چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

کمتر از سه ماه قبل، درست‌تر یعنی بیست و نهم فروردین بود، بهتان گفتم برای روز جمعه، هر کاری عشق‌تون بود انجام بدین. برای سلامتی خانوم سلیمانی هم دعا کنین.

کمتر از سه روز قبل، درست‌تر یعنی دوازدهم خرداد بود، خبر رسید که ایشون هم به رحمت خدا رفتن و خواستم بگم، امروز جمعه‌، هر کاری عشق‌تون بود انجام بدین. برای شادی روح خانوم سلیمانی هم دعا کنین.

حوصله کردین، بعد از همه‌ی اخبار و یادداشت‌های انتخاباتی؛ این گفت‌وگو رو هم بخونین، به‌خصوص اون‌جایی که ازشون سؤال می‌شه: “چه خواسته‌ای دارید؟” و خانوم سلیمانی می‌گن: «هیچی مادر. مادربزرگ هستیم و توقع داریم نسل جدید سینما گه‌گاهی به ما سر بزنند. فکر می‌‌کنید بیش از شصت سال ماندن در هنر شوخی است؟ من در طول عمر هنری‌ام همواره در کانون‌های خیــریه و ســازمان‌های عام‌المنفــعه خدمت کردم، امّا نمی‌‌دانم چرا امروز خودم فراموش شده‌ام…»

خلاصه، مرگ در سایه نشسته است و به ما می‌نگرد. حواس‌مون باشه همگی.

* عکس از این‌جا، روز تشییع پیکر خانوم مهری مهرنیاست. روح‌شون شاد.

بیژن، منیژه را تن‌ها گذاشت

بیژن ترقی ترانه‌سرای برجسته به علّت نارسایی تنفسی جمعه شب درگذشت. وی در آخرین مصاحبه‌اش گفته بود: «چیزی برای‌ام باقی نمانده است. کتاب‌خانه را تعطیل کردم و خانه‌ام را برای تأمین هزینه‌های درمان فروختم. بیمه هم کاری برای من نکرد، فقط یک بار آمدند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند. هزینه‌های درمان‌ام را خودم پرداخت کردم و الحمدالله راضی‌ام.»*

×

بیژن ترّقی در بی‌بی‌سی فارسی؛ این‌جا

بیژن ترّقی در نوای ایرانی؛ این‌جا

بیژن ترّقی در ایران ترانه؛ این‌جا

بیژن ترّقی در ویکی‌پدیا؛ این‌جا

mehri-mehrniyaبیش‌تر برای خاطرِ عزیزِ کودکی‌های دخترکِ معصوم ِدل‌اَم، دخترک خاطره‌‌ای دارد با این فیلم که از سال‌های دور آن‌وقت‌های گذشته‌ی کودک‌سالگی‌اش می‌آید و بعد، یک‌روزی‌هایی از زندگی که برای او هم پیش می‌آید،  می‌بیند هیچ دستی در دست‌اش نمانده  و خیال می‌کند بی‌راه رفته‌ همه‌ی عمر و در یک حالت بی‌بازگشت‌‌ماندگی‌ است و در پناهِ یک سایه‌ی ضرب‌الاجل؛ عالی‌جناب مرگ!×

# این + این + این + این

سه روز گذشت! الان باید قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا رو سرچ کنین نه غسالخانه! خیال کردین حالا عکسای لختی شکیبایی پخش می‌شه تو اینترنت؟

سه غروب غم‌انگیز پس از �اج تازه خان ...

مغازه‌اش درست روبه‌روی در ورودی دبستانِ ما بود؛ تنها مغازه‌ای که در آن خیابان بود. قبل و بعدِ ساعت مدرسه، آن مغازۀ فسقلی پُر بود از بچه مدرسه‌ای‌های کوچک با روپوش و مقنعه‌های یکرنگ که هر کدام، می‌خواستند پیشی بگیرند از دیگری، زودتر دلی از عزای پفک و چیپس درآورند! که در بوفۀ مدرسه خبری نبود از این دو قلم جنسِ جور با سلیقۀ بچه‌ها. گاهی، پیرزن هم می‌آمد به کمکِ مردش وقتی که ازدحام بچه‌ها بیشتر می‌شد. علاوه بر این، پیرمرد تنها کسی بود که کیک دوتومانی می‌فروخت؛ کیک کوچک و باریکی شبیه بامیه ولی، کمی بزرگ‌تر که خوشمزه بود خیلی. من مشتری ثابتِ کیک‌های دوتومانیِ پیرمرد بودم. یک‌سال قبل‌تر، دیدم که جلوی در خانه‌شان که دیوار به دیوار مغازه است اعلامیۀ ترحیم چسبانده‌اند به نام سحرخاتون! دقّت می‌کنم به عکسِ اعلامیه! ای خدا! پیرزن رفته بود. انگاری همین دیروز بود که با آن دامنِ پرچینِ رنگی، شلیته و روسری بزرگش می‌نشست روی صندلی، جلوی مغازه. از فرم لباس و ته‌ماندۀ لهجه‌شان پیدا بود که کُرد هستند. یکو دلم تنگ شده بود برای غرغرکردن‌هاش وقتی که ما هجوم می‌آوردیم سمتِ ویترینِ مغازه و هر کدام با صدایی بلندتر از دیگری می‌گفتیم که چی می‌خواهیم و چقدر پول داده‌ایم؟ بعدِ آن، هر وقت که از جلوی مغازۀ پیرمرد می‌گذشتم، خودش را می‌دیدم که تنها نشسته است زیر سایه‌بان، جای سابقِ زنش بود آنجا. او که مرا به خاطر نمی‌آورد بعد از نوزده، بیست سال. من ولی، همیشه به یادِش بودم با همۀ بدخلقی و بی‌حوصلگی‌های ناشی از سن و سالِ بالایش و شدّت شیطنت ما البته. منتها امروز، دوباره که گذرم افتاد به آن خیابان، وقتی که از جلوی مغازۀ پیرمرد می‌گذشتم تکه پارچۀ سیاهی توجه‌ام را جلب کرد که خیلی بی‌سلیقه چسبانده بودند به کرکرۀ مغازه که پایین بود. بعد هم متوجۀ اعلامیۀ ترحیمِ روی دیوار شدم؛ سه غروب غم‌انگیز … حاج میر تازه خان شهامی … اسم و رسم‌اش را که نمی‌دانستم. ولی، عکس خودش بود؛ عکس پیرمرد … حاج تازه خان! با همۀ خاطراتِ هنوز زنده‌اش در ذهن من مُرده بود!

اراده‌ی الهی؛ یعنی هر آنچه که خداوند، به هر علّت، خواسته است که تو به آن مبتلا و اسیر شوی، و در این جُز خیر، هیچ نیست، و خوشا به حال آنکس که اسیر چنین بندی‌ست و مُبتلای به چنین دردی ـ که”دردمندان، به چنین درد، نخواهند دوا را”. مردی در تبعید ابدی، ص ۱۷۰

نادر ابراهیمی درگذشت …

اخبار به سادگی منتشر می‌شوند ……

یادتان هست که نوشته بودم شاید حق با فرشته باشد. نمی‌دانم. مرگ هنوز به من و زندگی‌ام، اینقدر نزدیک نشده است که به فرشته و زندگی‌اش. می‌خواهم پس بگیرم حرفم را. اصلن حق با فرشته نیست. مرگ به فرشته و زندگی‌اش همان‌قدر نزدیک است که به شما و زندگی‌تان، به من و زندگی‌ام.

مرگ، هر شب می‌ایستد کنار من، مسواک می‌کند دندان‌هایش را. توی آینه شکلک درمی‌آورد. بعد، رختخوابش را پهن می‌کند توی اتاق، دراز می‌کشد پهلو به پهلویم. صبح که می‌شود، با من از خواب بیدار می‌شود. می‌نشیند و با همدیگر کتاب می‌خوانیم. هر وقت که به راهِ خیابان بیفتم، هم‌قدم می‌شود باهام. گاهی دست می‌اندازد دور گردنم، مرا سفت و سخت می‌فشارد به خودش. شوخی می‌کند. پیشنهاد می‌دهد عکس یادگاری بیندازیم با همدیگر، پس‌زمینه‌اش هم ابهتِ پلی باشد که دوست دارم یک‌بار ساعت چهار صبح، قدم بزنم روی آن…

مرگ، گاهی می‌رود توی اتاق کناری، سر وقت برادرم، حالِ خوبی ندارد، زندگی روبه‌راهی هم. ما هی پشت در بسته، چشم می‌کشیم تا ردّ بوی کافور و هاله‌ی سفیدِ روح رها شده از بدن‌اش را رؤیت کنیم. فراموش می‌کنیم غصّه‌دارش بشویم حتّا، بس که عادت کرده‌ایم به پرسه زدن‌های گاه و بی‌گاه مرگ در حوالی خودمان …

تازگی امّا، کانون توجّه و تمرکز مرگ معطوف شده است به پدرم. لامصّب، دست بردار هم نیست. گاهی، گل می‌دهد به دستش. یک‌وقتی، بوسه می‌زند بر شانه‌هایش. یکی، دوبار خودش را جا کرده در قلبش. شب‌های زیادی، نقشه کشیده برای … امروز هم که دیگر سنگ تمام گذاشت؛ رضا داد به سکته؛ قلبی و مغزی!

احساس ناتوانی می‌کنم و تنهایی. ماوقع را می‌نویسم برای آرام ِ خودم. می‌بینم با این همه دوست و رفیق، یک این طور اوقاتی، همیشه در شدّت غم گذاشته است برایم بدونِ هیچکسی … مگر خدا که هی شکوه و شکایت می‌کنم نزدش. انگاری، این خدای معتالِ رحمانِ رحیم، امور ِ دنیا را رها کرده بی‌امان، تمرکز کرده بر زندگی‌ ما. از همه‌ی این جهانِ بی‌قدر و اندازه‌اش، غیر یک نشانی ِ کوچه‌ی جلالی، پلاک ۱۷۳، طبقه‌ی سوّم هیچ جایی را بلد نیست لابُد. خب، حق دارد سر راست است آدرسش. ما هم که بنده‌ی گناهکار ِ خطاپیشه‌ی مستحقِ عذاب و شکنجه، تاوان باید بدهیم بهش. اتّفاقن باید کیف هم داشته باشد انتقام کشیدن از یک دخترکِ پُر غرورِ خودخواهِ همیشه طلبکاری عینهو من! چه می‌دانم، من که می‌گویم خدا رسمن قاطی کرده است. حالا هم اگر نشسته است که من بگویمش باشد قبول! حق با تو و من غلط کردم و ببخش و از این حرف‌ها … عمرن! یعنی، خدا به قدر یک لیسانسیه‌یِ ساده‌ی مددکاری اجتماعی هم سرش نمی‌شود؟ خدا جان! بفهم که تنبیه بیشتر اوقات جواب نمی‌دهد!!! یک‌جایی باید تشویق کنی، جایزه بدهی به آن درمانده‌ی فلک‌زده‌ی وامانده‌ای که می‌آید دمِ بارگاهت، هی زر می‌زند با غر که چی و چی و که چرا و چرا؟! تکنیک‌های دیگری هم هست برای شکستن مقاومتِ مددجوی خیره‌سرت علاوه بر بی‌تفاوتی!  اگر کمی حمایت کنی جای دوری نمی‌رود به جانِ عزیز خودت! کی می‌خواهی آن ملائکه‌ی مُقرّبِ خوش‌نشین در آستانت را جمع کنی، بگویی بهشان؛ “یا ملائکتی! قد استحبیت من عبدی و لیس له غیری” هوی فرشته‌هایم! من از بنده‌ی خودم شرم دارم! او جز من پناهی ندارد… ندارد… ندارد… والله پناهی ندارد خدا … مراقبش باش!

پی.‌نوشت ۱ )؛ شما که مثلن خواسته‌ای تلنگرگونه عمل کنی، کامنت گذاشته‌ای؛ “عمرن ننویسی. کاش بمیری. کاش گم و گور شوی. کاش …” بهتان بگویم محال است که فعل ننوشتن در من حادث شود! مطمئن باش دراین‌باره و درباره‌ی مرگ و گم و گوری هم. میل شدیدی دارم به زندگی. حاضر نیستم حتّا، لب بدهم به ملک‌الموت، چه برسد به جان که برگِ سبزی است تحفه‌ی درویش برای جانِ جانانِ زندگی‌ام … عشقم …

پی.‌نوشت ۲ )؛ می‌گه من یه مردی بودم که تو یه سرزمینی در شمال هند به دنیا اومدم احتمالن سال ۱۲۲۵ میلادی. می‌گه که من چوپان بودم یا سوارکار یا جنگلبان! می‌گه یه آدمی بودم با یه انرژی فوق‌العاده، که می‌تونستم خوب برنامه‌ریزی کنم و نظارت. می‌گه من حتّا اگه فقط یه رفتگر هم بودم، رفتگر مهمّی!!! بودم. می‌گه که من از زندگی گذشته‌ام یاد گرفتم که مردم رو خوب درک کنم و بفهمم و با خوش‌قلبی و شادی روبه‌رو بشم با مسائل و مشکلاتم. بعد گفته که من باید به دیگران هم کمک کنم تا اونها هم بتونند روح شادی داشته باشند! {مرسی عادله جونم بابت لینک pastlife.}

پی.‌نوشت ۳ )؛ حالا هی خیاط‌ باشی بگه جون عمّه‌ات؟ و هومن زرشک و آب‌زرشک سرو کند برایم! من می‌خوام دعوت ایشون رو بپذیرم با کمال میل و بنویسم درباره‌ی عدّه‌ای از وبلاگ‌نویسان مستقر در اینجا.

* اصل عنوان؛ همی ماند از کار گیتی شگفت از فردوسی شاعر

خداوند غم‌های بزرگ را به آدم‌های بزرگ می‌دهد. داشتن غم بزرگ، سعادت و لیاقت می‌دهد؛ لیاقتی که به سادگی نصیب هر کسی نمی‌شود. خداوند چه خوب بندگانش را می‌شناسد و هر کدام را به آلام و مصائبی دچار می‌کند که تاب و توانش را داشته باشند.(از آرای حضرت ایشون)

* * *

حقیقت این است که غمگین‌ام. خسته‌ام. تنهام. مسائل خودمان به کنار، اتّفاق‌های زیادی ناخوشایند امسال، مرگِ نامنتظر جمشید دیگر داغون کرده است مرا. هی هراس مرگ در من بزرگ می‌شود. مرا دربرمی‌گیرد. می‌ترساند. کلافه‌ام. دیشب، به خدا می‌گفتم مرا بس است. تاب و توان ندارم. چقدر تحمّل! تا کجا؟ تا کِی؟ بدبختی این است که من موجودِ سرخوشی هستم. می‌خندم. خوبم. هر کسی به آدم می‌رسد، حق به جانب نگاه می‌کند، بعد حرفی می‌زند که آدم دلش می‌خواهد با مُشت بزند توی چانه‌اش که اینقدر نفهم است. خب، من بلد نیستم کولی‌بازی دربیاورم. هی پیامک بفرستم که چقدر بدبختم. الان فلان شد، دیروز بهمان بود! امّا، به شدّت نگرانم. عدم درک شما به معنی فقدانِ دردِ من نیست. سعی می‌کنم از کنار همه‌ی این اندوه و دل‌آشوب که سایه انداخته بر زندگی‌مان، نقب بزنم به شادی. من از سهم خودم برای زندگی کردن، خوب زندگی کردن نمی‌گذرم. یاد گرفته‌ام سخت و سنگ باشم. به صبر هم خو کرده‌ام. هر چند گاهی، شکوه و شکایت می‌ریزد به زبانم. برون‌ریزی عاطفی است مثلن تا درد، مغز استخوان‌هایم را نسوزاند. دیشب، به خدا می‌گفتم هی ملّت درباره‌ی مسئله و مشکل‌شان حرف می‌زنند با من. بیشتر خیال می‌کنند آدم نمی‌فهمد! برای اینکه کمتر پیش می‌آید من هم بخواهم درد و داغ خودم را فاش کنم برای ایشان. {گمان می‌کنند زیادی در نازم و لای پَر قو می‌خوابم لابُد! برای همین است که هی کتاب می‌خوانم و با کلاس ورزش و زبان وقت می‌گذرانم و هی … چه می‌دانم برای خودشان هزار و یک‌جور فکر باطل دارند و دوست دارند این طوری مرا تصوّر کنند در ذهن‌شان.} خیال می‌کنم این حرف‌ها را می‌گویند به دلیل جلب حس ترحّم من. یکی نگران‌شان باشد دست‌کم. پیگیری‌شان کند لابُد. من هم که درد خاصی ندارم. در خوشبختی مطلق زندگی می‌کنم. این را می‌فهمم. گاهی من هم خواسته‌ام؛ یکی نگران‌ام باشد. بهم بگوید: ‌آخی! طفلکی! چقدر گناه دارد بدبخت!!! آره، به خدا می‌گفتم: خدا، بیا برای یک روز هم شده، جای مرا با بدبخت‌ترینِ این آدم‌ها عوض کن که هی ناله می‌کنند و من هر چقدر برایشان می‌گویم هنوز امیدواری‌های زیادی برای زندگی هست، خودشان را می‌زنند به کوچه‌ی علی چپ و صغری و کبری کرده و دوباره از کاه، کوه می‌سازند و … آن‌وقت شاید دست بردارند از این هی شکوه‌های بی‌اساس و مسخره‌شان که … به من چه اصلن؟! من گوش می‌دهم به حرف‌هایشان. کاری ندارم که دارند عظمت زندگی‌شان را حرام غصّه‌های کوچک‌شان می‌کنند. برای خودم شعر چاووشی می‌خوانم: تو کوه درد باش! .. طاقت بیار و مرد باش! … حالا نمی‌دانم خدا، آن وقت نیمه شب، وقتی من داشتم این حرف‌ها را می‌گفتم توی اتوبان بود یا نه؟ … ولی، الان یه کسی توی دلم می‌گوید خدا بود. نشسته بود آنجا روی نرده‌های حاشیه‌ی اتوبان، خروجی داروپخش، بعد توی گوشم زمزمه کرد: و اگر ما به آنها مهربانی کرده و هر گونه الم و رنج و عذابی دارند برطرف سازیم، آنها سخت‌تر در طغیان و سرکشی و ضلالت خود فرو می‌روند و همانا، ما آنها را به عذاب سخت گرفتار کردیم و باز آن کافران از جهل و عناد و لجاجت به تضّرع و توبه و ناله رو به درگاه خدای مهربان نیاوردند تا آنکه بر آنها دری از بلا و عذاب سخت گشودیم که دیگر ناگاه از هر سو نومید شدند و اوست خدایی که برای شما بندگان گوش و چشم و قلب آفرید و عده‌ی بسیار کمی از شما شکر او به جای می‌آورید … {سوره‌ی مومنون، آیات ۷۵ تا ۷۸} برای همین بود که منم با نوک کفش محکم کوبیدم به همان نرده و قیافه‌ام را یک‌جور مسخره‌ای کردم و بلند گفتم:‌ خاک برسرت دختر! نمی‌فهمی … هنوز نمی‌فهمی …

* * *

+ ارزش درد٬ هزاران بار بیش از ارزش همدردی‌ست. درد حالتی‌ست مردمی، همدردی خصلتی‌ست اشرافی و بزرگ‌منشانه. درد را هرگز همسنگ همدردی ندان و راضی باش که اینک درد به سراغ تو آمده‌است نه همدردی!

+ گمان می‌کنم این هیچ خوب نباشد که انسان٬ آنقدر دوام بیاورد که بی‌رؤیا بماند. مرگ به‌هنگام یعنی مرگی پر از حسرت و رؤیا و آرزو… بی‌رؤیا مردن یعنی تنهای تنها مردن…

+ زمانی می‌رسد که انسان دیگر قادر نیست بگوید :«جبران می‌کنم». چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تأسف‌انگیز چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.

دیشب، خیاط جان به فراخوار احوالاتِ ما، مرحمت کردند این جملات را از آتش بدون دودِ نادر ابراهیمی. کلّی چسبید. مؤثرترین نوع همدردی و همدلی. بدین‌وسیله صمیمانه قدردانی می‌شود از حضرت بانو.

* اضافه کنم که عنوان را هم از غزلداستان کش رفته‌ام.