چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

زن دارد از بچه تعریف می‌کند و می‌گوید از خواهرش قشنگ‌تر است. بچه قبول نمی‌کند و اصرار دارد که خواهره قشنگ‌تر است و برای زن از دست‌های نرم و لپ‌های تپل او می‌گوید. دو سه شب قبل‌تر هم برای من گفته بود که خواهرش را خیلی دوست دارد و بزرگ که بشود، حتمن با او ازدواج می‌کند. من؟ دلم می‌خواست بچه را بدزدم و برای خودم نگه دارم، ولی شبِ آخرِ سال ۹۴ دوباره سپردمش به پدر و مادرش. هفت‌صد کیلومتر گریه کردم تا برگشتیم خانه و خیال می‌کردم که فاصله اثر می‌کند و آرام می‌گیرم ساعتی بعد، ولی… جای خالی‌اش در زندگی‌ام بزرگ شده بود. در خانه راه می‌رفتم و اشک می‌ریختم که لنگه جورابش را پای تخت پیدا کردم. از اتاق زدم بیرون و شلوارک رنگی‌اش را روی مبل دیدم. گریه‌ام بیش‌تر شد. بعد هم نقاشی روی در یخچال و ماشین‌های کوچک و جانورهای پلاستیکی و… کمک کردند تا ساعت‌ها اشک بریزم و حالا، حتی آینه‌ی کوفتیِ بالای شومینه را دوست دارم و دیگر حرص نمی‌خورم به‌خاطر ترکیبِ بد و گچ‌بریِ بی‌ریختش. بچه روزی چندبار خودش را بالا می‌کشید تا بتواند موهایش را در آینه ببیند و چک کند که روی چشم‌هایش را نگرفته باشد. برای هولدرلین که می‌گویم، می‌گوید خل شده‌ام و چرا این‌طور می‌کنم و مگر یادم رفته که از شیطنت‌هایش کلافه شده بودم؟ یادم نرفته، ولی بچه‌ام رفته است و دیگر کسی را ندارم تا غذای مخصوص بخواهد و بخواهد برایش قصه‌های مرغدانی پُرماجرا را بخوانم. برای همین با قلبی فشرده و دلی تنگ به استقبالِ سالِ نو می‌روم، با غصه و گریه. این حالِ بد، نه من را آرام می‌کند و نه بچه را برمی‌گرداند، ولی…

می‌دانم باید شجاع باشم. گیج نشوم. می‌توانم.

ساعتِ تحویلِ سال خواب بودیم و هفت‌سین هم نداشتیم و هولدرلین گفت فال بگیریم و گفتم بگیریم و غزلِ عزیزِ حافظ مرهم شد برایم؛ ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار.. ببر اندوه دل و مژده‌ی دلدار بیار…

همه‌جا را سوت‌وکور و امن‌وآرام تصور کنید و بعد، اجازه بدهید ناگهان باد بیاید و بوزد و توی همه‌ی سوراخ‌ها سرک بکشد و لای درخت‌ها بپیچدد و سربه‌سر خاک بگذارد. می‌دانید، چشم‌هایتان پُر از گرد و غبار می‌شود و سرتان پُر از اوهام و آخ، فرض کنید تنها هم هستید و آن‌وقت، دل‌تان سرد و دست‌هایتان کرخت و مغزتان دنبال چاره می‌گردد برای فرار از لحظه‌ی بد، خیالات شوم و افکار پلید. همین می‌‌شود که به رسمِ هر سالِ هجدهم بهمنِ این هفت سال، می‌روم سراغ ترانه‌های تولّدم، هدیه‌ی هولدرلین‌ام. دوباره شعرها را می‌خوانم و روزها را مرور می‌کنم و از اشک‌ها تَر می‌شوم و از لبخندها شیرین و با مهرِ هولدرلین گرم…

شما هم لذّت ببرید از هفتمین ترانه‌ای که برای من سروده شده است:

هر روز می‌خوامت، هربار عاشق‌تر
دنیام دستاته، قلبم شقایق‌تر
رؤیا نمی‌بافم تا توی رؤیاتم
هفت ساله سرمست از انگور چشماتم
یلداترین شب رو خورشید بخشیدی
خندیدی و آخر رو گریه باریدی
تا گم شدم از من تو امن آغوشت
گفتن دوسِت دارم لب‌های خاموشت
تا صبح من چارتا ستاره مبهم بود
هفت سال پیش آخه چشمای تو کم بود
حالا که این‌جایی، هر روز می‌خوامت
عاشق‌تر از دیروز، تن‌سوز می‌خوامت

 

شعر/ترانه‌های قبلیِ هولدرلین را هم بخوانید؛

+ دست غم از زندگیم کوتاهه
+ ای خودِ آزادی، اتفاق افتادی
+ به دلم زندگی دادی
+ دارم فردامُ با رؤیات می‌سازم
+ قصّه‌ی فردای قشنگ
+ شروع یک رؤیای نو

هولدرلین می‌گوید اوقاتِ گه‌مرغی‌ام به مناسبتِ تولّدم هر ساله است و نمی‌توانم تکذیب کنم. از ساعت چهار صبح به بعد، ترش می‌شوم و غم توی گلویم باد می‌کند. به گریه می‌افتم و دلم می‌خواهد از خانه بزنم بیرون و رها شوم از زندگی‌ام. فرار همیشه رؤیای من بوده و نمی‌دانم… طبیعی است؟! از خودم می‌پرسم اصلاً باید طبیعی باشم؟ صحنه‌ای کلیشه‌ای توی ذهنم است که در آن پشت‌ پا می‌زنم به همه‌چیز؛ پل‌‌های پشت‌سرم را خراب می‌کنم و به مکان و زمانی دیگر می‌روم و گم می‌شوم در خودم. می‌دانم زندگی‌ام در ناآرامی و آسودگی‌ام در عدم است و خُب هیچ عقلِ دنیاداری هم طاقتم را ندارد، ولی چه باک؟

دوباره با شنبه شروع می‌شوم، شبیه سی‌وچهار سالِ قبل. امسال، کیکِ دکمه‌ای و شمعِ فارسی داریم. بچّه‌هایم تلفن می‌زنند. توگوشی و یواشکی تبریک می‌گویند، با کلمه‌های ساده‌ و لحن‌های خوش‌مزه. مغزم گرم است. مادرم برایم کفش می‌خرد و همسرم شرّ حشره‌های موذی را از خیالاتم کم می‌کند. دلم آرام است. آدم‌های لبخندهای زورکی و تعارف‌های الکی نیستند و جمعیتّی توی قلبم هورا می‌کشد. خلاصه، ابر و باد و مه و فلک و خورشید و همه درکارند تا قدم در راهِ بی‌بازگشت بگذارم و بروم و من؟ ممنونم. هنوز می‌توانم زندگی کنم و عاشق باشم و با تو بمانم.

* نام رمان ای. ال. کوینزبرگ

کارهای عقب‌مانده زیاد دارم، ولی انگار قرار نیست کاری انجام بدهم. هر روز به خودم می‌گویم که امروز دیگر خودت را خلاص می‌کنی. حریفِ خودم نمی‌شوم. صبح‌ها دارم فکر می‌کنم وبلاگم را بنویسم و عصرها از خودم می‌پرسم در این شهر چه می‌کنم؟ حساب‌وکتابم برای سال‌های این‌جا بودن، برای سن بچّه درست از آب درنمی‌آید. واقعیت این است که تابستان بعد هفت ساله می‌شود؟ چطور باید باور کنم؟ به فاطمه می‌گویم بیش‌تر از هر کسی من مادرِ بچّه‌ام و فکر می‌کنم حقیقت همین است. حتا اگر رابطه‌مان دور و دیر شده باشد و بچّه مجبور باشد پشت تلفن بپرسد که آن‌جا هم شب است؟ آن‌جا هم صبح شده؟ این‌جا برایش یک قاره‌ی دیگر است و من، در تبعید ابدی. الان می‌دانم که رابطه‌ی مادر و فرزندی نه به بستگی است و نه به نزدیکی. همیشه برایم عجیب است که مادرها در رابطه‌شان با بچّه حسابِ اندازه را داشته باشند و برای دوست داشتن فرزندشان قیدهای مسخره بگذارند، حتا فقط به حرف. که بگویند اگر درس نخوانی، اگر دیر بیایی، اگر عاشق شوی، من کم‌تر و یا دیگر دوستت ندارم. برایم عجیب است که کسی مادرِ یکی باشد، ولی بتواند بچّه‌های جهان را دوست نداشته باشد. مادرم می‌گوید بچه بزرگ می‌شود و پشت‌سرش را نگاه نمی‌کند که یادش بیاید من غم‌خوارِ سال‌های کوچک‌بودگی‌اش هستم. نمی‌دانم چرا باید به بعد فکر کنم و اصلاً چه باک؟ بچّه برود و من را هیچ به یاد نیاورد، از داشته‌های هم کم می‌شویم؟ من همه‌ی عمر وقفِ او می‌مانم به حرمتِ همین علاقه‌ی شیرین و همین روزهای عزیز که طرفِ قرارِ او هستم و او قرارِ دلِ من.

هولدرلین داشت تعریف می‌کرد چه گفته و چه شنیده و خلاصه، چه گذشته و من؟ هنوز اشکم درنیامده بود. سرم توی لپ‌تاپ بود و همان‌آن یک عکس و جمله از میچ آلبوم آمد رو صفحه‌‌ی هومِ فیس‌بوق و حرفِ آقای آلبوم آبی شد بر آتش. نقل‌قولی بود از یکی از کتاب‌هایش که می‌گفت اگر در زندگی‌ات فقط یک دوست واقعی پیدا کنی، از همه ثروت‌مندتری. اگر آن دوست شوهرت باشد، دیگر خوش‌بختی. حالا من ِ ثروت‌مندِ خوش‌بخت چرا باید گریه کنم؟ فقط از ذوق و شوق برای سال هفتم رفاقت‌مان! همیشه مبارکم هستی، رفیق!

عکس از این‌جا

برایم کتاب و کارت‌پستال خرید و عینکی که می‌خواستم، سفارش داد. گفتم شمع و کیک هم نمی‌خواهم. همین‌که برویم کتاب‌فروشی و بعد، کباب بناب بخوریم مشتی‌تر است و بیش‌تر خوشم می‌آید. خواستم دی‌شب را فراموش کنم و فکر نکنم چقدر غم‌انگیز است که این‌همه آزارم می‌دهند تا خوش‌حالم کنند.
حالم؟ زخمی و خسته‌ام. خشم و کمی سردرگمی و گاهی هم احساس خاک‌بر‌سری دارم. شکمم که دارد گنده می‌شود هیچ! رگ‌هایم هم دارد بنفش می‌شود. برای همین پیش می‌آید که از خودم بپرسم داری سقوط می‌کنی؟ و خودم را می‌بینم که دارد می‌دود. از فصل‌های رفته و برف‌های نیامده می‌گذرد و هم‌چنان به جایی نمی‌رسد. فقط شب‌به‌شب دراز‌به‌دراز می‌افتد کنار هولدرلین و از چشم‌هایی می‌گوید که او را نمی‌بیند. دل‌هایی که او را نمی‌خواهد. فردایی که او را دربرنمی‌گیرد.
خودخواهی و زیاده‌خواهی‌ام نمی‌گذارد آرام بگیرم و به روالِ معمولیِ زندگی عادت کنم. همین دیدو‌بازدیدهای شبانه و حرف‌های صد تا یک ‌غاز زنانه یا لبخندهای زورکی و تعارف‌های الکی. هنوز تخس و سرکش، شکننده و عجیب‌ام. برای همین پیش می‌آید که از خودم بپرسم داری سقوط می‌کنی؟ و خودم را می‌بینم که دارم می‌دوم. می‌دوم تا برسم.
به خودم که فکر می‌کنم یاد وقتی جایی کسی در بیست‌وسه سالگی‌ام می‌افتم و توی دلم ذوق می‌کنم به‌خاطر خودم. می‌دانم که هنوزم بلدم شجاع باشم و برای همین است که ام‌شب، دلم می‌خواهد سی‌وسه‌سالگی‌ام پر از خط‌های پایان باشد. پر از رسیدن. پر از شادی. پر از عشق.

خلاصه، تولدم مبارکم باشد و زنده‌باد سی‌و‌سه سالگی!

* شهیار قنبری

هر تابستان به پیشوازِ تو آمدن،
هزار فصلِ تازه به عمرم اضافه می‌کند …

هر روز، بیش‌تر از ده خبر، گفت‌وگو و گزارش درباره‌ی برنامه‌های دولت برای افزایش موالید، ازدواج و … می‌خوانم. اغلب، نماینده‌های مجلس و دکترهای روان‌شناس اظهارنظر می‌کنند و حرف‌هایی می‌زنند درباره‌ی ممنوعیتِ استخدام دخترهای مجرد، برگزاری سمفونیِ موسیقی برای ترغیب به ازدواج، اهدای سکه به دامادهای زیر بیست سال و … و وعده‌هایی از این دست. در سایت‌های خبریِ مختلف، پای همین حرف‌ها کلّی کامنت هست از ملّت که بیش‌ترشان به کارشناس/متخصص/نماینده/دکترِ توی خبر خندیده‌اند و بعد، درباره‌ی مشکلاتِ مورد بحث نوشته‌اند و راه‌حلی پیشنهاد داده‌اند که از روش و شیوه‌ی ارائه‌شده‌ی آن مسئول/کارشناس انسانی‌تر، عاقلانه‌تر و مفیدتر به نظر می‌رسد. مثلاً، کمیسیونِ فرهنگی مجلس از طرحی گفته بود که در آن دولت موظف می‌شد نیمه از هزینه‌های ازدواج جوانان را بپردازد. در کامنت‌های آن خبر، کاربران آقایان را ارجاع داده بودند به ناتوانی‌شان در پرداختِ وامِ ناچیزِ ازدواج و مسائلِ دیگر. این گروه از نماینده‌ها/روان‌شناس‌ها از بحرانِ جمعیّتی در پیش رو می‌گویند و هم‌پیمان شده‌اند تا به هر قیمتی ملّت را وادار کنند به زاد و ولد و خُب، به‌نظر من نیّت‌شان صلاح مملکت و بهبود وضعیتِ جمعیّتی نیست. در مقابلِ این گروه، گروه دیگری از کارشناسان و متخصصان هم هستند که حرف‌ها و نظرهایشان کم‌تر در رسانه‌های خبری منعکس می‌شود. این گروه دوّم معتقدند با کاهشِ نرخِ مرگ و میر مادران و کودکان، پیش‌گیری از وقوعِ قتل‌های ناموسی، حل مشکل ناباروری و … می‌توان رشد منفی جمعیّت را جبران کرد و برای ترغیب جوانان به ازدواج باید معضلِ بیکاری، کمبود مسکن و … را برطرف کرد. این حرف‌ها را نوشتم تا برسم به خبری که ساعتی قبل خواندم و در آن، دکترِ روان‌شناسی به خبرنگار ایسنا چیزهایی گفته که دود از کلّه‌ام بلند کرده است. اگر خواستید می‌توانید همه‌ی افاضاتِ سرکار خانوم را این‌جا بخوانید، ولی خلاصه‌اش می‌شود این‌که او گفته باید فرصت‌های شغلی زنان محدود شود تا مردان راحت‌تر بتوانند اشتغال داشته باشند و لازم است در پذیرش دانشجو، پسران در اولویت قرار بگیرند و اصلاً چه نیازی است که زنان سطوح بالای تحصیلی را تجربه کنند! شهناز خانوم نوحی معتقد است تحصیلات زنان باید فقط برای تربیت فرزند کافی باشد! شاید اگر وقتِ دیگری بود این‌قدر از حرف‌های شهناز خانوم دردم نمی‌آمد، ولی آخر می‌دانید دیشب کتاب «منم ملاله» را می‌خواندم که داستانِ تلاش‌های یک دختر شانزده‌ ساله‌ی پاکستانی است که به‌خاطر حق تحصیل زنان با طالبان جنگید و …. ملاله در این کتاب از فرهنگِ غیرانسانیِ حاکم بر افغانستان و پاکستان می‌گوید که به دخترها اجازه نمی‌دهند درس بخوانند و باید در خانه بمانند تا ازدواج کنند و … حالا، ما … ما با این همه ادعای فلان و بیسارِ فرهنگی واقعاً داریم به کجا می‌رویم؟

«مرگ نه با سال‌خوردگی که با فراموشی سر می‌رسد.»

گابریل گارسیا مارکز

:: از نیمه‌ی اسفند حرف از پیش‌وازِ بهار بود و بدرقه‌ی سالِ مار. هولدرلین گفت: «مریض نیستیم؟» گفتم «برای چی؟ این‌که برامون فرقی نمی‌کنه چه وقتی از ساله؟» گفت «آره. واسه من هر روز نوروزه، هیچ حس متفاوتی به روزای آخر و اول سال ندارم دیگه.» گفتم «منم. کلن خوش‌حالم.»

:: شب چهارشنبه‌سوری هم در خیابان‌های یزد می‌چرخیدیم، با الهه و ترنج. دو شب بود که آمده بودند خانه‌ی ما و همه‌چیز محشر شده بود. در فرودگاه، ترنج غریبی می‌کرد. بغلم نیامد و دلش نمی‌خواست سوار ماشین شود. الهه از قدرت مادری‌اش استفاده کرد و بچّه را بغل زد و نشست عقب. گریه‌ی ترنج درآمد، ولی با دالی‌بازی و کمی جیغ‌ و ویغ به خنده افتاد. وقتی رسیدیم به خانه، بهم گفت «خانوم» و خندیدیم. الهه گفت کلّی با بچّه تمرین کرده که بگوید رؤیا. گفت؟ نچ. بعد از دو،‌سه بار خانوم صداکردن، من شدم عمه‌اش و دیگر بی‌خیال نشد. الان، دلم می‌خواهد این‌جا باشد و صدایم کند عمه. بچّه‌ی ریزه‌میزه دوباره عاشقم کرده است. اصلن فکرش را هم نمی‌کردم. الهه را قبلن دیده بودم، یک‌بار و خیلی کم، در حدّ سلام و علیک. ترنج را هم از عکس‌هایش می‌شناختم، فقط همین. دو شب با ما بودند، ولی انگار عمری با هم بودیم. دچارِ سادگی و صمیمیتِ الهه و قند و نمکِ دخترک شده بودیم. وقتِ خداحافظی در فرودگاه، گریه‌ام گرفت. غافل‌گیر شده بودم. مدّت‌ها بود کسی را این همه زیاد دوست نداشتم و ده دقیقه مانده به ساعتِ ده آن شب، بهانه‌‌های عزیزم داشتند دور می‌شدند. بچّه تا جلوی گیت بغلم بود و جدا نمی‌شد ازم. در راه برگشتن به خانه، هولدرلین از حرف‌ها و حرکت‌های دخترک گفت و من، بیش‌تر گریه کردم. دلم می‌خواست ترنج توی بغلم بود و می‌گفت بادوم، بستنی، مگسی یا ازم می‌خواست راه برویم، بدویم یا روی پلّه بنشینیم. دلم می‌خواست الهه بود و برایش از توئیت‌های درفتِ توی سرم می‌گفتم، به قول هولدرلین. بعد از مدّت‌ها، کسی را داشتم که کنارم بود و حس می‌کردم می‌توانم به مهر و صبرش اطمینان کنم.

:: در خانه، دلم نمی‌آمد عروسک‌های پخش و پلا را جمع کنم و بگذارم روی کمد یا گل‌های مصنوعیِ زرد و بنفش را بچینم توی سبدهایشان. هولدرلین سرش را از پشت کتاب‌خانه بیرون آورد، به شیوه‌ی دخترک و گفت «سلام، خوبی؟» اشکم؟ دمِ مشکم بود دیگر. گریه کردم و نمی‌دانستم چرا این حالِ عجیب و قشنگ را دارم.

:: دیشب، سال نو را تحویل گرفتیم. دوّمین سفره‌ی هفت‌سین ما بود، بی گل و سبزه و ماهی. هولدرلین گفت «پاستیل ماهی بنداز توی ژله.» ژله‌ی آلوئه‌ورا درست کردم و دوتا پاستیلِ ماهیِ قرمز انداختم تویش و گذاشتیم روی میز. لباس نو نخریدیم و آجیل نداشتیم و کسی هم در یزد نبود تا به خانه‌اش برویم، برای عیددیدنی. پس خوش به حالیِ بیش‌تری کردیم و چندتا تلفن زدیم به پدرها و مادرها، برای تبریک و بعد، سیب و موز خوردیم و بادام، به یاد ترنج. دو، سه‌تا کلمپه هم مانده بود صدقه‌ سرِ الهه که با چای خوردیم. سیر و سیراب که شدیم، درباره‌ی روزهای خوب‌مان حرف زدیم، از شش سالِ قبل تا پارسال که همه‌ی روزهایش را با هم گذراندیم، خوب و جفت. فکری نداشتم. آخر، داریم خوش‌بختی را زندگی می‌کنیم، گیرم هنوز رنج‌ها و دردها و سختی‌ها در کمین‌اند تا ما را خفت‌ کنند و به زمین بزنند. ولی من می‌خواهم در سالِ تازه هم روی ابرهای سفیدِ همین آسمان راه بروم و آرام باشم و بی‌آشوب و ترس و دلهره. به قولِ آقای حافظ «فال فردا می‌زنم و امروز عشرت می‌کنم.»

:: اوّلین تصمیمِ کبرایم برای سالِ نود و سه این است که دوباره بخواهم دوستی کنم. الهه یادم آورد که می‌توانم دوست داشته باشم و اصلن، چرا این لذّت را از خودم دریغ کنم به‌خاطر گندی که دوستانِ سابق زده‌اند به دلم؟ به تعداد آدم‌های گه روی زمین، آدم‌های خوب و نازنین هم وجود دارند. وظیفه‌ام دوری از دسته‌ی اوّل و دوستی با دسته‌ی دوّم است، به امید صلح، شادی و آرامش.

* از فالِ حافظ نوروز ۹۳ با دخل و تصرّف.