بایگانی برای دسته ‘حاشیه بر متن’:

این ابری که من می‌بینم، بارانی خجسته در پی‌دارد …

یکشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۸

«زلیخا: عشق اگر دوام نداشته باشد که عشق نیست. هوسی کودکانه و گذراست. عمر کوتاه این جهان جای خود، عشقی عشق است که با مرگ تن نمیرد و در تلاطم حشر و نشر و قیامت هم دل از دست ندهد و دست از دل برندارد.
یوسف: حتّی اگر به معشوق نرسد؟
زلیخا: در وادی عشق، اصالت به رفتن است نه رسیدن.
یوسف: عاشق اگر امید نداشته باشد به وصال، چه‌گونه سختی این راه را تحمّل می‌کند؟
زلیخا: این وصال نیست که عشق را معنا می‌کند، این عشق است که به همه‌چیز معنا می‌بخشد.»

«یعقوب‌ترین یوسف، یوسف‌ترین زلیخا»، سیدمهدی شجاعی

یک زندگی دیگر

جمعه, بهمن ۳۰م, ۱۳۸۸

«فکر می‌کنم ما بیش‌تر به این خاطر بلیت بخت‌آزمایی می‌خریدیم که بتوانیم راجع به این گفت‌وگو کنیم که اگر برنده شدیم با پولش چه خواهیم کرد. یکی از سرگرمی‌های موردعلاقه‌ی ما این بود که در اغذیه‌فروشی استینبرگ بنشینیم و همان‌طور که ساندویچ می‌خوریم داستان ببافیم که اگر بخت به ما روی آورد، چه‌طور زندگی می‌کنیم. بازی کوچک بی‌خطری بود و از این‌که افکارمان به جولان درمی‌آمد، شاد می‌شدیم. حتّی شاید بشود آن را نوعی درمان نامید. کافی‌ست زندگی دیگری برای خود مجسّم کنید تا قلب‌تان هم‌چنان بتپد.»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)

زندگیِ اون‌جوری

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

«- به خودم قول دادم که این کار را تموم کنم. تا آخرش برم. از تو نمی‌خوام سعی کنی بفهم، اما خیال ندارم فرار کنم. تا حالا زیادی از همه‌چیز فرار کردم و دیگه نمی‌خوام اون‌جوری زندگی کنم. اگر پیش از اون‌که بدهی‌ام را بپردازم از این‌جا برم، از نظر خودم آدم بی‌ارزشی‌ می‌شم.
- مثل ژنرال کاستر حرف می‌زنی.
- درسته. همون حرفه: تحمل کن یا خفه شو.
- این جنگ درستی نیس جیم. فقط وقتت را تلف می‌کنی و پدر خودت را برای هیچ و پوچ درمی‌آری. اگر سه‌هزار دلار برات این‌قدر مهم، چرا براشون یک چک نمی‌فرستی؟»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)

مهم نیست چه اسمی رویش بگذاری

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

«منظور هم‌آن است. تو می‌خواهی به یک هدف پنهان فکر کنی. می‌خواهی به خودت بقبولانی که برای آن‌چه در جهان اتفاق می‌افتد دلیلی وجود دارد. مهم نیست چه اسمی رویش بگذاری – بخت، هم‌آهنگی، نیروی برتر – همه‌اش به یک چیز ختم می‌شود. این راهی است برای دوری از واقعیت‌ها، برای روبه‌رو نشدن با چگونگی حقیقی چیزها.»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)

نقطه‌ی صفر

سه شنبه, بهمن ۲۷م, ۱۳۸۸

«… بار دیگر به نقطه‌ی صفر برگشته بود و همه‌ی آن چیزها رفته بودند. چون حتّا کوچک‌ترین صفر، سوراخ بزرگ هیچ است؛ دایره‌ای چنان وسیع که جهان را در خود جا می‌دهد.»

موسیقی شانس (The music of Chance)، پل آستر (Paul Auster)

فرانی و زویی – ۴

یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

«تن‌ها دل‌مشغولی ِ هنرمند اینه که کارشو به کمال برسونه، کمال با تعریف خودش، نه با تعریفِ یه نفر دیگه.»

جی.‌ دی. سالینجر

فرانی و زویی – ۳

یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

«زویی؟ حالش چطوره؟»

«چطوره؟ خوب. حرف نداره. می‌خواستم بکشمش. همین.»

«بکشیش؟ چرا؟ چرا، جانم؟ چرا می‌خواستی زوییِ ما رو بکشی؟»

«چرا؟ چون می‌خواستم. همین!»

جی.‌ دی. سالینجر

فرانی و زویی – ۲

یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

«وقتی نفهمی که تن‌ها چیز مهم تو زندگیِ مذهبی بی‌طرفیه، نمی‌دونم چطور می‌خوای حتّا یه میلی‌متر پیش‌رفت کنی. بی‌طرفی، رفیق، فقط بی‌طرفی. بی‌تفاوتی.»

جی.‌ دی. سالینجر

فرانی و زویی – ۱

یکشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۸

«اگه متّه به خشخاش ِ معلّم‌ها – یا حالا استادهای – نالایق و بی‌سواد بذاری، می‌فهمی پنجاه درصدشون می‌تونستن یه مکانیک یا بنّای درجه یک بشن، امّا سرجای خودشون نیستن.»

جی.‌ دی. سالینجر

پرتره‌ی مرد ناتمام – ۵

یکشنبه, آذر ۱۵م, ۱۳۸۸

«آدم‌ها خیلی وقته دیگه چیزی رو انتخاب نمی‌کنند. اتفاق‌ها خودشون می‌افتند.»

امیرحسین یزدان‌بُد

پرتره‌ی مرد ناتمام – ۴

یکشنبه, آذر ۱۵م, ۱۳۸۸

«همه‌ی مزه‌ی خواب دیدن به این است که یک جفت گوش مفت پیدا کنی سر صبح و خوابت را تعریف کنی. خواب تنها چیز زندگی است که انگار تا نگفته‌ای، هنوز دارد می‌شود و شدنش تمام نمی‌شود مگر این‌که گفته شود و بعد یک‌هو هیبت هیولایی‌اش دود می‌شود ومی‌رود به هوای چیزهای راست‌ودرست؛ واقعیت‌هایی که هر کدام‌شان سببی دارند.»

امیرحسین یزدان‌بُد

پرتره‌ی مرد ناتمام – ۳

پنجشنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

«من هم مثل هر آدم دیگه‌ای احساس می‌کنم نیاز به یه آدم – فقط یه آدم – در کنارم دارم؛ کسی که مثل لنگر بتونم گاهی بهش گیر کنم و آروم و بی‌حرکت باشم. اما وقتی این لنگر خودش دنبال یه تخته‌سنگ باشه … اون‌وقت بهتره به هیچ‌چیزی فکر نکنم.»

امیرحسین یزدان‌بُد

پرتره‌ی مرد ناتمام – ۲

پنجشنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

«مشکل همینه. همه دل‌شون می‌خواد یه احساس درست، یه آدم درست واسه‌ی خودشون داشته باشند. یه جایی که مثل خونه‌ت، مثل شهری که توش زندگی می‌کنی باشه. هیچ‌کس از تنها موندن خوشش نمی‌آد. اما به محض این‌که به‌هم نزدیک می‌شیم، همه‌ی چیزهایی که یه روزی قند تو دل‌مون آب می‌کرد، می‌شه یه چیزی که دیگه بودش فرقی نمی‌کنه و نبودنش مثل گم کردن یه کلید، یه کتاب، یه چیزی که باید باشه. حالتو به‌هم می‌زنه.»

امیرحسین یزدان‌بُد

پرتره‌ی مرد ناتمام – ۱

پنجشنبه, آذر ۱۲م, ۱۳۸۸

«آرامش یه‌جور فحشه. مگه می‌شه کسی تو این اوضاع آروم باشه؟ همه به‌هم می‌پرند. ولی خب … مردِ آروم و لبخند به ‌لبی که یه‌جور مخصوصی نگاه می‌کنه، به‌اندازه‌ی یه مهمونی قابل‌تحمله.»

امیرحسین یزدان‌بُد

محاکمه در پائیز

جمعه, آذر ۶م, ۱۳۸۸

«هیچ قانونی از رنگِ سبز و بوی بهار حمایت نمی‌کند.»

عکس از این‌جا

خوراک وبلاگ

Free counter and web stats
Meta