چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

«علف پژمرده می‌شه، آهن زنگ می‌زنه و نادرستی روح آدمو می‌پوسونه. خدایا، ما گناه‌کارها رو ببخش.»

آنتوان چخوف، زندگی من، صفحه‌ی ۵۰

«می‌گن زن کمک‌دست مرده. من کمک‌دست می‌خوام چی کار؟ خودم به خودم کمک می‌کنم. آدم کسی رو می‌خواد که باهاش حرف بزنه نه کسی که همیشه لب‌هاش رو همه، یعنی منظورم کسی‌یه که شعور داشته باشه، احساس داشته باشه. وقتی آدم نتونه  دو کلمه با زنش حرف بزنه فایده‌ی این زندگی چی‌یه؟»

آنتوان چخوف، زندگی من، صفحه‌ی ۱۲۸

«هر آدمی خودش باید خوبی و بدی‌رو تعیین کنه، بدون این‌که منتظر بشه بشریت مسئله‌رو با تحول تدریجی براش حل کنه.»

آنتوان چخوف، زندگی من، صفحه‌ی ۶۳

«حقیقت این است که آدم‌ها کم‌تر به یکدیگر محبّت دارند. آن‌ها دارای این غریزه‌ی دیوانه‌وار برای زندگی هستند. امّا هرگز به چیزی غیر از شخص خودشان وابسته نمی‌شوند.»

یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف

«نوشتن باید لذّتی روزانه باشد.»

یادداشت‌های روزانه‌ی ویرجینیا وولف