چهار ستاره مانده به صبح

شروع یک رؤیای نو

بعد از البسکو دات کام حالا از سایت مرجع کتاب دات کام شاکی‌ام. گیرم فقط پنج‌هزارتومان هدر داده باشم، ولی آیا این‌گونه باید باشد؟ چه‌طور؟ هیچی. خواستم از این سایتِ به اصطلاح ارائه‌کننده‌ی ای‌بوکِ  کتاب خارجکی بخرم. مراحل خرید را طی کردم و پول از حساب کم شد و پیامک بانک محترم هم رسید که آره فلان. هم‌زمان، روی صفحه‌ی مرجع کتاب نوشت که ماژول موردنظر در دسترس نیست. متوجه نشدم چی به چی شد و برای پشتیبانی سایت پیغام نوشتم که چنین و چنان. نتیجه؟ بعد از چهل و هشت ساعت هنوز هیچی.

خب، به اطلاع می‌رساند دیروز، یکم سپتامبر، از پشتیبانیِ سایت نام‌برده ای‌میل آمد که «با سلام، ضمن تشکر از ارتباط شما، متاسفانه به دلیل مشکل در سرور ایمیل، امکان ارسال ایمیلها فراهم نبود. فایل خریداری شده به آدرس ایمیل شما ارسال گردید.» کتاب را هم برایم فرستاده‌اند و این یعنی ختم به خیر شد این خرید.

… شاید هم دلیل اصلی‌اَش برمی‌گردد به همان درس و دانشگاه، یادمان داده‌اند بهترین شیوه‌ی ارتباطی به شکل «Face to Face» است و آن هم حتّا نباید طوری باشد که یکی پشت میز نشسته باشد و شما این‌طرف، باید نشسته باشیم روبه روی هم، یک‌طوری که انگشت شصتِ پا هم دور از چشم نماند و به کلهم هیکلِ طرف مقابل اشراف داشته باشیم علاوه بر لحن و حرف‌هایش. شما اصلن فکر کن من دوست دارم مددکاربازی دربیاورم! خیالی نیست. حقیقت ولی این است که دست به چتِ من خوب نیست. یک‌طوری متنفرم از صحبتِ جدّی و یا خصوصی پشت این پنجره‌های کذایی. گیرم، بد نیست برای آشنایی اوّلیّه که انگیزه پیدا شود برای تداوم ارتباط ولی برای ادامه دادن، ترجیحِ من به مکالمه‌ی تلفنی است و دیدار ِ حضوری و اگر ضرورتی در این نیست باید بسنده کرد به کامنت و نامه‌های برقی و دیگر هیچ. مگر سؤال و جوابِ لازم که خُب، آن مسنجرهای لعنتی هم می‌توانند نقش پیامک‌ را بازی کنند آن‌گونه که در تلفن‌های همراه وگرنه، … بگذریم. ماشاء‌الله همه در جریان این امور هستیم خدا رو هزار مرتبه شکر!

من به آن جسدِ طرفِ گفت‌وگو کاری ندارم که شمایل وی به چه شکل است منتها، خیال می‌کنم فقدان لحن و چشم و دست و بدن و حرکت در فضای مجازی در نهایت هیچ عایدی را نصیب آدمی نمی‌کند مگر از دست رفتن ارتباط، مهارت و معنا در زندگی‌مان و به نظر من، دلیلِ عدم دوام و استحکامِ دوستی‌های مجازی همین است و در طولانی مدّت، چنین رفاقت‌هایی بیشتر خنثی خواهند بود و به جای تعالی، ضعف به بار می‌آورند.

علاوه‌براین، فضای مجازی خاصیّت شگفتِ تهوّع‌آوری دارد که آدم را بی‌نیاز می‌کند از تصمیم‌گیری قطعی و تو می‌توانی بلاتکلیف‌ باشی در برابر دیگران و دیگران را نیز شناور کنی در سرگردانی. چراکه هیچ قاعده و قانونی وجود ندارد که تو را ملزم کند بابت نظری که می‌دهی (یا تصمیمی که می‌گیری و یا انتخابی که می‌کنی) متعهّد باشی و اگر این‌گونه نباشی (یعنی متعهّد نباشی) باکی از خطری نیست و گزندی ناچیز هم گریبانِ تو را نمی‌گیرد.

به نظر من، رابطه‌ی مجازی بدونِ ارتباط حقیقی در عالمِ واقع، یک نوع دوستی متناقض و متضاد است که در عین گستردگی و شدّت، سطحی و کوتاه‌تر است و کمتر به محبّت دائم و الفتِ مُدام تبدیل می‌شود. آن رفاقت هم که می‌بینید پیدا می‌شود لابه‌لای سلام و علیک‌های نوشتاری ما (به علاوه‌ی نگرانی‌ها و مهرورزی‌ها و این‌ها) دروغ نیست و یا الکی، فقط گونه‌ای از نزدیکی است که به دلیل قاطی شدن در تجربه‌های روزمره‌ی ما (مثلن به خاطر این‌که هی ریز و درشت زندگی‌مان را می‌نویسم در وبلاگ‌ها و توئیت‌هایمان) به وجود می‌آید امّا این نوع از نزدیکی معادلِ صمیمیّت نیست یا دست‌کم من چنین تصوّری ندارم.

پ. ن : خیلی خُب، روضه‌ات رو خوندی؟ الان یعنی خودت هم … آهان پس. برو پی کارت حالا آفرین.

۱ – بر طبق ماده‌ی سه‌ی اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر هر کسی حق زندگی، آزادی و امنیّت شخصی را دارد. بر طبق ماده‌ی ششم شخصیّت هر کس در همه جا باید به عنوان یک انسان به رسمیّت شناخته شود. ماده‌ی بیست و پنجم‌ هم به هر کسی حق می‌دهد که سطح زندگی خود و خانواده‌اش را ارتقا دهد و در مواقع بیکاری، بیماری، نقص عضو، پیری و غیره از امکانات آبرومندانه‌ی زندگی برخوردار شود.

۲ – در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در اصل بیست و هشتم داشتن شغل، در اصل بیست و نهم برخورداری از تأمین اجتماعی، در اصل سی‌ام برخورداری از آموزش و پرورش، در اصل سی‌ و یکم داشتن مسکن متناسب با نیاز و در اصل سی ‌و چهارم امکان دادخواهی برای هر کس که به نوعی مورد ظلم قرار می‌گیرد به عنوان حقوق مردم مشخص شده و دولت مکلّف است آن‌ها را فراهم کند.

۳ – حضرت علی علیه السّلام الگوی کارگزاران نظام اسلامی در ایران است.

الف

بچّه در ابتدای تولّد و زندگی‌اش از نظر عقلی و منطقی تعطیل است. یعنی همه‌ی فعل و عمل‌اَش محدود می‌شود به یک‌سری بازتاب‌های غریزی مثلن یکی‌اش مکیدن.

بعد، بچّه پیشرفت می‌کند و ملتفت می‌شود که بدن دارد. دست دارد. پا دارد و اینها. بلد می‌شود دست خودش را جلو بیاورد، عروسک‌اَش را می‌گیرد و می‌آورد جلوی چشم‌اَش و کم‌کم ملتفت می‌شود غیر از خودش و بدن‌اَش، یک چیزهای دیگری نیز در دنیای پیرامون‌اَش یافت می‌شود!

بعدتر هم یک فعل و رفتارهای تازه‌تری را یاد می‌گیرد. فرض کنید اسباب‌بازی بچّه‌تان را (در ۱۸ ماهگی‌اَش) گذاشته‌اید پشت یک نرده‌ی فلزی، خب یک بچّه‌ی ۱۸ ماهه یکی دو درجه بیشتر از بچّه‌ی نه ماه حالی‌اَش می‌شود. پس، دیگر این‌طوری نیست که وقتی ببیند عروسک در دسترس‌اَش نیست، بی‌خیال شود. بلکه حالا بچّه می‌فهمد که می‌تواند مثلن با یک چوب باریک، عروسک‌اَش را از پشت نرده‌های فلزی نجات دهد.

یا اگر شما بچّه را بگذارید کنار یکی از سَر‌های سفره‌ای و ظرف غذا را هم به خیال خودتان، گذاشته باشید آن سَر ِ دیگر سفره، تا دست بچّه بهش نرسد! چنین ترفندی دربره‌ی یک بچّه‌ی نه ماهه جواب می‌دهد منتها، بچّه‌ی ۱۸ ماهه اینقدر عقل دارد که راه‌حلی کشف کند برای دست یازیدن به ظرف غذا. چی کار می‌کند؟ سفره‌ را چنگ می‌زند و می‌کشد تا ظرف را به خودش نزدیک کند.

این روند همین‌طور یواش یواش ادامه دارد …

ب

چرا بچّه باید در هفت سالگی به مدرسه برود؟

ژان پیاژه معتقده که مغز و منطق و عقل بچّه پیش از هفت سالگی هنوز توانایی ردیف کردن و طبقه‌بندی کردن را ندارد. یعنی، معدود بچّه‌های زیر هفت سالی پیدا می‌شوند که بتوانند مثلن یک‌سری اشیاء را به ترتیب اندازه، حجم، رنگ و … ردیف یا طبقه‌بندی کنند.

بعد هم، بچّه‌ی زیر هفت سال فاقد «نگهداری ذهنی» است. نگهداری ذهنی یعنی رسیدن به سطح عدم تغییر یا ثبات کمی اجسام و خصوصیت‌های فیزیکی و هندسی آنها. این یعنی چی؟ مثلن شما یه خمیر گلوله‌ای شکل رو به یه بچّه‌ی زیر هفت سال نشون بدین، بعد هم اون خمیر را صاف کنین و از بچّه بپرسین کدوم‌اَش بیشتره؟ خمیر گلوله‌ای یا خمیر پهن‌شده؟ فکر می‌کنین چه جوابی می‌ده؟ می‌تونین امتحان کنین. بچّه‌ی هفت سال به بالا امّا دیگه می‌تونه درک کنه مقدار خمیر گلوله‌ای و پهن یکی است.

یه مثال دیگه، شما دو تا لیوان بردارین، یکی بلند و باریک باشه و یکی کوتاه و پهن. یه مقدار آب بریزین توی لیوان بلند، و بعد آب رو از لیوان بلند و باریک به لیوان کوتاه و پهن منتقل کنین. اون وقت از بچّه بپرسین آبِ کدوم لیوان بیشتر بود؟ بچّه‌ی زیر هفت سال می‌گه آب ِ لیوان بلند و باریک بیشتر بوده. یعنی نمی‌تونه درک کنه که در مقدار آب به دلیل عوض شدن ظرف تغییری به وجود نیومده.

یه مثال دیگه، دو تو چوب هم‌اندازه بردارین و کنار هم به شکل موازی قرار بدین. اون وقت بذارین سر چوبِ سمتِ راستی، بالاتر از چوبِ سمتِ چپی باشه و از بچّه بپرسین کدوم بلندتره؟ روی بچّه‌های زیر هفت سال امتحان کنین، نتیجه‌اش خیلی بامزه است.

این توانایی درک اندازه و حجم و شکل و اینها می‌شود «نگهداری ذهنی» که آدم بعد از هفت سالگی  واجدش می‌شود.

علاوه بر این، از نظر اخلاقی هم، بچّه تا قبل از هفت سالگی به شدّت خودمختار است و خودرأی. ولی، بعد از هفت سالگی کم‌کم حرف‌شنو می‌شود.

نکته‌ی آخر هم مربوط می‌شود به مسائل جنسی. از هفت سالگی به بعد، یه‌جور بی‌تفاوتی در بچّه به وجود می‌آد نسبت به مسائل جنسی. درحالی‌که تا قبل از این سن، بچّه خیلی علاقه داره و  تمرکز می‌کنه بر مسائل و اندام‌های جنسی خودش و پدر و مادرش و دیگران. «فروید» اسم این دوران رو گذاشته دوران «رکود و نهفتگی» که تا دوره‌ی نوجوانی و بلوغ ادامه داره.  خب، ذهن بچّه در هفت سالگی خیلی راحت‌تر می‌تونه تمرکز کنه بر روی درس و کتاب و مدرسه.

پ

۱۱ تا ۱۵ سالگی و نوجوانی و بلوغ و اینها

+ ای هفت سالگی

ژان پیاژه یه نظریه‌ای داره درباره‌ی تحوّل روانی و شناختی که سه مرحله‌ی کلّی (هر مرحله دو نیم‌دوره هم داره) رو درباره‌ی تحوّل نظام عقلی و منطقی در انسان مشخص کرده که در فاصله‌ی تولّد تا سنین نوجوانی اتفاق می‌افته. الان دقّت کردین چی شد؟ یعنی ته شکل‌گیریِ نظام عقلی و منطقیِ آدم یعنی دوره‌ی نوجوانی. به عبارتی می‌کنه از یازده سالگی تا پانزده سالگی. دوباره یعنی، مغز یه آدم چهل ساله و یه نوجوان پانزده ساله از نظر منطقی و تحلیلی و … برابره. بعد از پانزده سالگی یه اپسیلون هم به ظرفیّت‌های درکی و منطقی آدم اضافه نمی‌شه!!! تنها عامل تمایز یه آدم چهل ساله با یه نوجوان در میزان تجربه است ولاغیر! پس، تقریبن می‌شه گفت همه‌ی ما (با فرض اینکه هوشبهر عادی به بالا و پانزده سال تمام را داریم!) می‌توانیم در برابر مسائل مختلف تجزیه و تحلیل کنیم و نتیجه بگیریم!!!  پس، لطفن درباره‌ی بدیهیات یکسری نصایح مسخره رو ننویسین در کامنت‌دونی!

پی.‌نوشت)؛ با تشکّر از خانوم زندگی کوانتومی که حرف‌هاش باعث شد ما یاد این نظریه بیفتیم دَمِ سحری.

قرار نبوده و نیست که هیچ مددکاری در هیچ کجای عالم، بشود یک آدم مکانیکی و ماشینی که هی خودش را کنترل کند و همه‌ی کارهایش درست باشد که آشفته نشود و سردرگم نباشد و مضطرب نگردد … ووو … یعنی، مددکار ِ این مدلی اصلاً می‌تواند آدم باشد؟ که واقعی باشد؟ هیچ مددجویی به چنین مددکاری نیاز ندارد که کامل و آرام باشد با یک چوب سحرآمیز که از پسِ حل ِ تمام مشکلات دنیا برآید! مددجو یکی را می‌خواهد که عینهو خودش آدم باشد، کسی که نگران‌اَش باشد، احساسات‌اَش را درک کند و اضطرارش را بفهمد. همین. مگراین‌که شما لیسانس‌ ِ مددکاری‌تان را طور ِ دیگری گرفته باشید! آخر به ما فقط چنین اصولی را یاد داده‌اند!!!

(+)

“یکی دیگر از سیاست‌های کیفری اسلامی این است که سیاست جنبه پیشگیرانه داشته باشد حالت “رادعیت” داشته باشد یعنی اثر بگذارد بر دیگران و خود شخص مجرم. مجرم برای اینکه در آینده اصلاح شود و دیگران سرمشق بگیرند که این قبیل مجازات وجود دارد و دیگر اقدام نکند و ایجاد رعب کند دیگران را منع کند از این که فکر اقدام به جرم را بکنند این همان پیشگیری است. مجازات باید اثر پیشگیری داشته باشد این هم یکی از سیاست‌های کیفری است باز هم در این مورد آیات و روایاتی را می‌توان به روشنی استفاده کرد و من در اینجا از این بحث صرف‌نظر می‌کنم چون بحث مفصلی است و وقت گرفته می‌شود و در جای خودش بحث شده و می‌شود.”*

ما؛

پی.‌نوشت ۱)؛ * از کتابچۀ کوچکی با عنوان پیام عدالت که مشروح بیانات حضرت آیت‌الله هاشمی شاهروی است در مراسم اختتامیه سوّمین نشست سالانۀ رؤسای زندان‌های سراسر کشور (تهران: انتشارات راه تربیت)

پی.‌نوشت ۲)؛ اون وقت من خیال می‌کنم خودم هستم که خیلی بد حرف می‌زنم و گیج و معنای حرفام کمتر روشن و شفاف هستش! حتّی یکی پیدا نشده دست‌کم یه بار بخونه این مشروح بیانات رو قبل از چاپ!

 

۱. تنها راهی که به ذهنم می‌رسد برای اشتباه نکردن این است که هیچ کاری انجام ندهم!!! ناگزیر، من همچنان اشتباه خواهم کرد چرا که می‌خواهم کارهای زیادی انجام بدهم!
۲. هیچ‌کسی کامل نیست. من می‌توانم این موضوع را بفهمم که دیگران هم اشتباه می‌کنند!
۳. اصراری بر این نیست که دیگران مطابق میل من رفتار کنند.
۴. شادی‌های من بستگی دارد به سرچشمه‌ای در خودم و نه دیگران!
۵. قرار نیست مطابق میل دیگری باشم تا نسبت به خودم، احساس خوبی داشته باشم.
۶. زندگی کمتر انصاف و عدالت دارد!
۷. گاهی می‌توانم از اینکه دیگران در مسیر خودشان حرکت می‌کنند نیز احساس خوبی داشته باشم.
۸. تحسین و تعریف دیگران لذّت‌بخش است ولی، برای اینکه حس خوبی داشته باشم نسبت به خودم، به تأیید دیگران نیازی نیست.
۹. اشکالی ندارد که گاهی عصبانی بشوم.
۱۰. یک وقتی خوشحالم و یک‌وقتی دیگر ناراحت!
۱۱. نمی‌توانم از خودم انتظار داشته باشم که همیشه مردم را خوشحال کنم.
۱۲. اشکالی ندارد که گریه کنم.
۱۳. گاهی، دیگران دربارهٔ من بدقضاوت می‌کنند. امّا، آنچه اهمیّت دارد این است که خودم می‌دانم کارم درست است! *

* منبع؟ نمی‌دانم افاضات فوق از خودم بوده یا نه؟ از روی دفترچهٔ کوچک جلد قرمزی، نقل می‌کنمشان که سال دوّم دانشکده یادداشت می‌نوشتم در آن. اینجا که نام و نشانی از کتابی، مجله‌ای… نیست. قبل و بعدِ این سیزده قانون، دربارهٔ کلاس مشاوره‌مان نوشته‌ام. یادداشت‌هایم را که می‌خوانم دچار شک و تردید می‌شوم نسبت به خودم! حقیقتاً پس‌رفتِ غیرقابل جبرانی داشته‌ام در این مدّت. شش سال به قدرِ یک عمر فاصله انداخته است بین منِ آن وقت و حالایم. خدا می‌داند آن دختر فهیم و معصوم کجای زندگی‌ام گم شده است که راه نمی‌یابد دیگر…

عفاف چیست؟ این سؤالی بود که چندی پیش‌تر سمیّه‌ی عزیز در بر ساحل سلامت طرح کرد و به بهانه‌ی شهادت حضرتش، فاطمه (س) درباره‌اش نوشت.

از قضا، چند شب‌ قبل‌تر از این نیز، من و زهره بحث مفصّلی داشتیم با یکدیگر در این‌باره. بهانه‌ی ما نیز چندان دور نبود از آنچه علّت شده است برای نوشتن ِ سمیّه جان. خنده‌دارش این بود که ما نمی‌توانستیم مصداق‌های عینی عفافی که بهش توصیه می‌شود را نام ببریم حتّا! اینکه آدم عفاف پیشه کند یعنی چه؟ برای‌مان مفهوم نبود. به قول سمیّه؛ آیا عفاف یک خصلت اجتماعی است؟ آیا یک صفت حسنه است و یا یک ویژگی اخلاقی؟

آن شب، بحث من و زهره از اینجا شروع شد که داشتم برایش تعریف می‌کردم در کتابِ دین و زندگی سوّم دبیرستان نوشته‌اند که وظیفه‌ی جوانی که به بلوغ جنسی و عقلی رسیده امّا هنوز امکان ازدواج پیدا نکرده این است که بنا بر آیه‌ی ۳۳ از سوره‌ی نور، راه عفاف در پیش گیرد. سپس، مؤلف محترم توضیح داده‌اند که “قرآن کریم، هیچ راهی جز عفاف و پاکدامنی و مهارنفس را نمی‌پذیرد. زیرا، خدایی که غریزه‌ی جنسی را به انسان داده، هم او به انسان نیروی ایمان و اراده‌ای بخشیده که بتواند خویشتن‌داری کند و مانع گناه شود.” در ادامه نیز، یک‌سری راه‌حل پیشنهاد کرده‌اند تا جوانِ به بلوغ جنسی و عقلی رسیده به کار گیرد بلکه عفاف و مهار‌نفس آسان‌تر شود!!!

راه‌حل‌های پیشنهادی عبارت بودند از؛

  1. ارزش گذاشتن به خود و توجّه به کرامت نفس خود.
  2. برنامه‌ریزی درست روزانه به گونه‌ای که بی‌برنامه‌گی از بین برود.
  3. معاشرت نکردن با افراد بی‌بندو‌بار.
  4. خواندن نماز به جماعت با حضور در مسجد.
  5. کنترل نگاه به نامحرم.
  6. حضور در مجالس دینی پُرمحتوا!
  7. شرکت در فعّالیّت‌های اجتماعی و فرهنگی سازنده و رشد‌دهنده.
  8. دوری از فیلم‌ها، کتاب‌ها و برنامه‌های تحریک‌کننده.
  9. ورزش کردن در ساعات معیّن.

علاوه بر این، در کتاب دین و زندگی دوّم دبیرستان نیز درسی هست با عنوان زیبایی عفاف، در آنجا از پوشش مناسب به عنوان نشانه‌ی عفاف و عزّت‌نفس نامبرده شده است. (ص ۱۴۳) در ادامه‌ی این مبحث، درباره‌ی حجاب توضیح داده شده است و تنها یک‌بار دیگر از واژه‌ی عفاف سخن به میان آمده است با این تیتر؛ آیا در قرآن کریم درباره‌ی عفاف و پوشش دستور خاصی وجود دارد؟ و در پاسخ نوشته شده که “دین اسلام، در ادامه‌ی دعوت پیامبران الهی و به طور کامل‌تر و دقیق‌تر بر عفاف زن مسلمان تأکید نموده و حدود پوشش او را تعیین کرده است.” (ص ۱۴۵) برای تضمین نیز مجدداً به آیه‌های ۳۰ و ۳۱ از سوره‌ی نور اشاره شده است.

خب، مضحک نیست که در مملکتِ اسلامی ما درباره‌ی چنین موضوع ظاهراً پُراهمیّتی!، یعنی عفاف، در همه‌ی اخبار و جراید و رادیو و تلویزیون‌ و آموزش و پرورش و دانشگاه و … صحبت می‌شود امّا اطلاعاتی که ارائه می‌گردد، برای تمام گروه‌های سنّی و تحصیلی، به قدر همین مطالبِ اندک در کتاب‌های دبیرستان است و استدلال و راه‌حل‌های پیشنهادی‌شان نیز، همیشه، به همین اندازه ساده و سطحی است! طوری که، ما هنوز واقعاً نمی‌دانیم منظور از این واژه‌ی مبهم غریب چیست که مدام روضه‌اش را می‌خوانند برای‌مان. حتّا در جاده‌ها نیز “تابلوهای راهنما با محوریّت عفاف” نصب می‌کنند بلکه شیرفهم بشویم منتها، ما همچنان اندر خم یک‌ کوچه‌ایم؛ اینها که شما می‌گویید یعنی چه؟

امشب، وقتی که از علی‌اکبر دهخدا سؤال کردم درباره‌ی عفاف، پاسخ دادند که؛ عفاف یعنی بازایستادن از حرام و پارسایی نمودن، خودداری و امتناع از آنچه جایز و نیکو نباشد، خواه در گفتار باشد خواه در کردار (+) پارسایی و پرهیزگاری، نهفتگی، خویشتن‌داری، پاک‌دامنی، عفت (+) آن وقت، بی عفاف می‌شود ناپاکی (+) و هتک عفاف نیز یعنی هتک ناموس، لکه‌دار ساختن گوهر عفت زن، ازاله‌ی بکا.رت (+)

در اینترنت که قاعدتاً مطالب درست و درمانِ مستدلِ دینی یا اجتماعی دراین‌باره پیدا نمی‌شود یا کمتر پیدا می‌شود. سروته‌اش، در مجموع مقاله‌هایی از این دست بود که بیشتر تعریف هستند و توضیح. غافل از اینکه، تحقیق و تفحّص در اندیشه‌های والای معصومین زمانی می‌تواند کارایی داشته باشد (به عنوان الگویی برای زندگی) که سیره‌ی ایشان متناسب با شرایط مکانی و زمانی جامعه‌ی امروز کاربردی شده باشد. امّا، به قول سمیّه، در مملکت ما هیچ‌وقت مفهوم اجتماعی چنین واژه‌هایی در نظر گرفته نشده است و پیش از تبدیل این مفاهیم انتزاعی به یک پدیده‌‌ی اجتماعی، حاکمیّت انتظار کارکرد یا فونکسیونِ مرتبط را داشته است؛ به زور و اجبار و تهدید و ارعاب حتّا. نمونه‌اش طرح‌های شماره‌دار امنیّت‌ اجتماعی! یا طرح راهبردهای گسترش فرهنگ عفاف که با هر چه مرور و دقّت، دست‌گیرم نشد این کمیته‌ی محترم ترویج و گسترش فرهنگ عفاف! چه مقصود و منظوری را دنبال می‌کنند از بیان یک‌سری سرفصل‌های کلّیِ این‌چنینی؟

در اصل اوّل از قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، از اصول مسلّط بر این نظام (جمهوری اسلامی)نامبرده شده است که پنج اصل اعتقادی مسلمانان یعنی توحید، نبوّت، معاد، عدالت و امامت هستند به علاوه‌ی یک اصل ششم تحت عنوان کرامات انسان. خیال نمی‌کنم لازم باشد درباره‌ی آیه‌هایی از قرآن بنویسم که بالاترین منزلت و حرمت را برای انسان در نظر گرفته است و اشاره کنم به آن مقام خلیفهالهی و هکذا. پس، اگر این نظام بر مبنای قانون اساسی و اصولش است پس، کرامات انسانی نیز مورد قبول آقایان هست ان‌شاءالله. خب، حالا چنین پذیرشی، مستلزم تن دادن به اسباب و لوازمی است. با حلوا حلوا کردن که دهان آدم شیرین نمی‌شود! منتها، جای بسی تأسف است که شیوه‌ی رفتار و عملکردِ مسئولان نشان می‌دهد که از کرامات انسانی تنها بسنده شده است به همان ذکر جزئی در قانون اساسی و دیگر اعتقاد به لوازم آن جایی ندارد در برنامه و مسلک ایشان. شما مقوله‌های حقوقی را فرض کنید، اقتصادی را، سیاسی و فرهنگی را. کرامت انسانی یعنی انسان و زندگی‌اش واجد اهمیّت است. باید شرایط مهیّا شود برای آسانی و رفاهِ زندگی این بشر! اینکه انسان آسان و در آسایش زندگی کند کرامت است نه اینکه مردم گرفتار رنج و مرارت باشند و مسئولان خیال کنند که … به فرض، من حرفِ شما را که می‌گویی کرامت انسانی زن، در سایه‌ی عفاف او تأمین می‌شود قبول کنم. والله، به پیر و پیغمبر ِ خودتان و همین عاشورا و کربلا قسم، کرامات انسانی منافات دارد با اینکه شما هی دارید دمار از روزگار بچّه‌های مردم در می‌آورید و انگاری، اگر هر چند وقت یک‌بار عصبی نکنید ملّت را آرام نمی‌گیرید!!! من نمی‌فهمم معیار و میزانِ شما قرآن است، قانون است یا سلیقه‌ی شخصی خودتان؟ اگر بگویید قرآن، من نگاه که می‌کنم می‌بینم خدای متعال کلّی قربان صدقه‌ی این بشر گِلی‌اش رفته است هی. در قانون هم، بند اوّل از اصل سوّم تأکید می‌کند بر ایجاد محیط مساعد برای رشد فضائل اخلاقی. اصل چهاردهم نیز درباره‌ی برخورد مناسب و اخلاق حسنه و رعایت حقوق انسانی غیرمسلمین است. اصل بیست و دوّم هم که به صراحت درباره‌ی عدم تعرض به حیثیت، جان، مال، حقوق، مسکن و شغل اشخاص می‌گوید.

من که هر چقدر این مصادیق و قوانین را می‌گذارم کنار فعل و عمل شما هیچ نشانی نمی‌بینم از تطابق و پایبندی! حالا، مثلن نخواهم گیر بدهم به این گشت‌های ارشادتان که پاپیچِ جماعت ما می‌شوند، حضرت عبّاسی، شما نمی‌دانید در همین دینِ مبین اسلام، اعتقاد بر این است که “وجود انسان خود به خود و به طور مجرّد معنی‌دار و موجب حرمت است.” پس، رفتار وحشیانه‌تان با آن قسم از مردمانِ به زعم شما اراذل و اوباش! چگونه توجیه می‌شود بر اساس و مبانی فرامین و موازینِ دینی و اسلامی؟؟؟! از نظر اجتماعی و فرهنگی و روان‌شناسی و انسانی‌اش به درک اصلن.

پی.‌نوشت ۱ )؛ با همه‌ی زیادی اضطراب و ضیق وقت بابت امتحان کنکور، خودتان ببینید چقدر رو اعصاب‌ام بوده است این مسئله‌ی عفاف که مجبور شدم دست‌آخر درباره‌اش بنویسم و ذهنم را خلاص کنم کمی.

پی.‌نوشت ۲ )؛ خیلی دوست دارم درباره‌ی این یادداشت سمیّه و نوشته‌های این آقا بنویسم ولی، باید کمی خویشتن‌داری کنم تا این دو هفته بگذرد.

پی.‌نوشت ۳ )؛ تفسیر سوره‌ی نور در کتاب المیزان را می‌توانید در اینجا بخوانید و اگر دوست‌ دارید درباره‌ی کمدی اشتباهات بدانید کلیک کنید اینجا.