسئولیّت است و اهلیّتِ تو از همان وقت معلومِ من بود که رنگین‌کمان شدی پشت گریه‌هایم. کاش، خدای باری تعالی اجابت کند دعای بی‌رمقِ مرا در این شب که حتّا آه در بساط ندارم و کارگر بیفتد طلب، جان سپر شود در برابر بلا، به «عروق هوا» تزریق شوم با این شدّت اشک و در بی‌کرانه‌ترین کنجِ لاجوردیِ آسمان، دور و دور و دورتر شوم که «تو یافته‌ی منی در این راه/ من گم‌شده‌ی توأم در این چاه» و یک کاش و کاشکی بماند برای من، که دل‌ام می‌خواست تو پیرویِ فلسفه‌ی دوستِ شاعرت بودی، که وقتی شعر می‌خوانی، ترانه‌ای که تو گفته باشی آغازِ خجسته‌ای داشته باشد با حسی مبارک چون این؛«شاید که قسمت اینه، جمله‌ی ناامیداست / قسمت چیه خوب من، تقدیر ما دست ماست»

اینک، در اوقاتِ بی‌شکیبِ حالای عمرمان، با احتمالِ بزرگی برای نرسیدن، نشدن و ناکامی، نمی‌خواهم با تبِ تلخِ ترانه‌ای به استقبالِ روزگارِ نیامده برویم که هی تلقین کند بهمان «خدا ما  رو برای هم نمی‌خواست.» بیا دل بسپاریم به قول‌های قدیمی، باور کنیم هر که را سر بزرگ، درد بزرگ، هر که بام‌اش بیش، برف‌اش بیش‌تر … که فالِ من و تو فقط یکی‌ست با مطلع غزلی که هشدار می‌دهد از ابتدا «ولی افتاد مشکل‌ها.»

پی.‌نوشت)؛ نوشته بودم «چیزهای زیبایی برای دیدن هست. می‌خواهم آن‌ها را ببینم …» یکی از این زیبایی‌ها عشق است. می‌خواهم دوست داشته باشم.

{Photo}

Life is Beautiful

چهارشنبه, فروردین ۲۶م, ۱۳۸۸

life-is-beautiful

« چیزهای زیبایی برای دیدن هست. می‌خواهم آن‌ها را ببینم …»*

{Photo}

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta